هزار بار نگاش کردم...
هی رفتم و هی اومدم و هی باز نگاش کردم.....
دوباره... سه باره... چند باره...
اما اون عین خلای منگ...سر جاش وایساده بود و تکون نمی خورد....
صدای آب می اومد.. آب جاری .... آب حیات بخش... اما از دور انگار...
هر چی بش چشم غره می رفتم... فایده نداشت... یعنی در جواب اونم یخورده چشم غوره می رفت... اما زودی سرد می شد...... خودش می شد.... منگ می شد...
واسه یه لحظه دلم براش می سوخت....- آخه طفلی انگار یه دلی داشت که بوی لبوی گندیده می داد -... یه لحظه هم بهم می گفت با مشت بکوب تو اون چشای بی نمکش... یه لحظه هم عین خودش می شد... سرد و منگ...
اما در هر صورت اون از جاش تکون نمی خورد.... انگار اون روزی که گل اینو می سرشتن.... یادشون رفته روح بشری بدمن توی کالبد بی ریختش.....
مواش کوتاه بود... انگار کوتاه تر از موهای من.... اما نه! شایدم هم اندازه... بیخیال بابا.. اندازش مهم نیست.... مهم اینه که چرب بودن و کثیف... چسبیده به سرش....
از بسکه جا خوش کرده بود .... واسه ی یه لحظه حس کردم می ترسم ازش... ا ما فقط واسه ی یه لحظه.... چون بعدش یادم اومد نه بابا دیگه بهش عادت کردم....
دلم می خواست بدونم چرا هر وقت میام اینجا... اونم اینجاست... یعنی جای دیگه ای واسه رفتن نداره... یعنی اونم....
خوب که توی چشاش زل زدم.... فقط یه چیز دیدم...................
یعنی می دونی هر بار که نگاه می کردم تو چشاش... می دیدم .... خوب هم می دونستم چی میبینم...خوب هم می فهمیدم... اما هر چی زور می زدم نتونستم بگم..... نوک زبونم بود اما نمی اومد....انگار چسبیده بود... نگام به نگاش هم....و نگاهش به نگاهم....
توی همچین لحظاتی مایوس می شد و سرشو می انداخت پایین و من هم....
سرد بود و بی رمق و منگ و ..... یه چیز دیگه.... که بازم نمی اومد...
اعصابمو خورد کرده دیکه این لعنتی...............دلم هوایی شده بش بگه....« برو گمشو بدبخت»....
و امان از این هوای دل.....چشمامو بستم و گفتم.... و شنیدم هم....
با همون چشم بسته پشتمو کردم بهشو راه افتادم....
آخ.....
سرم بود انگار که خورد توی شیشه ی در.... یا دستم یا پام و یا حتی دلم.... اما با همون چشم بسته کلی دردم اومد و ناخودآگاه و غریزی جیع کشیدم... اما بی رنگ... خفیف... منگ و سرد انگار....
و اون هم انگار....
برگشتم و دوباره به جایی که تا چند دقیقه پیش ایستاده بود نگاه کردم... دیگه نبودش....کمی جلو تر رفتم....خوب که دقت کردم... دیدم این بار این منم... سرد..... منگ.... بی رنگ... با موهایی چرب و چسبیده به کله ام....
صدایی از پشت سر - و کمی بعد تصویری هم- آروم و با تلاشی محبت آلود.... گفت... نمی خوای بری حمام.... آب گرمه مامان...
من دوباره نگاه کردم به مقابل... هنوز هم بود و نبود انگار.....
باز چشممو بستم... سعی کردم با دوتا فش ناموسی خودمو آروم کنم و راهمو به سمت حمام کج کنم... اما تلاشم بی ثمر بود... آخه یادم رفته بود توی این نا کجاآباد .... این منم که فش بلد نیستم... خورد شد بازم این اعصاب همه چیز پامی و من هم راهو به سمت دست شویی راست کردم.... شاید اونجا بشه پیدا کرد حکم تخلیه ای برای من ... وشاید برای او هم.....


