تبليغاتX
سایه ی جنون
من ام آری من ام
 
                     که از این گونه تلخ می گریم...          
که اینک
        زایش من
                  از پس ِ دردی چهل ساله
                    در نگرانی ی این نیم روز تفته.... در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است
                                             که نوازش و بخشش است-

در نگرانی ی این لحظه ی یاس٬ که سایه ها دراز می شوند
                                                               و شب با قدم های کوتاه
                                                                                     دره را می انبارد...

ای کاش که دست تو پذیرش نبود٬ نوازش نبود و    بخشش نبود....
که این  همه    پیروزی ِ حسرت است....
باز آمدن همه بینایی هاست...
به هنگامی که آفتاب.... سفر را جاودانه بار بسته است....
و
دیری نخواهد گذشت که چشم انداز
                                                       خاطره ای خواهد شد و حسرتی و دریغی...
که در این قفس جانوری هست     از نوازش دستانت برانگیخته
که از حرکت آرام این سیاه جامه مسافر
                                                        به خشمی حیوانی می خروشد....
                     

                                                                                                             احمد شاملو- مرثیه ی خاک

*****************

پی نوشت:
/ قبلاْ هم یک بار گفتم... حالا هم می گم و احتمالاْ بعد ها هم... گاهی اصلاْ  لازم نیست آدم زور بزنه و حرفش رو به هر قالبی که شده بزنه... بنویسه و یا حتی بخونه... فقط کافیه دل فشردش رو کمی آزاد کنه... بعد هم یه کتاب گاهی حتی نچندان قطور رو از یه انسان بزرگ و یا شایدم هم طالب بزرگی...- نوع٬ محتوا٬ و نویسنده اش بستگی به شرایط درونی اش داره- دستش بگیره و برای یه لحظه پلکای لرزونش رو روی هم فشار بده و بعد هم تن سفید برگه ها رو با ناخوناش خراش بده...
اول دستای منجمدتو آروم بکش روی راه راه برگه ها... و بعد با صدایی نسبتاً بلند بخونش... شرط می بندم همونیه که می خواستی بگی اما نمی دونستی چه جوری....
// خونه تکونی من تموم... نیم بند... خرکی و فقط برای خالی نبودن عریضه...
/// امروز از کنار ماهی های قرمز به صف شده و منتظر یه مرگ شاعرانه که رد می شدم... هیچ حسی توی دلم تکون نخورد... نه نگرانی اینکه نکنه امسال ماهی نداشته باشه سفره ام و نه دلسوزی برای این بیچاره هایی که پرورش داده می شن برای اینکه کوتاه زندگی کنن و برای اینکه زود بمیرن و حتی برای اینکه اسباب سرگرمی بچه های شرور ما باشن...هیچ حسی... بخدا جدی می گم...
//// من می تونم... من باید بتونم... من می خوام که بتونم... من باید بخوام که بتونم.... من اجازه ی تسلیم ندارم... من اجازه ی زمین خورده بودن رو ندارم... من باید بلند شم... من باید خودم بلند شم... من باید دست بزارم روی زانوهام... من باید دستام رو پیدا کنم... من باید زانوام رو پیدا کنم... من باید... من باید... من باید زندگی کنم... من باید تلقین کنم... می می تونم تلقین کنم... من می تونم زندگی کنم....!؟
///// این روزها حرص آپ کردن پیدا کردم... آخه از اون روزایی می ترسم که توی غربت سیاه پایتخت کرم نوشتن هی بلوله و هی بلوله و من هی فروتر برم توی قالب آروم و دوست داشتنی ام!!! از اون غربت خلوت می ترسم...
////// من ام آری من ام....که از این گونه تلخ می گریم...
.......نه من گریه نمی کنم... قول می دم... یه قول مردونه....!!!!
قول می دم عین یه مرد محکم باشم...!!!
/////// گنجی آزاد شد... این عکس ها رو حتمی ببینید...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 0:13 توسط شیدا(معصومه) |

۱/ شنبه ۲۰/۱۲/۸۴- بعداز ظهر ساعت ۱۶:۴۰ - یک برنامه ی تلویزیونی٬ گفتگوی دوسویه میان مجری و مهمان برنامه که یک روحانی استاد دانشگاه است...!
۲/ موضوع بحث: جایگاه امربه معروف و نهی از منکر در مناسبات اداری!
۳/ یک جای صحبت آقای مهمان می خواهد مثالی بزند...(نقل به مضمون)
«... بله! یک مدیری انتخاب می شود٬ پارچه ای به این طول و عرض نوشته می شود که آقای فلانی٬ انتخاب به جا و شایسته ی شما را تبریک می گوییم... کسی نیست که بگوید یعنی این آقا احمد... آقا محمد... یا هر آقای دیگری که به این منصب مدیریت رسیده است٬ عقل ندارد که بفهمد این عرایض به چه قصدی است؟! یعنی این آقای مدیر اینقدر کوته فکر است؟!...»
۴/به نقاط پررنگ شده ی این جملات دقت کنید... فاجعه اینقدر عمیقه که فکر نکنم دیگه نیازی به توضیح بیشتر باشه...
۵/ من همچنان معتقدم ساختن پس ذهن خودمان از ساختن هرجای دیگه سخت تر و مفید تره... البته اگر بخوایم و اگر بتونیم....

******************

پی نوشت:
/از این بوی سفر اجباری متنفرم...و لحظه به لحظه هم دارم بیشتر بهش نزدیک می شم.......می گم کسی می دونه تا۱۳/فروردین/۸۵ چقد دیگه راه مونده؟! یه سال؟!
// دیوونه.... یه دیوونه ی پارانوئیدی... یه دیوونه ی زنجیری.... داریم... منتها فروشی نیست... بخدا!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 1:2 توسط شیدا(معصومه) |

ای لعنتی... بازم که مهتاب شد...

**************

پی نوشت:
/ تا وقتی که مهتابی باشه واسه ی شب... من نمی تونم کاری واسه ی خودم بکنم... یعنی تغییر مغییر فینیش... لا ممکن!
// تجویدی مرد... لینک شاهد این ماجرا هم توی لینکای روزانه هست!
/// حرفی ندارم جز هیچ!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:42 توسط شیدا(معصومه)

دشت بی انتهای شب، راوی شاخه شاخه بی برگی است

                                                           در بستری که مبتلای خیالات متوهم شده...

آفتاب گم کرده ام یاران

                                دست به دامان ستارگان، نشان از مبداء می جویم...

            نور را اگر در سبد اشراق دیدید...

                                        مرا هم خبر کنید....

 

***************

پی نوشت:
/ اول بگم از این نامربوط تر تا به حال پی  نوشت ننوشتم...

// به این لینک سر بزنید و مثل من بگید... چی خلق کرده این خدا...!؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:15 توسط شیدا(معصومه) |

بعضی وقتها آدم توی زندگیش به جایی می رسه که مجبوره انتخاب کنه... گاهی این روزگار لاکردار توی یه شرایطی هم می زارتش که دو گزینه ی وحشتناک می بینه جلوش... یکی از یکی بدتر...

