تبليغاتX
سایه ی جنون

۱/مدتی شاید نباشم... البته بهتره بگم... مدتی شاید کمتر باشم... یعنی هستم... منتها خودم نیستم... یعنی خودم هستم.... اما شاید یه خود دیگه... شاید معصومه... شایدم ... بگذریم... دیگه از این فلسفه بازیا دلم بهم میریزه... نه اینکه فلسفه بد باشه (که من هنوز عاشقشم و هنوز هم ازش می ترسم!) که من اوضاع مزاجم قاطی پاتی شده... باید یه تست بدم... شاید این دل بهم خوردگیا ناشی از یه لحظه غفلت و شهوت باشه...!
۲/احتیاج دارم... به یه لحظه... حتی یه لحظه خلوت... به تمام معنیش ها...نمیدونم ... نمی دونم چرا بعد از این همه زمانی که کشتم هنوز هم به زمان نیاز دارم برای گرفتن تصمیمی که نمی دونم کجای این پستوی لعنتی گمش کردم...!
۳/باید قوامی... استحکامی... یه چیزی باید.... شایدم یه چیزی نباید... بهرحال باید اوضاع یه جوارایی بهتر از اینی که هست بشه... هرچند تجربه ثابت کرده که وقتی گفتی "دیگه نمی تونم" تازه هنوز یک صدم ظرفت هم پر نشده... اما خداییش دیگه نمی تونم این پناه گاه آخر رو هم از دست بدم... حتی به قیمت یه پله از این یک صدم بالا تر رفتن هم که شده... باید بگم که دیگه برای از دست دادن خسته ام...
۴/فرض کنید چیزی برای گفتن ندارم... فرض کنید هنوز بعضی بوها هست که مشامم رو آزار بده حتی بعد از نتیجه های حاصله...!
فرض کنید دیگه تنها نیستم... یا بهش خو گرفتم... فرض کنید این چاهم خشکید... فرض کنید گلو درد گرفتم... فرض کنید مرخصی علاج خستگیه.... فرض کنید کلاه روی کله های اتوبوسی٬ جلوه ای خاص داره... فرض کنید من کلاه گذارم٬ نه کلاه بردار...!
اصلاْ فرض هم نکنید... بی خیال... توی این گرما... مخ و مخچه ها... بی خیالی خنک تره...!
۵/ شاید سفر... شاید همین جا... اما باید فکر کردن رو یاد بگیرم... بدون تخریب... بدون تشدید... بدون تردید... مسخره است نه؟! ۲۵ سال عمر خاکستری و این همه تسلسل...!؟
۶/بازم شکر که یکی هست که هیچ وقت یادش نمی ره چقدر هنوز حقیرم و محتاج... دو سه روزی هست که باز م نیگامو انداخته به این همه فاصله... شایدم از همین فاصله الهام گرفتم واسه زاییدن این درد... شایدم...
۷/ راستی من هنوز هم توی تحجر خودم موندم و به دعا معتقدم... پس به حال تحجرم هم که شده... دعا کنید...!

*****

پی نوشت:
/آهای موجود مجازی لعنتی دلم برات تنگ شده... اگه مردی یه حوری رو صفیر کن خبرتو بهم بده...
// یه خبرایی هست که لوت می ده آقای نسبتاْ محترم... چراغ خاموش میای و اینجا می پلکی منظورت چیه؟! خو یه ندایی بده بدونیم کیا دارن عرایضمونو  از نظر می گذرونن... هرچند خودم آدرس اینجا رو بهت دادم... اما خوب! خوشم از موش و گربه بازیای اصفهانی نمیاد... می دونی که چی می گم؟! (نشون به نشون همون شتره که نتونستی بخوابونی: کوچولویی داداش من!)
///دلم صدای زنده ی طبیعت می خواد... از هر جنسش... چه کویری و چه جنگلی و چه کوهستانی و چه حتی داغ... دلم صدا می خواد و نوا و رایحه حتی...! دلم فرار از این همه ضمختی ماشینی می خواد...! گور بابای دلم نه...!؟
////هی لعنتی دوست داشتنی هرچند اینجا رو نمی خونی اما دلم میخواد سرت داد بزنم و بگم بابا.. دیگه از گیر دادنات خسته شدم... بخدا هیچ ریگی به کفشم نیست و قصد خوردن هیچ گهی هم تا اطلاع ثانوی ندارم... بابا من نه عاشقم و نه معتاد (البت به کامپیوتر و اینترنت نه چیزای بد بد اونم به قول این لعنتی دوست داشتنی! ) فقط اندکی تا قسمتی خیلی خرم... جان عمت...دست از سرم بردار...!!!
/////حافظ می گه:
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کردآن چه سعی است من اندر طلبت بنمایمدامن دوست به صد خون دل افتاد به دستعارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفتسروبالای من آن گه که درآید به سماعنظر پاک تواند رخ جانان دیدنمشکل عشق نه در حوصله دانش ماستغیرتم کشت که محبوب جهانی لیکنمن چه گویم که تو را نازکی طبع لطیفبجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرداین قدر هست که تغییر قضا نتوان کردبه فسوسی که کند خصم رها نتوان کردنسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کردچه محل جامه جان را که قبا نتوان کردکه در آیینه نظر جز به صفا نتوان کردحل این نکته بدین فکر خطا نتوان کردروز و شب عربده با خلق خدا نتوان کردتا به حدیست که آهسته دعا نتوان کردطاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:14 توسط شیدا(معصومه) |

امروز همه جا بوی مرگ می داد  بی آنکه کسی بخواهد...

من به امروز که رسیدم... خواستم...

بی آنکه بدانم چرا...

گیرم نیامد...

شاید دیر رسیده بودم...

اما خوب دیدم مرگ را که کالای بازار سیاه بود...

در شهر دروغین ابدیت٬ بودند کسانی که مرگ را سر دست ببرند...

اما من سر نداشتم... دست نداشتم... من دیر رسیده بودم...

عق هم که زدم از آن همه تعفن.. بالایش نیاوردم زند گی ام را 

و عجیب نبود که نمردم...

بی آنکه بدانم چرا...!

*********************

پی نوشت:

/سر هر چهار راه امروز مرگ یک سر تقاطع بود ...می گی نه نیگاه  و نظری به اینجا بکن... باقیشو نمی تونم لینک بدم... نه اینکه نخوام... نمی شه... از جنس خشن واقعیت بودن... و قابل لمس... بی لینک... بی خط سرخ ایتالیک...!
//من چرا اینقدر بی جنبه شدم نمی دونم...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:49 توسط شیدا(معصومه)

۱/ سه شنبه ۲۳/۳/۸۵- تهران
۲/کلافه از گرما و این مسیر زشتی که باید طی کنم تا خونه٬ هر طوری که شده خودمو می رسونم به یه اتوبوسی که سر درش یه واژه ی آشنا می بینم...!
۳/ ته صف می ایستم... صف متوقف می شه... می پرم جلو و به عنوان مسافر سرپایی میر م بالا...حدود ۴۵ دقیقه اتوبوس توی ترافیک معطل می شه و تقریبا کل مسیر رو تلو تلو خوران طی می کنه...
۴/کف پام از گرمای فجیع می سوزه و زیر گردنم هم... کلفه ام ... خیلی کلافه ام...!
۵/هر طوری که شده اتوبوس به مقصد مورد نظر من می رسه و با یه ذوقی خودمو از لای ملت می کشم بیرون و می پرم پایین که خودمم جا می خورم!
۶/تو دلم دارم به حرفی که به شوخی دیشب به خواهرم زدم فکر می کنم:
«... آجی جان تو دیگه فایده نداره این بی عرضه گریا... باید برم دنبال یه دوست پسر دست پاک چشم  پاک بالا سی سال ـاز بابت افتادن از تب و تاب بچه بازی و در اصل کم هزینه بودن ارتباط!- با ماشین -ترجیحاْ با شماره ی فرد!!- بگردم واسه سه شنبه ها...»
به یاد جواب خواهرم که می رسم نا خودآگاه خندم می گیره...
«... بشین بینیم بابا... اگه تویی ...یکی پیدا می کنی که مجبور شی آژانس بگیری و ببیریش اینور اونور و دنبال کاراش بیفتی...!»
۷/دارم تو خیال خودم به این مکالمه که ادامه ی جالبی هم داشت... می خندم که یهو یه ۲۰۶ نقره ای ترمزی می کنه و ببخشید ببخشید و یه لحظه صبر کن و از این جور اراجیف که نا آشنا هم نیست... و من هم همون عکس العمل همیشگی... ندیده گرفتن... منتها نکته ی دردناک اینجاست که درست مقابل آژانس مسکنی این قرا رو می ریزه که سر معامله ی این خونه کلی خواست واسمون تهرونی گری در آورد ما هم همیچینی یه خورده حالیشون کردیم که بله علی آباد همچینی هم نیست...! و در کل حالا کلی رودربایستی داریم باشون...!
۸/خلاصه محل نمی دم و عین یه خانوم خونه دار میرم و تو صف نونوایی می ایستم...! یه یه ربعی معطلم و کلی نون می گیرم و میزارم روی کلاسورم و می رم توی کوچه ی خودمون... یه کوچه ی نسبتاْ خلوت و همیشه تاریک...!
۹/ توی حال گرفته ی خودم بابت عدم پیشرفتم توی کاری که جز معدود چیزاییه که برام مونده٬ دارم می رم که یهویی... همون ۲۰۶ ترمز می کنه جلو پامو عملاْ راهمو می بنده...!
۱۰/ کوچه خیلی خلوته و کمی هول می کنم... اما خوب طبق معمول به خودم مسلط می شم...(البته دیدن چند تا از این بر و بچ جیگر دم باشگاه بیلیارد کمی دورتر ها هم بی تاثیر نبود!) 
یه نیگاه میندازم تو ماشین... یه آقاییه تو مایه های ۳۶-۳۷ سال سن و قدی احتمالاْ از ۱۸۰ به بالا (چون عملاْ زانواشو دور گردنش پیچونده بود!) و با یه تیشرت سرمه ای و شلوار لی آبی...!
۱۱/ :
«-... خانوم... خانوم...
=.... 
-فکر نکنی من مزاحمم ها... چهرتون آشنا بود... گفتم شاید... ببینم جایی کار می کنی؟!
=نخیر... در ضمن من تهرانی نیستم... پس یقیناْ اشتباه گرفتین...
ـحالا تهرانی یا هرجایی... دعوا که نداریم با هم... داریم؟
=نخیر... امرتون رو بفرمایید...
-یه شماره بت می دم... شماره ی یه آژانس معامله ماشینه... می شه لطف کنی و تماس بگیری؟!
=نخیر...
-اگه خواهش کنم...؟
=نخیر آقا... امکانش نیست... حالا هم اگه اجازه بدید من برم..!
- نه! نه! صبر کن... ببینم تو مجردی؟!
=نه خیر... با اجازتون بنده متاهلم...!
=جون من؟!
-بله...!
-خوب ببخشید مزاحمتون شدم... اما من مزاحم نبودم... کاش زنگ می زدی... شماره رو بدم؟
=نه آقا عذر می خوام امکانش نیست... با اجازه..»
۱۱/ می گم و از پشت ماشینش دور می زنم و به راهم ادامه می دم... اونم راه میفته... عقب جلو می کنه و میره... کمی لفطش می دم... به نونا ور می رم... مثلاْ تو کیفم می گردم دنبال چیزی تا مطمئن شم که رفته...
۱۲/ از این اتفاقا زیاد میفته واسه ی ما دخترای ساکن در زیر سایه ی حکومت جمهوری اسلامی... اما این یه جوری بود... تا حالا با هیچ کدوم اینقدر بحث نکرده بودم... یعنی هیچکدوم اینقدر محترمانه و خاص حرف نزده بودن که فکر کنم ارزش برخورد محترمانه رو داشته باشن... بهرحال برام بحث جالبی بود...!

