تبليغاتX
سایه ی جنون

وقتی خوره می شوی و می جوی و می خوری و می روی و می گذری و چمباتمه می نشینی کمی آنطرف تر، درست روی خورده ریزه های پاشیده شده و باقی مانده از دل و سر و روح و حس و جونم و همچین احمق وشانه و یخ بسته، ذل می زنی میان خال چشمای در هم ... و بر هم نشده ی جا مانده از ته مانده های <من>... <من> می شود ماجرایی تکراری از واقعه ای تکراری تر... و این شاید درست آغاز همان پایانی باشد که بوی گند و تراژیک تنهایی را هل می دهد میان ماجرا...
امان از وقتی هایی که خوره می شوی....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:17 توسط شیدا(معصومه) |

گاهی یه لحظه هایی توی زندگی جلو روی آدم میاد که با همه وجودش حس می کنه داره دروغ می گه... به اطرافیانش... به عزیزاش... و حتی به دل خودش.... اما ادامه میده.... انگار یه بازیه که شروع شده پس باید ادامه داد... پس باید رفت....
توی این لحظه ها ناخودآگاه ذهنش میره به سمت اون لحظه ای که هنوز نیومده اما بالاخره میاد... لحظه پرسش...لحظه نگاه های مبهم... لحظه تلخ رسوایی... اونوقته که یه پاک کن بزرگ بر میداره و می کشه به همه ی چیزایی که یهو هجوم آورده به ذهنش... و باز ادامه می ده و ادامه می ده و ادامه می ده...
بی زارم از اون بخش انسانی وجودم که وادارم می کنه تن بدم به این لحظه ها و دروغ ها و هجوم ها...
بی زارم از فکر کردن به لحظه هایی که هرچند هنوز نیومدن ولی بالاخره میان... بیزارم از حس هایی که دوستشون ندارم ولی هستن... از حسرت کشیدن واسه حس هایی که دوسشون دارم ولی نیستن.... بیزارم از انتظار.... بیزارم از فرار... بیزارم از دوری ها... دوری های دل ها... بیزارم ... بیزارم.... می فهمی؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 14:3 توسط شیدا(معصومه)

1/ اینجانب در این مکان و در این زمان مبارک، رسما اعلام می دارم که در آستانه ورود به دهه ی چهارم زندگی خود، همچنان زنده ام و همچنان سعی دارم این مکان را سرپا نگه دارم.... هرچند کم رنگ و حتی هراز چند گاهی ...

2/ تولدم مبارک...

3/ حس زیبایی بود متولد شدن در کنار دوست داشتنی ترین و خواستنی ترین افرادی که می تونن توی قلب یک انسان پیش قدم شده باشن واسه ماندگاری.... تولد امسالم علاوه بر بهترین خواهر و برادرهای دنیا، یه مهمان کوچولو هم داشت... مهمانی سرشار از حس امید... لبالب از شوق فردا... امسال اولین تولد مادرانه ی مادری بود که پارسال این موقعا کمی نگران بود، کمی خسته و کمی هم افسرده... اما امسال شاید آثاری از اون نگرانی و خستگی توی وجودش بشه جست... اما رنگ و لعاب افسردگی رو به این راحتی ها نمیشه توی لحظه های سرشار از  حس مادرانه و شوق همسرانه اش دید....
علی و پارسای عزیزم... تا دنیا دنیاست عطر عشق ما به همدیگه توی فضا جاری خواهد موند.... حتی اگه لحظه ها سوار بر امواج روزگار، بلرزونن بلم کوچولو اما مستحکم زندگیمون رو... دوستتون دارم خروار خروار....

4/ متن بالا البته با اعلام احترام بسیار نسبت به مادر، خواهرها و برادرها و کلیۀ متعلقین اونها تألیف شده... چراکه با بودنشون و البته اینطور خوب بودنشون دنیا رو بزرگ تر از اونی که هست پیش چشمام نشون می دن و مشکلات رو کوچکتر از اندازه واقعی.... هرچند تقریبا هیچ کدومتون اینجا رو نمی خونه ولی.... شما رو نیز هم دوست می دارم کرور کرور...

5/ بابا! نبودی... اما حس سنگین، خواستنی و ملس نگاهت بود... و البته یادت و صد البته تر دامنۀ موزون وجودت که از فضای دل هیچ کدوم از ماها نرفته و نخواهد رفت... یادت بخیر و روحت نور بارون...

6/ خداجون! هرچند توی این عرجوزه آخر از همه جات دادم... ولی خودت بهتر می دونی نه اولی و نه آخر... بلکه جاری هستی از اول تا آخر.... مؤمنانه دوستت دارم و مخلصانه حست می کنم هرچند کمی سر به هوا... بابت همه چیز ممنونم ازت.... هم اون چیزایی که دادی و هم اونایی که ندادی....!

