در نگرانی ی این لحظه ی یاس٬ که سایه ها دراز می شوند
و شب با قدم های کوتاه
دره را می انبارد...
ای کاش که دست تو پذیرش نبود٬ نوازش نبود و بخشش نبود....
که این همه پیروزی ِ حسرت است....
باز آمدن همه بینایی هاست...
به هنگامی که آفتاب.... سفر را جاودانه بار بسته است....
و دیری نخواهد گذشت که چشم انداز
خاطره ای خواهد شد و حسرتی و دریغی...
که در این قفس جانوری هست از نوازش دستانت برانگیخته
که از حرکت آرام این سیاه جامه مسافر
به خشمی حیوانی می خروشد....
احمد شاملو- مرثیه ی خاک
*****************
پی نوشت:
/ قبلاْ هم یک بار گفتم... حالا هم می گم و احتمالاْ بعد ها هم... گاهی اصلاْ لازم نیست آدم زور بزنه و حرفش رو به هر قالبی که شده بزنه... بنویسه و یا حتی بخونه... فقط کافیه دل فشردش رو کمی آزاد کنه... بعد هم یه کتاب گاهی حتی نچندان قطور رو از یه انسان بزرگ و یا شایدم هم طالب بزرگی...- نوع٬ محتوا٬ و نویسنده اش بستگی به شرایط درونی اش داره- دستش بگیره و برای یه لحظه پلکای لرزونش رو روی هم فشار بده و بعد هم تن سفید برگه ها رو با ناخوناش خراش بده...
اول دستای منجمدتو آروم بکش روی راه راه برگه ها... و بعد با صدایی نسبتاً بلند بخونش... شرط می بندم همونیه که می خواستی بگی اما نمی دونستی چه جوری....
// خونه تکونی من تموم... نیم بند... خرکی و فقط برای خالی نبودن عریضه...
/// امروز از کنار ماهی های قرمز به صف شده و منتظر یه مرگ شاعرانه که رد می شدم... هیچ حسی توی دلم تکون نخورد... نه نگرانی اینکه نکنه امسال ماهی نداشته باشه سفره ام و نه دلسوزی برای این بیچاره هایی که پرورش داده می شن برای اینکه کوتاه زندگی کنن و برای اینکه زود بمیرن و حتی برای اینکه اسباب سرگرمی بچه های شرور ما باشن...هیچ حسی... بخدا جدی می گم...
//// من می تونم... من باید بتونم... من می خوام که بتونم... من باید بخوام که بتونم.... من اجازه ی تسلیم ندارم... من اجازه ی زمین خورده بودن رو ندارم... من باید بلند شم... من باید خودم بلند شم... من باید دست بزارم روی زانوهام... من باید دستام رو پیدا کنم... من باید زانوام رو پیدا کنم... من باید... من باید... من باید زندگی کنم... من باید تلقین کنم... می می تونم تلقین کنم... من می تونم زندگی کنم....!؟
///// این روزها حرص آپ کردن پیدا کردم... آخه از اون روزایی می ترسم که توی غربت سیاه پایتخت کرم نوشتن هی بلوله و هی بلوله و من هی فروتر برم توی قالب آروم و دوست داشتنی ام!!! از اون غربت خلوت می ترسم...
////// من ام آری من ام....که از این گونه تلخ می گریم...
.......نه من گریه نمی کنم... قول می دم... یه قول مردونه....!!!!
قول می دم عین یه مرد محکم باشم...!!!
/////// گنجی آزاد شد... این عکس ها رو حتمی ببینید...
******************
پی نوشت:
/از این بوی سفر اجباری متنفرم...و لحظه به لحظه هم دارم بیشتر بهش نزدیک می شم.......می گم کسی می دونه تا۱۳/فروردین/۸۵ چقد دیگه راه مونده؟! یه سال؟!
// دیوونه.... یه دیوونه ی پارانوئیدی... یه دیوونه ی زنجیری.... داریم... منتها فروشی نیست... بخدا!
**************
پی نوشت:
/ تا وقتی که مهتابی باشه واسه ی شب... من نمی تونم کاری واسه ی خودم بکنم... یعنی تغییر مغییر فینیش... لا ممکن!
// تجویدی مرد... لینک شاهد این ماجرا هم توی لینکای روزانه هست!
/// حرفی ندارم جز هیچ!!!
دشت بی انتهای شب، راوی شاخه شاخه بی برگی است
در بستری که مبتلای خیالات متوهم شده...
آفتاب گم کرده ام یاران
دست به دامان ستارگان، نشان از مبداء می جویم...
نور را اگر در سبد اشراق دیدید...
مرا هم خبر کنید....
***************
پی نوشت:
/ اول بگم از این نامربوط تر تا به حال پی نوشت ننوشتم...
