تبليغاتX
سایه ی جنون
شاید توی دنیا تنها چیزی که توانایی آب بودن رو آتیش دل سوختگی های ملت رو داره همین همدردیها

باشه....

مرسی از همتون.... حتی اگر تعدادتون کم باشه...

راستی

***عید همتون مبارک***

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 21:51 توسط شیدا(معصومه) |

هرچند ابرای تیره نزاشتن آسمون بالای مزارشو ببینم اما خوب می دونم که اون شب شب مهتاب بود و حبیب در خواب.....

                                ************************************

اگر فردا عید نبود حتماً واسش سیاه می پوشیدم... البته واسه ی اون که نه... واسه ی ....آخه فرداشب اولین سال گردشه.....

کاش آدرس مذارشو داشتم...

چقد غریب بود توی اون برهوت سبز و زرد... حتی توی مرگ هم کنارش خالی مونده بود.... سفید ... اما منتظر....

عکسشم داده بودن بزنن رو سنگ قبرش... تا بدتر دل بسوزونن..

اگر فردا عید نبود حتماً سیاه می پوشیدم....

لعنت به هرچی بی نشونی.....

                                     ******************************

می دونم یه روز میای و دست منو ـ در حالیکه قد یه خرگوش ترسیدم ـ می گیری و برخلاف همه شازده ها که با اسب سفید می برن عروساشونو.... سوار تراکتورم می کنی و با خودت می بری... می دونم که خیلی نرم به حماقتم میخندی اون روز... منم سرخ می شم و می خندم.... اما ایمان دارم که هرچقدر هم که شرم توی وجودم باشه... نمی تونم سرمو بندازم پایین....

آخه می خوام ببینمت.... می خوام بشمارم سفیدی های روی گلگیراتو..... می خوام ایمان بیارم که دارم دور می شم از اون سکوی بلندی که بوی مرگ می ده و عکس تو روشه و منتظره عکس من داره می شماره برگ برگ گندم های کال رو.....

می دونم یه روز میای....میای و منو از اون برهوت و آرامش قبل از طوفان رها می کنی........

لعنت به هرچی آسانسوره..........لعنت به هرچی آسانسوره......

آخ که اون شب چقدر مهتابش تیز بود....

                                        **************************

کاش امسالم تور ماهی گیریم بیفته....رها بشه... بریزه هرچی برگ سبز که چسبوندم به در و دیوار....

کاش امسالم می تونستم آروم اما پر از فریاد توی روت نگاه کنم و بگم....ایاک نعبد و ایاک نستعین.......اهدنا الصراط المستقیم...و بعدش خسته ی خسته به خواب برم.....

کاش امسال هم می تونستم بی دغدغه این بغض کورو بترکونم....

کاش امسالم می تونستم دل شکسته پیش کشت کنم...

کاش امسالم تسبیحم گم می شد و مثل پارسال می آوردیش و می دادیش دستم و میگفتی بگو...

کاش اینقدر نجس نبودم...

کاش امسالم جورابای لنگه بلنگه ی سبز و نارنجی می پوشیدم و گوشواره های لاکیم رو می نداختم گوشم و راه راه می شدم سبز و نارنجی و مضحکه ی هر چی مهمان......اما تو می خندیدی و می گفتی: باشه... حالا که تو گفتی .... گوش کن ببین می چی می گم.................

                                 **********************************

بخدا دلم گرفته........

چرا دارم اینجا می نویسم اینا رو نمی دونم....

چرا دارم دستی دستی.... دست خودم رو رو میکنم پیش ملت.... نمی دونم

فقط می دونم اگر فردا عید نبود حتماً واسه ی اون که نه... واسه ی خودم سیاه می پوشیدم.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 20:8 توسط شیدا(معصومه) |

تک دل گم شده... دارم می بازم... کمک...

