تبليغاتX
سایه ی جنون

بچه که بودم خيلي از سوسک ميترسيدم. ...کابوس دستشيويي رفتن هاي شبانه ام بود.
سر سنگ که مي نشستم، ذل مي زدم به کناره هاي داخلي سنگ و مدام جلوي چشمهايم شاخکهاي نحسش را مي ديدم که تکان مي خورند و حتمي با اولين قطره اي که بخورد بهشان لابد مي خواهند که بپرند و بچسبند به يعقه ام....
شرايط سختي بود که هر شب تکرار مي شد ... از شدت دستشويي در حد انفجار بودم و ترس جهيدن سوسک اجازه خلاصي نمي داد... کم کم به اين نتيجه رسيدم که راهي نيست... بايد ريسک کرد...
به خودم قبولاندم که اينها فقط حس هايي ناشي از ترس است و آن شاخک هاي نحس هم چيزهايي جز توهم هايي ناشي از استرس نيستند...
تقريباً اين فلسفه بافي ها تبديل شدند به آرام بخش قبل و حين دستشويي هاي نيمه خواب و يک جورهايي خوراک فکر کودکانه ي هر شب من...
خيلي طول نکشيد که کم کم باورم شد خبري نيست و کلي هم به خودم مباهات کردم که توانسته ام به توهمات و ترس هاي بي اساسم مسلط شوم و ... بالاخره به آنجا رسيدم که ديگر حتي سرم را هم پايين نمي کردم و چشمهايم را هم نيمه باز نگه ميداشتم تا لذت چسبناک از سر گرفتن خواب از سرم نپرد...
تا آن شب کزايي...
شبي از همان شبهايي که سايه شان -چه شوم و چه غير آن- تا سال ها بالاي سر آدم مي ماند و فراموش کردنشان مي رود و لابلاي محالات زندگي جاي مي گيرد....
با پيچ و تاب تمام خودم را از رختخواب گرم ونرمم بيرون کشيدم و رساندم به دستشويي و بي خيال از خيال سوسک و خمار گرماي مستانه اي که زير پتو انتظارم را مي کشيد، مشغول تخليه شدم که...
چشمتان روز بد نبيند... تمام آن ترس ها و توهم ها و خيال ها در يک آن جلوي چشمم ظاهر شد... با يه قلقلک چسبناک ساده...
خيال خواب به آساني هرچه تمام تر پريد و انگار کن که جا باز کرد براي خيالاتي ديگر.. خيالاتي که خوراک فکري جديدي شدند براي فکري که به مرور رشد مي کرد......
حالا شايد 20-30 سال از آن اتفاق بگذرد... اما من هنوز وقتي شبها گذرم به دستشويي می افتد... امکان ندارد که چشم از سنگ بردارم و خيال شکاکم دنبال شاخک هاي منحوس آن موجود غريب، لابلاي شکاف هاي سنگ نگردد...
خيلي اتفاق ها درست وقتي مي افتند که خيال مي کني ديگر نمي افتند...
به کلام ديگر خبرها دقيقا زماني زاييده مي شوند که در قبال جمله ساده چه خبر؟ پاسخ می دهي هيچ...
...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:43 توسط شیدا(معصومه) |

ببین درسته که تو منتظر دعای من نیستی...
اما من که منتظر استجابت تو هستم... 
دستی بجنبون...
 

پی نوشت:
/ از بیماری نفرت دارم... فیل آدم را یاد هندوستان عاقبت ها می اندازد لعنتی... از رنجوری تن بیزارم... لاکردار روح را به مسلخ می کشاند... زیر یک خمش را می گیرد و خاکش می کند... خیلی باید مرد باشی که ضربه فنی نشوی...!

// آن و آن... اسم یه آلبوم از استاد علیزاده است... به همه ی اونهایی که دستشون از قامت روحشون کوتاهه پیشنهاد می کنم... دست رو بلند می کند یا دامن رو... نمی دونم...! نتیجه اش که فوق العاده است...