نتیجه گیری اجتماعی:
نوع ارتباطا داره از تجاوز به توافق تغییر رنگ می ده... و این برای من یکی بسیار خوش آینده....!
نتیجه گیری عشقی:
یقیناْ سر کوچه ی بعدی یا فوقش بعدی تر... بالاخره کارت ویزیتش بدردش خواهد خورد...
نتیجه گیری وبی:
خواستم از رنجی که می بریمش کنم اما وقتی کلامو قاضی کردم دیدم که نه خیر رنج نیست...!
نتیجه گیری شخصی:
/بابا تو که عرضه نداری چرا زر زر می کنی... یه سوژه ی توپ ماشین دار بالا سی سال که می تونست سه شنبه های منو نجات بده... پرید...!
//چه چشمای صادق و ساده ای داشت....!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 2:53 توسط شیدا(معصومه) |

۱/ لعنت به من... توی آخرین لحظه نشستم و نرفتم ... بعدشم با خیال نه چندان خودمو ولو کردم جلو تلویزیون و بازی چک و آمریکا رو نیگاه کردم... شاید به خاطر اینکه این محافظه کاری لعنتی نمی زاشت تنها برم و شاید هم به خاطر اینکه نمی تونستم به خودم جواب بدم که برای چی می خوام برم... یه پای دلایلم و تمایلم یه جورایی انگار می لرزید...
اما در هر حال باید اعتراف کنم که هرچند نمی دونم بودنم اونجا به کی و چی می تونسته سود برسونه اما خوب دلم می خواست اونجا بودم..!
۲/انگار همین دیروز بود که توی یه کارگاه جنبی یه جشنواره دانشجویی یه بحث مفصل با بنی یعقوب داشتم... چقدر روشن بود و با اطلاعات و متشخص... هرچند توی اون بحث روال جوری پیش رفت که من منتقد بودم و اون مدافع که نه البته... چون خداییش فن بحث رو خیلی خوب بلد بود... بحث همراه با احترام به شعور طرف مقابل... جز معدود خانم هایی بود که از بحث کردن باهاش به تمام معنا لذت بردم... حالا اینجور دیدنش برام سخته....!
۳/ لعنت به ما... لعنت به ما...!
۴/در صورت تمایل بقیه ی عکس ها رو اینجا و اینجا ببینید

بنی یعقوب دست بند به دست!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 2:46 توسط شیدا(معصومه) |

نیازی مبرم به اطلاعاتی در رابطه با اعتیاد به هروئین دارم..
اطلاعاتی مبنی بر نحوه ی استعمال... قیمت... و اثرات بعد از استفاده...(نوع مشنگی و خماری و از این جور صوبتا) و درصد معتاد شدن بهش و غیره...
از کلیه ی ملت شهید پرور که به طرق مختلف به این اطلاعات دسترسی دارند تقاضا می شود که به این عاجز بی نوا کمک کنند.
اگر در رابطه با تریاک هم اطلاعاتی ارائه شود بیشتر ممنون می شوم.
با تشکر

خودم

پی نوشت:
/بابا یعنی واقعاْ هیشکی هیچی نمی دونست؟ بابا ایول به خودم... لااقل یه چیزایی می دونستم!!!
//به این و این  یه سری بزنین... تمام آگاهی های مختصر من رو نسبت به هروئین ریختن بهم!!!
/// آی من قربان مرام دوستان برم... اما عزیزان٬ من قرار نیست از این اطلاعات در مسیر معتاد شدن شخص خودم استفاده کنم... بلکه فقط از برای یک عدد داستان می خوام...!
//// یعنی واقعاْ اینقدر معتاد شدن من محتمل بود؟! به یه درک جالب از خودم رسیدم جان شما با این دلسوزی های دوستان!
///// وای وای وای از این دنیای استشهادیون... واسه ی من که این شدت و حدت فکری دیوانه کننده بود.... شما یه سری بزنین ببینیم واسه شما چه ریختیه...! البته این آدرس یه بخش از یه گروهه... لینک بقیه ی افراد گروه هم همونجا هست... !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:34 توسط شیدا(معصومه) |

۱/دل آدمیزاد که بگیره... خود آزاری هم که داشته باشه و هی با این میوزیکای تحریک کننده رو مخ خودش راه بره... اوضاع چندان رو براهی پیش نمیاد...
۲/باز هم افتادم توی همون ورطه ی قدیمی تردید در تنفس توی این دنیای مجازی... بازم داره عذابم می ده... نمی دونم وقتی دلم می گیره از این گیرا به خودم می دم یا وقتی از این گیرا به خودم می دم دلم می گیره...
۳/چه طور می شه خلاص شد... چطور می شه تحمل کرد... بابا مسخره بازی هم حدی داره به خدا... از جفنگ بازیای خودم و این نقاب مسخره ای که نمی زاره بریزم بیرون این همه دغدغه های کرمو رو  دیگه عقم می گیره.... خسته ام... بخدا خسته ام و این غربت و تنهایی کزایی هم که دیگه مزید بر علت...
۴/ باید باز هم به یاد خودم بیارم که فقط و فقط خودم مقصرم و این دردیه که خودم منبعشم و قاعدتاْ فقط خودم می تونم درمونش کنم... فقط خود خود خودم... البت اگر توانی باقی مونده باشه و انگیزه ای...!
۵/همیشه وقایعی هست که مدام یادت بیاره ... عمق رو فاجعه رو و همه ی همه ی همه ی...! 
۶/ بگذر لعنتی بگذر...!
۷/ کاش می شد برای آدمیزاد و دل بی صحابش دعا کرد..!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:24 توسط شیدا(معصومه)

 

                                       مرد...!

۱/ ساعت حدودای یک نیمه شبه و یک عدد من -مثل همیشه- در حال گذران ( شما بخونید اتلاف)  وقت پای کامپیوترشه و یه جورایی داره توی مسنجر با خواهر زاده اش کل می ندازه که یهو تلفن زرنگ زرنگ صداش در میاد...

۲/خانوم خواهر جو گیر می شه و سه سوته می پره رو گوشی و بعد از مدتی کاشف به عمل میاد که طبقه ی بالا یه اتفاقات فجیعی در حال رخ دادنه و این همسایه های ما شماره ی ما رو با ۱۲۵ اشتباه گرفتن...

۳/حالا اون اتفاقات فجیع چی هست... حالا می گم براتون... یک عدد مارمولک شیطون که طبق تحقیقات من و شواهد و قراین، جنسیت مذکر داشته و داشته این دختر همسایه ی ما رو دید می زده عملاً جفت پا پرید ه تو آرامش این همسایه های ما و به علت ذیق امکانات که همانا نبود نیروی جسور -شما بخوانید مذکر- برای مقابله با این موجود وحشتناک، دست به دامان ما شدند...

۴حالا عنصر خواهر این ماجرا رو داشته باشید که همون موقع که خانوم همسایه اسم مارمولکو آورد، رنگش پرید و یه هوا گوشی رو هم از گوشش دور کرد که یه وقت خدای ناکرده مارمولکی نشه... پس فقط می موند عنصری به نام من...

۵/داشته باشید که کلا این من قصه ی ما عنصر فجیعا جو گیری بوده و هست و احتمالاً خواهد بود و پای کم نیاوردن و کلاً مقابله با هرگونه سوسول گری و یه جورایی دختر بازی ( البت نه به اون معنای رایج)، که وسط باشه زیر تانک هم می ره....

۶/آقا خلاصه وقتتون رو نگیرم... شال و کلاه مختصری و مسلح شدن به یکی دوتا دمپایی قطور برای مقابله با موجودی که طبق اطلاعات رسیده همچین یه خورده از لحاظ سایزی (مثل همین من قصه ی ما) آنرمال تشریف داشته و  بعد هم گذشتن از هفت خوانی سوسکی (گذر از نعش حدود ۷ سوسک) و در نهایت هم حضور در میدان رزم در طبقه ی دوم....

۷/ بعله .... بعد از کلی تلاش و مرارت و جنگول بنگول بازی و کمکی وق و ووق، بالاخره این آقای مارمولک دم به تله های متعدد من قصه ی ما داد و با یک ضربه ی فجیع دیار فانی رو وداع گفت و باعث شد که این من قصه ی ما که از قضا کلی هم دل نازکه بیفته تو عذاب وجدانی تو مایه های گرفتن حق زندگی از یک موجود زنده... اما خوب شادمانی دو عدد ضعیفه ی بی پناه که رویت می شه، اندکی هم درد این من التیام می یابه...

۸/ جونم بگه براتون، ... بعد از اجرای این عملیات خطیر، به واسطه ی استفاده ی مفرط از سلاح شیمیایی (شما بخوانید پیف پاف) امکان زندگی در واحد مذکور حداقل تا چند ساعت از حاضران سلب می شه و بالاجبار یک میتینگ یکی دو ساعته ی شبانه در طبقه ی زیرین ( محل سکونت من این ماجرا با خانوم خواهر) تشکیل می شه....