اگر مجبور باشی بین خودت و عزیزترین هات یکی رو انتخاب کنی چه می کنی؟

حالا این وسط نه می تونی اینقدر ایده آل گرا باشی که خودتو ول کنی وبه خاطر دل کس دیگه ای اونجور که اون دوست داره و نه تو... زندگی کنی... جان تو جرأت می خواد... یه چیز دیگه ای هم می خواد... یه چیزی تو مایه های ایثار و یا حماقت... دوتا مفهومی که در عین کیلومترها فاصله فقط یه موی باریک بینشون قرار داره...

اگر هم آدم رئالی باشی که باید خودتو بگیری و یه فش بالا ۱۸ سال بدی به هرکی که می خواد تو رو از امیالت و علایقت ساقط کنه...

اگر هم بخوای نه سیخ بسوزه و نه کباب ... باید یه تسبیح بگیری دستتو یه چله ی ۴۰ ساله بگیری و روزی ۴۰ دور بگی:

نه در مسجد گذارندم که رندی

نه در میخانه کین خمار خامست

میان مسجد و میخانه راهیست

بجویید ای عزیزان کین کدام است

آخر ماجرا هم به این نتیجه برسی که نه بابا بین مسجد و میخانه هیچ راهی نیست... و تنها راهش جسارت انتخابه و اراده ی موندن پای انتخاب... اونوقت بعد از واصل شدن به مقام این حقیقت... بشی یه مادر/پدر بزرگ ملا صفت و سقراط مسلک و هر کی رو که گیر آوردی بشونیشون از تجاربت بهش بگی که ای داد و بیداد عمر رفت و ما اندرخم روزگار جوانی ماندیم....

ای ریدم توی این روزگار با همه ی پسوند ها و پیشوندها... اعم از جوانی و سگی....

*****

پی نوشت:

/ این مطلب بدون پی نوشت است... درست عین نویسنده اش و زند گیش...!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:3 توسط شیدا(معصومه) |

نمکی که گندیده بود...!

۱/ اردو به مناسبت 8 مارس (روز جهانی زن) برگزار شده، تعداد افراد شرکت کننده 13 زن و 17 مرد، میانگین سنی حدود 25 سال، میانگین تحصیلات کارشناسی و افراد شرکت کننده فعالین اجتماعی در عرصه ی NGO ها...

2/ در طول اردو مباحث «حقوق زن»، « راه های بدست آوردن حقوق زنان»، «حقوق تضعیف شده ی زنان»، «آرمانشر زنان» و ... گاه گاهی جو طنز و خنده و لودگی را خراش می دهد...

3/ قرار شده در طول این 10-15 ساعتی که با همیم... آقایون حقوق خانم ها رو محترم بشمارند...

4/ در طول اردو این آقایان هستند که چای می آورند و آب می دهند و آشغال ها را جمع می کنند....!

5/ آخرین ساعات با هم بودنمان است... یکی از اعضای شرکت کننده در اردو، که شدیداً تحصیلکرده است و شدیداً هم در فیلم قرار دارد و متأسفانه کسی هم نیست که نجاتش بدهد... شروع می کند از اصفهان گفتن و اینکه بله... اصفهان چنین است و چنان....

6/ دوستان حاضر در اردو هم همچنان بحث را به لودگی زده و بعد از اینکه یکی یکی و به نوبت این شخص شخیص را به طرز نامحسوس مورد تفقد قرار می دهند، یک دفعه صدایی آهنگین بلند می شود که... اصفهان چی داره جز پل خواجو... اون یکی ادامه می ده... دخترای مثل هلو.... اون یکی تر هم ادامه تر می ده... هلو... بپر تو گلو....!
7/ و اینجاست که تنها می شود گفت.... « چه می توان گفت».... و دیگر هیچ!

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 18:55 توسط شیدا(معصومه) |

برای من کارای خونه همیشه از اون دست کارایی بودن که با میل و رغبت به سمتشون نرفتم و یه جورایی برام کسالت بار بودن و عین یه دور باطل می دیدمشون... اما این مسئله هم مثل خیلی از مسئله ها یه استثناهایی هم داره...

یکی از این استثناء ها... نظافت های قبل از یه مراسم جشن خانوادگیه (که به مناسبت یکی از اعیاد مذهبی توی خونه ی ما برقرار می شه) و یکی دیگه هم، مراسم معروف به خانه تکانی قبل از عید نوروز...

خونه تکونی همیشه برای من به معنی تلاش برای رسیدن به حس نو شدن رو داشت... احساس می کردم با طبیعت همزبون شدم و دارم من هم برای چشیدن حس تازگی تلاش می کنم... حتی شده در ظاهر سعی می کردم به خودم و خونه برسم... و در این راستا یه خونه تکونی اساسی راه می افتاد و من هم به عنوان یک عضو از خانواده به تکاپو می افتادم...

لذت سرشاری داشت با خستگی به خواب رفتن و با دغدغه و اضطراب اینکه نکنه کارا به موقع تموم نشه، از خواب پا شدن....

عموماً وقتی که مشغول کارها می شدم... یکی دوتا آهنگای مورد پسندم رو هم می زاشتم و خودمم هم زیر زبون همکلام می شدم و جاری توی کارها...

یادمه وقتی با اون چهره ی درهم و خاک آلود خودمو یهو و اتفاقی توی آینه می دیدم... چقد خنده ام می گرفت... توی اون اوضاع یه حسی ته دلم رو قلقلک می داد... حسی که کمک می کرد دیرتر خسته بشم و یا خستگی رو راحت تر تحمل کنم....

یادش به خیر...!! دم دمای عید که می شد، اینقده روی چهار پایه اینور و اونور می کردم که دیگه راه رفتن روی زمین برام سخت می شد...!

این وسط یکی از مفرح ترین کارا برام، پاک کردن لوسترای سالن پذیرایی بود... هر وقت می رفتم سراغشون... حتمی شب، سکوت، کویر استاد رو می زاشتم و در حالی که توی جرینگ جرینگ ناشی از برخورد شیشه های باریک لوستر با میله های فلزی، که درست تداعی کننده ی یه گله ی گنده ی گوسفند و بز زنگوله به گردن بود، غرق می شدم... باش می خوندم....
ببار ای ابر بهار...

یادش به خیر... امسال که این گرد گیری ها عین فحش بالا 18 سال می مونه واسم... وحشتناکه تن دادن بهشون....

 

********************

پی نوشت:

/ دیروز پناهنده بودم... پناهنده ای آروم به یه دشت سبز و بی انتها با کوه های مهربونش و البته دوستانی هم... خوب بود و به موقع....

// من همچنان در شوک بهارم.... ولی باز هم این باعث نمی شه که از این باد خنک با همه ی خاکش، لذت نبرم....

///من در اینجا رسماً از شاپسندای زرد و صورتی باغچمون، به خاطر جا افتادن از پست قبلی، معذرت می خوام... در همین راستا هم امروز وقتی از شستشوی حیات منزل فارغ شدم، متوجه شدم که بیشتر از اینکه سطح موزاییکای کفو پاک کنم، تن و برگ خاک آلود درختا و درختچه های نشسته توی باغچه رو پاک کردم... و بیشتر از اونها خودم از بوی خاک خیس لذت بردم...

