تبليغاتX
سایه ی جنون

     

                                         نقاش: مرحوم مریم تاجیک

مناقشه...!

آدم... زن... مادر... همسر... دوست دختر...!

نمی دونم چند سال پیش بود... اما کمتر از دو سال نبود و بیشتر از سه سال هم. یه روز که احتمالاً یا پاییزی بود و یا زمستونی با یه دوست جونی رفته بودیم بیرون صفا... در آخر هم چپیدیم توی یه رستوران که نه... همون ساندویچی بگیم بهتره... یادش بخیر... انگاری نذر داشتیم ماهی لا اقل یه بار بریم و یه سری به این مکان نسبتاً مقدس بزنیم... کلی خاطره دارم ازش... خصوصاً که نزدیک کارون بود و پلی که نمی شه دوستش نداشت...

خلاصه! توی اون حال و هوا (که به گمانم بارونی هم بود) کلی جو گیر شده بودیم هر جفتمون و حرفای با حال باحال می زدیم... یهو من که در آغوش مبارک جو نشسته بودم، جو گیر تر شدم و رو به دوست جون، پرسیدم: " فلانی! به نظرت من چه جور آدمیم؟!"

فلانی چنگال به دست اندکی تأمل کرد و بعدش همچین که با اون چشمای خرماییش ذل زده بود تو چشام گفت: " می دونی چیه معصوم... امیدوارم ازم ناراحت نشی... اما به نظر من، تو بیشتر از هرچیز یه مادر خوب هستی...!"

واه واه واه... منو بگید... خشکم زد... انتظار هر گونه پاسخی داشتم الا این... فلانی که نگاه منگ منو دید ... اومد یعنی شفاف کنه ماجرا رو و همچین حرفشو درست کنه...

: " خوب می دونی چیه...! به نظر من تو بیشتر از اینکه یه همسر خوب باشی یا یه دوست دختر خوب، یه مادر خوب هستی... واسه همین نمی تونی با هر کسی....."

دیگه باقی حرفا مهم نیست... البته کلی چیز گفت که علی الحساب این سه ای که کرده بود درست کنه... منتها خوب، بدتر شد که بهتر نشد...

راستش اون روز اینقدر شوکه شده بودم از این جواب و اینقدر برام غیر منتظره بود که گیر کردم توی کشف رمز از این برداشت و نتونستم مثل بعدها که کمی از ماجرا دور شدم، بهش فکر کنم. بعد از اون هم روزگار بدجور زد تو کل و کاسه ی دوستی من واون فلانی و نشد بهش بگم اون چیزی رو که از چند روز به بعد این ماجرا، عین خوره افتاد رو مخم...

خیلی دلم می خواد از خودش که نه.... از ضمیر ناخودآگاهش بپرسم که چرا من رو ... که خواستم ازش بعنوان یه آدم تعریفم بکنه، فقط تونست توی این سه تا قالب خاص بگنجونه و در اصل تعریف پذیر بکنه... «مادر»، «همسر» و حتی «دوست دختر»...

یعنی واقعآً من به عنوان یک فقره آدم، اون هم بصورت مستقل تعریف ناپذیرم...؟! و حتماً باید در تقابل با جنس مخالفم تعریف بشم....؟! یعنی من الان ... بعنوان یک شخصی که دارم نفس می کشم و حداقل ادای زندگی رو در میارم... و عملاً هم در هیچ کدوم از این قالب ها هنوز جا نشدم... یک عضو تعریف نشده ی اجتماع هستم...؟!

خوب جواب من به این سوال مشخصه... جواب شما هم همین طور... جواب اون فلانی هم اگه امروز ازش بپرسم هم همین طور... منتها من نه با زبون شما کار دارم و نه با زبون خودم و نه حتی زبون اون دوست فلانی...! ضمیر ناخودآگاه و اون بخشی از ما که شدیداً تحت تأثیر تربیت اجتماعی و فرهنگی ماست، در مقابل یه همچین چیزی چه حرفی برای گفتن داره...؟!

 

****************************

 پی نوشت:

/نقل این ماجرا منو یاد آگهی های ترحیم زنانه انداخت...

بازگشت همه به سوی اوست

بدین وسیله درگذشت  بانو فلانی

 (متعلقه ی حاج آقا بهمانی)

را به اطلاع می رسانیم

و ...!!!