// به این لینک سر بزنید و مثل من بگید... چی خلق کرده این خدا...!؟
بعضی وقتها آدم توی زندگیش به جایی می رسه که مجبوره انتخاب کنه... گاهی این روزگار لاکردار توی یه شرایطی هم می زارتش که دو گزینه ی وحشتناک می بینه جلوش... یکی از یکی بدتر...
اگر مجبور باشی بین خودت و عزیزترین هات یکی رو انتخاب کنی چه می کنی؟
حالا این وسط نه می تونی اینقدر ایده آل گرا باشی که خودتو ول کنی وبه خاطر دل کس دیگه ای اونجور که اون دوست داره و نه تو... زندگی کنی... جان تو جرأت می خواد... یه چیز دیگه ای هم می خواد... یه چیزی تو مایه های ایثار و یا حماقت... دوتا مفهومی که در عین کیلومترها فاصله فقط یه موی باریک بینشون قرار داره...
اگر هم آدم رئالی باشی که باید خودتو بگیری و یه فش بالا ۱۸ سال بدی به هرکی که می خواد تو رو از امیالت و علایقت ساقط کنه...
اگر هم بخوای نه سیخ بسوزه و نه کباب ... باید یه تسبیح بگیری دستتو یه چله ی ۴۰ ساله بگیری و روزی ۴۰ دور بگی:
نه در مسجد گذارندم که رندی
نه در میخانه کین خمار خامست
میان مسجد و میخانه راهیست
بجویید ای عزیزان کین کدام است
آخر ماجرا هم به این نتیجه برسی که نه بابا بین مسجد و میخانه هیچ راهی نیست... و تنها راهش جسارت انتخابه و اراده ی موندن پای انتخاب... اونوقت بعد از واصل شدن به مقام این حقیقت... بشی یه مادر/پدر بزرگ ملا صفت و سقراط مسلک و هر کی رو که گیر آوردی بشونیشون از تجاربت بهش بگی که ای داد و بیداد عمر رفت و ما اندرخم روزگار جوانی ماندیم....
ای ریدم توی این روزگار با همه ی پسوند ها و پیشوندها... اعم از جوانی و سگی....
*****
پی نوشت:
/ این مطلب بدون پی نوشت است... درست عین نویسنده اش و زند گیش...!
نمکی که گندیده بود...!
۱/ اردو به مناسبت 8 مارس (روز جهانی زن) برگزار شده، تعداد افراد شرکت کننده 13 زن و 17 مرد، میانگین سنی حدود 25 سال، میانگین تحصیلات کارشناسی و افراد شرکت کننده فعالین اجتماعی در عرصه ی NGO ها...
2/ در طول اردو مباحث «حقوق زن»، « راه های بدست آوردن حقوق زنان»، «حقوق تضعیف شده ی زنان»، «آرمانشر زنان» و ... گاه گاهی جو طنز و خنده و لودگی را خراش می دهد...
3/ قرار شده در طول این 10-15 ساعتی که با همیم... آقایون حقوق خانم ها رو محترم بشمارند...
4/ در طول اردو این آقایان هستند که چای می آورند و آب می دهند و آشغال ها را جمع می کنند....!
5/ آخرین ساعات با هم بودنمان است... یکی از اعضای شرکت کننده در اردو، که شدیداً تحصیلکرده است و شدیداً هم در فیلم قرار دارد و متأسفانه کسی هم نیست که نجاتش بدهد... شروع می کند از اصفهان گفتن و اینکه بله... اصفهان چنین است و چنان....
6/ دوستان حاضر در اردو هم همچنان بحث را به لودگی زده و بعد از اینکه یکی یکی و به نوبت این شخص شخیص را به طرز نامحسوس مورد تفقد قرار می دهند، یک دفعه صدایی آهنگین بلند می شود که... اصفهان چی داره جز پل خواجو... اون یکی ادامه می ده... دخترای مثل هلو.... اون یکی تر هم ادامه تر می ده... هلو... بپر تو گلو....!
7/ و اینجاست که تنها می شود گفت.... « چه می توان گفت».... و دیگر هیچ!
برای من کارای خونه همیشه از اون دست کارایی بودن که با میل و رغبت به سمتشون نرفتم و یه جورایی برام کسالت بار بودن و عین یه دور باطل می دیدمشون... اما این مسئله هم مثل خیلی از مسئله ها یه استثناهایی هم داره...
یکی از این استثناء ها... نظافت های قبل از یه مراسم جشن خانوادگیه (که به مناسبت یکی از اعیاد مذهبی توی خونه ی ما برقرار می شه) و یکی دیگه هم، مراسم معروف به خانه تکانی قبل از عید نوروز...