۹ قسمت با حال ماجرا اینجاست که در این میتینگ شبانه قراردادی منعقد می شه مبنی بر اینکه در صورت رویت هرگونه جک و جونور به همین من قصه مراجعه بشه و در نتیجه دختر همسایه بعد از اندکی تفکر و تفقد به درک این مهم نایل می شه که دیگه نیازی به شوهر نداره و رسماً اعلام می داره که از ازدواج منصرف شده .....

۱۰/ توی همین میتینگ شبانه پای مراسم قهوه، به واسطه ی رشادت هایی که این من قصه ی ما از خودش در کرده ( یک بار قتل مستقیم و یک بار هم مشارکت در قتل دشمنی سر سخت و موذی به نام مارمولک) رسماً به درجه ی مرد ساختمون مفتخر می شه و قرار می شه که به مناسبت این اتفاق میمون دیگه دست از سوسل گری برداره و سیبیلا رو یه صفای اساسی بده و در اولین فرصت دنبال یه دوست دختر در شان هم بگرده...!

۱۱/قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید..؟! عمراً ... تازه اول قصه است...! بعد از این اتفاقات موتور مغز من قصه ی ما که تازه توانایی هاش رو کشف کرده بکار میفته و تصمیماتی اتخاذ می شه ... من جمله اینکه توی میتینگ دوشنبه ی میدان هفت تیر شرکت کنه و همونجا به صورت آن لاین، (که یقیناً به واسطه ی وجود مارمولک ها و موجودات موذی دیگر آن هم به وفور، امکان همراه شدن  کارگاه عملی هم بدست میاد) یه دوره ی دفاع شخصی بزاره که اگه این جماعت نسوان نتونستند حقشون رو از این جماعت ذکور بگیرن لااقل دق دلی شون رو روی این جک و جونوارای موذی دربیارن و یه جورایی بالاخره شبیه سازی و جنگ در ابعاد کوچک و مانور و از این جور صوبتا...

 

******************************

پی نوشت:

/ گفتنی است که  من قصه ی ما، هرچند از بابت توهین هایی که به عناصر ذکور در این متن شده عذر می خواهد اما مسئولیتش رو هم می پذیرد...!

// در ضمن دختر همسایه ی قصه ی ما توی این میتینگ با همکاری این من قصه، که خودش در این موارد نزده می رقصه...کلی لیچار بار عناصر ذکور هم کردن، که به واسطه ی معذورات اخلاقی و رفاقتی و یه جورایی ترس از چپ افتادن همون معدود رفقای مذکر و مجازی نگارنده و برچسب فمنیست افراطی و موج نمی دونم چندم و از این جور اراجیف... سانسور شد!

///خواستم بکنمش از رنجی که می بریم... اما خوب...همچینی یه خورده شرمم اومد و نتونستم.... اول تا آخرش ۱۰سانت نبود...  نهایت وزنش هم ۲۰۰-۳۰۰ گرم...بدبخت طپش فجیع قلبش رو از زیر اون پوست سیاه، اون هم  از اون فاصله می تونستم حس کنم از بسکه ترسیده بود... اونوقت...!!!

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 4:22 توسط شیدا(معصومه) |

 

 این همه هیچ...!

۱/گاهی آدمیزاد با همه ی اولدرم بلدرمش... نا فرم زمین خورده ی روزگار می شه... حالا بنا به مقتضیاتی که خودتون بهتر می دونید٬ نوع این زمین خوردنا متفاوت می شه....گاهی زمین خورده ی مرام روزگار می شه و گاهی هم نا مرامیش....!
راستش توی این چند روزی که اهواز بودم٬ سعی کردم روی بستر متلاطمی که نمی تونستم ازش فرار کنم آروم دراز بکشم و دستمم بزارم زیر سرم و پا روی پا٬ سعی کنم با چشم باز و نگاه منصف یادآوری کنم برای خودم خاطرات رو ... دلایل رو و سفر و سختی های این چند ماه اخیر رو....
من زمین خورده ی مرام روزگار شدم...!
۲/ به همون اندازه که ۴۸ ساعت اول سخت بود (که با وساطت بی خوابی های توی راه و قبل از سفر٬ بخش زیادیش به خواب سپری شد و مقدار زیژادی هم به مهمان داری!) ۲۴ ساعت آخر دلپذیر از آب در اومد... ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند که یه ۲۴ ساعت شیرین رقم بخوره... یه جشن تولد دو نونه سفارش دادیم و جای دوستان خالی... کلی از شرمندگی لبخند و پوزخند و قهقهه و شوخی و قرتی بازی و تا صبح جیغ و ولیغ کردن در اومدیم... ای بنازم به این جمع ۲۰-۳۰ نفری و ارازل و اوباشش که سردستشون خودم باشم...!
۳/خوشحالم که توی این سفر داغ٬ امکان اینترنت نداشتم... خصوصاْ اون ۴۸ ساعت کزایی...!
۴/ آی ملت دلتون آب... مدرکم رو گرفتم...(البت موقتش رو) هر کی فکر می کنه به کارش میاد٬ یه خبر بده سه سوته یه مدرک کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه آزاد اسلامی اهواز با معدل ۳۶/۱۷ رو تقدیمش می کنم... تازه با احترامات فراوان...!
۵/ توی این سفر یه ملاقات کوتاه هم از محل کار سابقم داشتم... چیز زیادی عوض نشده بود٬ البت به جز یه سری نیروی جدیدی که اومده بودند ( جان شما ۵ تا نیروی جدید گرفتن و همون کاری رو می کنن که من با دو تا نیرو انجام می دادم!)... دو تا اتفاق جالب افتاد بر اثر این دیدار:
اول اینکه دوستان نیروی جدید (که یکیشون از همکلاسی های ترم پایین خودم بود و معرفش هم خودم بودم) کلی شاکی شد ازم که چرا این همه سنگین کار کردی و انتظار روسا رو بالا بردی و از این جور صوبتا...(البت همچین یه خورده محترمانه تر)
دوم هم اینکه رییسم ( که استادم هم بوده) روز این دیدار نبودش... جای دوستان خالی فرداش (که روز آخر حضور من توی اون شهر داغ بود) حدودای ظهر٬ خواهر محترمه منو از توی جنجال ۷-۸ نفری ارازل و اوباش کشید بیرون و فرمود که تلفن کارت داره... حالا کی هست؟ آقای فلانی...
منو بگید برق از کله ام پرید... یا پیغمبر چیکارم داره...
بله ... کاشف به عمل اومد که ایشان فکر کردند که من بطور کامل رجعت کردم به اهواز و تماس گرفتن که بله... خانم فلانی درسته که ما نیرو گرفتیم... اما جای شما همیشه توی موسسه ی ما هست... و بعد هم کلی تعریف و تمجید و از این جور صوبتا...
جان خودم نباشه جان شما... کلی از خودم ذوق در وکردم و احساس خود تحفه بینی مفرط بهم دست داد... یه نیم ساعتی مشغول استفاده از واژه های شنیع...« خواهش می کنم استاد»...« شما لطف دارید» ... « شرمنده می کنید» و از این جور اراجیف بودم... (هرچند دیری نپایید که با اندکی تفقد این خماری هم از سرمان پرید...! )
۶/ آخ آخ آخ... چقدر سخت بود کیپ تا کیپ محرم ترین پنجره رو با پارچه های رنگ و رو رفته پوشوندن... وحشتناک بود کفن کردن دل آغوش ترین تیکه پاره ی چوبی دنیا... چقدر دیوانه کننده بود گرد گرفتن از کوزه های رنگارنگ پر از گل خشک... گل خشکایی که از دسته گل های دل شکسته دونه به دونه چیدم و خشک کردم تا یادم نره چقدر له کردن سخت بود.... چقدر دلم قریچ قریچ می کرد وقتی تک تک کتابامو از توی قفسه ها در می آوردم و گرد و غبارشون رو پاک می کردم بدون اینکه حالا حالا ها امیدی به باز کردنشون داشته باشم...! راستش رو بخواین دلم تاب نیاورد غزلای روی دیوار رو بکنم... یا صندوقچه ی ۴۰ ساله ام رو بکنم تو گونی... یا حتی سجاده ام رو از روی زمین جمع کنم...!
قرار بود نگم... ای امان از این بازخوانی یادآوری ها.... بیخیال...!
۷/ وای وای وای... هنوز صدای ضجه هاش توی گوشمه... همچینی با داغ دل می گفت عمه که دلمو ریش می کرد... تقریباْ نصف طول سفر یا پیشمون بود و یا پیشش بودیم... اما ... اون لحظه های آخر... بد جور گریه کرد دنبالمون این برادر زاده ی شیرین و این اواخر ۶ ساله ی ما...
طبق خبرهای رسیده... چند دقیقه بعد از اومدن ما... بدون اینکه کسی متوجه بشه رفته توی اتاق من و دراز به دراز خوابیده روی سجاده ی پهن وسط اتاق و ملت با صدای هق هقش اومدن دنبالش...!

*********************

پی نوشت:
/ کرمم گرفته برم تجمع اعتراض جمعی از زنان به نقض حقوقشون و از این جور صوبتا... توی کوله بار تجربیات تجمعی ام به این دسته از تجمعات نیاز دارم... دلم می خواد برم و کلی سوژه ی از رنجی که می بریم پیدا کنم... دلم می خواد برم و ببینم که این جماعت نسوانی که این افتضاح حقوقی رو درک کردن چه رنگین؟ چه شکلین؟ و خلاصه از چه جنسین؟... اما چه کنم که هم « یه دل می گه برم برم... یه دلم می گه نرم نرم...!» و هم اینک حال و حوصله ی تنها رفتن رو از دست دادم...! باز هم امان از این غربت... کجایی سی سی جون همیشه پایه...!
// خیلی طولانی شد... شرمنده...  یه ضرب المثل قدیمی که از ضرب المثل های اولیه ی متولد در دنیای مجازیه می گه: هروقت حرفی برای گفتن نباشه... خزعبلات سر ریز می کنه...!
///این کلیپ ساخته ی خواهر زاده ی یه کمی انگار بزرگ شده ی منه.... از خاله گری که به دور شم ارزش دیدن داره... واسه جام جهانی ساخته...!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:56 توسط شیدا(معصومه) |

 

Ladys is first?!