//// تحت هر شرایطی که باشی... تحت تأثیر طبیعتی... اینو دیروز به خودم گفتم... وقتی که با تمام وجود سعی کردم خالی باشم از حسهای خط خطی و وحشتناکِ درد... سعیی که خوشبختانه به ثمر نشست...

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 18:52 توسط شیدا(معصومه)

۱/ ساعت حدودای ۱ نیمه شبه... و مثل خیلی از شبهای دیگه هم از خواب خبری نیست و من نه چندان ملتهب در تدارک فردایی هستم که مصممم به آغوشی پناه ببرم... آغوشی به رنگ دشت و به آرامش آب و به طراوت اکسیژن...
۲/ تدارک که به انتها می رسه... آروم سمت اتاقم می رم تا باز نفس بکشم توی فضای متعفن دردها... در آستانه ی در... یه نسیم خنک بدجور گونه های آماسیده ام رو قلقلک می ده... بعد از فرو رفتن ابروها از تعجب و وهم هم شاید... سرم می چرخه و می بینم که تو این آشفته بازار خرکی امنیت به سبک خوزستانی... در هال بازه و با یه سرک کوتاه هم می شه فهمید که درهای کوچه هم از نعمت قفل بی بهره اند...
۳/ آروم و همچنان اخمو و البته عصبانی از اینکه مجبورم کاری رو که عموماً به عهده ی برادرمه انجام بدم.. دسته کلید نسبتاً سنگین خونه رو از روی جاکلیدی کش می رم و می زنم تو دل تاریکی حیات...
۴/ برای چشیدن لذت نسیمی که با خودش بوی بهار رو داره، پایین گذاشتن پا از پله ی ایوون هم کفایت می کنه...
۵/ بدون اینکه فرصتی کافی داشته باشم برای درک...جا می خورم... یه تناقضی ته دلمو خراش می ده...  نسیم بوی بهار می ده... بوی خنکی ملس و سِر کننده ی بهار معروف شهر من... یعنی ممکنه؟!
۶/ توی اون مکث و سکون کوتاه... خیلی به ذهنم فشار میارم تا بلکه یادم بیاد که امروز چه تاریخیه.... اما بی فایده است... هر چی سعی می کنم به خاطر نمیارم... خودمو آروم می کنم که نه... هنوز به بهار مونده... هنوز هم فرصتی داری که خودتو آماده ی پذیرفتنش کنی....
۷/ دوباره قدم بر می دارم... آخ که بازی باد با همه ی وجود... چه لذتی داره.... اینقدر که درست بعد از ۲۰ ساعت خنده رو می شونه به روی صورتم... خودمو رها می کنم... موهامو می پاشه تو صورتم... قلقلکم میاد... سرشار می شم از حسِ روشن بهار...
۸/ خوشحالم که اهالی خونه خوابن... بعد از اینکه کلی به قفل های در آستانه ی بازنشستگی ور میرم... میام و یه چند لحظه ای لبه ی باغچه ی وحشی و معروف خودم می شینم... صدای باد توی برگای یاس و توت و مرکبات ها و انار هم می پیچه... یه لحظه به سبزی براقشون توی اوج این شب نگاه می کنم و محو این همه خوشبختی می شم... چقد خوشبختین شماها... چقدر زیبا توی هم تنیده شدین.... مجرب ترین باغبون ها هم بیان نمی تونن این شاخه های تنیده شده توی هم رو از هم باز کنن... برگها و ساقه های لطیف یاس پیچیده شده توی ساقه های مرکبات، برگای سیخکی نخل نر و کم سن و سال، لمیده توی آغوش ساقه های پربرگ انار و توت پرشاخه ای که برای من نماد استقامت و از پا نیافتادگیه هم سایبون لادنای کوچیک و پر طراوت...
۹/ مجبورم تمومش کنم... مجبورم کوتاه کنم ماجرا رو و زود بیام و بچپم توی این هلفدونی لعنتی... اما اون اتفاقی که نمی دونم باید می افتاد یا نه... افتاده و بوی اکسژن سلولهای خاکستری مغزمو بیدار کرده.... الان خوب می دونم امروز چندمه...و خوبتر هم می دونم که فقط ۱۲ روز مونده به بهار... به عید... به پایان زمستون.... اما باور کردنش سخته... یعنی واقعاً یکسال دیگه هم رفت...یک سال دیگه هم از توبره به بیرون پرید... یعنی چقد دیگه سرمایه توی این توبره باقی مونده...؟!

۱۰/
سرکش و سر سبز و پیچنده گیاهی،
دیوار کهنه ی باغ را فرو پوشیده است...
از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست،
که جراحات آجرها را مرهم سبز برگ شفا بخشیده است....
و آن سو ی دیگر ... گیاه پیچنده....
چون خیزابی لب پر زنان سایبانی بر پی گاه دیوار افکنده است!
رطوبت ویران کننده، از تبِ پر حرارتِ رویش گیاه، جرزها را رها می کند...
و دیوار در حرارتی کیف ناک بر بنیاد خویش استوارتر می گردد...
و عابری رنجور در سایه فرش آن سوی باغ....
 از خستگی ی راه بی منظر و بی گیاه می آساید...
.....
من جزئی از تو ام ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ، هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیال ات بی نیاز نمی کند!
                                                                                                       احمد شاملو

۱۱/ همیشه هم روش....!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 2:2 توسط شیدا(معصومه) |

آروم میرم و مقابلش می شینم. یهو برقی توی چشاش می ریزه... سفید٬ سفیدِ سفید... نگاش عین توی فیلماست... منگ و سرگشته... به مقابلم نگاه می کنم... برس کرم رنگ افتاده روی میز... برش می دارم و آروم آروم شروع می کنم به شونه زدن موهاش... برق سفید هی سفید تر می شه و صدای برخورد برس با پوست سرش و خش خش اصطکاک موها تنها صوت پیچیده توی هواست...
دوتا گلوله از اون برق سفید به زور خودشونو رها می کنن و سر می خورن پایین .. باورم نمی شه... اون چشمای لعنتی نشتی پیدا کردن...
دستمو بلند می کنم و می برم جلو... می سابم روی گونه هاش... دلم می خواد ازش بپرسم ... برای چی؟ برای کی؟ ... دلم می خواد سرش داد بزنم... د آخه لعنتی تا کی؟ بالاخره که چی؟ اما دلم نمیاد... آخه می تونم بفهمم چه کولاکی توش به پا شده که این تور داره نشت می ده.... دلم براش می سوزه... تنها کاری که می تونم واسش بکنم اینه که دستشو بگیرم و ببرمش پای چاه... ببرم و رهاش کنم و بگم هی یارو... هرچی می خواد فریاد کن....

***********

پی نوشت:
/ ای لعنت به این زندگی سگی که تا می خوای قدت رو از زیر یه آوار خلاص کنی... زودی دست به کار می شه و از دوبارته مستفیضت می کنه...
// تا حالا از خودت پرسیدی: پس من چی؟!
///نظر ندید... اصلاً نخونید... اما اینو بدونید که کور خوندید.... به قول یه یارویه... دیگه تشت رسوایی ما از بوم افتاده و توی این دنیای مجازی چیزی برای از دست دادن ندارم....
////می دونم .... می دونم بالاخره منم سگ می شم و عضوی از این روزگار.... عضوی از این روزگار سگی....!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:43 توسط شیدا(معصومه) |

یه قالیچه ی سرخ و دست باف با طرح ترکمنی زد زیر یه بغلشو و یه خروار ورق و قلم و مُرَکب هم زیر یه بغل دیگه اش و راه افتاد... بارش سنگین بود... منتها به همون میزان، راه هم کوتاه بود.

