تبليغاتX
سایه ی جنون

یک- هنوز نرفتم اما همه چیز بوی دلتنگی می ده... کاش می شد نرم... کاش می شد دلتنگ نشم... کاش می شد حداقل این قدر زود دلتنگ نشم...
دلم برای همه چیز و همه کس تنگ می شه... حتی واسه ی ازدحام خلوت این اطاق... اطاقی که توی بدترین لحظه ها بهترین مامن بود واسه ی تنی گنده که یه دل قد گنجیشک تند و تند توش بالا و پایین می پرید..
دلم واسه ی تموم این دیوار نوشته ها تنگ می شه... واسه ی وایت بردی که ازبس نوشتم روش و پاک کردم بلاک برد شده... اما همیشه دو سه تا بیت از حرفای از ما بهتران.. روش انگیزه می ده و آرامش...
دلم برای این همه غزل غزلی که به خط خوش و دل ناخوش چسبوندم به این درو دیوار تنگ می شه... واسه ی این کمد همیشه بهم ریخته... واسه ی گلای خشک توی طاقچه.... حتی واسه ی کوزه ی شکسته ای که با یه دل شکسته تر روش طرح انداختم.... واسه ی این کامپیوتری که الحق و الانصاف از همه چیز بهش وابسته ترم.... واسه ی این طرح و رنگای زیر شیشه اش... یا این پرینتر سوزنی لعنتی که یه بار یه حاشیه رو هم درست ننداخت...

دلم واسه همه چیز تنگ می شه... این پنجره ی آبی و درزای بازش و اون سوزی که شبای زمستون می ریخت توی تنم... دلم واسه ی گوشه گوشه ی این اطاق تنگ می شه دنیایی داشتم من توی این دنیای نه چندان کوچیک.... 
شبای امتحان... شبای خستگی... شبای مرده....شبای مهتاب.... فقط این دیوارا بودن که صدای زجه ی منو شنیدن... فقط این دیوارا بودن که شکستن قامت محکم منو حس کردن... خرد شدن و له شدنمو توی اون همه التهاب....دلم حتی برای اون التهابا هم تنگ شده.... خدایا من از کجا به کجا رسیدم... 
بازم دارم خودمو جار می زنم... هی زوربا... این فقط تو نیستی که بی خیال غرورت شدی... ما همه عین همیم... رنگ و لعابمون فرق می کنه... وگرنه همه سینه داریم و داغ... یکی بیشتر یکی کمتر... سینه ی اون ولیعهدم داغ داره .... و سینه ی اون قلعه هم حتی... هممون دنبال یه جایی می گردیم که خودمو جار بزنیم و خلاش شیم از این همه بازیگری..

دو-بازم افتادم به چرت نویسی....
حالم خوب نیست.... دلم گریه می خواد... کاش اون موقع که ریششو می سوزوندم فکر حالا رو می کردم... کاش اون موقع که بیشتر از وجودمو و غریزم به غرورم فکر می کردم... یه تلنگری بهم می گفت... یه روز محتاجش می شی.... حتی به قیمت شکستن غرورت....

سه-دلم می خواد نرم... چهار ماهه که به امید همین رفتن سر کردم... اما حالا که پای کار رسیدم... می لنگم.... کاش می شد... کاش می شد لااقل بگم برای چی دارم میرم... کاش می تونستم از خیر نجسی تف سر بالا بگذرم و سبک کنم این دلو.... ای لعنت به تو که این همه نحسی....

چهار- دلم می خواد شعر بنویسم.... اما مغزم کار نمی کنه... از این همه لبخندای زورزورکی زدن خسته شدم... باید برم اما می ترسم....

پنج- تهران؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 19:45 توسط شیدا(معصومه) |

از رنجی که می بریم(2)!