 

 

*************************

پی نوشت:

۱/ توی جمله ی بالا یه اشتباه فجیع لپی بود٬ که دی شب به خاطر قات زدن بلاگفا نشد درستش کنم و امشب می بینم هیشکی نفهمیده.... منم صداشو در نمیارم و می زارم همین جور بمونه...!
۲/یه دفعه جور شد و دارم برای چند روز میرم اهواز... کمی نگرانم و بسیار خوشحال...!
۳/آی خورشید خانوم همچنان به آسمان اهواز بتاب که می خوام بیام حمام آفتاب بگیرم و برنزه شم...!

 ۴/ به این لینکه هم یه سری بزنین... یه جور ر‌‌ای گیری با حاله که چندان هم برای ما نا آشنا نیست... (با تشکر از آق حبیب عزیز که لینکشو برام فرستاد...!)

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 2:39 توسط شیدا(معصومه) |

اول یه شب بی صحاب بود که دیوار به حرف اومد و بهش گفت همه چیزو… بهش گفت مدتهاست خلوت محزونش رو می بینه و دلش می خواد که بطپه براش حتی اگه خطر ترک ورداشتن رو هم در پی داشته باشه… بهش گفت که اوایل که نم کشید و شوره زد خیلی شاکی شد… فکر می کرد ناودونی که آب بارون رو به چاه هدایت می کنه باز سر ناسازگاری گذاشته… اما بعد از کمی… فهمید که نه بابا توی این تابستون داغ این کویر که بارونی نیست…

بهش گفت شب اول پاییز بود که اینو فهمید… همون شبی که سر یکی سفت کوبیده شد بهش و دردش اومد…و از جای درد رطوبت سختی به ته ته ته دلش نفوذ کرد… بهش گفت که این اولین رطوبتی بوده که با همه ی وجودش بوی تازگیشو حس کرده ویاد بارون سالها سال پیش انداختتش…!

بهش گفت که تا مدتها بعد از اون شب، لکه ی سرخ غریبی روش بوده که به طرز عجیبی دلش نمی خواسته کسی پاکش کنه… لکه ای که شب به شب تیره تر می شده…

 بهش گفت که ازاون شب به بعد خیلی دلش خواسته که باش حرف بزنه… بهش گفت زبون شما سخته و شاید صد سال طول کشیده که یاد گرفته…

دیوار که به حرف اومد بهش گفت همه چیزو.. بهش گفت که خیلی دیده… خیلی شنیده… خیلی حس کرده… بهش گفت بارها شده که می خواسته هوار بکشه و به همه بگه عمق بار دردی که فقط و فقط به شونه های نمور اون آویزونه… اما التماسای یه نفر که شب به شب سرمای تنش رو لمس می کرده و زیر و ریز و شکننده می گفته واژه هایی رو که کلی طول کشیده تا که مفهومشون روبفهمه نزاشته…

بهش گفت که نمی فهمیده چی می گه و فقط و فقط حس می کرده… و این براش سخت بوده…

نیمه های شب بود انگار که دیوار توی کاسه ی چشاش ذل زد وضجه زد … می گفت دلش برای ضربه های سر تنگ شده ... واسه نم کشیدنا… واسه دیدنا وشنیدنا…

می گفت که دیگه پیر شده و این غربت جاری و این تلاش عجیب برای یاد گرفتن زبون اون، پیرش کرده…

گلایه کرد از شب اول پاییزی و لکه ی سرخی که دیگه سیاه سیاهه و رطوبتی که به تنش می پیچه، اما بوی آشنایی نداره…جار زد که بی بوی آشنا دیگه انگیزه ای برای ایستادن نداره… بهش گفت که فقط یک بار دلش چیزی خواسته و فقط یک بار می خواد با همه ی وجودش تن به عمل بده...

اوایل صبح بود که بهش گفت که اون یه دفعه… همین الانه و با یه حرکت آغوشش رو به پهنای بودنش باز کرد و گرفت به بغل تیکه تیکه استخونهای صد ساله ای که سخت زیر پاش نشسته بودن… صداش می لرزید و حجیم بود… و غبار آلود… داشت چیزی می گفت… به زبونی که من نمی فهمیدم… فقط و فقط حس می کردم…

دیگه تیرصبح به سینه ی شب بی صاحاب، نور رو دوخته بود و غبار هم زیر حرم کویر بالاجبار تن به خاک می سپرد که با خودم فکر کردم این عاشقانه ترین تصویری بود که من دیدم ….!

 

*********************************

تو بزار رو حساب پی نوشت:

۱/تا حال شاهد جون کندن یه پشه بودی؟ من بودم... خیلی وحشتناکه....!

۲/تاحالا رسیدی به این واقعیت که مرز بین شادی و غم... خوشی و ناخوشی... سلامتی و بیماری... و حتی خوبی وبدی(با همه مطلقیتشون) فقط یه موی باریکه... مویی که تولدش بیشتر از یه لحظه طول نمی کشه....؟ من رسیدم... خیلی وحشتناکه...!

۳/تا حالا قات زدی و دلت خواسته نا مفهوم ترین شعر دنیا رو بشنوی که روی مزخرف ترین ملودی دنیا ساخته شده؟...من زدم... خیلی وحشتناکه...!

۴/ تا حالا وسط این شیر تو شیر مزخرف دستشوییت گرفته استپش کنی بری دستشویی و بعد که برگشتی ببینی داره...نمی گم چی می خوند... اما... اما....

۵/خیلی وحشتناکه....!

۶/ نمی خواستم هیچی بگم... نمی خواستم از درکه ی امروز و حال پیاده روی و کوه نوردی و آب بازی و لذت خوردن ژامبون گوشت در حالی که پات از سرمای آب مور مور می شه بگم... نمی خواستم عکسایی که گرفتم رو بزارم... نمی خواستم حرف بزنم... شاید چون داغون بودم اما نتونستم...

۷/نمی گم به چه نتیجه ای رسیدم...

۸/هدفون توی گوشمه و صدا روی آخر... ای برم این لحنو.... نری با گوش می بردتت... گوشم درد می کنه... سرم هم... و همچنان هم به هیچکس مربوط نیستم...!

۹/همیشه هم روش...

 

****************

/یه ربع... فقط یه ربع بعد از سریز این اراجیف ....حافظ گفت:

منم که دیده به دیدار دوست کردم بازنیازمند بلا گو رخ از غبار مشویز مشکلات طریقت عنان متاب ای دلطهارت ار نه به خون جگر کند عاشقدر این مقام مجازی بجز پیاله مگیربه نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلیفکند زمزمه عشق در حجاز و عراق چه شکر گویمت ای کارساز بنده نوازکه کیمیای مراد است خاک کوی نیازکه مرد راه نیندیشد از نشیب و فرازبه قول مفتی عشقش درست نیست نمازدر این سراچه بازیچه غیر عشق مبازکه کید دشمنت از جان و جسم دارد بازنوای بانگ غزل​های حافظ از شیراز

 // حالا من چیکار می تونم بکنم جز غرق شدن توی یک دنیا سکوت متسلم...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 1:38 توسط شیدا(معصومه) |

                                      بفرمایید چای با لیمو!                         

۱/ لحظه ی دیدار نزدیک است
                         باز می لرزد دلم دستم....

۲/از صبح کله سحر که از رختخواب زدم بیرون (ساعت یک بعداز ظهر!!!) این شعر اخوان روی زبونمه... صدای موسیقی رو می دادم بالا و شروع می کردم روی زمینه ی تار و سه تار اساتید٬ خوندنش ....
...." آی نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ".....
فکر کنم این همسایه بالایی ها دیگه به خل شدن من اطمینان پیدا کردن.... لابد کلی هم دلشون واسم سوخته... میتونم تصورش رو بکنم که با اون لهجه ی با حال آذری اش می گه... "آخی معصومه جان حیف بودی عزیز!...دیدی گفتم تا خل نشدی یه چند تا از این سیاه قلما و خوشنویسیات بزن به دیوار...!!!"

۳/نمی دونم چی بگم... تا همین چند وقت پیش٬ گوش دنیا رو کرده بودم بسکه مدعی کنترل روی خود بودم. همین چند شب پیشا بود که یه منبر اساسی واسه خواهرم رفتم و حالیش کردم که بابا امتحان ممتحان که اضطراب نداره و دلهره مال آدمای غیر منطقی و بچه هاست....!
واسش شب امتحان "قرن ۲۰" خودم رو مثال زدم (که برام حیاتی ترین و با ارزش ترین درس بود... چه از لحاظ علمی و چه از لحاظ استادی!) که با چه آرامشی میخوندم و ... هرچند خداییش کمی اضطراب داشتم.... ولی در نهایت خیلی خوب از پسش بر اومدم و همونی هم شد که می خواستم... یا کنکور که دیگه اینقدر باحال بودم که ملت کف می کردن با دیدن من....! اون شب یه تنه یه گردانو دلداری می دادم جان شما!
ولی حالا چی؟.... همچین دل و دستم می لرزه که... خواب هم که اصلا و ابدا... قهر کرده نامرد... تموم اهل خونه هم انگشت به دهن موندن با این کم اشتها شدن من... آخه من و کم اشتهایی؟؟!! استغفرالله....!
آخر سر هم گفتم واسه ی التیام یه چرخی توی آرشیو کم ملات تکنوازی های این کامپیوتر تازه به درون رسیده بزنم هم که بدتر شد... بابا این سه تار علیزاده و تار لطفی هم با همون دلم و دستم هم صدا شدن و یک آش شله قلمکاری شد که توش موندم اساسی....

۴/آقا این ماه رمضون امسال٬ خداوند متعال سنگ تموم گذاشت و به هر وسیله ای که دم دستش رسید نزاشت بیشتر از ده روز روزه بگیرم... آی آی آی وقتی اون درد وحشتناک یادم میاد مو به تنم سیخ می شه....اونم توی اون تنهایی وحشتناک و دغدغه های فلسفی و چرا چرا های  وحشتناک تر و اون سیستم سر کار رفتن خرکی و اون کار لعنتی .... بهرحال... روزه ها رو که از این ور انداخت گردنم٬ حال روزه گرفتن رو از اون ور ورداشت... اما خوب کلاً من در خیلی از موارد رودار تر از این حرفام...خوب اینم یکیشون....! شروع کردم به گرفتنشون...

۵/بفرمایید چای و لیمو ... تلخی چای که با ترشی لیمو قاطی می شه و تاب می خوره توی دهنم ... اونم بعد از افطار نخورده٬ حال می کنم جان شما....!

۶/شرمنده ام... این همه مدت شر و ورای منو تحمل کردین... خوب همیشه هم روش... نمی تونم جلوی این هرزه نگاری رو بگیرم... دستم که به قلم نمی ره... چشامم که به خواب نمیره... این دل لعنتی هم که آروم نمی گیره... خوب چه کنم اگه آویزون این صفحه ی مجازی نشم...؟!