قالیچه روی موزاییکای ایوون پهن شد و کتابا و ورقا و بند و بساط های دیگه هم روی قالیچه و سروش هم روی همه ی اونها... و چند دقیقه ی بعد، صدای تلاقی قلم و مرکب با برگه های اصطلاحاً گلاسه بود که با صدای گنجیشکای غلطون توی باغچه و آسمون دست و پنجه نرم می کرد.

دلش صدای قریچ قریچ قلمو تاب نمی آورد... یه زمانی این صدا مرهم روح و جونش بود... اما حالا، توی این اوضاع نه... حتی یه جورایی سوهان روحش هم شده بود... اونو یاد خاطره های نه چندان دور می انداخت... یاد خاطره های غبار آلود ... خاطره هایی که  منتظر بودن تا گرد زمان بیاد و روشون بشینه و تبدیل بشن به نسیم های هر از چند گاهی و نه طوفان های خانمان برانداز....

قلمو رها کرد... برگه های گلاسه رو هم... باد هم که انگار بازیش گرفته باشه... طوفان وار وزید و هر نقشی به یه سمتی رفت...«بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود» شکسته نستعلیق، خزید کنج دیوار ایوون .... و «خون شد دلم در حسرت آن لعل روانبخش» نستعلیق هم سر خورد و پرید لای برگای سبز یاس پناه گرفت و «زمان جاودان ماندن همه چیز را نفی می کند» باز هم شکسته نستعلیق هم آروم نشست بغل دست سروش... اما سروش بی تفاوت به این بازی باد، غرق بی تابی بود که از دل به همه ی نقاط تنش بسط پیدا کرده بود.

سرشو چرخوند... بی تابانه دنبال یه دست مایه ی دیگه گشت... اما این گشتن خیلی طول نکشید و چند لحظه بعد...یه قلم دیگه و یه کاغذ دیگه ...

این بار صدای نوک لرزون آبی خودکاری بود که با تنه ی فلزی اش برخورد می کرد و به اندازه ی طول کلمات کشیده می شد... این صدا دیگه سوهان روحش نبود... شاید چون اون هیچوقت با خودکار در مقابل سروش چیزی ننوشته بود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:32 توسط شیدا(معصومه) |

حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است

*******************

۱/ سلام
۲/ مدتهاست سر نوشتن و ننوشتن این اراجیفی که دارم جار می زنم با خودم درگیرم... از یک طرف نمی خوام حداقل اینجا با خودم تعارف داشته باشم و از طرف دیگه از بوی گندی که از این عدم تعارف بلند می شه بی زارم...
۳/ مدتهاست می خوام یه تصمیم بگیرم... تصمیمی که الان گرفتم....
۴/ از این به بعد سعی می کنم کمتر از این دست اراجیف بنویسم و قاعدتاْ فاصله ی آپ کردن ها بالا می ره... چون اراجیف نگفتن هم خودش کار سختیه....
۵/ وقتی سعی می کنم دربارش فکر کنم.... به این نتیجه می رسم که اصولاْ این قبیل مزخرفات شخصی هیچ ربطی به شما نداره و هر کس بالطبع و اقتضای دنیای سگی و روزگار سگی تری که در اون سیر می کنه کلی از این دست بدبختی ها داره... پس نتیجتاْ دلیلی نداره با خوندن این اراجیف هم باز آتیش زیرخاکسترش زنده بشه و این مزخرفات هم بشه آهی به روی آه هاش....
۶/ بهرحال سعی خودم رو می کنم... سعی می کنم یه کم معصومه رو هم بازی بدم و بزارم کمکی حداقل شیدا رو مهار کنه... شاید مثل دنیای واقعی... ولی خوب دوستان می دونن که همیشه هم این اتفاق سهل الوقوع نیست... پس همچنان مقداری هم اراجیف چاشنی الباقی مسائل می شود... جهت انبساط خاطر دوستان!
۷/ اما مجبور نیستید این اراجیف رو بخونید... در رابطه با کامنت هم همین طور... کامنت های این دست مطالب بسته خواهد بود!
۸/ اگر دعا بلدید دعا کنید... اگر هم که بلد نیستید پس باز هم دعا کنید!
۹/ روزگار خوش!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:52 توسط شیدا(معصومه)