محل کار من نزدیک به یکی از بیمارستان معروف اهوازه که از قضا اورژانس هم داره... از همین بابت تمام طول روز صدای آژیرهای آمبولانس توی گوش ما پیچیده است.... منتها از حدود سه چهار ماه پیش بود که من فهمیدم توی این یک مقوله انگار که صدا با صدا فرق داره...
حدود سه - چهار ماه پیش بود انگار... تازه داشتم توی محل کارم جا می افتادم که زد و یه روز بر اثر بیماری نتونستم برم سر کار... از قضا اون روز دقیقاْ روزی بود که انفجارهای سه گانه ی اهواز رخ داد توش...
از فرداش، یعنی درست بعد از اون لحظه ای که همکارای محترم با آب و تاب فراوان شروع کردن به تعریف صداهای ممتد آژیر های آمبولانس بعد از صدای انفجار، یه اضطراب غریبی توی دلم افتاد.... خیلی غریب.... خصوصا وقتی که صدای آژیر آمبولانس رو می شنیدم... یهو احساس می کردم انگار که اتفاقی افتاده...
از اون روز تا بحال این احساس هنوز هم پا برجاست و برای من صدای آژیر آمبولانس اولین مفهومی که داره انفجاره....
اما از دیروز گستره ی این نماد انگار گسترده تر شده....
امروز وقتی داشتم از محل انفجارهای دیروز اهواز (که مسیر هر روزه ی من و خیلی از همشهری های منه) رد می شدم، احساس می کردم نمی تونم آروم باشم.... نگاهم مدام با نگاه های آدم های اطرافم گره می خورد و احساس می کردم که انگار ساک و کیف و یا حتی کیسه ای که دستشونه زیادی سنگینه....از کنار هر سطل آشغال که رد می شدم... نا خودآگاه خودمو می کشیدم کنار....
انگار دیگه سطل زباله هم داره تبدیل می شه به نمادی از انفجار.... وسط شهر من و بمب هاش...
تا نماد های دیگه هم خدا کریمه...
اما چیزی که سواله برام... اینه که روزی چند بار من بعنوان یک اهوازی، صدای آژیر آمبولانس می شنوم و از کنار سطل آشغال رد می شم ؟ آمار دقیقش مهم نیست... مهم اینه که به همون تعداد دل من پر می شه از احساسی که شاید بشه بهش گفت.... احساس عدم امنیت...
...........................................
به نمادهای ذکر شده پل رو هم اضافه کنید.... پلی که حداقل برای من یکی تا به حال معنی جز آرامش و جاری بودن نداشته.....
این بچه بازیا چیه در میاری؟
چته؟... دیوونه شدی؟...
از کی می خوای فرار کنی که اینجور سفت درا رو رو به خودت می بندی... یه راهی هم واسه ی برگشت بزار... خراب نکن همه ی پل های پشت سرتو....
یه حقی هم واسه ی دور و بریات قائل باش....
نمی دونم چته... اما خوب می دونم که بدجور قات زدی... دیوونه شدی...
منتها یه جای کارت اشتباهه.... خودت هم خوب می دونی که کجا....منتها غرقی... توی دیوونگی هات...
توی نقشی که واسه ی خودت کشیدی...و فراموش کردی که این راهش نیست...
با کی می خوای بجنگی... با خودت؟... با خدای خودت؟...
یه پیشنهاد دارم برات...
کمی آروم تر که شدی.... برگرد و کمی پشت سرتو نگاه کن.... خوب می بینی که این فقط یه بازیه و تو
خوب بازیگری هستی....
جنگ راهش نیست....
درسته که واستعینو بالصبرو الصلاه....
اما نه با ادعا.......
اگه ایمیلتو هنوز حذف نکردی... چکش کن....
... اختاپوس درد که از شاخه های نه چندان جوانم بالا می رود...
من می مانم و خیالی که به عاقبت که نه... به گذشته اش دل بسته ام........
من می مانم و بوی تار و تنبور تو که از ته کوچه به مشام ها می چسبد...
من می مانم و فریم مات اما مردانه ات....
و من می مانم و شرم عهدی که یک پای آن تا انتها هم می لنگید......
قفس ... تاب این التهاب و آرزو را ندارد...
