تبليغاتX
سایه ی جنون
۱/آی ملت من تصمیم گرفتم برای برهه ی کوتاهی هم که شده فوتبالی بشم... از امشب هم شروع می کنم کل فوتبال هایی که تلویزیون جمهوری اسلامی نشون می ده (به دلیل ذیق امکانات) رو تا جایی که در توان دارم، نیگاه می کنم تا با آگاهی تیم محبوبم رو در بازی های جام جهانی انتخاب کنم... قول می دم هم طرفدار ایتالیا (علیرغم علاقه ی شخصی و تاریخی و هنری و از این جور صوبتا به این کشور) نباشم که از طرف برادران محترمه(!) متهم نشم به طرفداری غریزانه از خوشتیپ ها...!!!! البته قطعاً هم طرفدار آلمان نمی شم که اصلا و ابدا هیچی این کشور تو کت من یکی نمی ره...!!!

۲/یادمه اون موقع که فوتبال مد بود بین ما دخترا... منم فوتبالی بودم منتها نه مثل الباقی دوستان. می نشستم پای فوتبال اما جای قربون صدقه رفتن، هی از سر و کول داداشم بالا می رفتم که حالا آفساید یعنی چی؟ یا مثلاً چرا تو می گی این خطا پنالت نبود یا بود؟ یا چه می دونم خطایی که کارت قرمز داره چه فرقی با خطای کارت زردی داره؟! یا چه می دونم قانونای لیگ رو ازش می خواستم برام توضیح بده ... یا وسط بازی یادم می اومد ازش توضیح بخوام درباره ی جدول و اینکه حالا کدوم تیم کجای جدوله و یا مثلاً شانس قهرمانی کدوم یکی بیشتره... اگرم که بازی خارجی بود که دیگه داداشه بیچاره بود... باید اسم و پست و شناسنامه ی این بازیکنا و سوابق تاریخی باشگاه رو در اسرع وقت رو می کرد....!حالا داداش منو داشته باشید که با اون شور  و حال داشت تماشا می کرد و منم میخ رو اعصابش... بماند که چه دعواهایی که رخ نمی داد!!!

۳/ یکی از تصمیمات اساسی من توی اون برهه ی فوتبال دوستی انتخاب بین قرمزته و آبیته بود... آقا من از همان عنفوان طفولیت از جنگولک بازیای فوتبالیستای ایرانی بدم می اومد... یعنی تریپ بازیشونو نمی پسندیدم...! پس در ک می کنید که حالا که مجبور بودم انتخاب کنم بین قرمزته و آبیته چقدر برام سخت بود! خلاصش کنم... خودمو خلاص کردم و بر اساس یک جور تبعیت مخفی از عناصر ذکور خانواده (یه پا سوژه ی "از رنجی که  می بریم"ه خودش) تصمیم گرفتم. به این صورت که در ضمیر ناخودآگاهم آماری گرفتم و دیدم که بله قرمزته ها بیشترن و در اصل فقط یکی و نصفی آبیته داریم (شوهر خواهر و خواهرزاده ام) در نتیجه منم قرمزته شدم!

۴/ این بند با بند بالا ارتباط شدیداً مستقیمی داره و فقط از بابت فوفول بازی جدا شده است.
آقا حالا داشته باشید که در جمع ده بیست نفری دوستان نه چندان باب آن دوران من، سر جمع پنج شیش تا قرمزته هم نبود. آخ آخ آخ که چه دو راهی وحشتناکی بود... توی مدرسه که بحثمون می شد به خاطر در قلت بودن و احساس سرخوری وحشتناکش...آخر کار من تصمیم می گرفتم آبیته بشم... منتها وقتی میاومدم خونه و اشتیاق قرمزته های اکثریتو می دیدم، تحت تقصیر قرار می گرفتم و سر همون قرمزته می موندم... خلاصش کنم آقا... ما یه روز کامل نداشتیم که قرمزته بمونیم یا آبیته!

۵/توی اون دوران یه مد دیگه هم بود... انتخاب بازیکن محبوب... که این مد برای ما دخترا (خصوصاً توی اون برهه ی سنی) از انتخاب تیم و رنگ هم حیاتی تر بود! یعنی یه جور معرف شخصیت بود...
بزارین براتون توضیح بدم:
مثلاً تریپ دخترای طرفدار شاهرودی... دخترای به اصطلاح امروز جوات بودن... دخترای طرفدار علی دائی.. دخترای واقع بین !!! و قدرت طلب... دخترای طرفدار مهدوی کیا... میونه... یعنی هم سرشون به توپ بود هم تور!!! دخترای طرفدار عابد زاده هم که نگو... آخر عشق بودن بدبختا...!
دخترای واقعاً فوتبال دوست و شناسمون هم که البته کم بودن اما خوب نمی شه گفت که نبودن ...(یکی داشتیم که دقیق بیست دقیقه سر یه شرط بندی روپایی زد) بلکل طرفدار بازی خوب بودن... یادمه اولین بار واژه های نا آشنای بوندس لیگا و کالچو رو از اونها شنیدم!!!
آقا خلاصه... توی این آشفته بازاری که ذکرش رفت... من هم مجبور بودم به این انتخاب حیاطی دست بزنم... اگه گفتید کی رو انتخاب کردم؟!
۶/هر کی به سوال بالا درست جواب بده پیش من یه جایزه داره... اصلاً کل این شر و ورا واسه ی همین مسابقه هه بود...!