    ***********************

نمی دونم اگر بفهمی که فقط دلم داره برات می سوزه و نه بیشتر ... چه نفرینی درحقم می کنی

      ******************************

تن بیشه پر از مهتابه امشب........................ پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته.......................دل من در طلب بی تابه امشب

       ****************************************

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

       ****************************************************

امشب شب مهتابه............فقط همین

مگر از این مهمتر هم می تونه وجود داشته باشه؟

       ***************************************************************

پی نوشت: با تشکر فراوان از شجریان عزیز... با اون صدای آرامش بخش و نوید رسانش

ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی .... چشم نرگست........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 21:45 توسط شیدا(معصومه) |

هفته ی دفاع مقدس که میاد... سوالای اغلب بی جواب ما هم پررنگ تر می شه....

چی شد؟ چرا شد؟ چطور شد؟ و اساساً چرا اینجور شد؟

چرا جنگ ما با همه ی جنگ ها اینقدر فرق داشت؟

نگید فرق نداشت که من هم زمانی بود که توی این خیال بودم... اما جدیداً هرچی بیشتر می رم توی بحرش بیشتر ایمان میارم که فرق داشت... غربتی که توی جنگ ما که نه توی جنگنده های ما بوده و هست توی وجود جنگده ی هیچ کدوم از جنگای عالم نیست... یا لا اقل من ندیدم...

قواعدی که حاکم بر این جنگ بود با هیج جنگ دیگه ای همخونی نداره. این رو با تموم وجودم میگم... این حساب و کتابا با جنگ جور در نمیاد... هرچی بیشتر فکر می کنم بیشتر مطمئن می شم... توی هیچ جنگی دیده نشده که با این امکاناتی به این محدودی اتفاقاتی به این بزرگی خلق شه... اتفاقاتی که بعد از نشست گرد زمان به رویشون دیگه به هیچ وجه نه قابل توجیهن و نه قابل تعریف.... فقط قابل دیدنن....البته اگر چشمی مونده باشه...

 

این چه جنگیه که رزمنده هاش حتی گاهاً دلشون واسه ی جبهه هاش... اون جاهایی که جز درد و خون چیز دیگه ای نمی تونن داشته باشن تنگ می شه؟

 

وقتی تصورش رو می کنم که یه روز مجبور باشم... اسلحه ای بگیرم توی روی یکی و شلیک کنم.. تموم موهای تنم سیخ می شه... توی اون لحظه اینقدر از خودم بدم میاد که کم می مونه حکم قصاص خودم رو هم صادر کنم... حالا چطور یه آدمایی که هم پوست و هم استخون منن و شاید خیلی هاشون حتی دل نازک تر از من هم باشن می رن و روی یه بستر صرفاً خاکی و توی یه جریان شدیداً خشک و سوزان، جنگ رو با همه ی ضمختیش ... خلق می کنن... اما با همه ی این اوصاف ضرافتی توش باقی می مونه که این امکان رو ایجاد می کنه که باز هم یه دلی باشه واسه ی تنگ شدن...

 این چه معادله ایه که حل نشدنی به نظر میاد؟

کی مسئول تعریف کردن این بخش از تاریخ منه؟

کی مسئول پاسخ دادن به این همه سواله؟

کی مسئول ایجاد این سوال های سخت و جون داره؟

من کجای این تاریخم... اصلاً من کجای این تاریخ باید باشم؟و یا اینکه این باید رو کی باید تعیین کنه؟

کی می تونه به فرداهای من واسه ی بلایی که داره سر این بخش از تاریخ من میاد جواب بده؟

کی می تونه پاسخ گوی حماقت های یه عده آدم نادونی که سر طناب دفاع مقدس رو گرفتن  و دارن به تباه ترین

چاه فروش می کنن باشه؟

کی می تونه منکر این همه بزرگی و سختی باشه؟

کی می تونه باور کنه منِ جوون این سرزمین، به اسم 8 سال از مهمترین سالهای تاریخ معاصرم آلرژی وحشتناکی دارم؟