۷/راستی یه سری ماجراهای پلیسی باحال دارم واسه تعریف که ایشالله اولین فرصت می گم خدمتتون شما هم حال کنین...! فقط همینو بدونین که این خواهر محترم بنده (که بارها گفتم بیشتر از یه خواهر در کنار مادرم برای من مادری کرده!) حسابی گیر داده که سر از کار من در بیاره.... حالا این کار چیه جان شما خودمم نمی دونم... گیر داده که: " تو عاشق شدی و به من نمی گی!!؟" بنده ی خدا چه حسابایی روی من باز کرده... گناه داره...!!! حالا هم که به خیال خودش از زیر زبون من نمی تونه حرف بکشه... از طرق غیر مستقیم وارد عمل شده... خبر نداره که من خودم ختم روزگارم و با این اقدامات مبتکرانه و سه های باحالش چه حالی می کنم ... جان شما یه دنیا سوژه است واسه خندیدن... !

۸/اووومممم خوب دیگه چی بگم؟!... حرفم نمیاد...خوابمم... اصلاً بیخیال... برم یه زوری بزنم بلکه این قلمه با این دسته آشتی کرد...!

۹/شبتون خوش و خواهش می کنم٬ برای معصومه ای که فردا ساعت ۵  قراره نفس هم بکشه ....دعا کنید....!

۱۰/ راستی یه چیز دیگه هم بگم... از اونجایی که آقای داداش(به همراه خانون زن داداش) از مشهد تشریف آوردن و یه چند روزی مهمان ما هستند و بلکل منم زیادی آجی کوچیکه ی داداشیی هستم... در نتیجه احتمالاً زیاد فرصت نمی کنم بلاگم.... هرچند قطعاً به هیچ جای این دنیای مجازی این غیبت احتمالی ضربه ای وارد نخواهد کرد... اما از بابت تقویت اعتماد به نفس خودم گفتم....!

۱۱/ دلم برای خودم می سوزه که اینم... و از روی شمایی هم که می فهمید هم  شرمنده ام...!

۱۲/ یه راستی دیگه ( قول می دم آخریش باشه) جدیداً یه گیری دادم به خودم که دیدم بد نیست شما هم بدونید...
آقا یه سوالی که عین خوره این روزا مخ منو می خوره (غیر از نام پدر پسر شجاع قبل از تولد پسر شجاع!) اینه که من چرا توی این صفحه ی مجازی از علایق مذهبیم هیچی نمی نویسم؟! جان شما یه چند روزیه مدام در کلنجارم.... یه ورم می گه خوب این خیلی شخصیه... یه ور دیگه ام می گه خوب... بچه ی نا حسابی تو از چیزایی اینجا نوشتی که توی آینه هم با خود تکرار نمی کنی... دیگه این فقط شخصیه...؟ دورباره اون ور اولی می گه خوب ... دوست ندارم از این بعد هیشکی با خبر بشه... ور دومی با شیطنت می گه... نه! مرد باش و بگو ....! نامرد یه چیزایی می گه که بدجور اعصابمو میریزه بهم... احتمالاً برای کم کردن روی همین وره... یه چیزهایی خواهم نوشت.... شکر خدا چشمان زیادی نخواهند دید...!

۱۲/ دیگه جدی جدی شب خوش و ایام به کام...!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 1:55 توسط شیدا(معصومه) |

                           به همین سادگی!

دلم براش تنگ شده بود... همین چند روز پیش بود که بازم با هم درگیر شدیم... راستش رو بخواین این اواخر یه خورده بد قلق شده بودم و مدام شاکی می شدم ازش... سرش داد می کشیدم که دست از سرم بردار ... خسته ام...بی حوصله ام ...بزار زندگیمو بکنم... خوب اونم طفلی اولش یک کم شاکی شد و سعی کرد حالیم کنه که بودنش به نفعمه اما خوب امان از این لجاجت و خستگی من که بالاخره مجبورش کرد کوتاه بیاد و آخرش هم یه لبخند عاقل اندر صفیه انداخت تو رومو رفت.. اما خوب چه کنم... بازم حتی یه هفته هم نتونستم نبودش رو تحمل کنم و بدجور دلم براش تنگ شد...

توی اون برهه ای که نبود...آروم بودم... شاد بودم و هیجان زده و اتفاقای خوب خوب هم هی رخ می داد... اما با همه ی اینها انگاری که یه چیزی کم داشتم... یه چیزی که قدر و قیمت همه ی این خوشی ها رو برام تا نصف (حتی بیشتر  هم) کم می کرد.... احساس می کردم بدون اون حتی شادی هم بی معنیه... حتی اون همه هیجان و اتفاقای خوب خوب ... یعنی بدون اون،  جنس همه ی اینها یه جورایی ناجور بود... تنم رو کرخت می کرد و لبخندم رو هرچند واقعی اما ملس و ملال آور...

مدام یاد اون روزایی میفتادم که بودش... همه حال و توی همه ی لحظه ها... جاش درست روی تخم چشام بود... و البته یه جایی هم انگار اون ته ته ته دلم هم داشت... گاهی قلقلکم می داد... گاهی نیشگونم می گرفت... گاهی هم حتی ضرب می گرفت توی وجودم و یه بلایی سر قلبم می آورد که از تالاپ تولوپ پشیمون می شد بدبخت... یا حتی گاهی با اون دستای قدرتمندش همچین ریه هامو می چلوند که راه نفسم بسته می شد و تا پای خفگی هم پیش می رفتم...گاهی هم یه گوشه کز می کرد و از دریچه ی نگاه معیوب من که یه جورایی مملوکش بود، دنیا رو دید می زد... گاهی هم مضرابی رو از یه جایی اون دور دورتر ها مهیا می کرد و میافتاد به جون ریشه ریشه های پیچکی که به شکرانه ی وجودش... پاش کاشته بودم و سبز سبز بودن...! آخ که چه صدای دردناکی بود... و چه اجبار به سکوت وحشتناک اما دوست داشتنی...

درد می کشیدم... اما باید اعتراف کنم که از این درد بی زار نبودم... نمی تونم مدعی شم که ازش لذت می بردم (هیچ وقت نتونستم به اونجا برسم) اما خوب وقتایی که مایشو داشتم می رسوندم به یه جاهایی... جاهایی که هنوز جرأت نکردم ازشون با هیشکی حرف بزنم... حتی با خودم... (خوب می دونم قدرت تنفس و پمپاژ قلبم از دایره ی این یادآوری خیلی پایین تره...)

قبل از اینم گاهی پیش می اومد که با هم درگیر می شدیم و اونم می زاشت طاقچه بالا و گم و گور می شد....

آخ آخ آخ... که وقتی نبودش چقدر دلم واسه ی بودنش و سر به سر گذاشتناش و دستای گرمش و همسفر شدناش تنگ می شد.... یادش که می افتاد به جونم... دیگه تاب نمی آوردم  و زودی شیرجه می زدم همون دور و ورایی که پاتوقش بود و سعی می کردم گیرش بیارم و کلی منتش رو بکشم و راضیش کنم که برگرده... که برگرده و بشینه همون جا و به همون کارای مخصوص به خودش مشغول شه...خرجش فقط یه تنهایی بود و چند لحظه سکوت و یه جفت پلک ورم کرده ی رو هم گذاشته شده و اگر شد لبای لرزون...و اگر که تاریک بود هم که چه بهتر!

شاید از بابت همین بود و نبوده که دیگه تبدیل به یه جغد تمام عیار شدم...!

تو بگو خود آزاری... بگو زندگی توی دنیای خرافه و خیال... بگو آرمان گرایی... هرچی می خوای بگو...!

اما من می گم وقتی می ره فقط می تونم یه هفته ای به رو خودم نیارم.... امابعدش کم کم دلم براش تنگ می شه و اینجاست که همه چیز از یادم می ره .... حتی اون ضجه های خفه و یا حتی التهابای لو رفتن شخصی ترین لحظه ها... و دیگه تاب نمی آرم... آخه هیشکی جز خودم نمی دونه با بودنش به کجا ها که نرسیدم...

الانم دلتنگشم... یعنی الان که نه... همین چند ساعت پیش... خیلی دلتنگش بودم... یه هفته ای بود که سراغمو نگرفته بود... یعنی تقصیر خودم بود... جاشو تنگ کرده بودم و اونم ...

بهرحال نبودش و منم که یهویی از پس یه لحظه گذشتن یه باد که بوی آشنایی رو گستاخانه فرو داد توی ریه هام، به یادش افتاده بودم، زودی شیرجه زدم و بعد از یه خورده تقلا پیداش کردم... الانم اینجاست... درست روی تخم چشام... یا شایدم ته ته ته دلم... یا شایدم روی شونه هام... بیخ گوشم و شایدم بیخ گردنم... سوار روی شاهرگم، رگ حیاتم....

اصلاً می دونید چیه...مهم نیست کجاست... مهم اینه که الان اینجاست و با وزوزی که راه انداخته وادارم می کنه سکوت رو به جون بپذیرم و فقط بهش گوش بدم... خوب می شنوم... دراه سازشو کوک می کنه... دمش گرم... آخ که چقدر مشتاق شنیدنشم...

امشب از اون شباست...!

بازم خوش اومدی رفیق...!

(خرج برگشتنش این بار کمی سنگین تر بود... تنهایی حجیم تر و سکوتی سنگین تر و پلکایی روی هم تر و لبایی لرزون تر و تشنگی و گشنگی و یه خورده بیشتر روی اون مخمل سبز غوطه خوردن... وقتی دونه های درشت عرق رو از پیشونیم می گرفتم، پیش خودم فکر کردم... وقتی فایده به هزینه بچربه... همه چیز توجیه شدست نه؟!)

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 2:9 توسط شیدا(معصومه) |

1/ یه چیزی حدود یه ماه پیش، یه جایی توی همین تهران بی در و پیکر، زیر یه سقف معمولی و میون یه مشت آدم معمولی تر! من همراه با یکی از دخترای تقریباً فامیل در حال صحبت از زمین و زمان.

2/نمی دونم چرا از هر دری که صحبت می کنیم یهویی قصه رو میرسونه به همون جا که من ازش بدم میاد. یه جورایی احساس می کنم داره از یه چیزی فرار میکنه. یه جور فرا فکنی! اما به این احساسم محل نمیزارم و میزارم حرفشو بزنه.

