تبليغاتX
سایه ی جنون

بعد از مدتها از سر بی حوصلگی می شینم پای تلویزیون... تصویرش صاف نیست... آنتن دست کاری میخواد... بی خیال...غرض فقط گذران وقته...
گوشه ی سمت چپ یه چیزی نوشته... از ترکیب سبز و سفید و سرخش می شه حدس زد توی چه مایه ایه... سعی می کنم بخونم... تصویر صاف نیست و سایه داره...
۲۲ خرداد....
جمعه ی حماسی...
حضور ... حضور...
اینجاش خیلی قاطیه... نمی تونم درست بخونم... سعی می کنم از اول بخونم و کمی بلند...
۲۲ خرداد...
جمعه ی حماسی...
حضور بی معنا...
حضور بی معنا؟! استغفرالله... کمی جابه جا می شم و زاویه ام رو تغییر می دم...
 اوه ... اشتباه کردم... حضور بی همتاست... نه بی معنا...
خنده ام می گیره به اشتباهات لپی این روزهامون که اونها هم سیاسی شدن... روزگار بس غریبی است و بس مبهم... خدا به خیر کنه...!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:11 توسط شیدا(معصومه) |

خدایا این ملت دیگه از هزینه کردن های بی فایده خسته ان...
چه باید کرد واقعا!؟ تا کی؟! تا کجا...؟! با کدوم دست آویز...؟!
از کشته کشتار بی رحمانه ی این از همه جا بی خبرا می ترسم... اما آخه مگه می شه سکوت کرد؟! اصلا خود بی شرفشون می خوان که مردم بریزن تو خیابون تا قتل عام راه بندازن به بهانه ی به خطر افتادن امنیت ملی...
پس این سردمداران کجان؟! یعنی یه مرد توشون نیست...؟!
جدی جدی:
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:5 توسط شیدا(معصومه) |

 

یک یا حسین تا میرحسین... جون خودم...!

1/ تصورش رو هم نمی کردم بعد از اون فضای سردی که توی این چندسال حاکم بود به روحیه ی سیاسی مردم این مملکت٬ یه همچین روزهایی رو ببینم... یه همچین حضوری رو...
خدایی پیر و جوون و مذهبی و لائیک نداشت٬ از بسکه تنوع طیف و سلیقه و عقیده بود توی این زنجیره ی سبزی که کم از تظاهرات نداشت... اهواز رو یه دست سبز کرده بودن از بسکه سبز بودن و شارژ... و چه شعارهای باحال و خلاقانه ای ...
احمدی بای بای...
آخر هفته احمدی رفته...
آمو زنجیر باف... بله... دروغاتو خوب بافتی... بله... به مردم انداختی... بله...عمو اومده... چی آورده... شرم و حیا... با صدای چی؟... بگم؟!... بگم....؟!
ستادی که یار نداره... میره نوار می زاره ...
(اشاره به ستاد احمدی نژاد که با صدای بسی بلند آهنگ گذاشته بود و سر تا پا بیست نفر یار هم نداشت...)
و یه کلی شعار کوتاه و بلند دیگه که یادم نیست خدایی...
۲/ دقت کردین٬؟!:
با دوم خرداد ۸۶ بود که القاب پس و پیش بعضی اسامی -علی الخصوص رئیس جمهور- کمرنگ شد... دیگه از اون حجه الاسلاما و آیت الله های طول دراز و مدظله العالی و دامت برکاه و غیره... لا اقل پس و پیش اسم رئیس جمهور خبری نبود... توی روزنامه ها و حتی گاهی اخبار یه خاتمی می گفتن و پشت بندش الباقی خبر و تحلیل و غیره... و حالا با گذشت این چند سال و با اینکه توی این چهار سال یه وقفه ی نسبی توی این روند رخ داده کار اینقدر جلو رفته که دیگه به اسم کوچیک طرف بسنده می شه و حتی مجری ها و کارشناسای تلویزیونی هم کاندیدای اصلاح طلب ریاست جمهوری ما رو با اسم کوچیک مورد خطاب قرار می دن و توی فرهنگ اجتماعی ما مهندس میرحسین موسوی به عبارت خلاصه شده ی میرحسین تبدیل شده...
اتفاق جالبیه...
۳/ دو سه روز بیشتر نمونده... باز هم حال و هوای این روزها من رو یاد حال و هوای دوم خرداد می اندازه... با همه ی شلوغی که دور و بر ستادهای خاتمی می دیدیم... با همه ی حمایتی که از مردم می دیدیم... با همه ی جوششی که توی خلق می دیدیم... باز هم ته دلمون می لرزید از بسکه مطمئن بودیم به رزالت کسایی که خودخواهانه سنگ خودشون رو به سینه می زدن به اسم دین و مذهب و مملکت...
این روزها هم با همه ی ایمانی که توی سبزهای دور و برمون می بینیم باز هم دلمون می لرزه... خدایا همه ی ما رو به راه راست هدایت کن... و چشممون رو٬ رو به حقایق نبند... آمین...
۴/ ما می توانیم....
هرچند شعار احمدی نژاده... اما هنوز هم حس خوبی رو به آدم القا می کنه... بهرحال روی الفاظ که نمی تونه اثر بزاره... ما می توانیم میرحسین رو از توی صندوق در بیاریم....
جون خودم... جون خودت... و جون خودمون...
۵/ بخوانید... دکترای صلواتی یا دکترای چیزی؟! بحثی پیرامون مدرک تحصیلی احمدی نژاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:31 توسط شیدا(معصومه) |

