تبليغاتX
سایه ی جنون
1-اینجا تهران است

2-مکان: باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران- جشنواره ی موضوعی نشریات دانشجویی

3-اول بگم که کویر این وسط ۸تا جایزه برد...

۴-خانم... یکی از مسئولین اجرایی جشنواره... با روابط عمومی بالا...

۵-روز آخر ... توی اتوبوس... از هتل داریم میایم محل جشنواره... عده ای از عناصر ذکور نخبگان نشریات هم توی اتوبوس نشستن...

۶-اولی به دومی: بچه ها امشب من بلیط گیرم نیومده... فرداشبم باید بمونم... جا ندارم

۷-دومی به اولی: برو پیش خانم... بت می ده... هم اسکان و هم....پ

۸-عق میزنم به این همه نخبگی

.......................................

*پی نوشت:

من تهرانم اما دارم غش میرم برا اهواز....

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 18:20 توسط شیدا(معصومه) |

۱-شاید این آخرین پستم باشه تا اطلاع ثانوی .... شایدم نه...

۲-امروز رفتم دانشگاه... دلم گرفت (تو کی دلت گرفته نیست مسخره)

۳-کلی حرف داشتم واسه گفتن... اما حالا یادم نیست....

۴-کلافه ام...قاطی ام... داغونم... اما مجبورم بخندم... ای لعنت به این سبک زندگی....

۵-دوستان لطف کنن و حلال کنن... شاید دل خیلی ها رو با دلتنگ نوشته هام گرفتونده باشم.....شایدم خیلی ها رو یاد بدهکاریاشون انداخته باشم... شاید... بهرحال هرچه کردم و نکردم حلال کنید....

۶-قطعاْ توی اون غریبستان... اگه کافی نتی باشه و اگر من برم... هیچی به اندازه ی کامنت و ایمیل و آف لاین حال نمی ده بهم.... اگر دوستان لطفشون گل کرد... بی نصیب نزارن...

۷-قربان شما....

۸-این عالم مجازی هم واسه ی خودش مارو بدجور معتاد کرده... دوریش شاید حتی از دور موندن از این همه خاطره هم سخت تر باشه.... اما خوبیش اینه که تو کوله ی آدم جا میشه...هرجا که بخواد بره... توی هر گوشه ی این دهکده ی جهانی....

۹-بسه دیگه.... خدانگهدار

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:38 توسط شیدا(معصومه) |

۱-با اینکه ایمان دارم که هیچ رفتی نیست که برگشت نداشته باشه... از برنگشتن بد جور می ترسم!

۲-خان داداش ما هم این دمای آخری یه حالی داده اساسی و بدون اینکه بگه بهم... دو سه تا کنسرت تصویری قدیمی از شجریان انداخته رو دستگاه... اونم یه جوری که تا سیستمو وا کردم ببینم....

شجریانِ این کنسرتا فکر نکنم... بیشتر از ۲۶-۲۷ سال داشته باشه... آی که حال میاره آدمواین صدا و تصویر....

آخ قربون این دادشه برم که چقده ماهه!

۳-امروز روز آخر کاریم بود... با اینکه مدتیه که دنبال این روز دویدم و دو ماهه که انتظارشو می کشم... اما امروز بدجور همه جا بوی بغض می داد.... بوی بغضی که انگار خیال ترکیدن نداره... دیگه دارم نا امید می شم.... راهی نیست برای خلاص شدن انگار.... نه؟!

۴-این دمای دم... دلم واسه ی یه لحظه دانشگاه می طپه... خوشحالم که کارای فارغ التحصیلیم هنوز تموم نشده... شاید شنبه برم.... اگه رفتم... قول می دم حداقل یه دور کامل بزنم و به همه ی خاطره های ملسم سر بزنم... با همه ی نحوستش باید بگم بدجور دلتنگشم... بدجور.... ای لعنت به هرچی عادته...

۵-من اگه بخوام درست بشم باید از خیر این آرزوی کابوس مانند یا کابوس آرزو مانند بگذرم...یه خر رام... همین....

۶-یه ماه مونده به مرگ ۲۴ سالگیم...به نظرتون این دم دمای آخر چی کار کنم که هم خدا خوشش بیاد و هم بنده ی خدا...؟

...............................

