مهتاب که به آغوشم می خزد
فکر آشپزی رهایم کرده باشد و نباشد... رو به دشت جنون می تازم...
مرکبم را آموخته ام٬ سوار بر زمین نکوبد و فقط پای بکوبد بر این همه سله ها
و من٬ «زنی در آستانه ی فصلی سرد».... نگاه می دوزم به آسمانی که دردناک طوفان می زاید
و دشتی که گندم زار چپش زرد است و سربازانش به صف٬ سرهاشان همه سبز٬
تن هاشان بلوطی و خشن...
قد کشیده رو به هوا٬ رو به نور٬ رو به فضا... هاشور می زنند آن سوی سبز و جوان دشت را....
سنگ نوزاد بی شمار این تصویر است٬
صفت و برجسته... زیر پای مرکب می خزد و آسان می شکند سکوت ساکن و مبهوتی
که امواج هراسیده می فشاند به اطراف...
نوزاد نا خلفی اما ... سر به زیر بار پای مرکب نمی دهد...
بزرگ٬ سفید٬ بلند و نیمه منتظر... از زیر پای مرکب می لغزد و نقش می زند اوراق
زرد دفتر تقدیری...
و همچنان و صد چندان.... هراس٬ هراس و هراس است که چنگ افیونی می اندازد به گلویی و صدایی
خفه٬ فرجام سه سال دلتنگی صبورانه اش را فریاد می کند...
دشت آرام است و همچنانم سبز و زرد و سنگها نیز زیر پای مرکب...
و سکوتی ممتد٬ جریان سیال و آرام مرگ را جاری هوا می کند
حتی اگر دستی هم دراز شده باشد... حتی اگر چشمی دوخته شده باشد....
مهتاب که به آغوشی می خزد....
فکر آشپزی رهایش کرده باشد و نباشد٬
رو به دشت جنون می تازد...
به خدا قسم این تصویر فقط یک خیال نیست!
*****************
پی نوشت:
۱/ مهیج ترین تصویری که این اواخر دیدم... همین امشب٬ جلوی چشمام اومد....۵۷۰ سال آدم.... دنبال یه بادکنک نارنجی و گنده... جالبی اش اینجا بود که وسط صدای افراد بالای ۲۵ سال٬ صدای بچه های حاضر توی جمع گم شده بود... اونم توی یه فضای ۳۰-۴۰ متری!
۲/نمی دونم.... هفته ی پیش بود یا پیش تر... با عزیزی آواره ی کناره ی کارون بودیم... لذت ملسی بود... خداییش خوش گذشت... هرچند که شبش از تو دماغم اومد بیرون... اما طعم اون یه مشت اکسیژنی که اون روز فرستادم توی ریه هام بدجور زیر زبونمه... آخ که چه حالی داد لم دادن روی چمنای خیس٬ کنار رودی که اینقدر آدما نرفتن سراغش که اون اومد سراغشون... تا حالا صدای کارونو نشنیده بودم.... اما اون روز من و اون عزیز٬ به احترامش ۱۰ دقیقه هیچ نگفتیم و فقط گوش دادیم...
انگار پفکایی هم که اون روز با هزار مسخره بازی خوردیم هم فرق داشت... یه لحظه گرفتمشون رو به آسمون و گفتم: ...! ببین این پفکا هم امروز نارنجی ترن... نه؟
بعدشم با هم کلی به این تشبیه پروانه ای خندیدیم... !
اون روز بعد از چندین سال یه تاب حسابی خوردم... جلوی چشم هزارتا آدم هم حتی...
وقتی میرفتیم سراغ تاب... کلی مردد بودیم که جا می شیم رو صندلیاش یا نه... وقتی رسیدیم من جرأت کردم و نشستم... با کمال تعجب دیدم که جا شدم... کلی ذوق کردم و با یه صدایی که کمتر از فریاد ذوق مرگ نبود ... داد زدم: ای ای ای ... جا شد... جا شد...
یه یارویه اونجا بود و داشت بچه هاشو تاب می داد... بنده خدا بنفش شده بود... اگر یه دقیقه دیرتر بچه اش خر می شد و نمی اومد پایین٬ جان خودم می ترکید... اما ما رو بگی... عین خیالمون نبود... خودمم بعد از دو ساعت فهمیدم چی گفتم....!