//ممکنه به نظر واقعی نیاد... اما خوب شدیداً واقعیه و شاید حتی بتونم ادعا کنم که جملات توی گیومه نقل قول مستقیم و کلمه به کلمه هستن...! لازم به ذکر هم هست که این دوست فلانی ما خودش هم جنسیتی مثل خودم داشت...

///اون روزا خیلی تو پیچ و خم شناخت از خود گیج بودم و به همین دلیل به هرجا که دستم می رسید آویزون می شدم واسه اینکه شاید بفهمم چه جور آدمی هستم... دلم میخواست عمیق تر از دیگران خودم رو بشناسم... دله دیگه... خیلی چیزا می خواد... اما خوب اصطلاحاً گور باباش... مدتیه بی خیالش شدم... نه اینکه فهمیده باشم ها... نه... فقط به این نتیجه رسیدم که این سوژه پرسیدن نداره... هرچند جوابای جالبی گرفتم از اطرافیان... جوابایی که شاید یه روز از منظر شخصی که نه اما از منظر اجتماعی و روان شناختانه سوژه های خوبی واسه ی مطرح شدن باشن...!

////روز مادر به همه ی مادرای این کره ی خاکی (اعم از ساکن و غیر ساکن) مبارک...!!!

///// مطلب مرتبط از زوربا...!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:33 توسط شیدا(معصومه) |

۱/درویش مثل همه ی شبای چهارشنبه با اون صدای پر سوزش زیر پنجره ی آشپزخونه می خونه... صدای قر و قر کولر آبی نمی زاره درست بشنومش... یاد شبای بارونی می افتم که بدون چتر بود و از لابلای شیارای کلاه نمدیش چیکه چیکه آب می ریخت اما صداش همین سوزو داشت و به صدای بارون هم اجازه ی مزاحمت نمی داد... صدای درویش یه دنیاست و من از میون کلمه هاش فقط حیدرش رو می فهمم... درویش آذری می خونه و کوره... درویش هر شب چهارشنبه می خونه و هر شب چهارشنبه منو وادار می کنه این اسپیکرای لعنتی رو خفه کنم و زودی بپرم دم یخچال و تا وقتی که دور می شه آب بخورم... درویش هر شب چهارشنبه دل منو قلقلک می ده... حالا بگیر جادوی صدای درویش و سوزش با جادوی مهتاب قاطی شه ... خدایا من چقدر تشنه ام... اینقدر تشنه که احساس خفگی می کنم...!

۲/ لحظه های آخر ... خدای من... چقدر دلم می خواست عین بچه ها بپرم توی بغلش و سرم رو روی سینه اش بزارم و برجستگی شکمش زیر آرنجم بمونه و من دستام توی صورت خیسم... کل حواسم رو جمع کنم تا خس خس نفسش رو بشنوم... چقدر دلم می خواست مثل بیست سال پیش بشینم روی شونه هاش و اون واسه ی اینکه نیفتم دستش رو بزاره پشت کمرم و من با انگشترش بازی کنم... چقدر دلم می خواست مثل همون موقعا که هنوز بزرگ نشده بودم... بستنی حاجی باشم...بغض کرده بودم و خودم باورم نمی شد که این بیست روز از عمرم بود که گذشت... حاجی خیلی چاکریم....!

۳/لحظه های آخر... خدای من... از دو روز قبل از اومدنمون قاطی کرده بود... یه لحظه قربون صدقه می رفت و یه لحظه گیر می داد... یه لحظه می خندید و یه لحظه بغض می کرد... بیست روز تمام با عشق خالصانه اش روی همه ی مادرا رو یه جا کم کرد... حاج خانوم چاکریم...!

۴/هنوز سر حرفم هستم و نمی خوام اینجا ناله کنم... نمی خوام بگم این سفر با همه ی ابعادش و اتفاقاتش فقط منو تشنه تر کرد... همه چیز خیلی ساده بود و فیزیولوژیک... اما من نتونستم هضمش کنم... خدایا من چقدر تشنه ام...!

۵/هی دختر... هی دختر... خفه شو... خفه شو...!