۱-هفته ی آینده عروسیشه... و این روزا حسابی ملتهبه و مضطرب... قیافه ی درهم ریخته و رنگ و روی پریده اش هم مهر تاییدیه بر این مساله...
۲-دل و دماغ کار کردن نداره... یه لحظه اینجاست و صدها لحظه جای دیگه... کارش کند شده و دقتش هم کم...
۳-دلم براش می سوزه... میخوام کمکش کنم... تا جایی که بتونم کاراشو انجام می دم... واسه ی رفت و آمدش بش گیر نمی دم و یه جورایی جلوی مافوق ترم... ازش دفاع می کنم... حس می کنم باید بارش سبک شه...  آسون تر بگذره براش....
۴-مدام وسط کارا سعی می کنم یه جورایی باش شوخی کنم... سر به سرش می زارم... سعی می کنم تمام چیزی که از روانشناسی اجتماعی و غیر اجتماعی می دونم بکار بگیرم تا کمکش کنم...
۵- وسط این شوخی ها... در حالی که سر صحبت رو خودش وا کرده درباره ی لباسش می پرسم... می گه دادم خیاط دوخته... خیلی عادی ازش می پرسم... چه مدلی؟ طی یک واکنش عجیب و غریب و یک دفعه ای جواب می ده..." لباس عروس امت حزب الله چه جوریه.... همونجوری" ! می خنده و کمی مکث می کنه و انگار که دلش خالی نشده باشه ادامه می ده" چی کار کنیم... ممنوعه... نمی زارن..."
با خنده می گه... اما نارضایتی رو می شه به راحتی ازش فهمید...
بازم ادامه می ده..."اما دیگه شنل نمی زنم... آستین بلند... تور خلیجی(یارو عربه- تور خلیجی هم طبق توضیح خودش بلنده و به زیر باسن می رسه) و یقه ی کمی باز.... دیگه شنل بزنم خفه می شم...."
6- کمی جا خوردم... هر چی فکر می کنم، نمی تونم ارزش دکلته رو با ضد ارزش آستین هزم کنم... چرا من بعنوان یک دختر اینهمه تمایل دارم به این جفنگ بازی ها...
7- میام خونه.. هنوز توی کف اون خنده ی تلخ و دل پرم.... توی اتاقم دارم می چرخم که یهو... چشمم می خوره به روی میز آرایش.... اااوووههه چه خبره اینجا....!
8- خدایا این کمبود چیه که ما می خوایم با این رنگ و لعاب ها و این کم و زیاد و بلند و کوتاه ها جبرانش کنیم؟
۹- از این لمپنانه تر نمی تونستم بنویسم... هرچی باشه بخشی از زندگی و افکار ما هم یه جور لمپن بازیه دیگه.......

....................................................

*مسافرم این روزها... حدود دو هفته ی دیگه... به سه دلیل و دلیل سوم انگار از همه شیرین تر و غیر قابل باور تر.... یعنی ممکنه؟!

*بازم صداش داره این تن و دل سنگینو با خودش به عرش می کشه... بدون اون زندگی سخت تر از اونیه که بشه باش کنار اومد... خصوصاً اون لحظه که تلنگرها می زنه بهت...

*غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم

 به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟

نه دست صبر که در آستین عقل برم

 نه پای عقل که در دامن قرار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

چو می توان به صبوری کشید جور عدو

چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!

شراب خورده ی ساقی ز جام صافی وصل

 ضرورت است که دردسر خمار کشد

گلی چو روی تو گر در کمند بدست آید 

کمین دیده ی سعدیش پیش خار کشد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:8 توسط شیدا(معصومه) |

۱- مدتی گیر دادم به تشابه ملت غیور ایران (و مشرق زمین) با ماهی پرورشی! (اگر بخوام کمی هم فمینیستی تر نگاه کنم که خداییش همزاد پنداری می کنم باش توپ... حالم می گیره و هی به خودم گیر می دم... هی به خودم گیر می دم...ولی به واسطه ی اینکه دارم خودمو روان درمانی می کنم فعلاْ از رویکرد فمنیستی به این مقوله خود داری میکنم... فعلاْ باشین تو کف ملت غیور!)

۲- کمربند ایمنی محافظ جان شما نباشد محافظ جیب شما که هست..! (دیروز وقت بود جریمه شم ها... پشت چراغ قرمز یه دفه ای عشقم کشید از این آدامس مزخرفا بخرم که یک عدد آقای برادر همچینی خفن ناک فرمود...سواری پیکان کمربندتو ببند جریمه میشی..) طبق معمول تا زور بالاسرمون نباشه که ...

۳- مرتبت با مطلب بالا: توی این مرزو بوم پر گهر... هر چی رو که می خوای هنجار کنی... جریمه نقدی بزار واسه ی خلافش... هرچی هم که می خوای آنتی هنجار کنی همچنین....

۴-دارم نفسای آخر کاریمو می کشم.... سر سجاده هاتون از دعا دریغ نکنید که هرچه زودتر خلاص شم که دیگه دارم می برم...!