/// بر اساس قانون بی نظمی هم خودش یک نظم است٬ بی ربطی هم خودش یک ربط است...! بی زحمت به بی ربطی واژه ها و خط ها و نوع نوشتارها و غیره و ذلک گیر ندهید!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:53 توسط شیدا(معصومه) |

این روزها دلمان بدجور شور دلتنگی هامان را می زند وقتی جنون واژه ها را پا بست ماندن می کند و عقل دیوانه وار سر به در و دیوار لاهوتی این لامکان و لازمان می کوبد...
حس غریبی است هجوم بی امان حس های رنگارنگی که واژه هایی گوناگون را به شاخه های بود و نبودشان آویزان کرده اند... و شاید تسلیم تنها پاک کردن صورت مسئله ای باشد که بودنش رنگ می دهد و نبودنش بار کم می کند و کم می کند هم از ملسی انتهای انتهای جاری لحظه های ناب....
دلمان عجیب هوای دلتنگی هایمان را دارد... نباید از دست داد تا از دست نرفت...!

***************

پرنده ها
          به تماشای بادها رفتند

شکوفه ها
          به تماشای آب های سفید

زمین عریان مانده است و
                                 باغ های گمان

و یاد مهر تو
                   ای مهربان تر از خورشید

(م. آزاد)

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:18 توسط شیدا(معصومه) |

توی لحظه های خلوت و حجیم چیزی عذاب آور تر از سرد بودن دستها و خشک بودن چشم ها هم هست؟!

پی نوشت:

مطلب نه چندان مرتبط از امین .... البت با میزان متنابعی چسبندگی به دل و چشم و حس و این جور چیزها...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:1 توسط شیدا(معصومه) |


بسمه تعالی

به: رییس کوچیکه
از: کارمندی تازه کار

عطف به نگاه ها و رفتار شما طی چند روز گذشته، اعلام می شود از نظر اینجانب شما  جز معدود مردانی هستید که هرچند گاهی نگاهتان برق می زند اما موهای عصبانیت را بر تن آدم سیخ نمی کند.
قبلاْ بابت معصومیت نگاه و سادگی کلامتان به شما تبریک عرض می نمایم.
با تشکر
من الله توفیق
یکی از کارمندان شما

رو نوشت به کلیه خوانندگان این متن جهت تنویر افکار: آقای رییس متاهل می باشند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:40 توسط شیدا(معصومه) |

اتفاقی که باید بیفته... می افته... اتفاقی هم که نباید... امیدوار باید بود که نیفته...
این وسط یخده وسیله بودنه که سخته... اما خوب... چون می گذرد...
بی خیال...

سال نو (اگر جدی جدی نو بشه) به همتون مبارک...

ایام به کام!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:53 توسط شیدا(معصومه) |

یه کم غر به جون داریوش خان مهرجویی....

د آخه من نمی دونم... یکی که نه عشق هانیه وادارش کرد به قول بر و بچ دوا رو بزاره کنار... نه عشق و حرمت ساز و ... نه حسادت مردانه (شما بخونید غیرت) وقتی دید که جاوید اینقدر راحت داره هانیه رو از دستش در میاره... چه طور توی ایکی ثانیه (حدودای نیم ساعت) آخر فیلم... متحول شد و به وساطتت بابای مهربون و دکترای شیر زبون و پرستارای فرشته رو و تزریق یه آمپول و یه شوک ساده این همه مواد مختلف رو چنان ترک کنه  که ... به اونجا برسه که آستینم بالا بزنه و بیفته به آموزش الباقی زندانیان  از بند اعتیاد رها شده.... اونم کسی که از فرط وا دادگی به قول خودش تا تهش می خواست بره و خداییش هم رفت.... چه چیزی توی علی تغییر کرد که اجازه این همه تغییر رو بهش داد؟ مجوز کدوم کنسرت رو بهش دادن؟! یا کدوم آلبومش اجازه انتشار پیدا کرد؟!