****************************

پی نوشت:
/شنیدی می گن یارو به هرچی دست می زد طلا می شد... حالا تو این سفر من به هرچی دست می زدم سوسک می شد...
نتیجه گیری اخلاقی: بپایین بهتون دست نزنم وگرنه سوسک می شین....(به استثنا شما برادران محترم و نامحرم که شرع با همدستی جمهوری اسلامی اینجا هم به دادتون رسیدن...!)
نتیجه گیری فمنیستی: نه دیگه... فایده نداره... با سوسکا هم باید کنار بیام... اینم یه نکته ضعفه که باید از شرش خلاص شم...
// حال کردم با قهرمانی ایتالیا... هرچند به علت در قطار بودن نتونستم از دقیقه ۴۰ به بعد بازی رو ببینم ولی با گزارش اس ام اسی شب رو با خیال خوش سر به روی بالش های مزخرف شرکت رجا گزاشتم... به خودم و تموم طرفدارای ایتالیا... خصوصا ملت همیشه در صحنه شون تبریک میگم... بعدشم... خداییش هرچی بیشتر فکر می کنم کمتر دلیلی می بینم که طرفدارای ایتالیا رو ظاهر بین بدونن... آخه همچینم دختر کش نیستن به خدا... فقط خیلی با حال بازی می کنن همین...! در این رابطه این لینکه رو برید... با تشکر از آق بهنام با حال...!
/// از تو دل حرم... شب جمعه ای با اون حال... واسش اس ام اس زدم و گفتم که خیلی به یادتم... تو از اونجا هرچی می خوای بگو من از اینجا دعات می کنم... واسم جواب می ده... دو رکعت نماز برام بخون و بعدشم دعا کن جفتمون مانکن شیم... آی خاک بر سرت دختر با این دعات....!
////یه اس ام اس دیگه هم دادم واسه ی یکی دیگه که بسیار تر به یادش بودم اون شب... ولی خوب... امان از این نو ریسپانس تو پیجینگ...!
/////حباب وار براندازم از نشاط کلاه
  اگر ز روی تو نقشی به جام ما افتد
//////دلم صدای زنده ی ساز می خواد... دلم اجرای زنده و دیدنی یه موسیقی مشتی رو می خواد... دلم می خواد... خوب چیکارش کنم ...؟! از پسش بر نمیام ... آدم بشو نیست که نیست... خواستم تا فراموش کنم... اما بعد از یه اخطلاط حدوداْ بیست و چهار ساعته با دختر خاله ی نسبتاْ محترم٬ این زخم قدیمی و عمیق بازم سر باز کرده... انگار از شر این عادت خلاصی ممکن نیست...!
/////// جان عشاق سپند رخ خود می دانست
      وندر این کار آتش چهره برافروخته بود....!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 23:44 توسط شیدا(معصومه) |

1/برزیلی های عزیز مرا در غم خود و پرتقالی های عزیزتر مرا در شادی خود شریک بدانید...!

2/فردا مسافرم... پس فردا زائر و پسین فردا....

3/می دونستم فراموش کردن اینقدر سخته و بریدن بند عادت سخت تر هم... اما نمی دونستم جادوی شبهای مهتاب به این راحتی ها باطل شدنی نیست... شب مهتاب قبل زبون به کام گرفتم و چشامو بستم... اما لرزش لبهام نادیدنی نبود...! و حالا که دارم میرم به این سفر عجیب ... خدایا کمکم کن...!

4/امروز سالروز ولادت این چاهه.... به خودم تبریک می گم و همین... از جشن و سوسول بازی و خاطره خوانی و کلاس گذاشتن هم خبری نیست......فقط جهت اطلاع رسانی بود...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:54 توسط شیدا(معصومه) |

1/ با صدای خوش و بش بابا با لحاف دوز گذری بیدار می شم... نگاهی به ساعت می ندازم و کلی کش و قوس میام تا حالیم میشه 30/8 صبحه... بابا این کله ی سحر تو هم حوصله داری ها... چاره ای نیست... باید بیدار شد... با صدای فنری این پنبه هایی که قرار زده بشن خواب بی خواب...

2/ هنوز لحاف دوز کارشو تموم نکرده که آهنگر میاد و حفاظایی رو که سفارش دادیم میاره... اوووووه... چقده هم گنده ان اینا... یه ساعت بعد لحاف دوز رفته و بابا با سه تا قوطی رنگ و دوتا ضد زنگ و دو دونه برش میاد تو... راستی تینر هم خریده بود...