خونه تکونی همیشه برای من به معنی تلاش برای رسیدن به حس نو شدن رو داشت... احساس می کردم با طبیعت همزبون شدم و دارم من هم برای چشیدن حس تازگی تلاش می کنم... حتی شده در ظاهر سعی می کردم به خودم و خونه برسم... و در این راستا یه خونه تکونی اساسی راه می افتاد و من هم به عنوان یک عضو از خانواده به تکاپو می افتادم...
لذت سرشاری داشت با خستگی به خواب رفتن و با دغدغه و اضطراب اینکه نکنه کارا به موقع تموم نشه، از خواب پا شدن....
عموماً وقتی که مشغول کارها می شدم... یکی دوتا آهنگای مورد پسندم رو هم می زاشتم و خودمم هم زیر زبون همکلام می شدم و جاری توی کارها...
یادمه وقتی با اون چهره ی درهم و خاک آلود خودمو یهو و اتفاقی توی آینه می دیدم... چقد خنده ام می گرفت... توی اون اوضاع یه حسی ته دلم رو قلقلک می داد... حسی که کمک می کرد دیرتر خسته بشم و یا خستگی رو راحت تر تحمل کنم....
یادش به خیر...!! دم دمای عید که می شد، اینقده روی چهار پایه اینور و اونور می کردم که دیگه راه رفتن روی زمین برام سخت می شد...!
این وسط یکی از مفرح ترین کارا برام، پاک کردن لوسترای سالن پذیرایی بود... هر وقت می رفتم سراغشون... حتمی شب، سکوت، کویر استاد رو می زاشتم و در حالی که توی جرینگ جرینگ ناشی از برخورد شیشه های باریک لوستر با میله های فلزی، که درست تداعی کننده ی یه گله ی گنده ی گوسفند و بز زنگوله به گردن بود، غرق می شدم... باش می خوندم....
ببار ای ابر بهار...
یادش به خیر... امسال که این گرد گیری ها عین فحش بالا 18 سال می مونه واسم... وحشتناکه تن دادن بهشون....
********************
پی نوشت:
/ دیروز پناهنده بودم... پناهنده ای آروم به یه دشت سبز و بی انتها با کوه های مهربونش و البته دوستانی هم... خوب بود و به موقع....
// من همچنان در شوک بهارم.... ولی باز هم این باعث نمی شه که از این باد خنک با همه ی خاکش، لذت نبرم....
///من در اینجا رسماً از شاپسندای زرد و صورتی باغچمون، به خاطر جا افتادن از پست قبلی، معذرت می خوام... در همین راستا هم امروز وقتی از شستشوی حیات منزل فارغ شدم، متوجه شدم که بیشتر از اینکه سطح موزاییکای کفو پاک کنم، تن و برگ خاک آلود درختا و درختچه های نشسته توی باغچه رو پاک کردم... و بیشتر از اونها خودم از بوی خاک خیس لذت بردم...
//// تحت هر شرایطی که باشی... تحت تأثیر طبیعتی... اینو دیروز به خودم گفتم... وقتی که با تمام وجود سعی کردم خالی باشم از حسهای خط خطی و وحشتناکِ درد... سعیی که خوشبختانه به ثمر نشست...
۱۰/
سرکش و سر سبز و پیچنده گیاهی،
دیوار کهنه ی باغ را فرو پوشیده است...
از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست،
که جراحات آجرها را مرهم سبز برگ شفا بخشیده است....
و آن سو ی دیگر ... گیاه پیچنده....
چون خیزابی لب پر زنان سایبانی بر پی گاه دیوار افکنده است!
رطوبت ویران کننده، از تبِ پر حرارتِ رویش گیاه، جرزها را رها می کند...
و دیوار در حرارتی کیف ناک بر بنیاد خویش استوارتر می گردد...
و عابری رنجور در سایه فرش آن سوی باغ....
از خستگی ی راه بی منظر و بی گیاه می آساید...
.....
من جزئی از تو ام ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ، هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز نمی کند!
احمد شاملو
۱۱/ همیشه هم روش....!
***********
پی نوشت:
/ ای لعنت به این زندگی سگی که تا می خوای قدت رو از زیر یه آوار خلاص کنی... زودی دست به کار می شه و از دوبارته مستفیضت می کنه...
// تا حالا از خودت پرسیدی: پس من چی؟!
///نظر ندید... اصلاً نخونید... اما اینو بدونید که کور خوندید.... به قول یه یارویه... دیگه تشت رسوایی ما از بوم افتاده و توی این دنیای مجازی چیزی برای از دست دادن ندارم....
////می دونم .... می دونم بالاخره منم سگ می شم و عضوی از این روزگار.... عضوی از این روزگار سگی....!