عجیب دلم هوای اون لحظه ها رو کرده... شاید بازآفرینی بد نباشه....
باید بگردم دنبال یه پایه....
بعضی وقتها... توی بدترین شرایط... بهترین آدم ها... و تسکین....
یه دوست... اون هم یه دوست مهربون... از هر مسکنی بهتره نه؟
می دونم خوشت نمیاد ازت تشکر کنم... اما چه کنم که نمی تونم جلوی این احساس دین رو بگیرم...
واقعا ازت متشکرم....
خیلی به موقع اومدی...خیلی...
نمی دونم اگر توی اون لحظه های نکبتی تو پیدات نمی شد... الان چه اوضاعی داشتم...
درسته که درد من به این راحتیا درمون نمی شه... اما تزریق مسکن توی بدترین شرایط کار هر کسی نیست!
بازم ممنون که هستی...
**********************
۱/ هنوز هم انگار صدای ساز٬ می تونه دستی به اوضاع ببره... خودمو ولو کردم توی یه صدا... چنگ می ندازه هرچند... اما جای خراششو دوست دارم... سوزش غریب و شیرینیه...! خدایا خودت کمک کن!

*****************
پی نوشت:
۱/ امروز اتفاقایی برام افتاد که اجازه ندارم بگم... اما در نوع خودشون با حال بودن...
۲/ من امروز حالم افتضاح بود... بی سابقه افتضاح... اما الان بهترم...یعنی سعی می کنم که بهتر باشم!
۳/ جای خالی.... گاهی تحمل جاهای خالی خیلی سخته نه؟
۴/ راستی من چرا این چیزا رو اینجا جار می زنم؟
۵/![]()
۶/ یه مطلب کلی طولانی گذاشته بودم... اما به موقع ورش داشتم!... جاش اثر هنری نقاشی من رو با برنامه ی فتوشاپ ببینین!
زمان دقیق این فروکش معلوم نیست... گاهی خیلی طول می کشه و گاهی هم کم تر... اما یه حقیقتی ته دل این پروسه قرار گرفته... حقیقتی که اون اوایل خودشو نشون نمی ده... بلکه کم کم میاد و کمیت رو از ارزش می ندازه و کیفیت رو جایگزین می کنه... اینجاست که دیگه ارزشی به نام زمان بی معنی می شه... توی بهترین حالت اصل "فروکش" هم حتی از اهمیت می افته...یعنی ارزش هایی که در ابتدا برای شخص مهم بوده رنگ می بازن و یه چیزای دیگه ای جاشون رو می گیره...اونوقته که دیگه هدف گم می شه و انسان در چیزی به نام "راه" معنی پیدا می کنه... چیزی به مفهوم "رفتن"... اینجاست که یه بزرگی میاد و می گه: "رفتن...رفتن فقط به خاطر اصل رفتن و نه رسیدن.." نمی دونم توی مکاتب عرفانی به یه همچین چیزی چی می گن... یه زمانی توی این حال و هواها بودم... اما الان دیگه نه... دیگه نیستم.
الان دیگه من اون کسی ام که اون اتفاق برام افتاده... و باید اعتراف کنم که خواستم که بیفته و از بخت خوب ـ یا چیز دیگری !ـ افتاده...
رنگ و لعابی روی خاک زندگیم پاشیده شده... غباری به پا شده... چشم هام رو تیز کرده که توی اون غبار دنبال چیزی بگرده... هدفی برام تعیین شده... براش حتی دعا هم کردم... از صمیم قلب... با تموم وجود... با یه ایمان غریب... حتی توی تلاطم و دلواپسی هم افتادم و امیدم به فروکش بوده... اما بعد از مدتی بدون اینکه پروسه ی درست این تغییر رو بفهمم... گرفتم که اصل اون هدف دیگه گم شده و من توی غبار فقط دارم می رم...بدون اینکه از حسی به نام "لذت" سرشار باشم... هنوز جرات اعتراف ندارم... اما دیگه وقتشه که به خودم بگم که از اون همه ابهتی که مال هدفم بود٬ فقط یه پوسته مونده... فقط یه اسم... و من الان توی "راه"٬ سردرگم٬ بی پناه٬ با تکیه به ایمان علیل و لرزون فقط دارم چشم می چرونم٬ در حالی که اهمیت زمان رو هم نمی فهمم... نه کمه برام و نه زیاد!