۵- من هر روز که از خواب پا میشم... یا یه بیت شعر سر زبونمه و یا یه آواز و یا یه سوال و خلاصه یه جورایی خوراک لحظه های سکوتم مهیاست... خوراک لحظه های سکوت امروزم (و از اونجایی که باحال بود احتمالاْ چند روز دیگر هم) این بود که اگه یه روز صبح برم بالای سر بچه ام(بالای ۱۶-۱۷) سال و ببینم که یه تسبیح سبز پیچیده است دور مچشو دستش زیر پتوش قایم کرده و توی خواب نگاه معصومش (حتی از پشت پلک بسته) داره می خنده... چه حسی پیدا می کنم...! (آخ از دست این حس مادری جدیداْ فعال شده...!!!)

 *پی نوشت:
خوشحالم که دیگه گول بلاگفا رو نمی خورم و قبل از پست مطلب یه کپی ازش می گیرم... دیگه شاهکارهام نمی پره و دوستان هم بی نصیب نمی مونن!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:36 توسط شیدا(معصومه) |

۱-  حال خوشی ندارم... اطرافیانم هم خوب می فهمنن اینو (شاید با یه نگاه حتی ... منتها بدون اینکه علتشو بدونن)...بهانه ای جور می کنم و آروم و بی صدا تصمیم می گیرم برم بیرون... شال و کلاه می کنم و به دم در می رسم.... درب جا کفشی رو وا می کنم... ردیف اول...دوم ....سوم.... ااووه ه چقدر کفش دارم من...- انگار حق داره بابام که بهم می گه هزارپا-...

۲- یاد حرف خواهرم میافتم...«معصومه بس کن این فمینیست بازیا رو... داری ظرافت زنونگیت رو از دست می دی... مراقب باش... هرچیزی حدی داره...» - این حرفا رو درست زمانی بهم گفت که رفته بودیم کفش اصطلاحاْ مجلسی بخریم و من یه جفت کفش اسپرت توپ انتخاب کرده بودم و داشتم باش چونه می زدم که مهم اینه که من راحت باشم... گور بابای ظرافت زنونگی...- با اینکه اون موقع که بهم گفته بود اینو حالم بهم خورده بود از حرفش... منتها چون همیشه می گن دوری و دوستی و من هم از وقتی که ازم دور شده دلم واسش زود زود تنگ می شه ... جو می گیردم و حرف گوش کن می شم... کفشای قهوه ای نوک تیز و کمکی پاشنه دارمو در میارم و می ندازم دم در...چه صدایی داره این پاشنه هاش...!

۳- الان دارم می رم سمت در کوچه... ساعت ۶ بعدازظهره... چق و چق کفشام روی اعصابم راه میره و خوب می دونم که نیم ساعت دیگه به گه خوری میفتم... با خودم زمزمه می کنم آخه احمق این کفشا که مال پیاده روی نیست... منتها بسوزه بابای لج بازی...( و البته کمکی هم تنبلی)

۴-نیم ساعت بعد... من روی پلم و دارم لنگون لنگون راه می رم...و خودمو فش می دم و توی گوش خودم می گم بابا تو اگه جنبه ی حرف گوش کنی داشتی که الان باید شکم سومتو می زاییدی... 

۵- باد روی اوجه و نم هوا هم منو میبره پیشش... اما فقط برای یه لحظه... انگشت کوچیک پام بدجوری تیر می کشه لعنتی.... رود همچنان داره قل قل می کنه... چشم می دوزم بهش... یه لحظه تصویرش توی نگاهم تیر می کشه و نا خود آگاه می گم آخ...

۶-نیم ساعت بعد ترش... دستمو دراز می کنم جلوی یه تاکسیه و داد می زنم دربست....

۷- توی راه هرچی می خوام سعی کنم که به یاد بیارم برای چی اومده بودم بیرون ناکام می مونم... فقط تنها کاری که به عقلم می رسه که بکنم... اینه که پامو از توی کفشای زنانه و قهوه ای و کمی نوک تیز و پاشنه دارم در بیارم و لعنت بفرستم به دلی که بی موقع تنگ می شه....

 ....................................

  *پی نوشت: بدترین قسمت وبلاگ نویسی... اونجاشو که تو هی زار بزنی و از خود لجنت بنویسی توشو نصف ملتی که میان و می خونن هم بشناسنت و از اون بدترشم اینه که به روت بیارن... دیگه نگاه همه ی اطرافیان وحشتناک میشه... همونایی که وقتی حالت گرفته بود به ازدحام بودنشون پناه می بردی...