************************
پی نوشت:
/ از عناصر ذکور (و احیانا هم انوث) خواننده ی این وبلاگ که سری هم به فوتبال دارن دعوت می شود که من را در انتخاب تیم منتخبم در جام جهانی یاری دهند. این یاری می تواند به طرق مختلف من جمله رساندن اطلاعات، دادن برنامه ی فوتبالای درست و حسابی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش می شه و بقیه ی راه حل هایی که به ذهن خودشون می رسه باشه....
// آی ملت فوتبال دوست همیشه در صحنه... بزنید جاده خاکی که من اومدم...!
/// آتش بس رو دیدم... چنگی به دل نزد هرچند سرگرم کننده بود... دوست دارم درباره اش بعد صحبت کنم البت اگر شد....

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 0:23 توسط شیدا(معصومه) |

من درد بوده ام،
          همه من درد بوده ام.
گفتی پوست واره یی استوار به دردی،
چونان طبل  
      خالی و فریادگر
                 -درون مرا که خراشید تام... تام از درد بینبارد؟-
و هر اندام ام از شکنجه ی فسفرینِ درد مشخص بود
                     در تمامت بیداری خویش     هر نماد و نمود را  
                                             با احساس عمیق درد    دریافتم...
عشق آمد و دردم از جان گریخت....
                          خود در آن دم که به خواب می رفتم،  
                                                             آغاز از پایان آغاز شد.
تقدیر من است این همه، یا سرنوشت توست... یا لعنتی است جاوانه؟!
           که این فروکش درد خود انگیزه ی دردی دیگر بود....
که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
                          که جنازه ی محبوس را از زندان می بردند....
از کجا آمده ای
ای که می باید اکنونت را  
      این چنین    
          به دردی تاریک کننده
                                     غرقه کنی!
از کجا آمده ای؟
و ملال در من جمع می آید
               و کینه یی دم افزون به شمار حلقه های زنجیرم...
        چون آب ها....
                    راکد و تیره....
                                 که درماندابی...!
                                                             شاملو/ مرثیه ی خاک

*************************************
پی نوشت:
۱/ بوی بارون که زیر دماغت باشه و صدای تار هم که توگوشت... به نظرت تو مغزت چه چیزی جا خوش می کنه... چه خیال احمقانه ای ... مگه نه؟!
۲/ از سی سی جونم متشکرم که خواست از نمایشگاه براش کلیات شاملو بگیرم... توی این هیروویر غربت بدجور مرهمه... هیچ وقت حتی نمی تونستم تصورشو بکنم که اینجور شاملو دوست بشم... شاعری که یه زمانی ازش بدم هم می اومد... اما عجیب نیست... آخه من یه زمانی از استاد هم بدم می اومد (زبونم لال البت) شاید چون یه زمانی حرف هیچ کدومشون رو نمی فهمیدم...!
۳/لعنت به دل... نه؟! لعنت به غربت... به شهر نا آشنا... به هرچی معماری که اتاق بی پنجره می سازه... به هرچی آدم زبون نفهم... به هرچی گذشته ی دردآلود که کمی بیش از بیست و چهارساعته که عین بختک افتاده به جونم... من اشتباه نکردم...!
۴/اینجا هوا خیلی خوبه... بارون میاد... باد خنک میاد... بوی خاک خیس میاد... اما من دلم برای شهرم تنگ شده... همون گرمای تف دیده ی خودم ... همون کارون لجن مال تر از خودم... همون اتاق همیشه درهم برهم و شلوغ پلوغم که یه دنیا توش جا می شد... همون باغچه ی وحشی وهمیشه سبز و پر از مارمولک و هزار جور جک و جونور دیگه... همون جمعه های ۲۰-۳۰ نفره... همون جیغ و دادای داژوال... همون خنده های احمقانه و همون دعواهای احمقانه تر.... همون بی شمار آشنا و تک و توک دوست ها...گناه من چی بود؟
۵/داد نمی زنم...هوار هم... گریه هم نمی کنم... اما گه رو... با کمال میل می خورم... چون می دونم که دیگه نمی تونم... تا شکستن راهی نمونده... گوشاتونو بگیرین...همتون گوشاتونو بگیرید... همه غیر از شماهایی که کینه ام رو به دل دارید و فکر می کنید بهتون ظلم کردم... شما می تونید با دقت هرچه بیشتر گوش کنید..  بلکه دلتون خنک شد و منم آروم گرفتم...!
۶/ "همش تقصیر تویه"... این جمله می تونه آرامش بخش باشه اگر آدمش باشی... حیف که نیستم... حیف!
۷/ دیگه بیشتر از این آبرو ریزی نکنم... روزگارتون خوش...!
۸/همیشه هم روش...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:18 توسط شیدا(معصومه) |