3/ می دونی چیه معصومه جان! از این روزگار و آدماش بدم میاد. دنیامون خیلی خراب شده. باورت نمیشه توی این دوره نمیشه پاک موند. دیگه یه دونه از دوستام هم نمونده که چند تا دوست پسر نداشته باشه. موندم اینا بعداً چطور می تونن توی روی شوهراشون نیگا کنن! وقتی می بینمشون توی دلم به خودمون و پاکیمون افتخار می کنم!

4/ یه چیزی حدود چند ساعت پیش، یه جایی توی همین تهران بی در و پیکر تر (خیابون انقلاب)، زیر آسمون خدا دارم تند تند می رم تا به کلاسم برسم که یهو یه صدا و تصویر آشنا جفت پا می پره رو مخم.

5/از فرط بزک به زور میشناسمش... دست تو دست یکی بچه تر از خودش، با یه خنده ی غلیظ از ته دل داره چیزی رو تعریف می کنه.

6/ می دونم که اگه خانواده اش بفهمن چه بلایی به سرش میارن و می دونم هم که با اون کلاسایی که اون گذاشته و با ادعاهایی که گوش دنیا رو باشون کر کرده عمراً که جلوی من بتونه سرشو بالا کنه. واسه همین خوشحال می شم که منو ندید و این چرت کوچولو و شیرینش پاره نشد.  

7/سعی می کنم توی دلم بخندم به این همه حماقت. اما خوب تراوشاتش به لبهام هم میرسه و لبخندی می شینه روشون. تا می رسم دم در دانشگاه تهران هنوز دارم می خندم و ته دلم احساس خوبی نشسته... یه جور احساس رضایت کاذب شاید!

8/ هی خانوم!  خانوم! ....

9/این صدا توجهم رو جلب می کنه اما خوب به خودم نمی گیرم تا اینکه صدا نزدیک تر می شه... بر می گردم. حفاظتیه در دانشگاهه... داره می خنده و نزدیکم میاد...

-چرا هی می گم خانوم خانوم محل نمی زاری؟

=خوب هزارتا خانوم اینجا هست... من از کجا بدونم شما با منید؟!

سرد جوابش دادم اما اینقدر تو کثافتش غرق بود که نفهمید یا شایدم خودشو به نفهمی زد و با اون چشمای گرگ صفتش وقیحانه ذل زد توی صورتم و با یه خنده ی تصنعی گفت:

-نخیر.... اونا که خانوم نیستن... ما فقط به چادریایی مثل شما می گیم خانوم...!

 =خوب حالا امرتون؟!

زیر بار نگاه نجس خودش و همکارش...احساس می کنم داره حالم بهم می خوره و برای اولین بار دلم میخواد همین وسط خیابون (دانشگاه) این 5متر پارچه رو دربیارم و جر بدم.

-کارت دانشجویی...

-دانشجوی این دانشگاه نیستم. توی کلاسای جهاد دانشگاهی شرکت می کنم.... اینم کارتش..

از لحن خشکم خودم هم جا می خورم و خوب می دونم که نه تنها دیگه از اون لبخند ملیح خبری نیست که بدجور هم اخم کردم.

=خواهش می کنم...خواهر... قصد جسارت نداشتم... ماشالله شما خودتون خانمید و بزنم به تخته....

مرتیکه ی پشمالو می خواد ادامه بده که حس می کنم دیگه طاقت ندارم...

-اگه فرمایشاتتون تموم شده من برم... کلاسم دیر شده...

دیگه دوش افتاده.... و فهمیده که تیرش به سنگ خورده... نگاهی به رفیقش می ندازه و در حالی که هنوز هم می خنده دستی می سابه تو ریشای مسخره اش و اخمی می کنه و می گه:

-بفرما...!

10/بابا من ریدم توی این مملکت... تموم خوشی های روزم با کرمای اون دوتا نکبت خراب شد...!

11/ با اینکه دیگه یه جورایی عادت کردم... اما از بعد از ظهری تا همین حال دارم هی از این ور و اون ور سریش گیر میارم و سعی می کنم این شخصیت و غرور لعنتی رو که بدجور شکسته شده بچسبونم بهم...

12/خوشحالم که این اتفاق هفته ی پیش نیافتاد که قطعاً سریش کم می آوردم...

****************************

پی نوشت:

/ارتباط موارد 1 تا7 با 8تا 12 رو هر کی فهمید جایزه داره!

//بنظرم فقط از 8تا 12 این پست سوژه ی مرتبط با از رنجی که می بریمه....!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 3:14 توسط شیدا(معصومه) |

محمدعلی جمالزاده          زن قاجاری!

۱/ سید محمد علی جمالزاده (1895-1997م.)  او را نویسنده ٬ منتقد٬ مترجم و به عبارتی آغازگر عامیانه  نگاری در داستان فارسی و ایجاد کننده سبک جدید داستانن نویسی ایرانی و از مبدعین انجمن ملیون می دانند.

 

۲/ معروف ترین اثر داستانی او٬ مجموعه «یکی بود٬ یکی نبود» شامل ۶ داستان کوتاه من جمله داستان «بیله دیگ٬ بیله چغندر» است.

 

۳/ در این داستان از زبان یک مستشار خارجی توصیفاتی از ایران و شرایط اجتماعی٬ فرهنگی و سیاسی و ... صورت می گیرد.

 

۴/فرازی از داستان:

«.... یک چیزغریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلا زن در آنجا وجود ندارد. تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود ولی زن هیچ درمیان نیست. دراین خصوص هرچه فکرمی کنم عقلم به جایی نمیرسد. من شنیده بودم که در دنیا "شهرزنان "وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی "شهرمردان "به عمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می گویند که ایرانی ها هر کدام یک حرم خانه دارند که پر از زن است. الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند! در ایرانی که اصلاً زن پیدا نمی شود، چطور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد!؟ امان از جهل!

یک روز دیدم توی بازار مردم دور یک کسی را که موی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید بلند و کمربند ابریشم، گرفته اند. گفتم یقین یک نفر زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلاً یک زن ایرانی دیده باشم. ولی خیر معلوم شد که یارو درویش است...

یک روز از یکی از ایرانیانی که خیلی با من رفیق شده بود، پرسیدم پس زن تو کجاست؟! فوراً دیدم سرخ شد و ... فهمیدم خطای بزرگی کردم. عذر خواستم و از آن روز به بعد فهمیدم که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد، بلکه اسم زن را نمی توان به زبان آورد...

 چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است، این است که یک قسمت عمده مردم، که تقریباً نصف اهل مملکت می شود، خودشان را سرتا پا توی کیسه سیاهی می پیچند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همینطور در همان کیسه سیاه تو کوچه ها رفت و امد می کنند.

این اشخاص هیچوقت نباید کسی صدایشان را بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه ای یا جایی داخل شوند. حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجلس های عمومی هم از قبیل مجلس روضه و تعزیه و عزا جای مخصوصی دارند.

این اشخاص تا وقتی که تک تک هستند هیچ صدا و ندایی از آنها بلند نمی شود ولی همینکه با هم جمع می شوند غلغهله غریبی به راه می افتد. بنظرم اینها یک جور کشیش ایرانی هستند. مثل کشیش های غریب و عجیب و رنگارنگی که در فرنگستان خودمان وجود دارد.

اگر کشیش هم باشند مردم چندان اعتنا و احترامی به آنها نمی کنند و حتی اسم آنها را ضعیفه گذاشته اند، که به معنی ناتوان و ناچیز است.»

 

۵/خود حدیث مفصل بخوان زین مجمل...!!!

 

*************************

پی نوشت:

/خیلی ها به خاطر چادری بودن خود من قطعا به من حق نوشتن چنین مطلبی رو نمی دن... منتها از اونجایی که هرچند نظر آنها هم به جای خود محترمه اما خوب به خاطر پاره ای دلایل شخصاً به خودم این حق رو می دم!

//خیلی سعی کردم یه عکس زن قاجاری هم گیر بیارم اما توی شبکه نبود و از اونجایی که من سایت درست و حسابی واسه ی آپلود کردن عکس سراغ ندارم، نتونستم از توی هارد بزارم!
     ///همین جا از دوستانی که یه سایت راحت الآپلود سراغ دارن تقاضا می کنم که به من هم معرفی کنن!

////با تشکر!

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 18:19 توسط شیدا(معصومه) |

آی ملت عمراً که هیچ کدومتون بتونین تصور کنید که من الان چه حالی دارم. راستش رو بخواین یادم نمیاد هیچ وقت اینقدر هیجان زده شده باشم...  خصوصاً این اواخر که کم کم دیگه داشتم اندک تفاوت هام رو با سنگ هم از دست می دادم!

می گن ز حکمت چو بندد دری... به رحمت گشاید در دیگری ....(جان شما ذهنم جمع نمی شه... ضرب المثلش به نظرم اشتباه باشه... خودتون سرچ کنید توی حافظتون و درستش رو به یاد بیارید!) حالا شده جریان من... همین هفته ی پیش بود که به بزرگترین «نه» زندگیم (البته تا حالا) رسیدم. بدجور خودمو باخته بودم... بدجور این یأس لعنتی داشت می پیچید به تنه ی نه چندان شادابم... این غربت لعنتی و دوری از «شهری که دوست می داشتم» هم که مزید بر علت... اما حالا...

انگاری که قلبم می خواد بپره بیرون لامصب با سرعت هرچه تمام تر وچه پر سر و صدا تالاپ تولوپ می کنه... حتی نمی زاره راحت نفس بکشم... دلم ضعف می ره اما نمی تونم هیچی بخورم... از صبح تا حالا یه شونصد بار وقت بود خودمو بسوزونم (آخه بعد از هزار سال عمر طبیعی ما امروز نهار مهمان داریم) یه سیصد بار هم وقت بود روی کف سرامیکی خونه با کله سرنگون بشم و چندین بار هم چاقو رحم کرد و دستم رو نبرید... بابا آشپزی هم یادم رفته بود امروز... غذای امروز چی در بیاد الله اعلم...!

د آخه من چطور می تونم هضم کنم که یک هفته... فقط یک هفته ی دیگه می خوام برم سر کلاس درس استاد کابلی بشینم...

-اصلاً من توی این یه هفته باید چیکار کنم؟! من باید خطی بنویسم که به استاد کابلی ارائه بدم...؟ عمرا! که از پسش بربیام...