یه قالیچه ی سرخ و دست باف با طرح ترکمنی زد زیر یه بغلشو و یه خروار ورق و قلم و مُرَکب هم زیر یه بغل دیگه اش و راه افتاد... بارش سنگین بود... منتها به همون میزان، راه هم کوتاه بود.
قالیچه روی موزاییکای ایوون پهن شد و کتابا و ورقا و بند و بساط های دیگه هم روی قالیچه و سروش هم روی همه ی اونها... و چند دقیقه ی بعد، صدای تلاقی قلم و مرکب با برگه های اصطلاحاً گلاسه بود که با صدای گنجیشکای غلطون توی باغچه و آسمون دست و پنجه نرم می کرد.
دلش صدای قریچ قریچ قلمو تاب نمی آورد... یه زمانی این صدا مرهم روح و جونش بود... اما حالا، توی این اوضاع نه... حتی یه جورایی سوهان روحش هم شده بود... اونو یاد خاطره های نه چندان دور می انداخت... یاد خاطره های غبار آلود ... خاطره هایی که منتظر بودن تا گرد زمان بیاد و روشون بشینه و تبدیل بشن به نسیم های هر از چند گاهی و نه طوفان های خانمان برانداز....
قلمو رها کرد... برگه های گلاسه رو هم... باد هم که انگار بازیش گرفته باشه... طوفان وار وزید و هر نقشی به یه سمتی رفت...«بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود» شکسته نستعلیق، خزید کنج دیوار ایوون .... و «خون شد دلم در حسرت آن لعل روانبخش» نستعلیق هم سر خورد و پرید لای برگای سبز یاس پناه گرفت و «زمان جاودان ماندن همه چیز را نفی می کند» باز هم شکسته نستعلیق هم آروم نشست بغل دست سروش... اما سروش بی تفاوت به این بازی باد، غرق بی تابی بود که از دل به همه ی نقاط تنش بسط پیدا کرده بود.
سرشو چرخوند... بی تابانه دنبال یه دست مایه ی دیگه گشت... اما این گشتن خیلی طول نکشید و چند لحظه بعد...یه قلم دیگه و یه کاغذ دیگه ...
این بار صدای نوک لرزون آبی خودکاری بود که با تنه ی فلزی اش برخورد می کرد و به اندازه ی طول کلمات کشیده می شد... این صدا دیگه سوهان روحش نبود... شاید چون اون هیچوقت با خودکار در مقابل سروش چیزی ننوشته بود!
*******************
۱/ سلام
۲/ مدتهاست سر نوشتن و ننوشتن این اراجیفی که دارم جار می زنم با خودم درگیرم... از یک طرف نمی خوام حداقل اینجا با خودم تعارف داشته باشم و از طرف دیگه از بوی گندی که از این عدم تعارف بلند می شه بی زارم...
۳/ مدتهاست می خوام یه تصمیم بگیرم... تصمیمی که الان گرفتم....
۴/ از این به بعد سعی می کنم کمتر از این دست اراجیف بنویسم و قاعدتاْ فاصله ی آپ کردن ها بالا می ره... چون اراجیف نگفتن هم خودش کار سختیه....
۵/ وقتی سعی می کنم دربارش فکر کنم.... به این نتیجه می رسم که اصولاْ این قبیل مزخرفات شخصی هیچ ربطی به شما نداره و هر کس بالطبع و اقتضای دنیای سگی و روزگار سگی تری که در اون سیر می کنه کلی از این دست بدبختی ها داره... پس نتیجتاْ دلیلی نداره با خوندن این اراجیف هم باز آتیش زیرخاکسترش زنده بشه و این مزخرفات هم بشه آهی به روی آه هاش....
۶/ بهرحال سعی خودم رو می کنم... سعی می کنم یه کم معصومه رو هم بازی بدم و بزارم کمکی حداقل شیدا رو مهار کنه... شاید مثل دنیای واقعی... ولی خوب دوستان می دونن که همیشه هم این اتفاق سهل الوقوع نیست... پس همچنان مقداری هم اراجیف چاشنی الباقی مسائل می شود... جهت انبساط خاطر دوستان!
۷/ اما مجبور نیستید این اراجیف رو بخونید... در رابطه با کامنت هم همین طور... کامنت های این دست مطالب بسته خواهد بود!
۸/ اگر دعا بلدید دعا کنید... اگر هم که بلد نیستید پس باز هم دعا کنید!
۹/ روزگار خوش!