بعضی وقتها یه اتفاقاتی توی زندگی آدم می افته که پیدا کردن دلیل منطقی براشون گاهی غیرممکن می شه... اتفاق هایی که نه گفتنی ان و نه شنیدنی... اتفاق هایی که قائم به شخصند و سازنده ی شخصی ترین تجارب و گاهی هم عمیق ترین...اتفاقاتی که اگر گفته بشن لوث می شن و اگر گفته نشن قاطی تخیلات و یا هزار کوفت و زهر مار دیگه ی بشری می شن...
اتفاق هایی که نمی شه ازشون صحبت کرد و به همین دلیل غربت غریبی برای انسان می سازن... نگاه ها٬ کلام ها و سکوت یه انسان رو مملو می کنند از یه چیز عجیب... چیزی به طعم تلخ و شیرین٬ به وزن سبک و سنگین و از جنس "خوف و رجا" ...
بعضی وقتها اتفاق هایی توی زندگی آدم می افته...توی زندگی خیلی از آدم ها... کاش قدر این اتفاق ها رو می دونستیم و می تونستیم ادامه بدیم... بی اشتباه٬ بی خطا٬ با تکیه گاه٬ با قدرت درک و توان جدی گرفتن نشانه ها....
بعضی وقتها اتفاق هایی توی زندگی آدم می افته... که قدرت به پایان رسوندن جمله ها رو از آدم می گیره... تمام جمله های آدم رو ختم می کنه به مفهوم سخت مفهومی به رنگ "..."
به همین سادگی اما سخت باور...
*****************************
پی نوشت:
۱/ امشب یه شب مهتاب دیگه است و من خوب می دونم که با شبای دیگه فرق می کنم... در ماه فقط یه شب مهتابه مگه نه؟
۲/ خواهرم رفت٬ و من از اونجایی که عاشق دغدغه ساختن هستم -اون هم از نوع فلسفی اش- از بعدازظهر دارم از خودم می پرسم٬ من از قطار جا موندم یا قطار از من!؟
۳/بعد از گذشت چیزی قریب به سه سال و اندی اعتیاد مجازی... همچنان هیچی به اندازه چند تا کاغذ نه چندان سیاه و یه خودکار روون و یا یه اتد سیاه بهم حال نمی ده... هزار هزار که به تایپم قد یه جمله مکتوب کردن٬ حس خالی ِ نوشتن بهم دست نمی ده...!
۴/ امشب سبکم... سبک تر از هر سنگینی دیگه ای... دلم فلسفه بافی می خواد و یه دنیا حرف مبهمی که بتونم بفهمم! از گوش نگو که دیگه بی خیالش شدم...!
۵/بی خیال! شیرین ترین واژه ای که از لاقیدی برام مونده... واژه ای که هیچوقت نتونستم پا بند عملی کردنش باشم....
۶/بی خیال!!!
۷/ یه عمره توی خودم گیج می زنم... همیشه هم روش...!
بوی ابرای تیره ی گرفته...
هیاهوی موجای سیاه اما روون....
بوی بارون و بوی روغن داغ و صدای جز و ولز سیب زمینی های پر تقلا...
بوی باد و هلپ (باز هم واژه ای محلی) دیگای برنج...
التهاب مواج صلواتای پای دیگ...
غربت زیارت عاشورای اعتبار بخش به یه مشت برنج و پیاز و سیب و گوشت و نخود و حتی آب هم...
صورتهای سرخ شده و اوج گرمای توی سرما...
صدای ملودی سنگین دمام...
لذت پر کردن ظرفای خالی.... شوق خاکستری انتظار...
خنده های ریز دختر... شیطنت های موذیانه ی پسر... جیغ و دادای مادر و غیظ آرام پدر....