کی می تونه باور کنه... من... نسل آینده ساز که چه عرض کنم... حال ساز این مرز و بوم... نسبت به هفته ای که نماد یکی از حساس ترین اتفاقات صده ی اخیر سرزمین منه اینقدر بی تفاوت و یا حتی بی زارم؟

کی باید و اصلاً می تونه پاسخ گوی این احساس ایجاد شده باشه؟

اصلاً کی دنبال جواب این سوالهاست؟

 واقعاً این موضوع اینقدر بی اهمیته که با یه پوز خند به مزار شهدای گمنام چال شده توی میادین فرهنگی(!!!) و یا خط خطی کردن عکس های شهدای بسیج شهرداری که توی بلوارها نصب شده از یاد بره؟

من که عموماً در این رابطه به جوابی نرسیدم... هیچ وقت... اما وقتی یادبودهایی که مردمان سرزمین های مختلف به یاد انسان هایی که واقعاً و نه در حد شعار گذشتن از هر چیزی که حداقل من نمی تونم بگذرم( و تو هم)بر پا می کنن رو می بینم... دلم واسه ی قطره اشکی که توی چشم همه ی پرتره های کشته های جنگ جمعه و فقط چشمی می خواد که ببینه می گیره... بدجور هم می گیره....

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 23:44 توسط شیدا(معصومه) |

ما اهوازی ها از اونجایی که هیچ وقت هوای خوبی نداشتیم... اغده ای شدیم و تا

 

بادی در میاد... بدو بدو می دویم توی خیابونا تا بلکه کمی اکسیژن بریزیم توی این ریه

 

های پوسیده تر از خودمون

 

من و این سی سی جون هم که نه تنها از این قاعده مثتثنی نیستیم بلکه جمع

 

مونث بی مخاطب هم هستیم و همین جوری توی بوق گرما و شیپور سرما هم می

 

ریزیم توی خیابون و کسی نیست جممون کنه...چه برسه به هوای دلپذیر و باد خنک

 

دم پاییز اهواز........

 

اصولاً همیشه می گن... دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید...

 

بهرحال امشبم از اون شبا بود و من و سی سی جونم حالمون از اون

 

حالای خط خطی مایل به راه راه

 

زدیم به دشت کیانپارس و دِ برو که رفتیم.... از سر تا تهشو دقیقاً سه بار طی

 

کردیم....(البت با یه پیتزا تنوری هم بعنوان چاشنی)

 

 

توی طول این سفر چند ساعته ای که سوار بر اسب پاهامون می پریدیم اتفاقا و حرفا

 

و کسای جالبی افتاد و زدیم و دیدیم...

 

توی طول راه براش چهارتا درنای کاغذی ساختم... یه خانواده... راستش از اونجا

 

شروع شد که بهمون کاغذ تبلیغاتی فروش ماشین دادن و منم طبق عادت شروع

 

کردم به ارائه ی هنر و توانمندی هام... واسش یه درنای سفید و خوشگل ساختم که

 

سبک تر از هر درنایی بال می زد...

 

اینجا بود که سی سی گفت... دلت میاد درنایی به این نازی رو تنها رها کنی؟

 

بعدشم از زیر شیشه ی برف پاک کن یه پرایده سفید که کنار خیابون پارک بود یکی

 

دیگه از این کاغذای تبلیغاتی رو برداشت و بهم داد و گفت... این کاغذه هم جنس

 

کاغذ اولیس... واسش یه جفت بساز ... یه جفت هم جنس.... گفتم باشه و

 

ساختم.... نه یکی و دوتا که چهارتا.... واسشون اسم گذاشت....

 

سی سی و شی شی و نی نی و آموی نی نی ........

