می خوام با پسر دایی که عمراً منو بشناسه پز بدم....
برید و بخونید و صفا کنید.....
۲-به جنب و جوششون رشک می برم...
۳-تابلوی ورود ممنوع رو می برم کمی اونورتر و کنارش می زنم خروج ممنوع.....
۴-جاده یه طرفه بود... بی طرف شد.......
۵-از هرچه محبوبیت و عدم محبوبیته بیزارم.....
۶- خراب نیستم.... در آستانه ی خرابی ام....
************
پدربزرگ طی چند ماه به هردلیل نرم نرمک قدرت شنوایی اش را از کف داد و ما در همان اوایل سمعکی فوق العاده حساس و ظریف برایش گرفتیم که هیچگاه حاضر نشد آن را به کار ببرد. به این صورت سکوت او سنگین تر شد. چرا که دیگر پیامی دریافت نمی داشت تا به دادن یا ندادن پاسخی برانگیخته شود.
«تکثیر تاسف انگیز پدربزرگ»
« نادر ابراهیمی»
فعلاْ فقط همین...
راستی قبلاْاینجابودم............