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 16:16 توسط شیدا(معصومه) |

لب خندان تو برق چشمان تو برده قرار از دل عاشق زارم

با من بی نوا بیش از اینم جفا دیگر مکن یارم

ای گل ارغوان همچو سرو چمان ای در شب تار من روشنایی

بت چین و ختن روح و جانی و تن دل می ربایی

.

اگر مراد تو ای دوست نا مرادی ماست

مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست

.

بلا و زحمت امروز بر دل درویش از آن خوشست

که او را امید رحمت فرداست

 

...............................................................

این همایونم این روزا ما رو گذاشته سر کار اساسی....

شوق دوست و نقش خیالش رو از دست ندید... خصوصاْ این آخریه رو...

*خاطره:

   چند روز پیش خواهر زده ام رو می رسوندم منزلشون... آلبوم نقش خیال هم توی ضبط بود و من داشتم حال می کردم اساسی... گذشت و بعد از یکی دو روز توی یه جمع خانوادگی شروع کردم به تعریف و تمجید کردن از این آلبوم که یهو خواهرزاده ام با یه کلی ذوق (از اینکه به خیالش می دونست من دارم راجع به چی حرف می زنم) پرید وسط و گفت: « ای خاله همون نواره رو می گی که انگاری نوازنده هاش دارن سازاشونو کوک می کنن؟»

اینم اندر فواید درک هنری خواهر زاده ی ما.....

 .....................................

عین یه اسب سرما خوردم... دو کلام... عطسه.... دو کلام دیگه فففررررر ().... دو کلام دیگه تر هم بازم عطسه .... چه حالی می ده سرما خورده باشی و گوشات کیپ باشه و نفست هم درنیاد و سرت هم سنگین... اونوقت عطسه کنی و گوشت وا شه و نفست هم در بیاد و سرت هم سبک....

*پیام بهداشتی: موقع عطسه حتماْ دستمال در دسترس داشته باشید...

..................................

امروز بغض آسمون ما ترکید... اما زیاد نه.... ولی اینقدر بود که غصه بخورم چرا با ماشین رفتم سر کار...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 16:51 توسط شیدا(معصومه) |

1-دیروز تعطیل بود و پری روز عید... حال و هواش هنوز توی کلمه ... هرچند از خیلی چیزاش جا موندم...

2- صبح به زور پا می شم... خستگی و آثار سرماخوردگی اینقدر تن و بدنمو کوفته کرده...که دلم می خواد یه غلتک بیاد و از روم رد شه ....

3- حال سرکار رفتن ندارم... اما از روی ناچاری... یا علی....

4- 30/8 می رسم به محل کارم... به همکارای نه چندان زیادم با ظاهری بشاش و با صدایی مناسب جهت صحبت کردن جای آلن دولن (به واسطی سرما خوردگی) یه عید مبارکی تو دماغی می گم و می رم طبقه ی بالا... هم اتاقی هام هنوز نیومدن( آخه اونا عربن و این عید واسه ی اونا خیلی عیدتره... می دونید خودتون دیگه خو...)

5- کامپیوترمو روشن می کنم و بی خیال خستگی و کوفتگی خودمو می کوبم تو کار... چشم هم می زارم میشه یه ربع به چار و به سلامت....

6- هوا پاییزیه... باد ... نم... ابر.... و برگای زردی که باد اونها ول داده توی آغوش خاک و داره می رقصونه... هوای پیاده روی میزنه به کلمو و یهو خودمو روی پل می بینم....

7-چشمامو می بندم و یه نفس عمیق خاک آلود می فرستم توی ششمو ولو می شم توی خیالات پاییزی...غرقم توی خیالات خودم... منتها نه مثل همیشه.... دلم گرفته نیست انگار...

8- زل می زنم به رودی که با یه مشت حصار راه راهی شده.... و عین دیگ آب جوش داره قل میزنه...

حس می کنم این زندگیه که این قطره ها رو به حرکت وا داشته...

کمی که می گذره... همچنان که غرقم توی این خیالات نم ناک خودم.... پیش خودم حس می کنم انگار که پل دراز تر شده (و یا شایدم آرزو می کنم)... نا خودآگاه لبخندی که ته دلم ماسیده بود می ریزه بیرون و من کلی حال می کنم...(خودمو ندیدم توی اون لحظه اما فکر کنم یه برقی هم توی اون دوتا گردی سیاه کوچولویی که توی صورتمه هم پیچیده بود)

 سرعتمو کمتر می کنم و  نگاهم رو هم عمیق تر... باد مژه هام رو به بازی می گیره.... احساس خوبی پیدا می کنم... حتی حس می کنم از زیر این کفن سیاه و مقنعه... بازم دست شیطونش به موهام رسیده و داره اونا رو هم می رقصونه....و من هی کیف می کنم...