میرحسین موسوی بهترین گزینه برای تامین امروز و فردای ما!

فضا دوباره داره رنگ و بویی از زنده بودن رو به خودش می گیره... یاد روزای حوالی دوم خرداد ۷۶ می افتم.. دبیرستانی بودم و تازه اولین دوره ای بود که می تونستم رای بدم... چه حس و حالی بود... وقتی می رفتم توی ستادها٬ به حال و هوای دانشجوها غبطه می خوردم و دلم می خواست دانشجو باشم... احساس می کردم اگر توی سن و سال اونها بودم بیشتر و بهتر می فهمیدم لذت انتخاب آگاهانه رو...
این روزها فضا کمی اون رنگ و بو رو به خودش گرفته... با این تفاوت که نگاه ها نگران تر از قبله و دلها ترسون تر... اما قدم ها مصمم تر... شاید چون این روزها فهمیدن عمق ماجرا کار چندان سختی نباشه... فهمیدن اینکه -به قول حمید فرخ نژاد توی جلسه ای که برای حمایت از میرحسین صحبت میکرد- اوضاع خیلی خرابه خیلی سخت نیست...
فرصت زیادی نداریم برای جنبیدن... انتخاب حق ماست... اما انتخاب درست وظیفه ماست... خواهش می کنم بیاید سعی کنیم کمی کمتر اشتباه کنیم... درسته که چهار کاندیدا داریم... اما فقط یکیشون حداقل های ریاست جمهوری رو داره... فهمیدن این اصلاْ سخت نیست. به شرط اینکه کمی سعی کنیم آگاه باشیم و فریب دروغ هایی که از اصل دروغ هرچه گنده تر باورکردنش راحت تر پیروی می کنن رو نخوریم...
به خاطر فردا که نه... به خاطر تامین حداقلی امروزمون هم که شده باید هرکاری که از دستمون بر میاد بکنیم...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:0 توسط شیدا(معصومه) |

می دونم که کسای زیادی نیستن که این مطلب رو بخونن اما از کسایی که احیانا خوندن خواهشمندیم نظر مرقوم بفرمان...

تب انتخابات روز به روز بیشتر می شود و حرارت انتخاباتی به حد اعلای خود نزدیک می­شود. در این میان بازار گمانه زنی­های انتخاباتی هم داغ است. طرفداران کاندیداها با التهاب آمارهای نظرسنجی­ها را دنبال می کنند و با جدیدترین ابزار رسانه­ای دم دستی­شان -که همان موبایل و تکنیک اس ام اس باشد- یکدیگر را از چند و چون حدسیات مطلع می­کنند.

رقابت تنگاتنگی است انگار. چهار کاندیدا با چهار طرز فکر و عملاً از دو جناح معروف سیاسی کشور یکدیگر را نقد می­کنند و به اثبات خود مشغولند. این رقابت هم­فکر و هم­جناح نمی شناسد. بازی سیاست است دیگر. یکی پیروز میدان است و سه تن بازنده. باید تلاش کرد. باید خواند و باید گفت و باید شنید و باید نقد کرد. باید با حقایق روبرو شد و باید بهترین را انتخاب کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:9 توسط شیدا(معصومه) |

پست قبلی انگار فضای ذهن خیی از دوستان رو آشفته کرده... از این بابت عذر می خوام.. حلال کنید... آدمیزاده و هزار گونه بی ظرفیتی...
چیز مهمی نیست.. یه بیماری کنترل شده که انشالله کمرشو به خاک می سابونم... روزگاره دیگه ... تا جایی که دستش بیاد انگشت می کنه تو چشم آدم...
فقط خواهشاْ به روم نیارید این مزخرفات وبلاگو...  در ضمن خوشم نمیاد نوشته های اینجا واسه کسانی غیر از خواننده هاش نقل بشه... (قابل توجه شما دوست و اخوی عزیز... سوالی داری از خودم بپرس... دیگه باید فهمیده باشی من و اون دوست دوران دانشجویی یه مدتیه که ارتباط چندانی با هم نداریم....)