3/بابا شروع می کنه ضد زنگ زدن... حیاط آفتابه... هرچه می کنیم نمیاد داخل... لباس کار می پوشم و میرم توی حیاط....

4/حدودای ظهره... آجی میاد به بهانه ی نهار هم که شده حاجی رو می کشه داخل... اما من که قرار نیست نهار بخورم یه نیم ساعتی همچنان می مونم برس به دست... جای گره روسری روی گردنم می سوزه...( سیستم شهرسازی دیگه... اشراف همسایه ها روی حیاط ما بیشتر از خود ماست) کمی بعد به اصرار بابا میام داخل واسه ی نماز و کمی هم استراحت... و عصری دوباره شروع می کنیم....

5/رنگ آمیزی حفاظا یه دو روزی طول می کشه...

6/روز دوم... از صبح تا بعد از ظهر مشغول زدن رنگ دومشون هستیم... دم غروب کار تموم می شه و خسته و کوفته میایم داخل... گلوم از تشنگی خشکه و تا اذان هم یه یک ساعتی مونده... خدا بیامرزه پدر ایتالیا و استرالیا رو که تحمل این یک ساعت رو برام آسون تر می کنن....

7/آخیش... یه وعده غذای ساده، اما خوش مزه و یه چند لیتری آب یخ... حالا حال می ده لم بدی روی کاناپه و تلویزیون تماشا کنی...!!

8/ زززززررررنگ....صدای تلفنه... آجی بیا جواب بده.... الو... بله... خواهش می کنم... بفرمایید در خدمتیم.... چند دقیقه بعد... دوباره.... ززززرررنگ..... بابا این تلفنه که سال تا سال زنگ نمی خورد امشبه رو چه فعال شده.... الو... بله.... خواهش می کنم.... بفرمایید .... درخدمتیم...

9/ حدودای ساعته 10 هست... مهمانها قصد رفتن ندارن و من نای نشستن... بحث هم از اون بحثای مسخره ی خاله زنکی که حال منو بهم می زنه... بیچاره بابا که باید گوش کنه و راهنمایی هم....

10/نخیر... ساعت 11 شد و اینا نمی خوان برن... بابا شما یه دوساعتی باید بکوبید تا خونتون ( یک سری از مهمان های ما کرجی بودند) نخیر... آبجی خانوم رو به کنار می کشم... بابا زشته تا این وقت شب بمونن بی شام... آبجی خانم  که پس فرداش امتحان سختی داره هم کلی شاکیه... اما خوب چه می شه کرد... ناچار می پریم تو آشپزخونه و البته بگم که چند دقیقه بعد آبجی خانوم در میره و میاد پیش مهمون ها.... و من همچنان از بس که آب می خورم نمی تونم نفس بکشم و این چادر چاقچول لعنتی و لبخند ملیح زدن و سر و کله زدن با بجه ها هم مزید بر علت... حالا تصور کن آشپز خونه هم open باشه....

11/ دو خانواده ی مهمان ما ( که هیچ ربطی بهم نداشتن) تازه همدیگه رو کشف کردن و بحثشون گل کرده.... مرد این خانواده با مرد اون خانواده + بابای بنده بحثشون سر ماشین و ساختمونه.... خانم دکتر هم داره مشاوره رایگان می ده به خانم اون خانواده...! بچه ها هم که معلومه دارن چه می کنن...!

12/ خدا نصیب گرگ بیابون نکنه با اون حال من آشپزی بکنه... یه ور چادرم دست یکی از بچه های حاضر در محفل بود که... خاله... خاله کنان می خواست بیام و براش کامپیوترو روشن کنم و ور دیگه دست یکی دیگه که بله... حق استرالیا بود بازی رو ببره و ایتالیا شانس آورد و تو چرا طرفدار ایتالیایی... و یه گوشمم مشغول شنیدن حرفای یکی دیگه از بچه ها که عملا می خواست یه مشاوره ی تعیین رشته ی توپ راه بندازه و یه گوش دیگه هم در خدمت یکی دیگه که  مدام می پرسید... خاله کاهوش بسه... خاله... گوجه کجا هست.... خاله چاقوتون تیزه... خاله مدل این سالادا خوبه....حالا داشته باشید که همزمان با این رویداد ها...ماکارانی ها هم توی قابلمه در حال قل قل کردن هستن وموادشم هم توی تابه مشغول جلز و ولز...!!!