طوفان... بد طوفانی امروز افتاده بود به جونش ... از جنس هرروز و اما به رنگ امروز!
۱/ظهر ساعت ۲:۱۰ دقیقه از خونه... مکانی که زمانی تعبیر به محلی برای آرامش می شد... له له زنان رو به سویی که نشانی از آرامیت داشته باشد٬ بیرون می زند.
۲/ تا به سر خیابون اصلی محل زندگیش می رسه... گیج و مبهوته که حالا باید کجا بره....
۳/ طی اولین اقدام ... طبیعی ترین و غریزی ترین اقدام رو به عمل می رسونه... چهارتا انگشت تپلشو نشونه می ره به سمت نارنجی داغ تاکسی و درست ۵دقیقه ی بعد بوی سرد مرگ فضایی رو براش سخت تحمل می کنه...
۴/ یه ده دقیقه ای تند و تند و تند تر هم حتی راه می ره... آروم آروم از اون بو دور میشه و دورتر... یه کیوسک آشنا و یه نوتالژی آشنا تر... به یاد اون روزا که برای رفع بی کاری سر کلاس اساتید شدیداً عالم سیاست شرق می خرید٬ یه شرق می خره به ست بودن رنگ مانتو و کیف و کفش و مقعه اش با لوگوی اون می خنده و باز هم میره...
۵/ به یه جا می رسه که یه صدای آشنا یه غریزه ای رو از اون ته تها بیدار می کنه... ناخودآگاه می خنده... ۲۰ دقیقه ی دیگه... سر یه سری نیمکت سبز... زیر بار صدای خنده های ریز و حتی گاهی هم خرکی... با پس زمینه ای از جیک و جیک هم.... داره روزنامه می خونه.... انصافاً صفحه ی داستان امروز شرق صفایی داشت!
۶/ اینبار به هیچ در و هیچ دیواری نگاه نکرد... از خلوت ترین راه ممکن رفت و در خلوت ترین جای ممکن نشست و به خلوت ترین حس دنیا هم رسید درست وقتی که نوازش نسیم بهاری معروف شهرش رو روی گونه های داغش حس کرد...
۷/ کم طاقت شده این روزها و حساس... وقتی دید اینم فاز نمی ده با بی میلانه ترین حالتی که براش تابحال پیش اومده بود به سنت حسنه ی پیاده روی خرکی پناهنده شد.... از در هر کیوسکی که رد می شد بوی وینستون مشامشو غلغلک می داد... اما چشماشو که می بست یادش می اومد که روزگاری بود که می گفت: این راهش نیست... باور کن!
۸/بعد از یه پوز خند خرکی به باور کردنش!!! بیخیال غلغلک٬ همچنان میره ... دلش آب می خواد... خودشو می رسونه سر اتوبان... با دست چپ ساعتشو نشون میره... اینبار به سفیدی یه پیکان انگار...
۹/ ای مرده شور هرچی آدم بی شعور را ببره.... سرش می ره با این آهنگ خرکی و با صدای خرکی تر و تم خرکی ترش هم....
۱۰/ بیست دقیقه بعد... یه لیوان شیرقهوه ی تلخ رو هم راه میده به خلوتش با کارون... خلوت سنگینیه انگار براش... تصمیم می گیره فکر کنه... می کنه... اما نیم ساعت بیتش تاب نمیاره... کارت آزمون ارشد و برگه های راهنماش رو خرد می کنه و می ندازه توی سطل زباله... زیر چشمی هم البته یه نیگاه می ندازه یه بار بمبی اگه هست... منتظر بشه !
۱۱/ با یه دنیا تصمیم و یه دنیا تر سخره به این همه تصمیم ... نیم ساعت بعد خودشو ولو می بینه وسط یه مشت تابلوهای رنگاوارنگ... بوی امید میاد از این فضا... بوی تلاطم.... بوی تازه ی اشتیاق...
۱۲/ مشامش به این بو عادت نداره... عقش می گیره و البته همچنان این رنگها و این لعاب ها... می تونه دستی به اوضاع ببره...
۱۳/ ۹:۴۵ دقیقه ی شب٬ درحالی که درد دلش به پاش هم سرایت کرده می رسه خونه... بهتره... لااقل تلقین می کنه به خودش....
۱۴/ لعنت به این تلقین که ۴ ساعت بیشتر دوام نمیاره...
۱۵/از بن بست هایی که امروز رسید بهشون دیگه چیزی نمی گه... از گفتن همیناشم همچین راضی نیست... هرچند دیگه نگرانیش برطرف شده... انگار کسای زیادی برای ناراحت شدن نیست...
۱۶/ ناراحت هم اگه شد کسی خوب به درک...
۱۷/ رسیدی به درک یه ایمیل بزن بیام دنبالت راه بلد نیستی گم و گور میشی...
۱۸/ زین پس به جای واژه ی نا پسند روز سگی بگوییم روزگار سگی... که مسأله این است....!
۱۹/ دلش طبیعت می خواد... دلش هنر می خواد... دلش تصمیم می خواد و عقل و پول هم... غیر از اینا چیزای دیگه ای هم می خواد.... غیر حسرت و غیر تردید و غیر خوره...
۲۰/ تف به این روزگار....

********************

پی نوشت:

۱/

سرای هنر حسنا برگزار می کند

شاپرک خیال

نمایشگاه آثار طراحی٬ نقاشی و خوشنویسی ٬ آثار هنرجویان و اساتید آموزشگاه های حسنا و مهرگان

زمان: شنبه ۱۳/۱۲/۸۴ لغایت یک هفته بعد

مکان: اهواز- خیابان امام خمینی- بازار بزرگ ملاصدار- طبقه ی دوم- سرای هنر حسنا-

۲/ بیاین بهتون بد نمی گذره و اگر علاقمند هم نباشید چیزهای زیبایی می بینید... من که امروز حسابی کف کردم... دیدنی بود و حتی بعضی کارها هم به خاطر سپردنی!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 2:28 توسط شیدا(معصومه) |

ما در ظلمتیم٬
              بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت...
ما تنهاییم٬
              چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند...
ما خاموشیم٬
              زیرا دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد....
و گردن افراخته...
        بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم٬
                                                          بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشیم!

                                                                                        شاملو / از مرز انزوا / هوای تازه

*************

قصه ی انسان٬ قصه ی تنهایی انسان٬ قصه ی غربت  و درد...
یه احساسی از سر و کول خیلی از ماها توی خیلی از اوقات بالا میره.... عنکبوت صفت و زالو مسلک...
گاهی اسیرش می شیم و گاهی خوراکش.... گاهی هم هر دو....
یه احساس غریب... یه احساس تنهایی عمیق... یه درد بی درمونی که با کوچکترین تلنگر عود می کنه و چنگ می کشه به روحمون... نگو که تو این احساس رو نداشتی که ایمان دارم که این فصل مشترکیه برای همه ی ما... شاید تنها فصل مشترکِ بدون حد و مرز سنی و جنسی... و این حقیقتیه که انکار کردنش از بقیه ی انکارها کمی سخت تر بنظر می رسه...
بهرحال!
حالا این وسط یه چیز برای من جالبه....
همه ی ما غریبیم... همه ی ما تنهاییم... همه ی ما خاموشیم و در ظلمت و گردن افراخته... اما با این درد مشترک٬ با این همه این در و اون در زدن و به نوعی تلاش برای درمان.... چرا درمان همدیگه نمیشیم؟!
نه اینکه همیشه هم نخواهیم ها...
 البته قبول دارم که نوع بشر گاهی اوقات خودخواه تر از اونی می شه که بتونه کاری برای رهایی کسی غیر خودش بکنه... اما همیشه هم اینطور نیست...
گاهی هم می خوایم.... می خوایم که مرحم هم بشیم... درمون و همدم هم حتی... اما اون اتفاقی که باید بیفته نمی افته....
من تلاش می کنم برای تو دوست خوبی باشم... اما عمیقاْ توی نگاه غریبت می بینم که نیستم... یا لااقل کافی نیستم!
گاهی هم تو تلاش می کنی برای من دوست خوبی باشی... اما عمیقاْ توی نگاه من می بینی که هنوز غریبم....
این غربت چیه که قرار نیست درمون بشه؟! یعنی واقعاْ بشر محکوم به تنهاییه؟ یه تنهایی ازلی و ابدی؟ یعنی اصالت با غربت و تنهایی بشره؟
اگر واقعاْ اینجوریه چرا؟
چرا ما محکومیم که دردی به این سنگینی رو تحمل کنیم؟!

******

پی نوشت:
///: نمی دونم من و این روزگار با این دست به یکی خرکی چه بلایی می خوایم سر این من فلک زده بیاریم... خدا عاقبت این روزا رو بخیر کنه... که فقط از دست خودش بر میاد!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 17:11 توسط شیدا(معصومه) |

بدون شرح باز هم!