غرق توی همین کیف کردنام که یه هو خودمو ته پل می بینم... دلم میخواد برگردم باز ادامه بدم.. منتها نه جهت باد مناسبه و نه ...

خلاصه... نگاهمو از سمت رود جدا می کنم و امتداد پل رو می گیرم و میرم تا میرسم به یه پل دیگه، پلی که به جای آب، زیرش ماشین جاریه وآدم و دود البته... 

توی دامنه اش ازدحام عجیبی از ماشین می بینم و روش تک و توک... یه جرقه ی ماهوی می زنه تو کله ام... احساس می کنم این تصویر خیلی فیلمیه... (هنری).... دارم به این احساس خودم می خندم که ناخودآگاه سرمو میارم پایین و زیر پل رو (که حالا دیگه انباشته از خاک و شن کنار رودخانه است)می بینم... یه گلوله ی سیاه توجهمو به خودش جلب می کنه.... خوب  که دقت می کنم.... می بینم جسد یه گربه است که سر نداره و دور تا دورش رو مگس گرفته... گربهه فکر کنم اینقدر ورم کرده بود که سه برابر حد طبیعیش شده بود.... دلم بهم می ریزه....

پیش خودم فکر می کنم... توی این دنیا انگار به یه اندازه مرگ و زندگی وجود داره....و یا شایدم اصلاً نشه اینها رو از هم جدا کرد... و قطعاً که این طور هم بهتره...

9- دیگه رسیدم به انتهای پل.... دوباره ازدحامه و آدم و ماشین و صدا و هیاهو... نگاهمو به چپ متمرکز می کنم... توی فاصله ی نه چندان دور... دوتا نقاش روی یه داربست بزرگ و روی یه دیوار بزرگ تر.... دارن نقش چند تا بالن رو می کشن... زرد... نارنجی... قرمز...روی یه زمینه ی آبی مواج....

در حالی که دارم فکر می کنم این آبی... دریا بود یا آسمون.... به خودم میام می بینمک که سوار تاکسی شدم...

10-تا اینجای کار توی خودم بودم و توی یه احساس نارنجی پاییزی... احتمالاً به خاطر همین غرق بودن هم بود که دقت نکردم دارم جفت چه آدمی می شینم(!!!)...

مرتیکه ی پشمالو... کل این حس و حالو از تو دماغم کشید بیرون... از تاکسی که پیاده می شدم... از اون لبخندی که دامنشو توی کل صورتم پهن کرده بود، دیگه خبری نبود... به جاش یه اخمی بود که با یه نگاه سعی کردم بریزمش روی روح نجسش... که هرچند خالی نشدم اما موثر بود....

بهرحال! هرطور که بود سعی کردم از اون کابوس 2-3 دقیقه ای بگذرم و دوباره خودمو جاری کنم توی پاییز بخیل و بغض سنگین آسمون.... بماند که اون مرتیکه ی پشمالو... رودار تر از این حرفا بود...

11- کلیدو که توی در چرخوندم... یه آرامش غریب پیچید تو وجودم... با اینکه عادتاً توی همچین شرایطی خوب به خودم مسلط می مونم و دل گنده تر از این حرفام... منتها انگار یه ترسی توی دلم بود که با ورود به حریم خونه خالی شد...(آخ از دست این مرتیکه های پشمالو!)

12- دیگه الان فقط اون نارنجی مونده و سایه ای از اون هراس.... و خاطره ی یه حیوون که اینقدر سخیفه و بی وجود که نه حریم می شناسه و نه حرمت... و البته خوشحالم که اجازه ندادم با سایه ی خاکستریش بعد از ظهر پاییزیمو زیاد بریزه به هم...

13- یه لیوان آب و دوتا آدولت کلد و یه سیب سرخ....

14- طی یه جریان کاملاً اتفاقی....( که دیگه جای گفتنش اینجا نیست ولی خداییش هم دیدنی بود و هم شنیدنی) حافظمو که چند روزی بود ناپدید شده بود رو کشف کردم...

15- در حالی که یه گاز گنده از سیب گنده ترم می زنم... بازش می کنم و آروم می خونم....

 

...

سری که بر سر گردون به فخر می سودم

به راستان که نهادم بر آستان فراق

....

....