********************
پی نوشت:
۱/
سرای هنر حسنا برگزار می کند
شاپرک خیال
نمایشگاه آثار طراحی٬ نقاشی و خوشنویسی ٬ آثار هنرجویان و اساتید آموزشگاه های حسنا و مهرگان
زمان: شنبه ۱۳/۱۲/۸۴ لغایت یک هفته بعد
مکان: اهواز- خیابان امام خمینی- بازار بزرگ ملاصدار- طبقه ی دوم- سرای هنر حسنا-
۲/ بیاین بهتون بد نمی گذره و اگر علاقمند هم نباشید چیزهای زیبایی می بینید... من که امروز حسابی کف کردم... دیدنی بود و حتی بعضی کارها هم به خاطر سپردنی!
شاملو / از مرز انزوا / هوای تازه
*************
قصه ی انسان٬ قصه ی تنهایی انسان٬ قصه ی غربت و درد...
یه احساسی از سر و کول خیلی از ماها توی خیلی از اوقات بالا میره.... عنکبوت صفت و زالو مسلک...
گاهی اسیرش می شیم و گاهی خوراکش.... گاهی هم هر دو....
یه احساس غریب... یه احساس تنهایی عمیق... یه درد بی درمونی که با کوچکترین تلنگر عود می کنه و چنگ می کشه به روحمون... نگو که تو این احساس رو نداشتی که ایمان دارم که این فصل مشترکیه برای همه ی ما... شاید تنها فصل مشترکِ بدون حد و مرز سنی و جنسی... و این حقیقتیه که انکار کردنش از بقیه ی انکارها کمی سخت تر بنظر می رسه...
بهرحال!
حالا این وسط یه چیز برای من جالبه....
همه ی ما غریبیم... همه ی ما تنهاییم... همه ی ما خاموشیم و در ظلمت و گردن افراخته... اما با این درد مشترک٬ با این همه این در و اون در زدن و به نوعی تلاش برای درمان.... چرا درمان همدیگه نمیشیم؟!
نه اینکه همیشه هم نخواهیم ها...
البته قبول دارم که نوع بشر گاهی اوقات خودخواه تر از اونی می شه که بتونه کاری برای رهایی کسی غیر خودش بکنه... اما همیشه هم اینطور نیست...
گاهی هم می خوایم.... می خوایم که مرحم هم بشیم... درمون و همدم هم حتی... اما اون اتفاقی که باید بیفته نمی افته....
من تلاش می کنم برای تو دوست خوبی باشم... اما عمیقاْ توی نگاه غریبت می بینم که نیستم... یا لااقل کافی نیستم!
گاهی هم تو تلاش می کنی برای من دوست خوبی باشی... اما عمیقاْ توی نگاه من می بینی که هنوز غریبم....
این غربت چیه که قرار نیست درمون بشه؟! یعنی واقعاْ بشر محکوم به تنهاییه؟ یه تنهایی ازلی و ابدی؟ یعنی اصالت با غربت و تنهایی بشره؟
اگر واقعاْ اینجوریه چرا؟
چرا ما محکومیم که دردی به این سنگینی رو تحمل کنیم؟!
******
پی نوشت:
///: نمی دونم من و این روزگار با این دست به یکی خرکی چه بلایی می خوایم سر این من فلک زده بیاریم... خدا عاقبت این روزا رو بخیر کنه... که فقط از دست خودش بر میاد!

۱/پوست سرش خراش خراش شده از بس شب که می شه به تعداد نفس هاش نخون هاشو فرو می کنه تو موهاشو به خیال نوازش می فشره تو پوست کله اش... کلافه است... خیلی .....
۲/ ای لعنت به این لکنت... کاش به جای لکنت قلم لکنت زبان داشت... لابد گفتار درمانی هم هست... منتها قلم درمانی که ....
۳/چه اهمیتی داره که اونی که باید باشه نیست و همه ی اونهایی که نباید باشن هستن... چه اهمیتی داره که دیگه مغزی نیست که این اراجیفو تاب بیاره.... چه اهمیتی داره که زنده است... نفس می کشه...چه اهمیتی داره که می سوزه... معدش و دلش...
۴/کی می تونه بفهمه که برای نجات هربار کشون کشون خودشو می کشه یه ور ... و در طول سه سوت می بینه که بن بسته... خستگی کشون کشون اومدنو بیخیال شو... داغ تحمل مقابل ناامیدی رو بگیر!
۴۵/کی می تونه باور کنه که اون دیوونه نیست... و به اختیار خودش با زندگیش بازی نمی کنه.... کی میتونه باور کنه که اون به فنون منطق از هرکس دیگه ای میتونه واردتر باشه منتها نمی تونه تابعش باشه... کی می تونه باور کنه که این جنگ برنده نداره... فقط یه اسیر... بدون un هم حتی....
۵/ چرا داره اینجا اراجیف می گه؟... اصلاْ این کار چه سودی به حالش داره؟ چه اصراری داره که همه بفهمن قاطی کرده....؟ چرا دیگه نمی تونه دردشو واسه خودش نگه داره... چرا دیگه صبور نیست... پس کو اون همه صبر؟!