پی نوشت:

/ سه چهار سال پیش بود برای تهیۀ یه گزارش برای نشریۀ دانشجویی مون رفتیم مرکز ترک اعتیاد اهواز(معروف به مرکز تی سی اگه اشتباه نکنم)...
اونجا با چندتایی از به قول خودشون مسافر (یا مهمان) ها صحبت کردیم... یکی شون هیچ وقت یادم نمی ره.... نه نگاهش ... نه کلامش... نه حتی جزئیات حرکاتش...
گچ کار بود... از این گچ کارهایی که گچ بری های گل و بته ای رو هم طرح می زد و هم اجرا... سر و تهش می کردی ۲۳-۲۴ سالش بیشتر نبود... تا وقتی که مسئولشون توی اتاق بود واسمون از ماجرای چه طور معتاد شدنش گفت... اما همینکه مسئول محترم از اطاق بیرون رفت... سرش رو کمی خم کرد جلوتر و با یه صدای بم و یه نگاه خیره گفت:
-دو بار تا حالا خودمو کشتم... یه بار دیگه هم این کار رو می کنم... اما این بار دیگه برای آخرین بار....
- آخه چرا؟... حیف نیست؟... اونم حالا که ترک کردی؟!
با پوزخند:
- هه!... ترک؟! خیال کردی به این راحتیاست...!؟ هشت سال از عتیادم می گذره و این سومین باره که دارم ترک می کنم...اما بعد هر بار یه ماه طول نکشید که برگشتم... هر بار هم کلی دلیل داشتم واسه ترک.... خسته شده بودم... نمی تونستم کار کنم... اونم کاری که دوسش داشتم...بهم کار نمی دادن... مامانم ازم بدش می اومد... دختر داییم رو برام نشون کرده بودن... اما وقتی من رو می دید فقط گریه می کرد... می تونی بفهمی اینا یعنی چی؟! می تونی بفهمی چی می شه که نه گریه نامزدت... نه نفرینای ننت نه هیچ کوفتت و زهرمار دیگه ای به جز یه چیز برات بی ارزش می شه....؟!  نمی فهمی... نه خانم وقتی گیرش افتادی دیگه افتادی... فقط یه راه می مونه واسه نجات... اونم...
درست یادمه مسئول محترم اینجای صحبت اومد تو و صدای شجاع هم قطع شد و سرش هم برگشت عقب... آره... اسمش شجاع بود... یعنی اینطور صداش می کردن... توی اون مرکز هیچ کس٬ هیچ کس رو با اسم واقعیش نمیشناخت.... یه فضای کاملاْ شعاری که گمون نکنم با دل و تن خسته مهمونای ساکن اون ساختمونای کپک زده کوچکترین سنخیتی داشته باشه....!
توی آخرین لحظات بود که از غفلت لحظه ای مسئول محترم استفاده کردم و ازش پرسیدم:
- پس اگه راهی نیست واسه نجات... چرا اومدی اینجا....؟
- فقط میخوام پاک بمیرم... همین....!

//از وقتی که سنتوری رو دیدم... نا خودآگاه فقط یاد دو نفر تو کله ام می چرخه... یکی همین آقا شجاع و یکی هم دوستی از دوران جوانی و سنخیت غریبی که انگار با علی داشت و ما نمی دانستیم....
امیدوارم شجاع هنوز زنده باشه و البته پاک... و اون دوست هم سلامت... آقای مهرجویی هم در فکر ساخت فیلمی شاید کمی پاکتر و صادق تر....

/// آقای مهرجویی... من دی وی دی رو نخریدم... کسی خریده بود و چون دستگاه پخش نداشت اومد خونه ما و ما هم توفیق اجباری دیدیم... اما خوب... قول می دم به محض اکران دست اون فرد مذکور رو بگیرم و بیام سینما و بنشینم به تماشا... از این قرتی بازیای شماره حساب و اینا هم اصلاْ خوشم نمیاد.. صحبتشو نکنی ها... پس بی زحمت دستی بجنبون که سینما لازم شدیم از بس عذاب وجدان گرفتیم....!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:38 توسط شیدا(معصومه) |

عین. شین. قاف٬ بی نقطه...!