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 1:41 توسط شیدا(معصومه) |

آمده بودی غبار از دل بتکانی...
                              دل را تکاندی...


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:9 توسط شیدا(معصومه)

فیس بوک خوب است... ولی من وبلاگ را دوست تر دارم..!
شما چی فکر میکنید؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 2:9 توسط شیدا(معصومه) |


ابری بود آسمان یا من آفتاب را نمی دیدم نمی دانم... فقط همین یادم هست... باد بود و دودوی چشمانی که مانده بودند چگونه تاب بیاورند تری ترانۀ نمناک حسرت را زیر سایۀ بی سایه ای...

سرو چمان ما هم میل چمن نمی کند این روزها... ساده است... نه این روزها... که بی میلی سرو چمانمان که گیر است لابلای خشت و گلهای خوش رنگ و بوی آن سوترها و دل و گوش داده به دل و چشم آنانی که انگار از ما بهترانند که حتی به کلبۀ خواب های سیاه و سفیدمان هم پا نمی گذارد... انگار که نه انگار دل تنگی را چاره نداریم و بی چارگی را دست به زیر چانه به نظاره نشسته ایم... یتیمانه... مبهوتانه و گه گاهی هم حتی مأیوسانه...
عادت به یتیم نوازی بسیار داشت سرو چمانمان... یا قابل نوازش نیستیم و یا دستش گیر است لابلای زلفی سیاه تر از روزگار ما وقتی حسرت نبودنش تصویر پیش روی بودنمان می شود...

****************

پی نوشت:

/ پارسال مثل همچی روزی بود که سپردیمش به دستای سرد خاک... شاید داغ دلمون کمی سرد بشه که نشد... بلکه هر لحظه و هر روز و هر هفته و هر ماه و هر سال... تصویر خاکی اون خاک سرد... داغ ترمون کرد و داغون تر...
//یک سال از تولد یتیمی مون گذشت... بازی روزگار رو می بینین... درست توی روزی که به نامش بود...از دستمون رفت... تا هرسال تو حال و هوای پدرانه ی در و دیوار... ما آویزون حسرت یه بوسه از زمختی دستای هرچند خشن اما گرم و پرمهرش باشیم ... کاش روزگار کمی بیشتر مهلت میداد...
/// واسه اولین بار بردمش دیدن سنگ یادبود بابابزرگش... بابابزرگی که شاید هیچ وقت بودنش رو ندید... اما به زودی حسرت نبودنش رو خواهد فهمید...
////با تلنگر این مطلب از یه نخ سیگار:
یه سال عید رو حساب تخسی و کدورت بعد از یه اختلاف نظر... دستش رو نبوسیدم... حسرتش هم زمان زندگیش باهام بود و هم حالا که دیگه فقط یادش مونده و عکسش... بعد از اون هربار که دلم خواست به جای اون یک بار دستش رو ببوسم نشد... چون هر بار به جای خودش فقط معنی پیدا می کرد... یه سری چیزا جایگزین نداره... مواظب این جور چیزها باید بود... حسرت ناک ترین چیزهان...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 19:5 توسط شیدا(معصومه) |

آسمان ابری نیست... آفتاب پیداست و زمین امیدوارانه دست دراز کرده رو به ابدیت آبی آفتاب زده ی بی انتها...
و زندگی هم به گمانم خواهد خندید به این پرده از نمایش آفرینش...
امروز نشد ... فردا....

***********************

/ برای دوستانی که گله مندند از شرمگین نبودن من از دیر به دیر بودن ها:
    نوشتن درحالی که یه نیم وجبی یا تو بغلت میلوله و یا یه دستت رو پاگیر گهواره اش کرده کار آسونی نیست... تازه اگه اجازه بده بری سراغ کامپوتر...

// روزگار خوبیه... غلط میزنم توی فضای ملتهب و شلوغ مادرانه و بسی شاکرم و ملتمس بابت ادامه و بهبود...

/// اگرچه دیر به دیر... اما خواهم ماند همچنان..........

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 18:52 توسط شیدا(معصومه) |

بیخ گوش أفتاب زوزه می کشد لاکردار...
تو هم اگر باد بودی و نسوختنی... نه از آفتاب و نه از آتش ... که حتی از نگاه تابدار - و نه مستاٌصل- پنجره هم حیا نمی کردی...
وقتی پاگیر نباشی٬ دل گیر هم نمی شوی..
وقتی دلگیر نشدی... خوب شرمگین هم نمی شوی...
دور تسلسل واری دارد این ماجرا... دوری که سر و تهش ختم می شود به بی سر و تهی...
********************

پی نوشت:

/ عید امسال رو دوست نداشتم... رنگ و بوی عید نداشت... حال و هوای ماتم و جای خالی و ناتوانی از سفر٬ بی رنگ و لعابش کرده بود... اما طبق مرام روزگار توی روند گذشتنش٬ دوست داشتن و نداشتن من تاثیری نداشت و گذشت... اینقدر بی حس که نه... بد حس بودم توی این عیدی که حتی پیام مشترک اس ام اسی و پیغام گیر متفاوت تلفنمون هم معطل موند... عید امسال فقط به زور یه هفت سین داشت و یه عالمه ....
// روز به روز به قدم گذاشتنش توی زندگیم نزدیک تر می شم... روزهایی که با همه سخت بودنشون با رفتنشون کمی گرد دلتنگی می شونن روی برگه های خاطرات زندگیم... به همون اندازه که سختن... دوست داشتنی ان و با ارزش...
/// عین مادربزرگا سرگرمیم شده کاموا و میل بافتنی و گاهی موسیقی (اونم محض علاقمند شدن پسرک) و البته ناله از درد و گلایه از بی تابی....
//// راستی روز و ماه و سالتون خوش... نوروزتون هم مبارک....

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 15:40 توسط شیدا(معصومه) |


این روزها وقت هایی پیش میاد که احساس می کنم چقدر محتاجم به اون لحن ها و کلام ها و پندها... و پیش خودم فکر می کنم شاید اگر حالا بود و توی این روزهای خاصی که پرم از حس های ملتهب، کلامی می گفت و نگاهی می کرد، شاید دلگرم می شدم و ...
جای خالیش رو این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای حس می کنم... وقتی به یاد میارم حرف های دلگرم کننده و نگاه های نافذ و محبت های عمیقش رو.... باورم نمیشه که دیگه از اون روزها به جز یادهای بغض آور دیگه چیزی نمونده... آدمیزاد همیشه و همیشه قدر چیزی که داره رو نمی دونه... شاید چون اگر می دونست دیگه حسرتی نبود و اگر حسرتی نبود زندگی بیش از حد قشنگ می شد...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:22 توسط شیدا(معصومه)

/ کمی که بیشتر دقت می کنم و چشم باز می کنم می بینم بدجور اسیر روزمرگی شدم و دارم به سبکی زندگی می کنم که سالهای نه چندان قبل واهمه داشتم ازش و گمان می کردم که «عمراً که من بتونم اینجوری روز رو شب کنم و شب رو روز....»
//سعی می کنم حس های خوابیده رو بیدار کنم و تلاشی بکنم واسه زنده کردن اون دسته از احساس هایی که دوستشون داشتم اما این روزها انگار رنگ و بوی مردگی گرفتن و به این سادگی ها رو نمی کنن به وجودم... خوشبختانه هنوز ذرات وجودم به موسیقی جواب می دن... هنوز هم رنگ می تونه  بخشی از اونها رو به تلاتم بندازه... و هنوز هم اوهامی از تصویرها و کلام های قشنگ مونده اون اعماق که بشه به به یادآوردنشون تکیه داد... موسیقی رو همیشه دوست داشتم... ساز رو هم... نوازندۀ ساز رو هم... «آن و آن» همیشه برام تلفیقی بوده از همۀ این دوست داشتن ها... بهش پناه می برم... هنوز خیلی راه دارم تا اون لبخندها و حس ها و شورها و طپش ها... روزگار کار خودش رو کرده انگار... اما هنوز هم میشه امید داشت به باریکه بارقه های اعماق...
/// روزگار غریبیه این روزها... روزگاری که روزهای نه چندان دور قبل، زیاد درباره اش خیال پردازی کردم... قبل ترها وقتی به زن بودن خودم فکر می کردم... اولین حسی که بیدار می شد و کمک می کرد تحقیرهای تحمیل شده به جنسیتم رو تحمل کنم، مادر شدن بود... حس رشد یه وجود، توی وجود، حس اهمیت، حس ساختن... وقتی بهش فکر می کردم حس پیروزمندی عاطفی عجیبی وجودم رو پر می کرد... انگار که تحمل همه چیز راحت تر می شد... این روزها دنبال اون حس ها می گردم... نه اینکه نباشن... هستن... اما دست من کوتاه شده ازشون... کش اومدن انگار... می بینمشون اما دورن... وقت زیادی ندارم... باید برسم بهشون تا قبل از اینکه دیر بشه... وقتی که حسش بود خودش نبود... و حالا که خودش هست... روزگار افتاده به بازی ... اما هرجا که کوتاه بیام اینجا امکان نداره خم شم... تکوناش رو که توی وجودم حس می کنم بارقه ها شروع می کنن به درخشیدن... فقط کمی باید بند خستگی و افسردگی رو از پای خودم وا کنم...
//// گفتن ها همیشه آسونن و کردن ها سخت... امیدوارم بتونم از این مرحلۀ غریب زندگیم هم بگذرم... به گمونم اگه کوتاه نیام این سختی ها هم می گذرن و من باز بزرگ تر می شم و شاید قوی تر و پرتر و عمیق تر هم....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 16:11 توسط شیدا(معصومه) |