اضطراب بارون خورده ی «طباخ امام حسین»* و دستیاراش...
یه مشت خاطره ی هفت رنگ... یه مشت دل تنگ و یه دریا حاجت و یه دریاتر خدا....
همه ی اینها امروز توی یه خونه متولد شد و من و ما تنها شاهدای این تولد بودیم و نه قابله و زائو...
*: عنوان خواهر بزرگ من که از سوی پدر هر سال عاشورا به این لقب مفتخر میشه!
*********************************
انگاری دستی توی کله اش فرو رفته و با ناخوناش مغزشو خراش می ده و اون خش خش سابیدن ناخونا به استخون سرد جمجمه رو با تموم وجودش می شنوه... انگار یه غیظی ته این کار نشسته که دلش رو آزار می ده... انگار خاکستر مرده پاشیدن توی شهر دلش... که با هیچ چیز آروم نمی گیره...
انگار تعریف آرامش هم عوض شده... چون اون آرومه...خیلی آروم... فقط یه کم چشاش ورم داره و یه خورده هم صداش خش گرفته... سرفه هم می کنه... گرفتگی صداش هم لابد اثر خوابیدن مدامش توی اون اتاق یخ بندونشه...! تازه مدام تیکه می ندازه و پای دیگا یه مشت عزا دار سیاهپوش رو به خنده می ندازه و هر لحظه یه صدای ریسه رفته جیغ می کشه... «وووی خفه بویی دختر... ای قصا چین ای روز عاشورا .... ای هنون جا ذکر مصیبتاتونن....»!!!
انگار امروز هم مثل هر روزه... انگار اون هم عین هر روزه... انگار همه عین هر روزن... منتها کمی سیاه تر... انگار اون امسال هم سوژه ی انبساط خاطر حضاره... بازیگر نقش اول زن... وسط یه مشت عزادار از هیات برگشته...
انگار همه چیز همون جوریه که می بایست می بود...!
انگار همه ایمان دارن به این انگارها...انگارهای سخت... انگارهای سفت... انگارهای سیاه... خاکستری و زرد....
چند روزه که خوابش میاد... اما نه .... اون همچنان به همون درد همیشگی اش مبتلاست... انگار اون هنوز همون «شوپلشک»* ه...
انگار دیگه چاره ای نیست و کار اون از کار گذشته ... دیگه مبتلا شده به مرض غصه خوردن ... که هنوز از غصه ی گذشته ی مه آلود و وحشتناک و حال مرموز و وحشتناک ترش خالی نشده... فرو رفته به آینده ی دور و ترسناک تر هم حتی.... اون هم با هربار نگاه توی یه جفت نگاه همیشه سرخ و همیشه نافذ و همیشه هم عزیز....
انگار این دست لعنتی دست از سر اون ور نمی داره.... هنوز توی کلشه و داره هم میزنه... خاطرات مرده رو زنده میکنه و دردای کهنه رو تازه...
مدام اون شکسته رو یاد یه سالگرد می ندازه... امسال سومین سالگرد به کما رفتن یه ایمان بود...
ایمانی که سه سال پیش در چنین روزی دچار ضربه ی مغزی...قلبی و روحی شدیدی شد ....!
ای لعنت به این سرگذشت!
بازم هم می زنه.... تند تر.... اون چشماشو وا می کنه...یکی رو توی آینه نشونش میدن... یه موش گنده که کز کرده گوشه ی یه حیات خلوت شلوغ و تند و تند داره ادای آدمای زرنگ و مفید و سرحالو در میاره...
بازم هم می زنه.... باز هم تند تر... موش گندهه حالا داره دیگ می شوره... حالا داره کل کل می کنه.... حالا داره میخنده....اون همش کارایی می کنه که همه ی آدمای عادی می کنن....
بازم هم می زنه.... این بار یواش تر.... این قدر که اون فرصت می کنه چششو ببنده و هیچی نشنوه و هیچی هم نبینه...این قدر که بازم یه مشت انگار تو وجودش پا بگیره... یه مشت انگار خانمان سوز... این قدر که یه مشت تردید و التهاب تازه بیدار شه...امروز اون هر لحظه دردش تازه می شه... فقط با یه لحظه بستن چشم...