یادم میاد بار قبلی که این غزل اومده بود واسم... چقدر شونه هام لرزید و چقدر هق هق کردم... درست اون شبی بود که یه جورایی دیگه از زنده بودنش نا امید شده بودم...

اما الان... این طعم سیبه که داره کاممو طعم می بخشه و لبخندی نارنجی که روی لبم که نه... ته دلم نشسته....

بیت آخرش بد جور آرومم می کنه:

بپای شوق گر این ره به سر شدی حافظ

بدست هجر ندادی کسی عنان فراق

متشکرم....

همین....

16- از همه ی اونهایی که همت کردن و این همه رو خوندن شخصاً عذر می خوام....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 19:47 توسط شیدا(معصومه) |

1- نوای نی رو آوار کردم روی سرم و می خوام از بازسازی بنویسم...

2- مدتیه که حالم بده بدجور... منتها نه توان حرف زدن رو دارم و نه تمایلشو نه امکانشو.... به همین دلیل هم همش می مونه واسه ی نوشتن... دفتر یادداشت جدید ما هم که شده این وبلاگ... کلی خزعبل نوشتم توش... زیاد...

3-یادش بخیر... یه روز توی یه جمعی یه عزیزی گفت: دوستان بهتره که هرچی که به ذهنمون می رسه رو یهو، بدون فکر کردن نگیم....واقعاً هم که راست می گفت...

حالا منم توی این مدتی که وبلاگ می نوشتم( که هرچند به نظر دوستان نیاد اما از لحاظ کمی حدود سه سال می گذره از اولین وبلاگی که ساختم) هرچی که به ذهنم می رسید رو یهو می نوشتم توی این دفترچه ی یادداشت مجازی... _ شاید این کار من برگرده به یه عادت قدیمی...._

4- الان مدتی می شه که فهمیدم این نوشته ها نه واسه ی دنیای من خیر داره و نه واسه ی آخرت اون بخت برگشته هایی که کلاشون می فته این دور و برا . چرا که مدتهاست که فهمیدم که اگر من خرابم ... فقط به خودم مربوطه و بس...

از طرف دیگه هم مدتیه که فهمیدم اینجور دیگه نمی شه ادامه داد... نه توی دنیای مجازی و نه توی دنیای واقعی... باید دست به یه سری اصلاح زد توی این درون پوسیده... خیلی چیزا هست که باید عوض شه... خیلی چیزاست که به واسطه ی انسان بودن مجبورم بهشون تن بدم و از خیلی چیزا هم باید به بهای زندگی بگذرم....یه جورایی بهتر بگم که به این نتیجه رسیدم که فقط دو راه جلوی پام مونده... یا باید تسلیم شم جلوی این خوره ای که داره ذاتمو می جوه و یا باید تسلیمش کنم.... که قطعاً دلم با راه دومه و توانم با ....

بهرحال! نمی تونم توضیح بدم... فقط می خوام از همه ی اونهایی که توی این مدت با چرت و پرتام وقتشون رو تلف کردم و یا سایه ی غم انداختم روی دلشون عذرخواهی کنم... همه ی ما به اندازه ی کافی غم داریم توی این روزگار بحران زده... شاید بهتر باشه دیگه بار روی شونه های هم نزاریم....

آره ! می گفتم... می خوام از همتون عذر بخوام... منتها نمی خوام هم منتی بزارم سرتون که دارم ایثار می کنم و بابت تلف نشدن وقت شما از خواست خودم می گذرم و از این صوبتا که اصلاً نقل این حرفا نیست... من از بابت اینجور بودن پیش خودم اینقدر شرمنده هستم که دیگه تاقت بیشتر شو ندارم و در ضمن.... اینجور بودن خوب می دونم که عاقبتی نداره... من الان فقط 24 سالمه (اواخرش البت) اگر حالا این طور خراب باشم و ضعیف و تلاشی هم برای بازسازی نکنم 10 سال دیگه چه باید بکنم؟...و اگر خدای نکرده عمری طولانی داشتم چی؟

بازم شروع شد چرت و پرت نویسی.... کار سختیه ننوشتن... این حرفا اینقدر تل انبار شدن که هر سوراخی رو که می گیری از یه جای دیگه سر باز می کنن....

بگذریم....

5- با گفتن این صوبتا... اصلاً قصد ندارم تریپ خداحافظی بیام... فقط می خوام بگم... تأخیر شاید یکی از راه کارهایی باشه که واسه ی این بازسازی می خوام ازش استفاده کنم...