-اما نه باید بربیام... دیگه حق ندارم برگردم...

- اما خو آخه سخته... می دونم دستم می لرزه

- عیب نداره... خوب بلرزه... تا ابد که نمی لرزه...

-وای خدایا من توی این هفته چقد کار دارم...

-باید تماس بگیرم با اهواز یه لیست بلند بالا بدم او وسایلم که برام بفرستن... باید برم انقلاب... برگه تمرین ندارم....

-خوشحالم که حافظم ... ای همچینی نفیسه و خطش هم خطه (هرچند دیگه داره برگ برگ می شه) حد اقل می تونم از روش تقلب کنم...!

-هی! تو نباید خودتو ببازی...

-اگه بتونم..

- می تونی...!

اینا اندکی از واژه هاییه که توی این دو سه ساعت تو کله ی من دور می خورن...

خدایا کمکم کن بتونم اول این اتفاق رو هضم کنم و بعد هم شاکرش باشم... آجی می گه ببین چی کار کردی زیر درگاه الهی... اما آخه من با این حقارت انسانی که سر تا پام رو احاطه کرده چی می تونم کرده باشم که یه همچین پاداشی داشته باشه...؟!

فقط می تونم بزارمش روی حساب لطف بیکران الهی و شمه ای از این لطف که توی وجود بعضی از بنده هاش هنر پروردگار رو به نمایش می زاره...

هر دو استاد عزیز و محترم... بعد از خدا... این حس و این هیجان و این اتفاقات رو مدیون شمام...

از هرسه تون متشکرم...!

 

پی نوشت:

/حافظو که باز کردم می دونین چی گفت:

عزل ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه ی کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم

.....

....

....

// نمی دونم برای این پست باید نظر خواهی بزارم یا نه... ولی خوب... میزارم... اگه  خواستید نظر بدید و نخواستین هم ندین...!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:0 توسط شیدا(معصومه) |

«ماری لامبر می گوید: "وقتی آدم این قدر سقوط می کند، دیگر فقط می تواند صعود کند." چه حرف ابلهانه ای! همیشه می شود پایین و پایین تر رفت و باز هم پایین تر. پایان ندارد. از دست من ذله شده اند. همه از دست من ذله شده اند. تراژدی تا مدتی جالب است، به آن علاقمند می شوند و کنجکاوند،  خودشان را نیکوکار احساس می کنند. بعد تکراری می شود، همه چیز ثابت می ماند، آن وقت به ستوه می آیند، حتی من هم به ستوه آمده ام...»

وانهاده

سیمون دوبووار

صفحه 132

***************************

پی نوشت:

/بدجور هوس هندونه کردم... یادم میاد تابستونی که من به خاطر اینکه دو تا درس رو (شیمی و زبان سوم دبیرستان!!!) افتاده بودم نتونستم با اهل خونه برم سفر... خواهری که تا قبل از اون تابستون باید اعتراف کنم که ازش متنفر بودم و الان به طرز غریبی بهش شبیه شدم و علاقمند... اومد پیشم...

هر روز بعد از ظهر توی هال خنک و گشاد و سبز خونه... جلوی تلویزیون می نشستیم و کل می نداختیم سر هندونه خوردن... ای تف به این نوستالژی ... آجی دلم برات خیلی تنگ شده.... آجی چرا سرنوشت و روحیات و ظاهر ما اینقدر باید شبیه هم باشه علیرغم 15 سال تفاوت سنی؟! آجی یعنی منم عین تو آواره ی غربت می شم؟! آجی یعنی منم مثل تو ...؟!

//تصور کن حال و احوالاتت ته اون نقطه ی کور اطراق کرده باشن و تو بخوای برای کمکی تنوع به کتاب خوندن روی بیاری... خوب حالا چی می خونی؟ آنا کارنینا ی تولستوی و وانهاده سیمون دوبووار و سمفونی مردگان عباس معروفی... به خودم افتخار می کنم که هنوز فکر خودکشی به کله ام نزده!

/// تا حالا وبلاگی دیدید به این لمپنی؟!... خوب حالا ببینید... دیگه سعی ندارم دغدغه های کشکی خودمو قایم

کنم... من فقط منم... همین و بس...!

*************************

مطالب بالا پستی بود که من ساعت حدودای4 بعد از ظهر بعد از اتمام کتاب وانهاده آماده کرده بودم که بزارم توی وبلاگ... اما ساعت 5 با یه مکالمه ی بیست دقیقه ای خیلی چیزها عوض شد... اون انگیزه ی مرده دوباره انگاری که سر باز کرده باشه... دلم خواست این برگه ی مجازی رو بگیرم و جر بدم و فقط بنویسم... من هنوز هم می تونم...!

یه دنیا عشق زیر خاکستر نسبت به هنری که به تأیید بزرگترام!!! از ده دوازده سالگی همراه با عشق به موسیقی تو وجودم ریشه کرده بود، یهو بیدار شد و یه آتیشی به پا شد که نگو... آتیشی که مثل قبل ترها... سه ساعت مدام نشوندم پای برگه های لیز و مرکبی که حالا دیگه خشک نیست و قلمی که دیشب تراشیده شده بود... حافظ هم که همیشه همراه ... همراه تر شد و کار به جایی رسید که دیگه گلاسه ای نبود... وقتی سرم بالا اومد که خواهرم اومد بالا سرمو یا دم آورد که قرار بود کاری ضروری رو براش تایپ کنم و من نکردم...!

استاد متشکرم! حقاً که کارتو خوب بلدی...

*************************

پی نوشت:

/خواستم اون اولیه رو پاک کنم و این دومیه رو فقط بزارم... اما به خاطر حک شدن توی حافظه ی مجازی خودم هم که شده پشت سر هم آوردمشون تا بازم ایمان بیارم به قدرت لحظه و کلام...

// ای امان از این کودک درونی که همین پنج شنبه ی گذشته جلوی یه عزیزی اعتراف به مرگش کرده بودم... اگه بیدار نشده بود اون حرفای قشنگ به دلم نمی نشست و یاد ایده آل گرایی های قبل از واقع نگری های «علوم سیاسی» زنده نمی شد..!

/// ممکنه این یه حس زود گذر باشه که با کلامی اومده باشه و با خیالی بره... اما مهم اینه که فهمیدم هنوز زنده ام... حداقل تا یک ماه دیگه...!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 1:41 توسط شیدا(معصومه) |

مال ماست!؟

۱/ پنج شنبه ۱/خرداد/۷۶- اهواز-چهار راه نادری -دبیرستان هدف- کلاس دوم ریاضی- ردیف وسط -نیم کت آخر...
دختره ی توپولویی در حالی که یه پوستر بزرگ و تمام رنگی با پس زمینه ی سیاه رو داره پشت سرش می چسبونه رو به دخترک چشم عسلی پهلوییش می گه:
-هدیه به نظرت فردا چی می شه؟
=چه می دونم... خداکنه فقط بازم ملت گند نزنن... بابا وقت تبلیغات تموم شده... نچسبون!
-نه اینکه اون موقع که موقش بود نکندنش...! بهرحال این دیگه آخریشه... دوتا مونده بود برام... یکیشو نگه داشتم و گذاشتمش لای مجله یا لثارات برای یادگاری... اینم آوردم برای بار آخر بچسبونم....
=معصوم... کاشکی در بیاد...
-آره کاشکی در بیاد...
=هیچی که نشه من حال می کنم حال این امین دزفولی دودوزه باز گرفته می شه...
-آره جان تو خیلی افاده می اومد وقتی عجوزه* بهش اجازه داد پوستر ناطقو بیاره تو... نکبت همون روز پوسترای منو گرفت و پاره کرد...
=معصوم... من استرس دارم...
-منم دارم... اما عیب نداره... تصور کن بعد از این همه سال بالاخره یه رئیس جمهور خوش تیپ گیرمون میاد...!
=آره خوشتیپ و لیبرال و دمکرات.... اما می گن بنی صدر هم خوش تیپ بوده... لیبرال و دمکرات هم بوده...
-شاید... اما مال ما نبوده... خاتمی مال ماست...
=اگه دربیاد...
-باید در بیاد....

۲/ جمعه ۲/خرداد/۷۶ ساعت ۱۱ صبح...
-هدیه رای دادی؟
=آره بابا... با مامان و بابا و مهدی رفتیم رای دادیم... نمی دونی چه خبر بود....
-خیلی حال داد... من هنوز مهر رو انگشتمو پاک نکردم...
=منم تا هنوز دستم خیس بود زدم روی یه کاغذ و زیرش نوشتم....«رای ما خاتمی» و گذاشتم لای دفتر خاطراتم....
-هدیه... یعنی در میاد؟
=به قول خودت باید در بیاد....

۳/شنبه ۳/خرداد ۷۶ - ۹ صبح- دبیرستان هدف- دوم ریاضی... ردیف وسط - میز آخر...
-مصوم رادیوتو روشن کن ببینیم چه خبره؟
=باشه...
-چه طور ردش کردی از دم در...؟
=بابا هواست کجاست.... امروز نوبت خودم بود کیفا رو بگردم...!

۴/ یک شنبه ۴/خرداد ۷۶- ۱۱ شب:
-هدی دیدی بالاخره دراومد؟
=آره... من وقتی خبرشو شنیدم کلی جیغ زدم... گریم گرفته بود...
-تونستی که جلوی خودتو بگیری... ما طرفدارای خاتمی هستیم... باید محکم باشیم و روشنفکر... یادت که هست...!
=آره بابا... ولی معصوم یه بستنی طلب من...
-یه پیراشکی هم طلب من...

۵/دوشنبه ۵/خرداد/۷۶-دبیرستان هدف-کلاس  دوم ریاضی:
-هی خانم امین دزفولی... پس چرا دیگه کری نمی خونی؟...
=...
-نترس! ما مثل شما نامرد نیستیم... بفرما پیراشکی... شیرینی انتخاباته....!
=....

۶/ سه شنبه ۲/خرداد /۸۵- تهران- میدان توحید- یکی از کوچه های ستارخان- پ ۲۹- طبقه  همکف- گوشه ی یه اتاق بی پنجره:
همون دختره ی توپلی...در حالی که همچین کمکی گنده تر شده... دراز به دراز خوابیده جلوی مانیتور و دستاش روی کیبرد تند و تند حرکت می کنه و توی ذهنش کلی علامت سوال و خاطره از سر و کول هم بالا می رن....

*: تخلص که دبیر پرورشی ما در آن دوران از سوی ما با کمال عشق کسب کرده بود!

