۴۰ سال که گذشت، از گذشته... از حال و حتی از تماشای بازی دلگیر فصول...
او که این اواخر عاشق موهایش شده بود... دستی هم به شب نکشید....
شبی که حالا پر از وسوسه ی سنگی شهاب های سفید سفید بود...!
۴۰ سال که گذشت... از مرگ لحظه هایی که کالبد بی روحشان... آرام و بی دلیل پشت پلک ها جا می ماند.....
او که این اواخر عاشق چشم هایش هم شده بود... دستی هم به تن بی تاب روز نکشید....
۴۰ سال که گذشت... او تنها طعم مرگ و زندگی را نچشیده بود.....!
*******************************
پی نوشت:
۱/هزارتا متن آماده کرده بودم که بیام و به ترتیب بزارمشون اینجا... منتها هست می گن حسش نیست... حالا هم جدی حسش نیست..!
۲/من الان تهرانم... بدفرم اومدم تهران.... خیلی بدفرم...!
۳/باید ادامه داد و چاره ای نیست.... همین...!
۴/ آی ملت هیچ وقت برای آپ کردن به یه کافی نت شلوغ مراجعه نکنید که نوشتن زده می شید اساسی....! و مدام این حس کاذب چشم های طماع میاد و خرتون رو می چسبه....
۵/ من همچنان بر سر موضعی که در پست قبلی گرفته بودم هستم.... چونه هم نزنید که حالا حالا ها قصد تغییر موضع ندارم...!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:19 توسط شیدا(معصومه)
|
همه چیز خیلی ساده است...
آفتابی نیست که سیاه بتابد یا سفید...
بی رنگی تقدیر است.... برای تویی که نه توان مبارزه داری و نه طاقت تسلیم...!
**********
پی نوشت:
/ گاهی اوقات ... بعضی اتفاقات و یه دنیا شرمندگی...
// من گه خوردم گفتم می تونم... من گه خوردم گفتم سیاه نیستم و توی خاکستری و تردید گیر افتادم... من گه خوردم... من گه می خورم...!
/// به هیچ کس هم مربوط نیستم من... حتی به خودم...!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:17 توسط شیدا(معصومه)
|
۱/ پدر بزرگی که ۲۴ سال بعد از فوتش٬ از نوه ی ۲۵ ساله اش دفاع کرد....!
جریانش خیلی جالب٬ زیبا٬ غرور برانگیز و شیرینه... شاید بعدها تعریف کردم... اما وجدانی خیلی حال کردم... دمت گرم بابا بزرگ... بازم به تو که هنوز تو فکر نوه ی کوچولو و زشت و پلشتِ یه ساله ات هستی.... بیخود نیست که یه مدته تو خیالاتم راه پیدا کردی....
زبونم واسه ی گفتن این کلمه نمی چرخه... شاید چون چیزی بیشتر از بیست ساله که پیش نیومده که به زبون بیارمش... "بابا بزرگ"!
فردا میام دیدنت.... منتظرم باش....
دوست دارم بابابزرگ...!
۲/ سه روز... فقط سه روز.... فقط سه روز مونده...!
۳/ از بسکه این روزا دنبال آتو گرفتن از جامعه و متعلقاتشم برای نوشتن «از رنجی که می بریم» دیگه عقم گرفته... وجدانی می دونستم اوضامون خیلی خیطه اما نه این همه... حالا من موندم با این همه تف چه از نوع سربالا و چه از نوع سر پایین چه بکنم؟! روزی حداقل ده بار زمزمه می کنم....« از رنجی که می بریم»...!
۴/یه دوست داریم گم شده... بی معرفت نیست... اما .... اما هیچی... فقط گم شده... ! دعا بفرمایید بلکه این دم آخری پیدا شد... دوست ندارم بی خداحافظی برم....
۵/ دلم می خواد هر روز آپ کنم... به دلیلی که قبلاً هم گفتم....