۲۴/شک؟!
۱۷/ به اون چیزی که الان توی ذهنت شکل گرفته اصلاً اهمیت نمی دم... هرچی می خوای بگو.... راحت باش... عمق فاجعه رو هیچکی به اندازه ی خودم نمی فهمه... همینو بدون که اینقدر هست که حتی گاهی نه ساز جواب می ده و نه بوی تلخ مرکب سنتی و نه کانکت.... هیچی جواب نمی ده گاهی... و فقط سوت ممتد سکون... وهم و جفت پلک هایی که لرزون فرو میرن تو هم.... و دستایی که صفت فشار می دن هرچی که دم دستشون باشه... این از زور درده... آره... اما نه درد جسم...
۵۶/ اگه خسته شدی از خوندن این ارجیف... دیگه نیا.... فراموش کردن سایه ها دیگه داره برام عادت می شه...!
1001/....
۸۰/ بیخیال!
۸۳/کاش به این راحتی بود!
***********
پی نوشت:
/خدایا متشکرم که این پناه گاه رو دارم... متشکرم که این احساس رو دارم... یه کلام متشکرم که تو رو دارم....!
خدایا سر به سجده گاه نمی برم که غم امان ستایش نمی دهد....
کاش دیدها ها هنوز دریا می شد... کاش دلها هنوز پروا داشت... کاش من٬ من بودم...
کاش این قدرت رو داشتم که واژه ی کاش رو از فرهنگ زندگی ام حذف کنم...
یا من یسمی بالغفور الرحیم...
هرچند جای داغ غضبت روی گونه هام نشسته... اما من هنوز هم معتقدم که ارحم الراحمینی... کاش می تونستم به بقیه هم اینو ثابت کنم...
******
پی نوشت:
//هیچ وقت این روزای سگی رو فراموش نمی کنم...
حتی اگه از یه صخره ی ۶۰۰ متری هم با کله بیفتم رو یه مشت قلوه سنگ و رو حساب پوست کلفتی زنده بمونم و عین تو فیلما حافظه ام رو از دست بدم... مطمئنم که این روزا رو نمی تونم فراموش کنم... حتی شده کابوس وار یعقمو چسبیدن که هیچی از کابوس کم ندارن...اینها خیلی حجیم تر از اونه که بشه از یاد برد...
فقط نمی دونم بعدها برای توصیف این روزها چه واژه ای رو به کار می برم... اصلا نمی دونم جرات باز خوانی شون رو دارم... حتی نمی دونم اینقدر پام بند این زمین لعنتی هست که بخوام بیاد بیارم یا نه... فقط اینو می دونم که هیچ وقت نمی تونم از تو شکستن و پیر شدن رو در عرض چند ماه از یاد ببرم... نمی تونم... شاید فقط چون منم یه انسانم... حتی عین شما! حتی عین خودم....
/// امشبم یه شب سگیه... ای بنده ی خدا سگ که بخوام امشبو بهش ربط بدم... امشب به تمام معنا شبه.... به تمام معنا زمستانه ... به تمام معنا اینجا خرابه است و به تمام معنا من شو پلشکم... نه نه نه به تمام معنا من امشب همون پیرمرد خنزرپنزی ام... نه نه نه حیفه... بوفم... اما یه بوف با یه جفت چشم تلسکوپی... اینقدر تیز که ته این گنداب آماسیده تو این خرابه رو می تونه ببینه و اون کرمی رو که اون ته تها... داره وول می خوره... شایدم داره جون می ده... شایدم داره ققنوس وار تولید نسل می کنه.... شایدم... شایدم..... شایدم.....
من امشب باز هم تا صبح با چشمای باز می شمارم لحظه هایی که بوی نمناک خواب می ده... بوی زرد التماس... و عطر گلاب... بوی قبرستون... یاد دشت... درخت و سنگ! و با تموم وجود سعی می کنم زمزمه ای بنازم روی این لبای خشک تا شاید این سگوت مرگبار شکسته بشه... هرچند این سکوت متلاطم این قدر زورش زیادیه که همچینم خودشو زیر یوغ این آسمون و این اتاق و این دیوار و پنجره ها نمیاره... امشب بوی مرگ مشام هرکی رو می تونه آزار بده الا من!
***************
این تصویر برای من دو مفهوم بزرگ داره.... درسته که خطش دزدیه و به خاطر ناشی گری من ارزش هنری چندانی نداره.... اما مهم فقط اینه که این تصویر برای من دو مفهوم بزرگ داره!... دو پناه گاه... دو عشق... همین!
تو به من بخند... من به تو...
تو به عشق من بخند... من به عشق تو....
گاهی مسائل توی منظر اول کلی آدمو گیج می کنن که بالاخره ساده ان یا پیچیده....