*************

پی نوشت:
/ما ایرانی ها خیلی غریبیم... ملتی که والنتاین و یلدا رو بهم تبریک می گن... خوب چرا دوم خرداد نگن؟ پس:
دوم خردادتون مبارک!
// تلخ باشیم یا شیرین یا ملس با به خاطر آوردن اون همه خاطره...!؟
/// یادم میاد... توی اون دوران بعد از کلی مباحثه پیش خودم کلی مفتخر شدم به اینکه رای اولم کسیه به رنگ و لعاب خاتمی... نمی دونم چرا اما من هنوزم علیرغم همه ی تلخی هایی که دور و برم هستن و مدام خودشونو به کامم تحمیل می کنن...به نتیجه ی این مباحثه ی خودم معتقدم ...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 2:7 توسط شیدا(معصومه) |

وضعیت ما زنای ایرانی هم یه همچین چیزیه لابد...!

  «مازنا دیگه چقد بدبختیم»؟!

 

زمان: چهارشنبه ۲۷/ارديبهشت/۸۴- ساعت ۹:۳۰ شب

مکان: اهواز- چهارراه نادری-اتوبوس شرکت واحد- نشسته روی به اصطلاح صندلی!

يه‌خانوم خيلی خانوم.. پيچيده توی يه چادر... رنگ نگاهی که اطرافيانش مدام بهش می‌ندازن.....مضطرب و آشفته.... دختر هفت-هشت ساله‌اش هم کنارش....نشسته روی يه چيزی شبيه به صندلی...درست جلوی من..

مدت ۲۵ دقيقه‌ای که منتظر حرکت اتوبوس بوديم(!!!) چيزی حدود ۱۰ بار گردنش رو چرخوند عقب و از من پرسيد؟

-ببخشید خانوم.... ساعت دارین؟ ساعت چنده؟

بعد از تقريباً دهمين بار که بهش جواب دادم...با همون نگاه ساده و بی‌رنگش و با يه لحن مرده و در عين حال مضطرب خطاب به نگاه شديداْ پرسشناک من گفت:

 - يک کم ديرتر که بری خونه صدتا صاحاب پيدا می‌کنی...کلی آدم ازت می‌پرسن ... کجا بودی ‌تاحالا؟ چرا اينقده دير کردي؟ و هزارتا کوفت و زهر مار ديگه هم اضافش... اما کسی نيست که بهشون بگه بابا فقط نيم ساعت منتظر حرکت اتوبوس بودم...بماند که چقداینور و اونور معطل موندم... اونم توی اين گرما...اگر هم با تاکسی بری ..خو ديگه بدتر.... بدبختيت چندلا می‌شه.... يه بار بايدجواب بدی چرا اينوقت شب سوار تاکسی شدي؟  يه بار بايد بابت پولش حرصت بدن... صدبارم بايد طعنه‌ی جگر سوز بخوری که آره جری شدی... گستاخ شدی... سرخود شدی... کسی هم نيست که بشون بگه وقتی بچه‌ می‌ندازين توی پاچه مردم خوب بايد فکر بقيه مصيبتاشم باشين...

درست در همين لحظه نگاه معصوم و منگ و شديداْ بیمار دختربچه با نگاش گره خورد.... بدجور ذل زده بود توی نگاه مادرش و گنگ لق می‌‌زد...  شايد داشت به تمثال آينده و سرنوشت نه چندان دور از ذهن خودش نگاه ميکرد يا شايدم به حقارتی که حالا توش غرقه... شایدم به التماس می خواست از مادر که نگو... دیگه نگو... 

-يه ماهه مريضه....چيزی ازش نمونده ديگه بچم... بش می‌گم آخه مرد حسابی به تو هم می‌گن پدر.... اين دختر دست تو امانته... اگه خرجش نکنی فردا که بديش دست صاحاب(!) واسه‌ی خودت فش در می‌ياری هان...اما کيه که گوش بده... حالا هم که خودم آوردمش دکتر....

نمی‌دونم چی شد که وقتی به اينجا رسيد يه آه کشيد ونگاهش رو انداخت به پنجره و ديگه حرفش رو ادامه نداد...یهو... انگار توی اون گرمای وحشتناک سردش شده باشه...خودش و دخترش رو جمع کرد توی همون چادر سياه.... ساکت شد... اما یه حسی به من می گفت  که می‌خواد بگه.... پره از حرف و خالی از...شايد جرات و شايدم...

نمی‌دونم سايه‌ی سنگين نگاه دخترک ترسوندش.. يا سايه‌ی سنگين و هميشه همراه... همسر(!!!)ش يعنی حتی از حرف زدن هم....؟        

 -اه چرا اين لعنتی حرکت نمی‌کنه....

توی اون لحظه نمی‌دونستم بايد چه قضاوتی کنم... فقط اينو می‌دونم که دلم سوخت.... خيلی سوخت.... واسه‌‌ی اينکه هرچی سعی کردم نتونستم از جهت منطقی توجيهی واسه‌ی اين اضطراب پيدا کنم....جز اينکه توی يه جامعه‌ی از شرق مونده و از غرب زده....اين فرآيند چندان هم نبايد غير طبيعی باشه...

به اينجا که رسيدم فقط يه چيز توی کله‌ام پيچيد....توی اين مرز بوم که همه‌ی ملت غرقن تو بدبختی... ديگه

« ما زنا چقد بدبختيم»؟!

وجدانا کسی می‌تونه به اين سوال جواب بده؟....

حس زن بودن حس جالبيه.... حس مادر شدن هم قطعا جالبه.... حس ظرافت چه توی طبع و چه توی سبک گلدوزی و خياطی و آشپزی(!!!) هم می‌تونه جالب باشه...حس طراوت و زيبايی هم همچنين....حس نماد عشق بودن... حس سمبل آرامش بودن...حس درهم تنيدن عقل و احساس هم ازهمه جالب تر( که توی خانوم‌ها البته اگر بخوان و کمی ازپست عروسکيشون دورشن خيلی راحت‌تر آقايون می‌تونن بهش برسن)...اما حس حقارت رو چه بايد کرد؟حس اسارت رو؟يا حس تملک رو؟يا حس نايديده گرفته‌شدن...حس درناک دوم بودن..آخر بودن ويا شايداصلا نبودن...؟!

 

*************************

پی نوشت:

/همین جور که از تاریخش پیداست این متن جدید نیست... نمی دونم چرا اما انگار که دلم برای خودم یعنی خود قبل از اینم تنگ شده باشه... هوس کردم یه دوری تو آرشیوم بزنم و از اونجا نمی دونم چه جور رسیدم به وبلاگ قبلی ام... اونجا اینو دیدم... خاطره اش توی ذهنم زنده شد... دیدم می تونه یه سوژه ی  «از رنجی که می بریم» باشه... در نتیجه گزاشتمش اینجا...

//البته طولانی تر بود منتها حس بقیه اش نبود... خیلی آرمانگرایانه بود باقیش... حذفش کردم... می گی خود سانسوری ... خو بگو!

///آرشیو گردی دلپذیری بود... کلی خاطره... خاطره هایی که شاید به زنده شدنشون احتیاج داشتم!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 2:14 توسط شیدا(معصومه) |

گمش کردم... باید بگردم دنبالش... اینور اونور همه جا و هیچ جا...
خیلی ها قبل از من گفتن اینو ...می دونم ...اما تا نگم دلم خالی نمی شه... همه چیز خیلی ساده است... خیلی ساده منتها ذهن تو آشفته تر از اونه که بتونه آنالیزش کنه و هضم...
و ناگهان چه زود دیر می شود...
هه راست می گه ها.... و ناگهان... اما نه اینقدرها هم ناگهانی نیست...همیشه ته دلت یه چیزی هست که بهت آمار لحظه ها رو میده... که آره بابا داره دیر می شه... بپا ناگهانی دیر نشه ها... نگی نگفتم... اما در کل کیه که گوش بده... دل خر کی باشه...
آره داشتم می گفتم... گمش کردم... باید بگردم دنبالش ... اما از کجا باید شروع کنم... از کی؟ خوب از همین جا.... همین الان...
این جا... الان؟ ... اما اینجایی که الان من ایستادم هیچی نیست... کجاشو بگردم؟ سوراخ سمبه ای نداره که اونجا گمش کرده باشم....
باید یه جایی اون ور تر ها باشه... یا شایدم اون ور تر تر ها... شایدم حتی دور تر... نمی دونم...فقط می دونم که گمش کردم...
ای لعنت به تو ... باید پیداش کنی بدبخت... پیداش نکنی بیچاره ای.. یعنی بی چاره  تری... بدون اون ممکن نیست... یه کاری کن...
چی کار کنم...؟!
یه کاری باید بکنی... بالاخره نمی شه که یه جا بشینی و هیچ غلطی نکنی... هر کاری بهتر از اینجوری آماسیدنه...
چی کار کنم...؟!
هرکاری که کار باشه... هر کاری که تصمیم باشه... تو باید تصمیم بگیری... یه تصمیم حتی کوچیک
آره تصمیم... یه تصمیم حتی کوچیک... من الان تصمیم می گیرم...
تصمیم می گیرم و عمل می کنم...
من تصمیم گرفتم....
این نوشته پایان نخواهد داشت....

******************************
پی نوشت:
/ می دونم مسخره تر از خودم قلممه... لا مصب داره ناامیدم می کنه... نمی گه اون چیزایی که من می گم!
//بوی گندی زیر دماغمه... نفس کشیدنو برام سخت کرده... غذا خوردن رو هم... بوی سیگار کفک زده... بوی لجن بالا آورده شده... بوی خون مونده... بوی خاک خیس مرده... بوی کافور بدون عطر یاس...!
///این پست نظر خواهی نخواهد داشت... خوب درکتون می کنم... چی می خواید بگید... اصلا چی می فهمید که بخوای بگید...
////باید دنبال یه آشیون دیگه باشم... یک کم پایین تر... ترس از ارتفاع پیدا کردم...پریدن سخت شده... باید یه آشیون دیگه پیدا کنم...
///// به همین سادگی... حتی بیشتر هم!

/////   بنگر ز جهان چه طرح بربستم هیچ
         وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ
         شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ
         من جام  جمم ولی چو بشکستم هیچ
(اینو من نگفتم ها... خیام گفته و شاملو خونده و شهبازیان آهنگ ساخته و شجریان هم آوازشو خونده... پس من بی تقصیرم انگار...)

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 0:35 توسط شیدا(معصومه)