انگار دیگه پای شستشوی دیگا تن اون درد نمی گیره و انگار دیگه سر سفره ی ناهار از بوی غذا عقش نمی گیره...
انگار این دیگه اون نیست....
جان تو! انگار این دیگه اون نیست....
*: "شو پلشک": شب پره... واژه ای به گویش محلی دزفولی!
================
پی نوشت:
۱-احتمالا به زودی یک سری مطالب سریالی با عنوان "نامه هایی به مرد مرده" در این مکان قابل رویت خواهد بود...
۲-راستی! هرچی اینجا می خونید الزاما سرگذشت من نیست... من از عنفوان طفولیت دردی داشته ام بنام تخیل!
۳-وقتی نصف شبی هوس اکسیژن بکنید و زن باشید و اهوازی هم باشید... چه می کنید؟
۴- احتمالا هیچ کار... فقط خفقان گرفته و در خفقان خود مغله می خورید!(لفظ مغله واژه ای محلی است که خودتان بروید معنی اش را کشف کنید)
۵- مستور هم مجازی شد....!
چقدر مضحکه این قصه ی تکرار و تکرار و همیشه تکرار... اون هم بی مخاطب... نه؟!
****************
پی نوشت:
۱- می گن محرمه... می گن آدما توی این شرایط تسلیت و تعزیت می گن... قالب سیاه می کنن... ماتم زده می شن... زن ها هم زیر ابرواشونو می زارن در بیاد... آرایش و پیرایشو به حالت تعلیق در میارن... شبا از خونه می زنن بیرون به دیدن عزاداران حسین! عاشورا نهار نمی پزن و مهمون حسینن... خیلی چیزا می گن... هم در مورد آدما و هم در مورد زن ها!
۲- یه هفته ی دیگه بازم میرم... دیگه نمی دونم اینجا بهتره یا اونجا... فقط اینو می دونم که من نه اونجا و نه اینجا بهتر نیستم... همین!
۳-به نظرتون کافئین بهتره یا نیکوتین یا کدئین؟
۴- جمیعاً اشتباه جواب دادید... جواب هر سه مورد بود!!! منتها بستگی به شرایط و میزان عرضه ی طرف در مصرف هم داره!
۵-شب بخیر... و از اونجایی که همیشه بابت خراب بودنم خودمو مجبور کردم از اطرافیان عذر خواهی کنم... عذر می خوام!
۶-راستی یه چیز دیگه هم می گن... مخصوصا خطاب به دلهای گرفته :
هه هه هه! اصولا چه اهمیتی می تونه داشته باشه....؟؟؟؟!!!!!
مگه نه؟
خيره بود... به يه نقطه... شايدم چند نقطه... شايدم يه خاطره... يه تصوير... به هرچي و هر جا اما خيره بود... مردمك سياه چشماش توي اون درياي سفيد غرق بود اما هيچ تلاش و تقلايي هم از خودش بروز نمي داد براي رهايي ... تنها و رازآلود بر مدار غصه اش ساكن شده بود.
دستهاش رو مشت كرده و توي جيب هاي پالتوش مي فشرد... انگار سردش بود... شايدم مي ترسيد... با اون پالتو كرم رنگش شبيه كاغذ كاهي مچاله اي شده بود كه پرتاب شده روي يه نيم كت سرد... گوشه ي يه پارك... انگار نوازنده ي ملودي دنيا... بوق ممتد سكوت رو مي نواخت توي اون عالمي كه اون توش سير مي كرد...
با وجودي كه اينقدر مجسمه مانند يك جا نشسته بود كه اصلا نمي شد به زنده بودنش فكر كرد چه برسه به تكون خوردنش... اما يهو به خودش لرزيد... نه نه! نلرزيد... انگاري كه يكي تكونش داده باشه چشماش رو بهم زد و متعجب دنبال منشا لرزش گشت... كمي كه از اون حالت جا خوردگي فاصله گرفت... دختر كوچولو يي رو كنار خودش ديد كه چشماي خيس و معصومش رو دوخته بود به چشماش. مات نگاهش كرد اما نه مات تر از اون طفل معصوم.