۱/پوست سرش خراش خراش شده از بس شب که می شه به تعداد نفس هاش نخون هاشو فرو می کنه تو موهاشو به خیال نوازش می فشره تو پوست کله اش... کلافه است... خیلی .....
۲/ ای لعنت به این لکنت... کاش به جای لکنت قلم لکنت زبان داشت... لابد گفتار درمانی هم هست... منتها قلم درمانی که ....
۳/چه اهمیتی داره که اونی که باید باشه نیست و همه ی اونهایی که نباید باشن هستن... چه اهمیتی داره که دیگه مغزی نیست که این اراجیفو تاب بیاره.... چه اهمیتی داره که زنده است... نفس می کشه...چه اهمیتی داره که می سوزه... معدش و دلش...
۴/کی می تونه بفهمه که برای نجات هربار کشون کشون خودشو می کشه یه ور ... و در طول سه سوت می بینه که بن بسته... خستگی کشون کشون اومدنو بیخیال شو... داغ تحمل مقابل ناامیدی رو بگیر!
۴۵/کی می تونه باور کنه که اون دیوونه نیست... و به اختیار خودش با زندگیش بازی نمی کنه.... کی میتونه باور کنه که اون به فنون منطق از هرکس دیگه ای میتونه واردتر باشه منتها نمی تونه تابعش باشه... کی می تونه باور کنه که این جنگ برنده نداره... فقط یه اسیر... بدون un هم حتی....
۵/ چرا داره اینجا اراجیف می گه؟... اصلاْ این کار چه سودی به حالش داره؟ چه اصراری داره که همه بفهمن قاطی کرده....؟ چرا دیگه نمی تونه دردشو واسه خودش نگه داره... چرا دیگه صبور نیست... پس کو اون همه صبر؟!
۲۴/شک؟!
۱۷/ به اون چیزی که الان توی ذهنت شکل گرفته اصلاً اهمیت نمی دم... هرچی می خوای بگو.... راحت باش... عمق فاجعه رو هیچکی به اندازه ی خودم نمی فهمه... همینو بدون که اینقدر هست که حتی گاهی نه ساز جواب می ده و نه بوی تلخ مرکب سنتی و نه کانکت.... هیچی جواب نمی ده گاهی... و فقط سوت ممتد سکون... وهم و جفت پلک هایی که لرزون فرو میرن تو هم.... و دستایی که صفت فشار می دن هرچی که دم دستشون باشه... این از زور درده... آره... اما نه درد جسم...
۵۶/ اگه خسته شدی از خوندن این ارجیف... دیگه نیا.... فراموش کردن سایه ها دیگه داره برام عادت می شه...!
1001/....
۸۰/ بیخیال!
۸۳/کاش به این راحتی بود!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:36 توسط شیدا(معصومه) |

۱/ هر کدوم از ما آدما توی لحظه های سگی عمرمون... واسه رها شدن.. حتی برای یه لحظه هم که شده راهکارهایی داریم...راه کارهایی شدیداْ فردی و یه جورایی حتی خصوصی...
حالا این وسط یه سری اشتراکاتم هست... مثلاْ خیلی از ما توی این لحظات خاص دلمون می خواد بیفتیم توی یه جاده و بریم... حالا اکثراْ پیاده و بعضی ها هم سواره...
یا اینکه دستمونو غلاف گردن یه قلم می کنیم و بارمونو می ندازیم رو گرده ی کاغذای زبون بسته...
یا شایدم یه رفیق پایه هایی پیدا بشن با یه جفت نگاه عمیق و یه دل محرم و حتی یه صدای نرم...
یا اینکه بازم پناه ببریم تو دل کاغذ... اما این بار کاغذایی که قبلا سیاه شدن...
ممکنه راه کارهای دیگه ای هم باشه...
مثلا بعضی از خوبای ما کانکت می شن اساسی توی این اوضاع... کانکت به دنیای مجازی نه ها... به همون اصل کاری... که خوش به حالشون...
آره!  گفتم که راه کارهای زیادی هست... اما بعضی از اونها دو جنبه ای ان... یعنی در عین حالی که شدیدا شخصی ان اما جلم شخصی تر شدن هم دارن... یعنی در اصل نسخه هایی هستن که به جز برای شخص به کار اشخاصم میان... یه جور تجربه های ملس تعمیم پذیر... البته با اسانس های متفاوت و در نتیجه قدر و اندازه ی متفاوت هم...
۲/بهرحال می خوام از یه تجربه بگم... از یه پناه گاه که هنوز ازم گرفته نشده... پناهگاهی که کلی دارم مراقبتش می کنم تا از دستش ندم... حس قشنگیه پناه بردن از خود به خود و خدای خود و دیگری و خدای دیگری...
۳/ آروم بگیر... حتی توی اون اوج کثافت... توی اون هجوم ... توی اون ته ته ته انسداد تنفسی... آره آروم بگیر و فقط یه وقت بین ساعتای ۸-۱۲ صبح یا ۵-۸ بعد از ظهر پیدا کن و در رو... اول یه پیاده روی... که البته با اون اوضاعی که تو داری قاعدتاْ خسته ترت می کنه... بعد هم یه تصمیم... و بعد تر هم می بینی نشستی جلوی یه خانوم دکتر مهربون و عموما خوش سیما هم... کلی سوال باید جواب بدی... با دقت... با آرامش... پس آروم بگیر....
۴/البته این تجربه یه چندتا شرط داره... اگه اشتباه نکنم سن بالای ۱۶ و وزن بالای ۶۰... ( مژده به تمام تپل مپل های محترم... غصه نخورید که این پی و چربیا یه جا به کار میان)
۵/حالا چشاتو ببند... نفس عمیق... یه آخ کوچولو....تو خوابیدی روی یه تخت سفید... یه دستت روی پیشونی و نگاهت به یه سقف عموماْ کاذب... مشتتو هی وا کن و ببند.... اما چشماتو نه... لبهاتم بزار همین طور نیمه باز بمونن... آخه خیلی شبیه لبخنده... تو هم با لبخند زیبا تری... خصوصا با این چشمای متفکرت....
۶/ اگه می خوای تا تهش حال کنی... یه پیشنهاد برات دارم... البته بدون که اون خانم پرستاره یا آقا پرستار نباید دور و برت باشن چون بهت گیر می دن...
اما اون پیشنهاد:... آروم دستت رو از روی پیشونیت بردار... حالت لبتم حفظ نکردی نکردی... آخه بر می گرده بت قول می دم... آره می گفتم... دستت رو که آزاد کردی ببر سمت اون شیلنگ سرخ.... همون دم دمای سرنگش یه گره هست... نمی دونم بابت چی اما شلنگو گره میدن... اون گره رو که قاعدتا باید روی سفیدی تخت رها شده باشه رو بلند کن و بزار روی ساعد لختت... بعد همون فیگور بعدی رو بگیر... اما این بار چشماتو ببند... یه نفس عمیق... گرما و حرکت زندگی رو حس می کنی؟
۷/ این روش تضمینیه... سنگ رو هم آب می کنه اون گرما و قلقلک... اصل جریانه... اصل جریان زندگیه... اصل جریان خالص زندگی... گوش کن... یه صدایی هست توی این فضا که توی اون هیاهو شاید با چشم باز و حالت عادی شنیده نشه... اما وقتی چشات بسته است و غرقی توی اون حس سرشار قلقلک... فقط یه صدا ارزش شنیدن داره.... اون صدای ضعیف فس و فس اون دستگاهی که اون پایین داره وول می خوره تا زنده بودن تو و خونت رو بهت ثابت کنه
۸/ تو حالا داری باز راه می ری... اما زیاد ادامه نده... تا ۲۴ ساعت مایعات زیاد و کار سنگین کم... اثرات فیزیولوژیکش می گن تا ۲۴ ساعت بعد رفع می شه... اما اون حس خیلی با دوام تر از این حرفاست حتی بیشتر از ۴ ماه دیگه که تو باز می تونی تکرار کنی این تجربه رو....
۹/ توی این فضا به همون اندازه که بوی مرگ جاریه ... جریان سیال زندگی هم هست... یه میدان نبرد دیدنی...
۱۰/دیگه چیزی برای گفتن ندارم...

