تبليغاتX
سایه ی جنون

 

تصویر واژگونه ای از آن سوی آینه فریاد می کشد:
فراموش شده ای بیش نبود دخترک
عجبا که توهم پرواز داشت!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:13 توسط شیدا(معصومه) |

یادداشتی در رابطه با تولد موجودی چهارپا با مختصات بشري
خدا صبر بده مادر... هم به من... هم به تو

اوايل زمستون... توي يه روز سرد وسط يه مشت التهاب نارنجي روي يه تيكه زمين كه قرار بود مقدس بشه و از قرار معلوم اين روزها مقدس تر هم شده... به دنيا اومدم...
سرد بود.... زياد.... درسته كه قاعدتا نبايد چيزي از اون لحظات رو در خاطر داشته باشم اما اون سرما هنوز هم توي تنمه و من همچنان -عليرغم گرماي سوزان محل زندگيم- دوش آب گرم زمستون رو به دوش آب سرد تابستون ترجيح مي دم....
مامانم مي گه... به دنيا آوردنت سخت نبود... انگار كه عجله داشته باشي ... سر يه شب برف آلود... همه رو به تقلا انداختي و داد زدي آي هوار... آي فرياد من ديگه نمي تونم اين تو بمونم...-و من اضافه مي كنم "دارم خفه مي شم"- و صداي منو هم در آوردي و درحالي كه هنوز سه ماه ديگه فرصت داشتي براي تكامل(!!!) با كله پريدي وسط اين دنيا...
اين حرفا رو كه مي زنه ... نرم مي خنده... و به واسطه ي همين اتفاق ميمونه كه چروك هاي دور لب و الباقي چروك هاي صورتش فرصتي پيدا مي كنن براي به رخ كشيدن قدرت روزگار...

-مامان! منو كه زاييدي چند سالت بود؟
=والله چه مي دونم مامان! اون روزا ما غرق بوديم توي آوارگي و جنگ زدگي و نه وقتش رو داشتيم و نه دل و دماغش رو كه بخوايم آمار روز و ماهمونو بگيريم...
سرد بود و هر لحظه منتظر بوديم يه پيكي چيزي بياد و يه چفيه و يه پلاك بزاره روبروي يكي مونو بگه ..."هرچند شما جوونتون رو در راه اسلام داديد و او قطعاً زنده است... اما خدا صبر بده مادر..."

به اينجاي كلام كه مي رسه ... صداش مي لرزه و رنگ نگاهش عوض مي شه... توي اين اوضاع خوب مي دونم ياد چي افتاده...خاطره ي داماد و خواهرزاده اش انگار باز داره رژه مي ره جلو چشماش و اون خيره به من... مي بينه هر چيزي غير از من رو...
برادرم برام تعريف كرده كه چفيه و پلاك هر دوي اونها رو مامانم تحويل گرفته و بار صبرش هم هميشه روي دوش خودش بوده... خصوصاً بعد از فوت خاله ام و ازدواج مجدد خواهرم... طفلي خاله ام دو ماه بيشتر نتونست بدون تنها حاصل زندگي شش ماه اش با به قول خودش بهترين مرد دنيا زندگي كنه.... خواهرم هم يك سال بيشتر تنهايي رو تاب نياورد....
نگاش همچنان خيره است و چشماش مرطوب و تمام اون چروك هاي ساكن هم خيس...
يه سوالي بالا و پايين مي پره توي كله ام و هر لحظه مياد سر زبونم كه ازش بپرسم... دلم مي خواد از ش بپرسم ... داغ خواهرزاده و دامادش سنگين تر بوده براش... يا هميشه ريو ويلچر ديدن پسرش؟
يه نگاه مي ندازم به نگاه خيره اش و بي اختيار بي خيال اين سوال مي شم و يه جورايي سعي مي كنم از اين افكار بكشمش بيرون...

-مامان! خداييش وقتي موقع زاييدن من دامادت رسوندت بيمارستان و نوه هاي قد و نيم قدت پشت پات گريه كردن خجالت نكشيدي؟
اشكاشو پاك مي كنه و باز نرم مي خنده.... اما همچنان سايه ي اون افكار روي چهره اش به راحتي قابل ديدنه....
=چي بگم والله...اون زمانا نقل اين حرفا نبود... ما كه عين شما باسواد و تحصيل كرده نبوديم... زبونمون هم كه اين هوا دراز نبود.... چشممون به آسمون بود و دلمون هم قرص به مردمون... راضي بوديم به تقدير و با روزگار هم سر جنگ نداشتيم. خلاصش كنم... ما كه عين شما جري و گستاخ  نبوديم.... ما جلوي كار خدا تسليم بوديم... تولد تو هم كار خدا بود...
-چه ربطي داره آخه؟...مگه دكتر به تو نگفته بود بچه آوردن براي تو درست مساوي كوري مطلقه و احتمال اينكه بچه ات هم زنده بمونه تقريبا هيچه؟... پس چرا...
=اي بابا! دكترا كه نمي تونن تو كار خدا  دست ببرن... فعلاً كه تو نشستي اينجا سر و مر و گنده... منم كه شكر خدا هنوز زنده ام... به تو هم كه بد نمي گذره...به جاي يه مامان... 5تا مامان داري و به جاي يه بابا هم 4تا بابا... كلي هم خواهر زاده و برادر زاده داري كه تنهايي هات رو پر مي كنن.