یعنی دغدغه ی اصلی بشر می شن و انرژیشو می گیرن٬ فقط تو این مسیر که یارو بفهمه که اساساْ این درد٬ درد هست یا فقط یه جاده انحرافیه...
یارویه... کل درد و بیخیال می شه و یه عمر میدوه دنبال اینکه بالاخره اینی که تو سینشه... اینی که عین مار می پیچوندش.. اینی که همشو... همه ی همشو تسخیر کرده... چیه؟... اصله؟ فرعه؟... اصلاْ و اساساْ از چه جنسیه... چه رنگیه...
یارویه با هر کی حرف می زنه... با هرکی محرم میشه... دلش می گیره... آخه می دونی هیچکی نمی فهمه اون چی می گه...
اون یکی منطقیه... بش می گه داری میبازی... خودتو٬ زندگیتو و حتی شانستو...
اون یکی شاعره... بش می گه... داری می بازی... تو اونی رو که باید اساس تجربت بشه از خودت میرونی... تو عاشق باغبونی کردنی... اما از درخت فرار می کنی... تو می بازی...
اون یکی سیب زمینیه هم که بش می گه.... ها این که گفتی یعنی چه؟!... دنیا رو باش بی خیال... بیا بریم عشق و صفا... با بر و بچ داریم می ریم شمال... یکی کم داریم... پایه ای؟!
اون یکی مهربونه بش می گه... تو داری خودتو عذاب می دی... خودتو رها کن!
اون یکی شیرین زبونه می گه... بیا... این شماره ی فلانیه٬ پسر خوبیه... یه ساعت باش حرف بزنی تضمینی سر حالت میاره... حالا اگه تحویلت بگیره و پایه باشی... یه کورس اساسی هم می بردت ماشین سواری و مراسم اطعام!... اصل حال... اصل هیجان... اما گفته باشم ها .... واسه هرکسی این کارو نمی کنه... من سفارشتو می کنم که ...
اون یکی فیلسوفه ... بش می گه... دریدا بخون... نه نه نه... آندره ژید بخون... دوای دردته... مسخ کافکا رو هم بخونی قاطی تر می کنی.... بپر با سر وسط این گرداب... بوف کور و شازده احتجابم یادت نره.... اگه با فلسفه غرب میونت بهتر بود... حتماْ کانت و دکارتو هم پیشنهاد می کردم!
اون یکی خاله زنکه هم بش می گه.... جان تو یه بچه مایه دار می شناسم از خودت شیپلو تر... عاشق حافظ و سهراب! از این شعرای بلغور ملغورم خوشش میاد... عین خودتم سرش درد می کنه واسه دردسر... باباشم ملاک...ننه اش می خواد واسش زن بگیره تا شاید سر عقل بیاد... پسره یکی دیگه رو میخواد اما مامانه دهنشو داده با دعا بستن... حالا لالمونی گرفته و فقط به ننش گفته یه زن میخوام سفید باشه و قد بلند! جان تو راست کار خودته... دستپختتم ماشالله خوبه که... جاهازم که حاجی سنگ تموم میزاره!... آبرومند میری خونه ی بخت! تلفنتونو میدم... یه جلسه مامان و خواهرش بیان ببیننت... اما بت گفته باشم ها... لباس سبز بپوش... آرایشم کم بکن... بزار زیر ابرواتم دربیان... اینا از این جلف بازیا خوششون نمیاد... هرچی بت گفتن... سرتو بنداز پایین و بگو هرچی بزرگترا گفتن... هرچی سرخ تر هم بشی... بهتره و پیش پدر شوهرت عزیزتر می شی... می فهمی که چی بت می گم؟!... ازدواج کنی درست می شی...
اون یکی روانشناسه هم که ۸۰۰۰ هزار تومنتو که گرفت و ۴۴ دقیقه و سی ثانیه هم که حرفتو شنید٬ فقط ۳۰ ثانیه وقت داره که بهت بگه... این مسیریه که خودت باید انتخاب کنی... تو باید تصمیم بگیری!
اون یکی هم که مرخصه.... یه خروار که واسش گفتی٬ اول سرشو میخارونه... بعدم یه خمیازه خفن می ندازه رو اعصابتو بعدم خاییده خاییده می گه... ها! هواسم نبود... چی گفتی؟!
اون یکی...
اصلاْ اون یکی ها رو دیگه بی خیال!
هزارتا اون یکی اون یکی هم هست که اینقدر دلسوزتن... که خیر که نمی روسن... تازه بارم میزارن رو شونت! اینقدر دلسوزن و صاف و مهربون.... که نگاهتو پر میکنن از یه مشت حسرت و گاهی هم لج... اما امان از این دل که نمی زاره هیچی بگه این یارو!