۶/ بابا ایها الناس... یه هلپی بکنید به این نیمچه بلوگره مفلوک بی بلاگ رولینگ... حالا خودم بی بلاگ رولینگ سر می کنم... جهنم... منتها با این بی آبرویی چه بکنم؟... یه بنده خدایی لطف کرد و بلاگ رولینگشو به من قرض داد... زدمو پروندمش.... حالا هم موندم توش که چه کنم...؟! بابا ما کلی رودربایستی داشتیم با این بنده ی خدا....
۷/ راستی شما درباره ی آینده چی فکر می کنید؟... وجدانی فکر کردن هم کار سختیه ها... اونم درباره ی موضوعای سخت تر....
۸/ باز هم این همه اراجیف... لابد می دونید که علتی که پشت این مزخرف نویسی ها نشسته چیه دیگه...نه؟! ...... آخیش !بالاخره یه چیزی ته این وجود بود که لازم نیست تکرارش کنم... البته فعلاً...!
۹/ شب و روزتون خوش....
۱۰/ همیشه هم روش...!
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 1:21 توسط شیدا(معصومه)
|
سرشو فرو کرد توی کیسه ی میوها... بوی تند و شیرین پرتقال رو با ولع و عمیق فرو داد توی سینه اش... بعدشم یه آه لذیذ و بعدتر هم مشغول شدن به کارای یومیه....
اولش کیسه ی پرتقالا رو چپه کرد توی لگن پر از آب ظرفشویی و پشت بندش هم کیسه ی سیب های سرخ رو... بعد هم شروع کرد به شستن... اسکاچ رو سفت می سابید به تن برجسته و خال خالی پرتقالای تامسون و سیبای نمی دونم کجایی و شهوت برانگیز... داشت با خودش فکر می کرد که این تامسونا... عجیب رنگ و بوی پرتقالای قبل رو ندارن... انگار مزه شون به اون باحالی نیست... ویتامین ث شون کمه و قدرت شارژشون هم پایین... سیب ها هم دیگه مثل قبلنا طعم بهشت نمی دن..توی این احوالات غرق بود که یهو... یه چیزی نگاهشو به خودش جذب کرد... یه چیزی که براش جالب بود...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:42 توسط شیدا(معصومه)
|
سرزمین باد مرا از یاد بُرد....
به سکون پیوسته بودم...
اگر توبه کاری نیک سرشت بودم شاید هم باز نمی گشتم....!
شاید هم که....
سرزمین باد را من هم از یاد می برم.... من هم....
بی آنکه بگذارم خیال توبه... آفت این همه بی برگی هایم شود...
و زمان... نقش تکرار های مکرر می زند بر جامی که لبریز بود روزی....
و شاید باید استاد و نظاره کرد....
آرام... گنگ...
و سرشار از چراهای مبتذل...!
**************************
پی نوشت:
/ لحظه های رفتن دارن نزدیک می شن... راه دور نیست... اما سخت چرا...
// «تعطیلات خوش می گذره؟!» این مسخره ترین سوالیه که این روزا از من می شه.... د آخه ملت شهید پرور و خنگ... واسه ی آدم بیکار تعطیلات و غیر تعطیلات چه فرقی با هم دارن؟! وجدانی این آخریا دیگه کسی که می پرسید می خواستم دو دستی بکوبم تو مخش...
///بابا بساط عید رو ورچینید که دیگه تابش رو ندارم... عقم می گیره به این الکی خوشی های دیوونه وار ... بچه ها هر کی پایه است بیاد بریم گم شیم... وجدانی حال میده تو این ازدحام خرکی... من که دیگه حال ندارم زور بزنم و بخندم که هیچ... تازه دلقک بازی هم دربیارم واسه ی الباقی ملت...
//// نوشتم به یادگار خطی ز بیکاری... آی ملت اصلاْ خیال نکنید دلم تنگه ها... یا خدای نکرده گرفته است... نه جان شما.... توپ توپم... درست عین توپ فوتبال... سیاه و سفید... البته با ابعادی نسبتاْ گسترده تر....
///// من که همین روزا می رم گم می شم... هر کی پایه است یه خبری بده جا نمونه...!
////// من همچنان تاکید می کنم که دلم اصلاْ هم تنگ نیست... نگرفته هم... اگر هم چنین بود که البته گور باباش.... جان تو!!!!