يه چند ثانيه اي هر دو خيره بودن به هم... دختر كوچولو ۵/۱ ساله مي زد... يه ژاكت قرمز تنش بود با يه بلوز سرمه اي و يه شلوار ليمويي رنگ... سر و وضعش آشفته بود و پستونك آويزيون از گردنش افتاده بود روي لك و لوكهاي خشك شده روي بلوزش... خانم نيمكت نشين نگاه مبهوتش كه هنوز كاملاً از خيالات خودش و اون نقطه ... خارج نشده بود رو ولو كرد توي فضاي اطراف و يه جورايي سعي كرد ببينه اين بچه همراهي داره يا نه...
همين جوري كه داشت مي گردوند نگاهش رو صداي اون دختر دوباره چشماش رو به پايين متمر كز كرد... يه چيزايي مي گفت به زبون خودش.... ات... د د د... م م .... و با حركات دست و اون صداي لرزون و واژه هاي تازه متولد و كوتاهش مي خواست چيزي رو به زن حالي كنه... گونه هاي بچه گر گرفته بود و چشماش هم همچنان خيس... مدام و پشت سر هم با صدايي كه حالا شبيه به فرياد ضعيف بود تكرار مي كرد همون واژه ها رو... م م .... د د... م م ...م م ....با تموم و جودش مي گفت... مردمك هاي قهوه اي و صادق چشماش مدام اين ور و اون ور مي جهيدن و زن رو از همه جهت نگاه مي كردن... اما زن همچنان مبهوت بود... اما نه اينقدر كه غريزه اش بيدار نشه و آغوشش رو به سمت دخترك كه حالا ملتمسانه دستهاش رو به سوي زن دراز كرده بود... بسته نگه داره.
چند لحظ بعد كه به خودش اومد ... ديد دخترك لم داده توي بغلش و دستهاش رو سفت گره داده دور گردنش و ديگه هيچ نمي گه... فقط هق و هق و هق... زن گيج بود... گيج تر شد... اصلا معني حركات اين دختر كوچولو رو نمي فهميد... احساس مي كرد ماري روي قلبش نشسته و مدام نيشش مي زنه... دلش زير اين بار مدام فشرده مي شد...دستهاش رو دور كمر دخترك حلقه كرد و سفت به سينه اش فشارش داد...
انگار كمي صداي هق هق پايين كشيده بود كه زن سايه ي سنگيني رو روي خودش حس كرد... سرش رو كه بالا كرد مرد سياه پوشي رو بالاي سر خودش ديد كه با چشماي خيس و غرق شده در صورتي پشمالو به اون زل زده بود.
دخترك هم انگار حضور سايه رو حس كرده باشه سرش رو چرخوند و خيره شد به مرد سياه پوش و يه لبخند ريز و پيروزمندانه نشسته روي يه درياي متراكم حواله اش كرد و با دست اشاره اي به زن كرد و همون كلمات درهم و برهم رو شروع كرد به تكرار...
مرد بعد از اينكه يه نگاه سرد و مبهوت انداخت به تركيب زن و دختر بچه... ديگه نتونست جلوي خودشو بگيره و همونجا روي همون سنگ فرش هاي سرخ وسرد نشست و سرش رو مچاله كرد توي دستهاش و صداي هق هق و لرزش شونه هاي مردونه اش رو نثار همه ي ذرات هوا كرد.
زن با ديدن اين صحنه گيج تر از قبل سعي كرد واژه اي به زبان بيار كه دخترك باز به حرف اومد... خطاب به اون شونه هاي افتاده و لرزون مي گفت واژه هايي رو كه زن ديگه كم كم معناشون رو مي فهميد... آروم خودش رو از آغوش زن كند و به طرف اون زمين خورده رفت و دستش رو گذاشت روي شونه هاش و باز همون واژه هاي قبلي... اما با بغش... لرزش به تن اون هم كشيده شده بود... تند و تند پلك مي زد و سعي مي كرد چيزي رو به مرد حالي كنه.. اما مرد... شكسته و داغون ... فقط دستهاش رو از زير سرش آزاد كرد و با يه حركت دختر بچه رو به آغوش گرفت و حالا هر دو شونه ها مي لرزيدن و هر دو صدا توي سر ذره ذره سكوت فضا مي كوبيدن... هماسن و هم اندازه...