***********

پی نوشت:
/خدایا متشکرم که این پناه گاه رو دارم... متشکرم که این احساس رو دارم... یه کلام متشکرم که تو رو دارم....! 

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 2:27 توسط شیدا(معصومه) |

خدایا طاقت بودنمان نیست٬ ببخش...
کاش می تونستم بات حرف بزنم...کاش می شد با هم حرف می زدیم.... اونم دوتایی ... کاش اینقدر بزرگ بودم تا بت می رسیدم... کاش اینقدر کوچیک بودم تا بم می رسیدی...
کاش اینقدر بذر گناه... آره گناه... توی دلم نکاشته بودم تا بتونم گستاخانه رومو بندازم تو روتو طلبکارت بشم...
کاش به این عذاب راضی نبودم...
کاش می دونستم چرا راضی ام...
کاش ایمانم به عاقبت این عذابها فلج نمی شد...
دیگه حتی روی نگاه کردن تو چشم بنده هاتم ندارم... چه برسه به خودت!

خدایا سر به سجده گاه نمی برم که غم امان ستایش نمی دهد....
کاش دیدها ها هنوز دریا می شد... کاش دلها هنوز پروا داشت... کاش من٬ من بودم...
کاش این قدرت رو داشتم که واژه ی کاش رو از فرهنگ زندگی ام حذف کنم...

یا من یسمی بالغفور الرحیم...
هرچند جای داغ غضبت روی گونه هام نشسته... اما من هنوز هم معتقدم که ارحم الراحمینی... کاش می تونستم به بقیه هم اینو ثابت کنم...

******

پی نوشت:
//هیچ وقت این روزای سگی رو فراموش نمی کنم...
حتی اگه از یه صخره ی ۶۰۰ متری هم با کله بیفتم رو یه مشت قلوه سنگ و رو حساب پوست کلفتی زنده بمونم و عین تو فیلما حافظه ام رو از دست بدم... مطمئنم که این روزا رو نمی تونم فراموش کنم... حتی شده کابوس وار یعقمو چسبیدن که هیچی از کابوس کم ندارن...اینها خیلی حجیم تر از اونه که بشه از یاد برد...
فقط نمی دونم بعدها برای توصیف این روزها چه واژه ای رو به کار می برم... اصلا نمی دونم جرات باز خوانی شون رو دارم... حتی نمی دونم اینقدر پام بند این زمین لعنتی هست که بخوام بیاد بیارم یا نه... فقط اینو می دونم که هیچ وقت نمی تونم از تو شکستن و پیر شدن رو در عرض چند ماه از یاد ببرم... نمی تونم... شاید فقط چون منم یه انسانم... حتی عین شما! حتی عین خودم....
/// امشبم یه شب سگیه... ای بنده ی خدا سگ که بخوام امشبو بهش ربط بدم... امشب به تمام معنا شبه.... به تمام معنا زمستانه ... به تمام معنا اینجا خرابه است و به تمام معنا من شو پلشکم... نه نه نه به تمام معنا من امشب همون پیرمرد خنزرپنزی ام... نه نه نه حیفه... بوفم... اما یه بوف با یه جفت چشم تلسکوپی... اینقدر تیز که ته این گنداب آماسیده تو این خرابه رو می تونه ببینه و اون کرمی رو که اون ته تها... داره وول می خوره... شایدم داره جون می ده... شایدم داره ققنوس وار تولید نسل می کنه.... شایدم... شایدم..... شایدم.....
من امشب باز هم تا صبح با چشمای باز می شمارم لحظه هایی که بوی نمناک خواب می ده... بوی زرد التماس... و عطر گلاب... بوی قبرستون... یاد دشت... درخت و سنگ! و با تموم وجود سعی می کنم زمزمه ای بنازم روی این لبای خشک تا شاید این سگوت مرگبار شکسته بشه... هرچند این سکوت متلاطم این قدر زورش زیادیه که همچینم خودشو زیر یوغ این آسمون و این اتاق و این دیوار و پنجره ها نمیاره... امشب بوی مرگ مشام هرکی رو می تونه آزار بده الا من!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 0:49 توسط شیدا(معصومه) |

یار قدح بدست!

***************

این تصویر برای من دو مفهوم بزرگ داره.... درسته که خطش دزدیه و به خاطر ناشی گری من ارزش هنری چندانی نداره.... اما مهم فقط اینه که این تصویر برای من دو مفهوم بزرگ داره!... دو پناه گاه... دو عشق... همین!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 15:58 توسط شیدا(معصومه) |

تو به من بخند... من به تو...

تو به عشق من بخند... من به عشق تو....