/////// گاهی وقتا صدای باد هم ترسناک می شه... اون هم توی تاریکی پشت پنجره...!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 1:26 توسط شیدا(معصومه)
|
۱/ قدم که میزارم تو اتاق... قبل از هر کاری چراغ جامونده از خلوت نیم ساعت پیشم رو خاموش می کنم و بعد دکمه ی این کامپیوتر لعنتی رو میزنم... تا ویندوز بیاد بالا... خودمو پای پازل درشت و مسخره ی جامونده از شیطنت های کودکانه ی برادرزاده ام سرگرم می کنم... هنوز هم من همونم... هنوز هم بهترین کادوها برام اول پازله و بعد کتاب...
۲/ حالا دیگه ویندوز اومده بالا... دل و روده ی من هم.... البته نه کامل... اسپیکرارو روشن می کنم... مدیا پلیر هم... لعنت به من... فولدر میوزیک رو که باز می کنم... فولدر
SONATI بدجور بهم چشمک می زنه.. اما نه... حالا وقتش نیست... من بی حس تر از اونم که باهش حال کنم... بدتر بی حال می شم... با اکراه فولدر pop رو باز می کنم و یه آهنگ جفنگ می زارم رو اعصابم و خودمو با spider مشغول می کنم...
۳/ نه جان تو! بی خیال نمی شن این دل و روده ها... احساس می کنم یه حرفی تو گلومه... حس گفتن نیست... توانش هم... آروم می خزم جلوی کتابخونه و زانو می زنم... توی تاریکی کمرنگ اتاق چشمامو می بندم و دست می سابم روی موج کتابای آروم خوابیده.... یکی رو می کشم بیرون... به محض اینکه لمسش می کنم می شناسمش... بوی یه خاطره میاد ازش... خاطره ای که به یاد ۵ تا دوست و یه دنیا شیطنت و یه خروار جوونی و یه تولد مزینه.... بازش می کنم... می گیرم جلوی نور سایه مانند مونیتور... دوباره... سه باره... و چند باره هم حتی.... نه بابا این آبجی فروغ ما امشب قصد حال دادن نداره...
۴/ چشما دوباره بسته... دستها دوباره در حال لمس کردن... و یه کتاب دیگه... بازم از لمس کردنش می شناسمش... خاطره های تلخ و شیرینی از این کتاب دارم... با یه غزلی که زود فرار کرد از یه جفت دل.... یه دل نازک... و یه دل تنگ.... یه تیری توی یه جایی حوالی ته تهای من جیغ می کشه و باز با ناخونام تن نحیفیش رو خراش می دم... بازم دوباره... بازم سه باره... بازم چندباره هم حتی.... نه... این سایه هم خیال خوش نداره برای ما.....
۵/ بازم چشما بسته... بازم دست می کشم... اما نه... بیشتر از این طاقت نشستن ندارم... خودمو می کشم کنار و آروم میرم سمت میز... یه دوست جونی دارم که اون حوالی آروم گرفته... تن سنگینشو بلند می کنم و میندازم روی پاهام... و با ناخونام خراشش می دم... بازش می کنم... بازم دوباره... بازم سه باره.... بازم حتی چند باره... دلم بدتر می گیره... لعنتی... همه آره... اما تو هم آره...؟! عمو احمدم امشب به ما پشت کرده....
۶/ پا می شم و خودمو روی صندلی ولو می کنم... یهو همه جا تاریک می شه... ای لعنت به این کامپیوتر لعنتی که اونم واسم ناز میاد.... توی این آشفته بازار از اجسام بی جان نخورده بودیم که حالا می خوریم.... اسکرین سرور مسخره ای که بیخود فعال می شه.....بعد از ۵ دقیقه ی از خودش لعنتی تر....
۷/ تلخ و سرد به این نتیجه می رسم که نه.... حرف آویزون به من توی این دل سیاه و توی این شب رو هیشکی نزده.... منم که نه حالشو دارم و نه جونشو.... پس بیخیال این بالا و پایین پریدنای آروم.