*پی نوشت:

منم رفتم این سایته و تست شخصیت انجام دادم... اینم نتیجه اش:

 

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!
به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

چقدر می تونه درست باشه... خواهشاً کسایی که منو می شناسن... حتی حداقل شناخت(چه مجازی و چه غیر مجازی) به این سوال جواب بدن.... مرسی!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:11 توسط شیدا(معصومه) |

۱- دارم پفک می خورم و مدرن تالکینگ گوش می دم (دارم سعی می کنم این چند روزه شجریان گوش ندم بلکه هواش از کله ام بپره... هرچند که امیدی ندارم... اما خوب به تلاشم ادامه می دم)
۲- می خوام پست جدید بزارم... ولی حرفم نمیاد... میرم و به وبلاگای دوستان سر میزنم...با دست راست موس رو می چرخونم و با دست چپ پفک می ندازم بالا..(این مدرن تالکینگ هم هی راه میره تو اعصابمو و یاد جان عشاق مخمو قلقلک می ده)...
۳- این وبلاگه رو همیشه می خونم... قشنگ می نویسه... از اعماق وجودش انگار...:
«شاید باور نکنی اما این از خوشبختی ماست که آنچه را دوست داریم به دست نمی آوریم یا ازمان می گریزد ... »
همزمان که این جمله تموم می شه... دستمو می برم تو کیسه ی پفک... این ور و اون ورش می کنم... هیچی توش نیست... تموم شد.... همین!
.............................................
خاطره:
دیروز وقتی که از سر کار می اومدم...به طرز وحشتناکی داشتم درد می کشیدم که جای گفتش نیست الان... توی دلم خدا خدا می کردم... برادرم توی حیات باشه و یا حتی خونه باشه که ماشینو بیاره تو و من زودتر برسم به کیسه ی مسکن هام... اما وقتی رسیدم تو دیدم نه از برادرم خبری هست و نه از هیچ کس دیگه جز مامانم که خوابه و تازه در ماشین روی حیات هم قفله و باید برم کلیدا رو بیارم...
میرم داخل و در حالی که دارم زیر لب خودمو فش می دم و البت زمین و زمان رو هم بی نصیب نمی زارم... دنبال دسته کلیدای خونه می گردم... توی همین حین و بین هم تلفن زنگ می خوره...
اَه.... این خروس بی محل از کجا پیداش شد دیگه...
از اونجایی که مامانم خوابه سریع می دوم سراغ تلفن و برش می دارم....
صدا آشناست... می شناسمش(هرچند کمی دیر)...
-سلام خانم .... حال شما؟
=مرسی...
-شمایید آقای....
=بله ... خانم... مژدگونی بده تا یه خبر خوب بت بدم....
-خیره ایشالله....
=تا مژدگونی ندی نمی گم..... چی می دی مژدگونی....
-تا خبر چی باشه...
(خدا می دونه با چه لحنی جواب می دم.... خودم که یادم میاد... خجالتم می شه...واقعیتش اینه که از یه طرف در ماشین وا بود و از یه طرف دیگه در خونه و منم داشتم درد می کشیدم توپ)
=یه پیتزایی چیزی...
-جهنم... بگو ببینم چی شده....
=مژدگونی رو می دی ها....
-باشه... جهنم..(همزمان که دارم گوش می دم و ای همچینی جواب می دم.... چشمم دوخته است به کیسه ی مسکن هایی که از روی کابینت داره چشمک می زنه بهم)
=مطلبت توی داوری اولیه ی جشنواره ی تهران انتخاب شده و تو دعوتی جشنواره....
-مطلبم؟!....کدوم مطلبم....
=حجاب یا پوشش....
-آها... جدی؟!
=آره....
-....جهانی شدم... نه؟
=.....

بنده ی خدا با اون همه ذوق زنگ زده بود به من این خبرو بده که با دم سرد من کلی خورد تو حالش(از اونجایی که گه گاهی اینجا رو می خونه....رسماً ازش معذرت می خوام...وجدانی بعد از ۲۴ ساعت فهمیدم چی گفت... )

................................

*پی نوشت: 
این داورای جشنواره هم انگار بدتر از خود مان هان....امروز دوباره رفتم نشریمونو درآوردمو خوندم اون مطلبو... مثل قبلها همچنان ازش راضی نبودم... اونا چشون بوده که اینو جز ۹تای اول مقاله دیدن خدا عالمه...
بهرحال یک شنبه میرم تهران.... احتمالاً... اما بی دلیل سوم(همچنان هم احتمالاً)

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 18:23 توسط شیدا(معصومه) |