مي خندم... آروم و ريز... به اين همه  تسليم... به اين همه...
5تا مامان جاي يه دونه مامان... چهارتا بابا جاي يه دونه بابا... كلي خواهرزاده و برادرزاده ي قد و نيم قد...
ناخود آگاه ياد اولين روز مدرسه ام مي افتم... اون 5تا مامان و 4تا بابا... با همراهي خواهرزاده ها و برادرزاده هايي ام كه مدرسه رو بودن... كلي رو مخم  كار كرده بودن كه قدرت هضمش رو داشته باشم... منم  كه هنوز توي جو صحبت هاشون بودم... قرص و محكم از وسپاي سفيد اون يه دونه بابا پياده شدم و بعد از خداحافظي رفتم سمت در مدرسه...
نمي دونم چرا... اما بلافاصله بعد از ورود به مدرسه يهو دلم لرزيد.... نگاه نگرانم يه چرخي زد و جز كلي چشم نگران و گاهي هم خيس... چيزي نديد... جو بدجور گرفته بودم... احساس مي كردم افتادم توي يه چاه گنده و اگر دير بجنبم ديگه فرصتي براي خلاصي ندارم... منم طي يه واكنش سريع دويدم سمت در مدرسه... كه يهو يكي از خانم معلم ها دستمو چسبيد....

-چي شده عزيزم؟... كجا با اين عجله....
زبونم بند اومده بود... ترسيده بودم.... صداي گريه ي بچه ها با قدرتي چندين برابر حد طبيعي توي كله ام مي كوبيد...
-آروم باش عزيزيم... بيا بريم توي حياط يه چرخي بزنيم و با هم كلي دوست پيدا كنيم...
مي خنديد و من با همه ي هولي كه كل وجودم رو احاطه كرده بود... خوب مهربوني رو توي كلامش حس مي كردم....
-نمي خواي اسمت رو بهم بگي؟
هر چند كمي آروم تر از قبل بودم... ولي همچنان ناتوان از جواب دادن ... خيره بودم توي نگاهش...
-ببينم مگه تو همون بچه ي خوشگل  و سر حال و تر و تميزي نبودي كه از موتور بابابزرگش پياده شد و محكم باهاش خداحافظي كرد و دويد توي مدرسه؟... پس چي شد يهويي...؟
خيره بودم باز... اما نه ديگه ترسان و نگران.... كه عصباني ... تمام قدرتم رو جمع كردم و دستم رو از دستش كشيدم بيرون و داد زدم...: "اون بابام بود ... نه بابا بزرگم..." و دويدم....با سرعت تمام.... درست تا در خونه....

اين خاطره كه مي پيچه توي كله ام... ناخودآگاه چشمام رو مي بندم... نگاهم از پشت پلك ها ي بسته مي لرزه و خيره مي شه به سياه ترين نقطه ي مقابلش.... بعد از  گذشت اين همه زمان... هنوز هم تحمل تلخي اين اتفاق برام چندان آسون نيست....
يهو يه هولي مي افته به جونم.... توي دلم با خودم عهد مي بندم كه به هر قيمتي كه شده ... بعد از ۳۰ سالگي هيچ توله اي جا نزارم توي اين دنيا...
دردي بيخ مي گيره توي چشمام و كاملاً غير ارادي پلك هام باز مي شن... نگاه مستقيم روي سفيد ترين نقطه ي زندگيم...
برس رو بر مي دارم و به شونه زدن گيس هاي مامان ادامه مي دم... در حالي كه بوي نمناك نگاه هردومون معلق مونده توي فضا ... فضايي كه هيچي جز صداي زبر برخورد برس و مو توش جريان نداره....

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 14:55 توسط شیدا(معصومه) |

من زنده ام انگار توی این شهر سیاه....!

و تولدم هم متولدتر از من شده... انگار..!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 11:8 توسط شیدا(معصومه) |