این وبلاگ تعطیل نمی شه... فقط بعد از کمی بازسازی ( و شایدم هم در حین بازسازی) توش مطلب هایی دوباره خواهد آمد... منتها نه از این جنسی که تا بحال بود...(چقد هم که الان مشتاقان خوندن این وبلاگ سینه چاک شدن و غصه دار ...!)

6- دوستای عزیز! مخاطب این صحبت ها فقط شما نیستید... من از بچگی عادت داشتم... هم با خودم و هم با اطرافیانم و هم با رویاهام نوشتنی صحبت کنم.... یه جورایی بهترین حرفامو به دوستام توی نامه هایی خطاب بهشون نوشتم.... الان هم یه جورایی تکرار اون عادته این کار من... دارم خطاب به خودم( والبت شما هم) می نویسم که باید بالاخره تموم بشه و یا شایدم شروع.......مهم اینه که اینجور نباید ادامه پیدا کنه.... اگر کمک داشتم که یقیناً بهتر می شه.... منتها دیگه نمی شه به انتظار نیروی کمکی وقتو هدر داد.. اینی که داره می گذره عمره انگار...

دیگه بسه....

                                                 ۷- خداحافظ فعلاً...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:50 توسط شیدا(معصومه) |

گاهی وقتا هیچ کاری سخت تر و در عین حال آرامش بخش تر از نوشتن نیست.... تضاد عجیبیه... هیچی به اندازه اش آرومت نمی کنه و هیچی هم به اندازش لوت نمی ده....

من کسی بودم که عموماٌ به پیچیده نویس ها ایراد می گرفتم (و می گیرم).... منتها توی یه همچین شرایطیه که با تموم وجودم بهشون حق می دم و با تمام وجودم می خوام که مثلشون بنویسم.... اما چه کنم که دیر فهمیدم که چطور باید باشم....

احساس می کنم دیگه عین خمیری ام که اینقدر هوا خورده که سفت سفت شده.... اون موقع که باید شکل می گرفت نگرفت.... منظورم همون فرصت های سوخته است...

شاید این خیلی تلقی مأیوسانه ای باشه... منتها جالبی کار اینجاست که آدم سیاهی نیستم.... فقط  توی خاکستری گیر کردم.....

....................................

این روزا نقل مباحث جهانی شده این «آقای رییس جمهور» ما....

با همه ی انزجاری که از افکار و اندیشه هاش (اگر داشته باشه البته) دارم منتها زورم میاد....

یه مشت آدم زورگو و قلدر توی دنیا بی کار نشستن که این بنده ی خدا افاضات کنه تا بش گیر بدن... کسی نیست بشون بگه بابا ما یه عمره داریم این خزرولاتو تحویل جامعه ی بشری می دیم کسی علیه مون قطع نامه صادر نکرده...حالا چی شد یهویی که به این همه آدم برخورد؟...

نکنه تازه شنیدن فریاد انقلاب ما رو؟!

از آینده ی این مملکتی که می گن مال منه.... می ترسم وقتی که دانش های سیاسی رو که متأسفانه توی چهار سال آموختم رو کنار این اخبار می زارم و می رسم به اون تحلیل هایی که ترجیح میدم برای خلاص شدن ازشون به دستشویی پناه ببرم تا....

ما کجا داریم میریم....؟

....................

یه روز یه عزیزی گفت: کجای شطرنج زندگی وایسادیم که از هرطرف که میریم مات می شیم....

بهش خندیدم... تلخ و اخمو.... اما الان یه مدته که بدجور نگاش توی رومه و داره این سوالو مدام تکرار میکنه.... منم باز تلخ می شم و اخمو ... منتها دیگه خندم نمیاد....

دیگه حتی قدرت روحیه دادن هم ندارم.... حتی به خودم...

............................

به همون اندازه که این رفیقمون گیر داده به جامعه ی وبلاگ نویسان ایرانی... این روزا من گیر دادم به صدا وسیمای جمهوری اسلامی.... شبی سه دست پای سه سریال مزخرف می شینم وبا اهالی خانواده می بحثم که این ها ته توهین به شعور مخاطبه...(خصوصاً این مزخرف عطاران و دار و دسته اش)

منتها جدیداً حس عجیبی پیدا کردم نسبت به بهزاد «او یک فرشته بود» اینا...