 

توی پیاده رو ی امشبمون یه سرم به بازار مروی معروف زدیم و یه شهربازی بادکنکی

 

(بیشتر شبیه اتاق بود تاشهر) دیدیم با سرسره ها وقصرهای بادی....در حالی که

 

کلی بچه توش وول می خوردن .....آخ که چقده ذوق مرگ بودن این بچه ها.... کلی

 

هم حسودیمون شد و یاد و خاطره ی دوران کودکی مون رو پاس داشتیم... یاد اون

 

روزایی که اینقدر بزرگ بودیم که بایه اتفاق کوچیک .... حتی اندازه ی یه سر خوردن از

 

روی یه سرسره ی زنگ زده و داغ.... از ته دل می خندیدیم.... توی اون لحظه صدای

 

معصوم کودکی های خودم رو شنیدم... باور کنید

 

*********

 

توی مسیر برخلاف همیشه کلی آشنا دیدیم.... از همه رنگ... از فامیلای من بگیر تا

 

فامیلای سی سی جون تا دوستای دوران مدرسه و حتی دوران دانشگاه.... اما بین

 

این همه آشنا یکیشون بدجور نگاهش غریب شده بود.... بعد از اینکه رفت... یهو دلم

 

بهم گفت کاش ازش پرسیده بودی چرا؟

 

**************

 

قسمت آخر این پیاده روی ما هم به دیدن یه منظره ی اکشن و پلیسی

 

ختم شد... البته دیدن این جور صحنه ها جدیداً توی شهر ما (که دیگه

 

چندان هم با تکزاز متفاوت نیست) تقریباً آسون شده.... درگیری پلیس

 

با یه عده ای که نفهمیدیم کی بودن... منتها توی شلوغ ترین نقطه ی

 

شهر و توی شلوغ ترین ساعت روز... اون هم همراه با چاشنی شیرین

 

تیر اندازی که دیگه الان صداش واسه ی ما داره عادی تر از سیگارت و

 

ترقه می شه.....

 

راستی یه خبر نه چندان جالب..........

 

جمعه اسماً رفتیم مال آقا و رسماً الله اعلم......

 

ترجیح میدم درباره ی این اتفاق و سفر حرفی نزنم..........

 

بماند تا شاید وقتی دیگر .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 1:10 توسط شیدا(معصومه) |

گفتم از ورطه ی عشقت به صبوری به در آیم

باز می بینم دریا و نه پدید است کنارش

 

خداییش با این شعرای قشنگ و شاعرای قشنگ تر دیگه حرفی واسه گفتن نمی مونه... فقط کافیه اراده کنی....ریختس شعر و حس ناب و شیرین..... ازهمه رنگ و از همه جنس.... با هر حال و هوایی بری سراغشون هوایی می شی.......

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 23:26 توسط شیدا(معصومه) |

مردی از دور ... ولی نزدیک تر از نزدیک!

 

می خوام از صمیم قلب اعتراف کنم.... رفتنش بوی سیاست نمی داد... همون جور که اومدنش....

بوی خوشش هیچ وقت فراموشم نخواهد شد..............

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 23:8 توسط شیدا(معصومه) |

بزرگترین اقدام برای اثبات انسان بودن چیه؟ تا به واسطش بتونی نیازهای انسانیت رو هم .......

از لحنی که بوی گدایی بده بدم میاد...

چه اهمیتی می تونه داشته باشه... وقتی واسه ی کسی اهمیت نداره....

                                        ******************************

خیلی قشنگ احساس و جرات رو توی خودم کشتم و توی تو و تو و تو و صدها توی دیگر....

حالا من موندم و من و یه دنیا سیاست و عقلانیت انباشته از هیچ...........................

باید اعتراف کنم که دارم به حرفات می رسم... آخه الان درست عین یه خرم که بدجور توی

لجن گیر کرده و حتی عر عر هم یادش رفته چه برسه به فریاد استمداد....

جات خیلی خالیه که انتقام روزگار و ببینی و لذت ببری از اینکه آهت اینهمه گیراست

خوش باش که شاید خوشی تو بشه امید زندگی من...

اینجا رو دیگه حق با منه........ بود و نبودت واسه ی من مایه برکته.... هرچند یکی سخت تر و یکی

 آسان تر....