میله های گر گرفته اش را هم دیگر نمی توانم به فریاد بکشانم....
سوت پایان شاید یاد آور آخرین لحظات انتظار باشد...
در شبی که بستر مرگ مرا به زفافی عاشقانه می طلبد....
............................................
جز این حرفی برای گفتن ندارم... جز اینکه، لزومی نداره که آدم زور بزنه و حرفایی رو که بقیه زدند دوباره تکرار کنه... پس:
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
چون بی وطنان از همه بیگانه بمیرم
خوابهایی که می دیدم...
دیری است که دیگر نمی آیند....
نه بر چشم و نه بر دل
شاید سنگ های سفید منتظر طاقت انتظار را از دست داده اند...
بی آنکه دلی از تنفس خورشید راضی کرده باشند.............
و خورشید که اسیر بحرانی است به رنگ و نام «من»
از یاد برده که بلای تابشش.... بر سر ما هر گز آوار نخواهد شد جز به نیکی.........
.....................................................
۱- بوی تولد می اومد امروز.... اما من به هیشکی تبریک نگفتم...
۲- بزرگترین آرزوی من در حال حاضر خراب شدن تمام سقف های ایستاده بر ستون دانشگاه آزاده تا آمار فلاکت زده های این مملکت از این بیشتر نشه.... بیشتر از اینکه فکر شو می کردم نفرینشون کردم امروز... اون وقتی که از شدت عصبانیت سر کار نرفتم و خوابیدم و تا اذان لحظه شمردم از تشنگی...بسکه نامردا گوسفند فرض می کنن احمقایی مثل منو....صد رحمت به گوسفند والا....
۳- سه اتفاق جالب ادبی ـ هنری ماه مهر ذهنم رو کمی تا قسمتی مشغول خودش کرده:
- ۱ مهر تولد استاد شجریان
- ۱۰ مهر یادبود نادر ابراهیمی
- ۱۲ مهر سالگشت فوت احمد محمود
ارتباط این سه تا برای من غریبه.... بدون اینکه بدونم چرا...
۴- تا حالا با روحتون درگیر شدین... من شدم... بدجور...منتها حرسم از این در میاد که دستم بهش نمی رسه ... نه به خودش و نه به یعقه اش....
۵-حس وحشتناکیه... تقویم پاییزو نشون بده و آسمون تابستونو.... نظم دنیا هم بهم ریخته بسکه ما منظمیم... جان تو!
من مفعولم... بی واسطه
ادکلن عشق را بر قبای تنگ و کوتاهم که بمالی
بوی انتظار می دهد......
غرق در زار زار کودکی بودم انگار...
که گوشواره های سکون را آویختند از گوش هایم
تا خوب بیاموزم طعم زرد نجابت را....
من مفعولم....
بر فاعلانم کرنش بسیار می کنم....به شکرانه ی بودنم....
بودنی به عمق دوم بودن...
بودنی نه از مقام قدسی «با تو» بودن.... که به حقارت « در تو » بودن....
من مفعولم....
سر بر کوه هم که بگذارم.... ناله هایش را در تب شهوت خواهم شنید....
بی آنکه توان و فرصت ربودن آرامش شب را داشته باشم...
من مفعولم....
مرباهای شیرین ریخته ام در کام تلخ تاریخ و ....
خاک ها رفته ام از طاقچه های بی رنگ زمان...
و دیده ها برچیده ام از رنگارنگ های ازلی و ابدی...
به یاد روی فاعلی که روزی تب و تاب فعل داشت....
من مفعول جمله ی اساطیر زمانم....
دیده بر بسته بر گرگ و میش ناامیدی ... معلق در برهوت بود و نبود...
همچنان نقش مهر می زنم بر پیشانی زمان و لب می نهم بر لب آسمان
و از درد زایش عشق
به دندان می کشم همه ذرات هوا را....
و دست انتظار نهاده بر زیر چانه ....
می نشینم به پای دانه دانه آرزویی که کاشتم
روزی در خاک سیاه خانه.....
وقتی که باد آروم آروم می پیچه به پر و پای درختای مرکبات و بعد سرشار از زندگی وشیطنت می دزده بوی سفید یاسای انتظار رو و بعدش هم سلانه سلانه از لای توری زنگ زده و خاک خورده ی پنجره ی آبی اتاق من میاد تو... خوب مست می شم.... خوب....