تعهد...!
دی شب، دستم قلمی را به حجله برد...
             خون سرخ که چکید بر ماهتاب تمام گلاسه.....
                                            فریاد خفه ی هوهویی هم از آسمان برخواست...
       دی شب ملودی پیوند هم بوی خون می داد.....
                                         و قلم که از درد می نالید،
                                             -انگار که تا ابد-  
                                                مبهوت ماند به پای دستی تشنه که حالا داماد شده بود....!!!
 

*********************************************

پی نوشت:
۱/آخیش.... بعد از اینهمه دوری از تمدن، یهویی مظاهر تمدن هجوم آوردن... توی این شهر غربت داشتم دق می کردم ها... خوب شد این کامپیوتره رسید...
۲/ دلم واسه ی همه تنگ شده بود... واسه ی طنز نیش دار و با حال زوربا... قطعه ها و یه جورایی داستانای کرم محترم و رمز گشایی از نوشته های حسام و روسپی و خبرای دسته اول و همیشه داغ جمهور و نوشته های برو بچ نیمکت (که تازگی ها حلقه شدن به سلامتی) و دغدغه های قومیتی رویا و ژورنالیست بازیای نیما و عشقولانه های شقایق و از این در و اون در گفتن های لحظه و دلتنگی های آبدارچی و کامنتای شرمنده کننده ی بهنام و نوشته های الباقی دوستان....اول رفتم حسابی وبلاگای دوستان رو خوندم بعد اومدم شروع کردم به خزغبل نگاری....نمی دونین چه حالی داره یه ماه آزگار بی خبر باشی از یه مشت آدم عین خودت "...." بعد بیای و بخو نیشون... دلم واسه ی همشون تنگ شده بود و به همون اندازه هم از بعضیاشون شاکی ام... بعضیا مثل پویاهه که غزل خداحافظی رو دارن ساز می کنن (حال کنین ترکیب بدیع رو)....و بعضیای دیگه هم مثل کولی که توی این مدتی که من نبودم این همه کم کار بودن و بعضیای دیگه هم مثل یه نارفیقی که خرکی چپ کرده و داره نیش می زنه... و امیدوارم به احترام گذشته ها هم که شده پرم به پرش نگیره که بدجور توپم پره ازش...!
۳/راستی از استقبال گرم دوستام متشکرم...سه روز پیش خبر بازگشتمو دادم و دوستان انگار از ذوق بلکل سکته ناقص کردن که اینجا این جور سوت و کور مونده... بازم مرام بهنام....
۴/اینجا کلی کار مفید و فرهنگی از خودم در وکردم اولیش خوندن بیش از ۳۰۰۰ صفحه کتاب توی کمی بیشتر از یک ماه و دومیش هم شرکت در کلاسهای داستان نویسی جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران.... می تونید برگه هاتونو آماده کنید بلکه امضایی هم گیر شما اومد....! و سومیش هم تلاش برای رسیدن به آرزویی دیرینه که البته ناکام ماند....!
۵/راستی یه خبر... حباب عشق منم بالاخره ترکید... دلم می خواست می تونستم بنویسم، سبک شدم... اما نمی تونم... همین!
۶/به نظر شما بین صبر و بی تفاوتی چه تفاوتی هست... یعنی شما چه طور می فهمید که این یارویه که جلوتونه صبوره یا بی تفاوت؟! این دغدغه ی جدید جامعه-روان شناختی منه.... اگه می تونین بلطفین و توی حلش بهم کمک کنین؟!
۷/آی ملت من بلاگ رولینگ می خوام... چرا هیشکی منو درک نمی کنه؟! کمک کنین به خدا جای دوری نمی ره...!
۸/راستی بعد از یه مدت تلاش برای ترک استاد... بدجورتر گرفتارش شدم... سه روزه که گوش و دل و عقل و هوشمو بهش تحویل دادم دربست... آخ حال می کنم وقتی صداش توی گوشم زنگ می زنه و با دف و نی تار و سنتور و یحتمل کمانچه همدل می شه و می گه: 

آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگویی ام کی؟ نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان، از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله ی نظر برم
آنکه ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او، وای اگر سپر برم
در هوس خیال او، همچو خیال گشته ام
بر سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 19:57 توسط شیدا(معصومه) |

من برگشتم...
البته به دنیای مجازی نه اهواز....

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:56 توسط شیدا(معصومه) |