مرد از جا كنده شد... سرد و خميده راه افتاد... پشت به زن و رو به سرخي غروب... اما دخترك ديگه گريه نمي كرد... زجه ميزد... دستش رو دراز كرده بود به سمت زن و با تموم وجودش فرياد مي زد... جيغ مي كشيد... مشت مي زد توي سر و سينه ي مرد و خطاب به زن ملتمسانه واژه هايي ناتمام مي گفت... زن اما انگار كه افسون شده باشه... با تموم دردي كه به جونش افتاده بود نمي تونست از جاش تكون بخوره....
چشماشو برگردوند و سعي كرد دوباره خيره بشه و زل بزنه به يه نقطه... به چند نقطه و يا شايدم يه خاطره ... اما نتونست... حتي خواست دستهاي يخ زده اش رو كه حالا تكيه گاه تن بي رمقش بودن و وصل به نيم كت خاكستر ي پارك فرو كنه توي جيب هاي پالتوش اما باز هم نتونست... تمام تلاشش رو به كار بست كه مردمك چشمهاش رو ساكن كنه توي اين درياي سفيد كه نه.. سرخ... اما باز هم نتونست... تمام تنش يخ بسته بود در عين حال داشت از داخل گر مي گرفت... يه تيكه ي سرخ... وسط سينه اش ملتهبانه و داغ مي تپيد و دوتا جاده ي نماك و داغ تر هم روي گونه هاي سفيد و منجمدش جاري بود... دو تا جاده ي نمناك كه از نگاهي سرازير بودن كه بي اختيار چرخيده بود و حال خيره شده بود به غروبي كه مرد و دخترك با زجه هاشون توش حل مي شدن... با مردمك هايي كه ديگه مشق سكون رو از ياد برده بودن انگار....!
***********
پي نوشت:
۱/اينجا تهران است... يك تهران برفي اما همچنان مسخره و من معصومه هستم همان معصومه ي قبلي حتي مسخر ه تر هم...
۲/ به وبلاگ اين بچه ي ما هم سر بزنيد... يه فاميليتي احتمالا با ما خواهد داشت نيمچه الف بچه ي فلشر...
۳/هفته ي آينده دارم ميام اهواز....(يه وقت از ذوق دق مرگ نشين ها)هه هه خودم مي گم تا شما ها نگيد چه بي مزه!... چه بي مزه!!!
۴/ در راستاي وقت گذراني با ادبيات داستاني ايران... "زمستان ۶۲" فصيح رو هم به اتمام رساندم.... و در حالي كه هنوز از عزاي يوسف دور نشده بودم به عزاي منصور فرجام نشسته ام.... و حالا هم مشغول "فرار فروهر" هستم... تاببينيم اين بار به عزاي كي مي شينيم...؟
۵/ عجب حس نوستالوژيك وحشتناكي برام تداعي مي كنه اين اسماعيل فصيح با اين شخصيت ثابت رمان هاش...!
۶/ از دوستاني كه در اين مدت تك و توك نوشتن ما سراغي هم ازم نمي گيرن... شديدا متشكرم... چون اينجوري بهم دلداري مي دن كه فقط توي تهران مردم غرق نسيان و تلاتم نيستن و توي اهواز هم اين مرض منتشر شده....
۷/ اینجا داره یه برف خرکی میاد ومن به طرزی خرکی تر دارم حالشو وبرم... من ندید بدید که هیچ گاه توهینی به نام چتر را نپذیرفته ام... اینجا هر دم به دقیقه صدای یکی رو در میارم که آی خانوم وقت بود کورمون کنی.... خداییش با این برف هم نمیشه بی خیال چتر شد... اونم وقتی صبح بزنی بیرون و تصمیمی مشخص واسه ی برگشت نداشته باشی... ریه ها پر اکسیژن سرد و ملس غربته.... اما انگار که اسانس داشته باشه... همچین زیادم بدطعم نیست... جان تو!
۸/پول كافي نتم زياد مي شه ديگه بسه....