اونوقته که دلم می خواد از زیر این سقف سفید لک لکی خودمو خلاص کنم و رها بشم زیر سقف کبود خال خالی و موهام رو بسپارم به دست باد.... تا آروم آروم پریشونشون کنه و قلقک بده صورت ورم کردم رو....به حرکت در بیاره لب های خشکیدم رو....
آروم آروم بیرون بریزه اون واژه های تلخ و شیرین در هاله ای از لبخند لذت....
دست در جیب... سر به آسمان... ایستاده در صفحه ی سبز چمن و محصور در بته بته گلهای سرخ مشغول مناجات با حبیب......
آخ چه لذتی داشت اون موقع زندگی....
.......................................................
وقتی این حال و هواها می زنه به کله ام یاد اون آرزوی احمقانه و در عین حال صادقانه ی دوران کودکی ام میفتم.... که واسه ی من راه رسیدن به هر آرزوی دست نیافتنی بود.... آخ که توی عالم کوچیک کودکی ام چقدر بزرگ بودم وقتی از ته دل برای رهایی بر قید و بندهایی که از همون عنفوان کودکی بر دست و پایم حس می کردم... فریاد آرزو مانندی سر میدام که:
کاش منم پسر بودم...
(اون موقع بزرگترین آرزوهای من شنا بود و اسب سواری و پیاده روی شبانه.....)
..........................................................
پی نوشت:
چرا به هر کی می گم هوا بوی بارون می ده بهم می خنده....؟
چرا هیشکی بوی بارون رو نمی شنوه...؟
بخدا اون برای رها شدن بیشتر از من و شما(حتی شمایی که باورش ندارین) التهاب داره...دروغ می گم؟
بنظر شما ما نسل چندمیم؟
..................................................................
هوا هم با همه ی داغی اش بدجور هوای بارون داره....
منم دلم بارون می خواد با همه ی یخی که بستم........
هزار نفر بهش گفتن.... تنها نرو.......
رفت
هزار نفر بهش گفتن ............تنها نمون ...
موند
هزار نفر هم بهش گفتن.......حالا که تنها رفتی و تنها موندی.... تنها هم برگرد...
اما اون هر چی فکر کرد دید انگار که دیگه نمی تونه
...................................................................................
یه تریپ کاملاْ نامربوط به تریپ نامربوط تر بالا:
سی سی جون .... شایعاتی (وخاطراتی البته... پارسالو که یادته؟) هست دال بر اینکه داری
متولد میشی...ما هم انگاری مجبوریم تبریک بگیم دیگه نه....
جهنم...(واسه ی خالی نبودن عریضه هم که شده می گیم- هر چی نباشه پایه ای آبجی)
تولد مبارک........
باشه؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینا فقط مخصوص تو بود....
با همون نرمی که تو سازت رو تو آغوشت گرفتی ....
منم آرامش رو به آغوشم می گیرم و نرم و لبریز نگات می کنم و می شنومت...
ازت متشکرم....بازم به موقع اومدی....
«زمان جاودان ماندن همه چیز را نفی می کند»
نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می داشتم-
*********************************
وقتی این رو گفت نمی دونم این روز رو مجسم می کرد....؟
به احترامش ۱۰ مهر رو ایستاده سپری خواهم کرد....
به همین راحتی یکی فرمان دفاع می ده....
به همین راحتی دفاع تبدیل به جنگ می شه....
به همین راحتی هم ده تا... صدتا.... هزارتا....
راستی! به همین راحتی چند نفر کشته می شه؟
پی نوشت:
به همین راحتی سر نعش کرم کرده ی یه انسانی که می تونست یه پایه ی روزگار می نویسن.... راه
قدس از کربلا می گذرد
نه در مسجد دهندم ره که رندی
نه در میخانه کین خمار خامست
میان مسجد و میخانه راهیست
غریبم عاشقم این ره کدام است؟
شاید توی شرایطی که من دارم از خود ننوشتن بهترین راه کار باشه...