گاهی مسائل توی منظر اول کلی آدمو گیج می کنن که بالاخره ساده ان یا پیچیده....
یعنی دغدغه ی اصلی بشر می شن و انرژیشو می گیرن٬ فقط تو این مسیر که یارو بفهمه که اساساْ این درد٬ درد هست یا فقط یه جاده انحرافیه...
یارویه... کل درد و بیخیال می شه و یه عمر میدوه دنبال اینکه بالاخره اینی که تو سینشه... اینی که عین مار می پیچوندش.. اینی که همشو... همه ی همشو تسخیر کرده... چیه؟... اصله؟ فرعه؟... اصلاْ و اساساْ از چه جنسیه... چه رنگیه...
یارویه با هر کی حرف می زنه... با هرکی محرم میشه... دلش می گیره... آخه می دونی هیچکی نمی فهمه اون چی می گه...
اون یکی منطقیه... بش می گه داری میبازی... خودتو٬ زندگیتو و حتی شانستو...
اون یکی شاعره... بش می گه... داری می بازی... تو اونی رو که باید اساس تجربت بشه از خودت میرونی... تو عاشق باغبونی کردنی... اما از درخت فرار می کنی... تو می بازی...
اون یکی سیب زمینیه هم که بش می گه.... ها این که گفتی یعنی چه؟!... دنیا رو باش بی خیال... بیا بریم عشق و صفا... با بر و بچ داریم می ریم شمال... یکی کم داریم... پایه ای؟!
اون یکی مهربونه بش می گه... تو داری خودتو عذاب می دی... خودتو رها کن!
اون یکی شیرین زبونه می گه... بیا... این شماره ی فلانیه٬ پسر خوبیه... یه ساعت باش حرف بزنی تضمینی سر حالت میاره... حالا اگه تحویلت بگیره و پایه باشی... یه کورس اساسی هم می بردت ماشین سواری و مراسم اطعام!... اصل حال... اصل هیجان... اما گفته باشم ها .... واسه هرکسی این کارو نمی کنه... من سفارشتو می کنم که ...
اون یکی فیلسوفه ... بش می گه... دریدا بخون... نه نه نه... آندره ژید بخون... دوای دردته... مسخ کافکا رو هم بخونی قاطی تر می کنی.... بپر با سر وسط این گرداب... بوف کور و شازده احتجابم یادت نره.... اگه با فلسفه غرب میونت بهتر بود... حتماْ کانت و دکارتو هم پیشنهاد می کردم!
اون یکی خاله زنکه هم بش می گه.... جان تو یه بچه مایه دار می شناسم از خودت شیپلو تر... عاشق حافظ و سهراب! از این شعرای بلغور ملغورم خوشش میاد... عین خودتم سرش درد می کنه واسه دردسر... باباشم ملاک...ننه اش می خواد واسش زن بگیره تا شاید سر عقل بیاد... پسره یکی دیگه رو میخواد اما مامانه دهنشو داده با دعا بستن... حالا لالمونی گرفته و فقط به ننش گفته یه زن میخوام سفید باشه و قد بلند! جان تو راست کار خودته... دستپختتم ماشالله خوبه که... جاهازم که حاجی سنگ تموم میزاره!... آبرومند میری خونه ی بخت! تلفنتونو میدم... یه جلسه مامان و خواهرش بیان ببیننت... اما بت گفته باشم ها... لباس سبز بپوش... آرایشم کم بکن... بزار زیر ابرواتم دربیان... اینا از این جلف بازیا خوششون نمیاد... هرچی بت گفتن... سرتو بنداز پایین و بگو هرچی بزرگترا گفتن... هرچی سرخ تر هم بشی... بهتره و پیش پدر شوهرت عزیزتر می شی... می فهمی که چی بت می گم؟!... ازدواج کنی درست می شی...
اون یکی روانشناسه هم که ۸۰۰۰ هزار تومنتو که گرفت و ۴۴ دقیقه و سی ثانیه هم که حرفتو شنید٬ فقط ۳۰ ثانیه وقت داره که بهت بگه... این مسیریه که خودت باید انتخاب کنی... تو باید تصمیم بگیری!
اون یکی هم که مرخصه.... یه خروار که واسش گفتی٬ اول سرشو میخارونه... بعدم یه خمیازه خفن می ندازه رو اعصابتو بعدم خاییده خاییده می گه... ها! هواسم نبود... چی گفتی؟!
اون یکی...
اصلاْ اون یکی ها رو دیگه بی خیال!
هزارتا اون یکی اون یکی هم هست که اینقدر دلسوزتن... که خیر که نمی روسن... تازه بارم میزارن رو شونت! اینقدر دلسوزن و صاف و مهربون.... که نگاهتو پر میکنن از یه مشت حسرت و گاهی هم لج... اما امان از این دل که نمی زاره هیچی بگه این یارو!
اما اصل ماجرا رو اگه بخوای...
با همه ی این «اون یکی» ها طرف بودم... البته اگه بخوام که از حق نگذرم... واقعاْ داشتم دوستایی٬ مسکن هایی که اگر نبودن... شاید من خیلی بیشتر بهم سخت می گذشت... اما یه چیز... فقط یه چیز این تو بود... که اونا هیچکدوم کشفش نکردن... هیچ کدوم...
من معتقد به جبر نیستم... اتفاقاْ شدیداْ هم انسان رو موجودی مختار می دونم... حتی خیلی بیشتر از اون نرم معمول.... اما اونی که این تویه... اونی که نمی زاره دست از پا خطا کنم... اونی که هروقت نگران آینده ام میشم... دست میکشه روی سرمو و آرومم می کنه.... اونی که حتی توی بدترین شرایط هم هرچند دورا دور اما می خنده توی روم  و من گرماشو نزدیک خودم حس می کنم.... نمی زاره که باشم اونی که بودم... اونی که هر کی توی روابط معمولی ببیندتش اولین توصیفی که ازش می کنه «منطقی بودن» شه..
 اونی که منو تسخیر کرده .... یه بلاست... از اون بلاهای معروف... از اون بلاهایی که وقتی گرفتارشون شدی... بیشتر از خود درد٬ از نبودش می ترسی... نمی دونم می فهمید چی می گم یا نه؟!... از اون بلاهایی که می سوزنن... اما غریب شیرینه این جای سوزش... از اون بلاهایی که یه موی باریک و حتی باریک تر با سادیسم  با اشتباه... با خرافات... با کلی چیز دیگه حتی فرق دارن...! حالا تو هم مهمترین بخشی هم که می لرزوندت اشتباه توی همین تشخیصه!
اما برگردیم به همون اصل قضیه ای که گفتم... همون اصلی که هیچ کدوم از این «اون یکی »ها نگرفتن... همون اصلی که منو به زانو در میاره.... حتی با این همه اعتقاد به اختیار...
من مختارم... اما در دایره ی اجباری که خودم ساختمش اما لوازم اولیه اش مال من نبود... یعنی بهتره بگم که من نساختمش... که خواستمش و بعد هم بهش تن دادم... و حالا هم هرچند نا مطمئن... مردد و هراسان...خودم رو دچار یه حبس خودخواسته می کنم... که نمی تونم غیر از این باشم...
بخدا نمی تونم!
این همون اصلیه که هرکی اومد و رفت٬ نفهمید... حتی خودم هم دیر فهمیدم... فقط امیدوارم که خیلی دیر نشده باشه... برام دعا کنید!

من دلشده این ره نه بخود می پویم....

*************************

پی نوشت:
۱/ نمی دونم چقدر حق دارم که ذهن خوانندگان این سطر ها رو -حتی هرچند هم کم- مشوش کنم... نمی دونم اصلاْ چرا می نویسم اون چیزی رو که تجربه بهم ثابت کرده فقط خودم می فهممش... نمی دونم چرا شما رو دخیل می کنم توی این سرنوشت عجیب... نمی دونم... فقط اینو می دونم که منم مثل همه ی شما... مثل همه ی ما... یه انسانم... با مختصات خاص بشر....!
۲/ دوستانی بودن که اینجا رو خوندن و بعد خیلی راحت تر از اونی که فکرشم حتی بتونن بکنن نویسنده ی این سطرها رو آدم پیچیده ای دیدن... نمی دونم٬ شاید حق با اونها باشه... اما منی که من می شناسم... خیلی ساده تر از اونیه که بتونه پیچیده باشه... گیج هست اما پیچیده نه!... محظ توضیح به این دوستان بگم... بیشتر دقت کنید... اینی که شما می بینید... یه انسان تو درتو نیست... فقط یه موجود چهاردست و پای گیجه... که معتقده که به یه جرقه ایمان آورده... همین!
۳/ روزی هزاربار این ور خودم به اون ورم می گه... : «ای دختر خیره سر... زندگی رویا نیست... از جنس خشن واقعیته... به رنگ سیاسته.... به لعاب حماقته... بیا بیرون از این حصار... نکنه ببازی بدبخت.... نکنه ببازی....» اون ورمم بهش اخم می کنه و سر دوار منو فشار می ده رو سینشو و هیچی نمی گه... فقط با چشمای عمیقش نگام می کنه.... بخدا من عاشقم.... عاشق این نگاه... این نگاهی که در منه... اما از من نیست!
۴/ دیگه بسه... بیشتر از این دیگه نه.... بخدا من آرومم.... من داغون نیستم... من فقط متلاطمم... من نمی تونم.... نمی تونم غیر از این باشم.... دیگه بسه................

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 1:11 توسط شیدا(معصومه) |