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:19 توسط شیدا(معصومه)

از دورها صداهایی می آید... دور و نزدیک... بالا و پایین و زیر و بمشان در بهت فضا گنگ می زند... از دورها آمده اند و به دورها می روند... پیغام و پسغامشان را ... درک ندارم انگار....
از دورها صداهایی می آید... سردم می شود.. گرمم می شود... بوی تنهایی می آید.. بوی درد... بوی سختی... بوی چراهای زجرآور و بی پاسخ... بوی کم آوردن... بوی منیت... بوی.... بوی....
خدایا خودم را و مشامم را و نگاهم را و زانوانم را... خدایا ایمانم را... خدایا همراهم را... خدایا ما را...
از دورها صداهایی می آید... دستانم بالا می رود و سوار گوش هایم می شود... اما هنوز هم از دورها صداهایی می آید... دلم اعتراف می خواهد... دستهایم قنوت می کنند و سرم رکوع و دلم سجود...
خدایا من می ترسم...

**********

پی نوشت:
/ سلامتی چیزی بوده که همیشه بابتش شاکر بودم... حالا چرا باید این بلا به سرم بیاد؟ نمی دونم... هرچند هنوز هم سعی می کنم به یاد بیارم احتمالات اولیه ای که با در اومدن اولین نشونه های بیماری ریختن تو دامنم دکترها....اما برام دعا کنید... زیاد دعا کنید...
// صبر هم جز چیزهایی بوده که برای به دست آوردنش تلاش کردم... امیدوارم که به کارم بیاد... باز هم برام دعا کنید... زیاد دعا کنید...
/// تحمل این شرایط قطعاْ تنهاییش خیلی سخت تر می بود... و حتی شاید غیر ممکن... اینو  خوب می دونم... ممنونم که هستی... و ممنون ترم و عذرخواه که نمی تونم واقعاْ و از ته دل آرزو کنم که کاش نبودی و کاش گرفتارم نشده بودی و کاش می تونستی یه زندگی آرام تر و بهتر و شیرین تر و کم دغدغه تر داشته باشی...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 8:24 توسط شیدا(معصومه) |

 حقایق سخت از سختی های عالمند... و از انکار ناپذیرها...
با حقایق سخت، سخت روبرو باید شد... سخت مبارزه باید کرد و سخت هم باید پذیرفت...
تا انتها باید رفت... با حقایق سخت و با واقعیات تلخ... چاشنی های ترش و شیرین هم زنگ تفریح رفتن...
باید از دست بدهی تا به دست بیاوری... خاطرات قدیمی را برای اتفاقات جدید...
یادآوری سنگین است و بازآفرینی غیرممکن... آینده اما آینه خواهد شد اگر زانوان لرزانت همچنان تاب بیاورند ایستادن را و لبان خشکیده ات ایستادگی کنند سکوت را...
نگاهت را به پایین بیانداز تا روزگار برق خشکشان را نبیند... اما نبند... همان دور و برها شاید نگاهی باشد رو به دوردست که افقش نگاه تردید ناک تو باشد... تنها رفتن ممکن نیست... دستت را دراز کن...
راه های سخت، همراهی­های سخت را می­طلبند...
امید ببندی نا امید نمی شوی... این را با ذره ذره اجزای وجودم حس می کنم این روزها... چاشنی رضایت هم مزید بر تجربه ها... انتهای کوچه ی نمناک تنهایی...

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 16:2 توسط شیدا(معصومه) |

سر از کول زمان بر نمی داری... پا از دم روزگار...

                                      طاقت به کف بگذار و قدم بر دار ....

                                                    راه بس دراز و منزل بس بعید است انگار!
                                               

پی نوشت:
/تجربه بس غریب و شیرینی است انگار عاشقگی و معشوقگی...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 16:25 توسط شیدا(معصومه)

۱/ روزی عادی است... آسمانی عادی٬ زمینی عادی٬ بادی عادی٬ تکه ابرهایی بازیگوش و عادی٬ درخت هایی عادی و کفترهای چاهی و غیر چاهی و یاکریم های سرگردان همه عادی...
شهریور است.. یک شهریور عادی و منم ... یک من ِ نه چندان عادی مقابل نگاهی صاف و سبز و زلال و باز هم عادی...
۲/ رفته بودم آب پاکی رو بریزم سر دستش و چشمش رو ببرم از این کوره راه کج و معوج... باد وزید٬ زلزله اومد یا صاعقه زد نمی دونم... کوزه افتاد... آب ریخت... آخر ماجرا خیس تر از اون من بودم که سر تا پا مبهوت٬ قول دادم که فکر کنم...
۳/ فکر کردم یا نکردم نمی دونم... اما به گمونم می شه در جرگه متاهل ها حسابم کرد بعد از اون روزها و در پس این روزها...
۴/ اتفاق غریبی است...
۵/ ما غریبه نیستیم....
۶/ روزگار غریبی است اما همچنان...
۷/ ایام به کامتان و لبهاتان نیز به جام ها... دعامون کنید هم بیراه نمی ره به گمونم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:56 توسط شیدا(معصومه) |