پیکرۀ ادبی و مفهومی هستی سرشار از واژه­هاست... واژه­های رنگارنگ، واژه­های  بی­رنگ، واژه­های سیاه، واژه­های سفید... واژه­های سیاه و سفید ... واژه­هایی که گاه چنان پای بشر را به گل می­نشانند که بیا و ببین... واژه­هایی که راه به تفکر نمی­دهند. واژه­هایی که تعمق را پس می­زنند....واژه­هایی که وهم را معنی می­کنند... واژه­هایی که ممتنع اند و سهل نیستند...

کلاً خدا نکند کسی درگیر این پیکرۀ ادبی و مفهومی هستی بشود... با این واژه­هایش....

بعضی از این واژه­ها نه قابل تعریف­اند و نه قابل تأیید و نه حتی قابل تکذیب.... آمده­اند و چسبیده­اند به این پیکرۀ زبان بستۀ ادبی-مفهومی هستی و نه می­شود از ریشه­شان فهمید از کجا آمده­اند و نه می­شود از ریششان فهمید تا کجایند....؟

کافی است کمی جسارت خونتان بالا بزند تا جنبیدنشان را ببینی... چنان سر و گردنی برایت صاف می­کنند که نگو و نپرس... و این یعنی دعوت به کارزار... آن هم چه کارزاری... با دست خالی... نه توان تعریف... نه توان تأیید و نه امکان تکذیب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:59 توسط شیدا(معصومه) |

یه حسی که میاد و عین بختک میفته رو سینت... دستت رو بالا می­کشه و وادارت میکنه ماساژش بدی... انگار که می­شه پخشش کرد، می­شه آرومش کرد، می­شه ساکتش کرد.... فشار می دی.... سخت فشار میدی... طوری که تموم عضلات و استخونای دنده و جناقت میفهمن که ای وای... بازم که...

اینقدر نزدیکه و سخت که با ذره ذره وجودت حسش می کنی...

دلت می خواد می تونستی دستتو برسونی اون تو و بکشیش بیرون، اما نه دستت می رسه بهش و نه اگه می رسید تاب می آورد تب و تاب از جا کندنشو....

آخ که چه ریشی داره و ریشه ای این لامصب........

نه اشک، نه کلام، نه نغمه، نه نوا، نه دوست، نه دشمن و نه هیچ کوفت دیگه­ای  انگار چاره­اش نیست...

فقط آروم دستتو میاری پایین و خیلی ساده و با یه آه، معترف می شی به این همه نادانی و ناتوانی... و یه نگاه تنگ و خیره، خوابیده زیر ابروهای درهم گره­خورده، به دوردست­ترین نقطه، ناکجاآبادترین آبادی... به رنگ ازلی­ترین حسرت و به لعاب آهی به طعم تلخ غربت... بی چرا.... بی اگر... بی اما... بی شاید و بی کاش هم حتی....

و عمق درد وقتی سراغت میاد که با موچوله شدنت به یاد میاری که این یقیناً آخر ماجرا نیست... و این قانون سخت دونستن ندونسته­ها و نفهمیدن دونسته ها و ندونسته­هاست انگار... قانون سخت تکرار و تکرار و تکرار تسلسل وار زندگی زیر سایۀ تردید.... زیر سایۀ جنون.... قانون سخت رانده شدگی... درماندگی... جاماندگی و ....

 

پی­نوشت:

و شاید عمیق­تر از این درد همان جریان سیال زندگی باشد که آرام می­آید و تنت را احاطه می­کند و روحت را ناکار... جر تن سپردن چاره­ای نیست... تن سپردنی هرچند دردناک اما قانونمند... ساده... عادی و بدیهی... شاید اولش سخت باشد... اما به مرور یاد می گیری... خندیدن به زندگی با قانون های نابهنجارش.... وقتی دست به کار نواختن ملودی خودش می شود و سکوت را می بلعد... 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:10 توسط شیدا(معصومه) |

من سرم رو دستمال نمی­بندم

تو هم خیال کن درد نمی­کنه!

 

پی نوشت:

بالاخره یه روز با هم بی حساب می شیم....!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:10 توسط شیدا(معصومه)