تمومی اهالی خونه از این ضد قهرمان عاصن و مدام زیرزبونی بش می ندازن... منتها تنها کسی که درکش می کنه و بش حق می ده منم... نمی دونم چرا.... شاید بخاطر نوع بازی و مشخصات چهره و گریم جوهرچی باشه که اینطور فکر می کنم.... اما من فقط ذلت انسان بودن رو توی اون می بینم...

شدیداً باهاش همزاد پنداری کردم و با همه ی خریتش... احساس می کنم همه ی ما گاهی از اوقات (که البته کم هم نیستن) عین اون میشیم... و چشیدن یه لحظه رو به عذاب یه عمر ترجیح می دیم...

 

*پی نوشت:

نگفتم بهت اوضاع کیشمیشیه.... ننویسم بهتره...حالا تو هی بگو بنویس......

..............................................................

«... اگه تو با دوست پسرت قهر نكرده بودي شايد اصلاً به من توجه نمي‌كردي. پس اين عشق نبود، اين يك شرايط عاشقانه بود. و شرايط عاشقانه فقط تا شرايط عاشقانه بعدي ادامه پيدا مي‌كنه...»

این یه قمست از دیالوگ جنسیت و فلسفه ی مخملبافه... پیشنهاد می دم برید بخونیدش... خداییش منو که تحت تاثیر قرار داد... می گم کسی نمی دونه این فیلمو از کجا می شه گیر آورد و دید؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 18:56 توسط شیدا(معصومه) |

 

چه زود تمامم می کند این عمر

و من چه دیر او را

که در  بخشش لذتی هست که در انتقام نیست!

.......................

...!

همین!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 15:37 توسط شیدا(معصومه) |

 

قابل توجه تمامی خدا زده های مستاجر در دانشگاه آزاد...(متخلص به دانشجو)

توجه توجه

جلسه ی هفتگی نشریه ی کویر

پنج شنبه ها

کلاس ۴۱۰

ساعت:۶-۴

با آموزش تضمینی فنون خبرنگاری توسط سردبیر طلایی نشریات دانشگاه آزاد اهواز (وحید سعادتی)

(آمار سکه های دریافتی در جشنواره های دانشجویی سراسری و منطقه ای را از خودشان بعداْ بگیرید)

بیاین بتون بد نمی گذره.... یه چیزم یاد می گیرید...

باور کنید!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 1:41 توسط شیدا(معصومه) |

 

گرگ پیر زوزه ای تلخ می کشد و تنی خسته به وسعت پیله ای تنگ می خزد....

                    صدای طپش ملتهب خرگوش شکاری در گوش جنگل می پیچد...

                             کرم شب تاب مبهوت می ماند در خلقت خویش....

و دستانی سرد در خلوت حجیم شبی که بوی نای زمستان می دهد...

       در تلاشی کور می جویند بذرهای نموری که انتظار خاک می کشیدند و آب ....

                                                                                                               روزی...

باز چهارشنبه سوری به راه انداخته ام...

امشب...شب زفاف من و آتش است....

               و فرصت می سوزیم و تن و خاطره و تکه ای گوشت سرخ...

                                                                          چه آسان...

              پیراهن سفید ندارم....

                         من عروس سرخ پوشم....

      و آتش برای من میخواند ترانه ای خاطره انگیز...

سرخی تو از من....

           آخ که کتابی که دست من است چه سنگین می نماید....و نگاه سنگین تر....

                     به تو می اندیشم و سماع سبکت.......

                      به من می اندیشم و پای بندی ام...

                    به او می اندیشم و رازناکی اش....

           و به اول شخص جمعی که هیچ وقت متولد نشد........

.................................................................

۱- ای طفلکی این دل بی صاحاب...

جدیداً خیلی مظلوم شده... دلم براش می سوزه...

طفلی با سایه کردن یه ابر کوچولو روی یه ماه تموم می گیره و....

با لبخند یه بازیگری که نگاش... فقط نقش یه خاطره ی کمرنگ می زنه.... وا می شه....

با یه قطره اشک سبک می شه (وچه دیر) و با یه تلنگر... سنگین...

طفلی خیلی احمقه... دلم براش می سوزه....

 ۲- خیلی تلخم... و به شدت از خودم می ترسم.....

۳- دیگه مدتهاست که به راه حل فکر نمی کنم....

۴- همیشه می گن درد جسم درد روح رو بدنبال داره و بر عکس هم.... حالا من افتادم تو گرداب کدوم یکیش نمی دونم.... فقط این درده که دارم می بینم و می کشم... هم در تن و هم در روح...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 14:45 توسط شیدا(معصومه) |