بی خیالش بشم... خودش آروم می گیره.... بالاخره که از این تقلا واسه ی بیرون پریدن خسته می شه که... اصلاْ می خوام حالشو بگیرم... این چشمای بی خود رو می زارم مقابلش توی آینه و هی این آرامشو درد رو می کشم به رخش.... این لبای سفید شده رو هم میزارم همین طور نگهبان پشه های مرده.... حیف که از پس این بینی بر نمیام... وگرنه راه اونم می بستم...
۸/ از آرامش تلخ نشسته توی این چشما بیزارم....از صاحابشون متنفر و از خودشون.... ای تف بهتون که من دوستون دارم....
۹/ خو... اینا که گفتی یعنی چه؟!!
۱۰/ راستی! امروز هزارتا سوژه ی «از رنجی که می بریم» داشتم... اما حیف که حسش نبود... جان تو بد سوتی داد امروز آقای الهی قمشه ای... خواستم بنویسمش... اما اول اینکه حسش نبود... دوماْ هم اینکه سوتیش تو مایه های «از رنجی که می بریم ۵ » بود... منتها بدون ریش و عمامه و از جنس یه مفهومی به نام عرفان... عرفانی شدیدا مردانه....! ما رو به عرش الهی هم راه نیست... به زعم این برادران انگار...!
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 2:45 توسط شیدا(معصومه)
|
پنج تا سیب سرخ و براق حاضر کرده بودم تا بچینم روی سفره... بعد از کمکی این ور و اونور کردن اجزای هفت سین به این نتیجه رسیدم که یکی اضافه است... آروم و بی صدا و بدون تردید... گنده ترین و سرخ ترینشون رو برداشتم و یه گاز آبدار زدم بهش... بعدشم آروم نشستم جلوی صندوق هفت سین و زانوهامو گوله کردم توی بغلم و به صدای گازهای آبدار گوش دادم... ساعت می گفت ۴ ساعت مونده تا ۸۴... یه حسی سرو کولم رو گز می کرد.... اما نفهمیدش... یعنی نخواستم که بفهممش... شایدم نمی تونستم... فقط طعم گازهای آبدار بود که اجازه ی دخول به روحم رو داشت... مطمئن باشید به آرزوهای برآورده نشده ای که پارسال پای سفره ریخته بودم تو کله ام فکر نمی کردم... فقط طعم گازهای آبدار سیب پنجم بود... توی یه خلاء مطلق و خلوت... باور کنید!
*********************
پی نوشت:
/سال که تحویل شد... به قدرت ثانیه ها ایمان آوردم... ثانیه ای که تیکش توی ۸۴ بود و تاکش توی ۸۵... قدرت غریبیه نه؟!
//هفت سین چیدن من توی خانواده ی نه چندان بزرگی که برامون توی این شهر باقی مونده معروفه... خیر سرم کلی سلیقه خرج می کنم و کلی هم تحول از خودم در می کنم تا بلکه هر سال با سال قبل متفاوت باشه... خود سال رو نمی گم ها... هفت سینش رو می گم... البت هفت سین هم که نه... سبک چیدمانش....
بهرحال! با توصیفی که کردم باید فهمیده باشید که اگر یه سال از خودم این ذوق موق ها رو در نکنم چه تابلو بازی می شه... حالا امسال رو داشته باشید که من به واسطه ی همزاد پنداری با سال جدید... شدیداْ سگ شده بودم... حوصله ی جون خودمو نداشتم چه برسه به این قر و فرا....
نمی دونید چه به سرم اومد تا این همه فیلم بازی کردم و یه هفت سین از خودم در وکردم به قول قدما... پست مدرن....تازه کلی از طرح هام رو هم پیاده نکردم... آخه می ترسیدم ملت فکر کنن صادق هدایت شدم....
/// سال نوی همتون مبارک... و همین اول سالی آرزو می کنم برای یک بار هم که شده... فرصت کنیم تجربه ی نو شدن رو با همه ی وجود حس کنیم....
////بیاید برای هم دعا کنیم...!
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:41 توسط شیدا(معصومه)
|