اما اصل ماجرا رو اگه بخوای...
با همه ی این «اون یکی» ها طرف بودم... البته اگه بخوام که از حق نگذرم... واقعاْ داشتم دوستایی٬ مسکن هایی که اگر نبودن... شاید من خیلی بیشتر بهم سخت می گذشت... اما یه چیز... فقط یه چیز این تو بود... که اونا هیچکدوم کشفش نکردن... هیچ کدوم...
من معتقد به جبر نیستم... اتفاقاْ شدیداْ هم انسان رو موجودی مختار می دونم... حتی خیلی بیشتر از اون نرم معمول.... اما اونی که این تویه... اونی که نمی زاره دست از پا خطا کنم... اونی که هروقت نگران آینده ام میشم... دست میکشه روی سرمو و آرومم می کنه.... اونی که حتی توی بدترین شرایط هم هرچند دورا دور اما می خنده توی روم و من گرماشو نزدیک خودم حس می کنم.... نمی زاره که باشم اونی که بودم... اونی که هر کی توی روابط معمولی ببیندتش اولین توصیفی که ازش می کنه «منطقی بودن» شه..
اونی که منو تسخیر کرده .... یه بلاست... از اون بلاهای معروف... از اون بلاهایی که وقتی گرفتارشون شدی... بیشتر از خود درد٬ از نبودش می ترسی... نمی دونم می فهمید چی می گم یا نه؟!... از اون بلاهایی که می سوزنن... اما غریب شیرینه این جای سوزش... از اون بلاهایی که یه موی باریک و حتی باریک تر با سادیسم با اشتباه... با خرافات... با کلی چیز دیگه حتی فرق دارن...! حالا تو هم مهمترین بخشی هم که می لرزوندت اشتباه توی همین تشخیصه!
اما برگردیم به همون اصل قضیه ای که گفتم... همون اصلی که هیچ کدوم از این «اون یکی »ها نگرفتن... همون اصلی که منو به زانو در میاره.... حتی با این همه اعتقاد به اختیار...
من مختارم... اما در دایره ی اجباری که خودم ساختمش اما لوازم اولیه اش مال من نبود... یعنی بهتره بگم که من نساختمش... که خواستمش و بعد هم بهش تن دادم... و حالا هم هرچند نا مطمئن... مردد و هراسان...خودم رو دچار یه حبس خودخواسته می کنم... که نمی تونم غیر از این باشم...
بخدا نمی تونم!
این همون اصلیه که هرکی اومد و رفت٬ نفهمید... حتی خودم هم دیر فهمیدم... فقط امیدوارم که خیلی دیر نشده باشه... برام دعا کنید!
من دلشده این ره نه بخود می پویم....
*************************
پی نوشت:
۱/ نمی دونم چقدر حق دارم که ذهن خوانندگان این سطر ها رو -حتی هرچند هم کم- مشوش کنم... نمی دونم اصلاْ چرا می نویسم اون چیزی رو که تجربه بهم ثابت کرده فقط خودم می فهممش... نمی دونم چرا شما رو دخیل می کنم توی این سرنوشت عجیب... نمی دونم... فقط اینو می دونم که منم مثل همه ی شما... مثل همه ی ما... یه انسانم... با مختصات خاص بشر....!
۲/ دوستانی بودن که اینجا رو خوندن و بعد خیلی راحت تر از اونی که فکرشم حتی بتونن بکنن نویسنده ی این سطرها رو آدم پیچیده ای دیدن... نمی دونم٬ شاید حق با اونها باشه... اما منی که من می شناسم... خیلی ساده تر از اونیه که بتونه پیچیده باشه... گیج هست اما پیچیده نه!... محظ توضیح به این دوستان بگم... بیشتر دقت کنید... اینی که شما می بینید... یه انسان تو درتو نیست... فقط یه موجود چهاردست و پای گیجه... که معتقده که به یه جرقه ایمان آورده... همین!
۳/ روزی هزاربار این ور خودم به اون ورم می گه... : «ای دختر خیره سر... زندگی رویا نیست... از جنس خشن واقعیته... به رنگ سیاسته.... به لعاب حماقته... بیا بیرون از این حصار... نکنه ببازی بدبخت.... نکنه ببازی....» اون ورمم بهش اخم می کنه و سر دوار منو فشار می ده رو سینشو و هیچی نمی گه... فقط با چشمای عمیقش نگام می کنه.... بخدا من عاشقم.... عاشق این نگاه... این نگاهی که در منه... اما از من نیست!
۴/ دیگه بسه... بیشتر از این دیگه نه.... بخدا من آرومم.... من داغون نیستم... من فقط متلاطمم... من نمی تونم.... نمی تونم غیر از این باشم.... دیگه بسه................