                                       **************************

رسماْ اعتراف می کنم که دیگه هیچ اهمیتی نداره که یه آشنا این نوشته های .... رو بخونه

هرچند که اساساْ برای کی می تونه اهمیت داشته باشه....

انسانها همیشه هم اونقدرها که فکر می کنن اهمیت ندارن..... مگه نه؟

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 21:28 توسط شیدا(معصومه) |

شاید ترک بهترین راه حل باشه.... ولی من الان نمی تونم....

باور کنید....

-البته اگر براتون اهمیت داره-!

                                         ****************

-یه جورایی انگار عادت کردم بهترین راه حل ها رو ندیده بگیرم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:4 توسط شیدا(معصومه) |

راستی... یه توصیه.... خوندن نوشته های خفن ناک این آقا باربد رو از دست ندید...

حالا از ما گفتن بود...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 23:52 توسط شیدا(معصومه) |

می گن اون اویل انقلاب... ملت ایران اراده کردن و توی ماه عکس امام رو دیدن....

حالا به نظر شما اگه ما اراده کنیم ...  چی توی ماه می بینیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 23:48 توسط شیدا(معصومه) |

به ترتیب از چپ... کیهان کلهر(کمانچه) استاد شجریان(آواز) همایون شجریان(آواز و تنبک) استاد حسین علیزاده( آهنگساز و نوازنده ی تار)... کنسرت آوای بم

 

                   فقط جهت ابراز ارادت..... همین

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 22:43 توسط شیدا(معصومه) |

به مقدار زیادی چنته ی اعلا جهت باز کردن و گشاد کردن یک دل آماس کرده نیازمندیم

و از اونجایی که می دانیم هیچ کسی این مقدار چنته را نخواهد یافت از همه جهت تحمل

این درد گران التماس دعا داریم....................................!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 18:53 توسط شیدا(معصومه) |

نمی دونی چه لذتی داره... پای کامپیوتر بشینی و بری سر بزنی به وبلاگ کسایی که

می شناسیشون... و حرفاشون بوی آشنایی می ده...

 حتی می تونی لبخند ها و نگاه های نمناکشون رو توی ذهنت تصور کنی....

تو ایمان داری که اونا همونایین که روزی دیدیشون و باهاشون از خنده گرفته تا بحث و جدل و گفتگو و

حتی دعوا هم داشتی....

هرچند کم... اما همشون بوی روزهای حروم شده اما به طرز احمقانه ای شیرین زندیگیت رو می دن...

بوی دانشگاه...

جایی که رفتی و اومدی... به امید اینکه امیدی پیدا کنی.... نه از جنس خودت... که از جنس زمان

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 17:10 توسط شیدا(معصومه) |

-از کی اینقدر تلخ شدی؟

=....انگار که همین دیروز بود...

-اما از وقتی که من می شناسمت تو همینجوری بودی....

=پس چرا تا حالا ازم نپرسیدی....

-.....

                                           **********   

-می دونی جدیداْ حس می کنم توی یه شهر بدون رودخونه نمی تونم زندگی کنم...

=جدی؟ پس خوش بحال من ....

-...تازگی ها دست به تنت که می کشم بوی خاک می ده... چند وقته که دوش نگرفتی؟

=... خیلی وقته... درست ۵ ماهه....اما درباره ی تو دقیقاْ برعکس این موضوع صادقه...آخه تن تو

بوی گل می ده... خاک آب خورده...تازه... شور هم هست...

-اینم تقصیر تویه دیگه.... بسکه خیلی....

                                           **********

دارم تصویر خیس و شور یه موش زرد و گنده رو می بینم که روی صندلی یه اتوبوس زردتر نشسته و با یه

مداد مشکی توی یه دفترچه ی کوچیک باز هم زرد تند و تند می نویسه....

واقعاْ که توی این دوره زمونه عجب دیوونه هایی پیدا می شه...

یا شایدم بهتر باشه بگیم... واقعاْ که این دوره و زمونه عجب دیوونه هایی پرورش می ده...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 16:47 توسط شیدا(معصومه) |