13/یه ساعته سفره ی شامو می ندازیم... کلی تعارف می ندازن که نه بابا ما می خوایم بریم و زحمت نمی دیم و از این جور اراجیف –ببخشید تعارف- ... منو بگی همچین آتیش می گیرم... بابا دیگه این فیلما چیه درمیارین...تا این وقت شب موندین خوب مگه می شه بی شام...؟!

14/ نمی گم غذا چه افتضاحی شد... اما می گم که با اعتمادبه نفس فراوان اینقده خودم گفتم، که همه بدون استثنا یه نیم ساعتی در باب خوبی و خوش طعمی غذا خطبه خوندن...

15/ حدودای ساعت 1 مهمانها بنای رفتن دارن... و من همچنان مشغول تلاش برای نفس کشدین و شستشوی ظرفای شام و مقدمات قبلش و موخرات بعدش... از حرص خودم به هیشکی هم اجازه نمی دم کمکم کنه...!!!

16/ نیم ساعت بعد... رختخواب مامان و بابا رو می ندازم و می پرم کنج اتاق... آجی داره درس می خونه و من دلم پرمی کشه واسه بوی تلخ مرکب و قریچ قریچ قلم... هرچند چشمام باز نمی شه اما زور دله بیشتره و قلم به دست می شم... اولین کشیده ای که می نویسم دستم تیر می کشه... انگشتام هم دیگه جون ندارن... اما زور دل هنوزم بیشتره... مچ بندم رو میزارم  تا شاید کمکی باشه.... اما  نه... دستم دیگه جون نداره... زور دلم هم که به جایی نمی رسه می گیره... آروم مرکبو میارم بیخ دماغم و سعی می کنم حریصانه بوشو فرو بدم توی ریه هام... قلم رو هم همینطور.... و بعد آروم بساطمو جمع می کنم و میرم مثل یه بچه ی آدم تموم تلاشم رو به کار ببندم که با این خستگی و دل گرفته، ادای خوابیدن رو در بیارم....!

 

 

نتیچه گیری آنتی فمنیستی: با همه ی این اوصافی که رفت.... جای شکرش باقی بود که توی این مهمانی نه مادر پسر دار بود و نه پسر مجرد... وگرنه پاک آبروم میرفت جان شما...!!!

نتیجه گیری فمنیستی: همون نظریه ی معروف خودم که بیان می داره: حق آشپزخونه فقط یه چیزه...یک کیلو تی ان تی...!

نتیجه گیری وبی: بچه کوتاه تر بنویس تا ملت صرفشون بکنه بخونن...

نتیجه گیری اخلاقی: نداریم...

نتیجه گیری فوتبالی: آقا من از روی همه ی فوتبال دوست ها بخصوص از نوع استرالیاییش از بابت شادمانی ام برای صعود ایتالیا شرمنده ام...!

نتیجه گیری سوالی: خو حالا همه ی اینا که گفتی یعنی چه...؟!

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:36 توسط شیدا(معصومه) |

۱/ برگشتم...شاید با دست پر نه... اما خوب.. شکر خدا چندان هم خالی نیستن این دستای ورم کرده...!
۲/فکر کردم... شاید زیاد نه... اما خوب... واسه ی منی که داشت فراموشم می شد خیلی چیزا... ای... بد نبود...!
۳/این روزا مشغول مزمزه کردن یکی از شیرین ترین لحظات عمرم بیرونیمم... چند روزی هست که مامان و بابا از اهواز اومدن و قراره هفته ی دیگه با هم بریم مشهد... خدایا متشکرم... گفتنی های زیادی در این باره دارم که هنوز تصمیم نگرفتم که بگم یا نگم... اگر تصمیمم مبنی بر گفتن بود خواهم گفت...!
۴/یکی از تصمیمات مجازی که گرفتم و ناشی از تفکرات عمیقانه ی من در این هفت هشت روز هم هست(!!!) اینه که یه سری مطلب آماده داشته باشم روی هارد... (یه جور خاطره نویسی)... که هر وقت دیدم آمپرم یه جورایی بالاست و اگر بخوام آن لاین چیزی بنویسم یه چیزی می شه فراتر از خزعبل٬ دست به دامانشون بشم... چیزی که زیر دوش آب سرد تفکراتم به ذهنم رسید... "من با من اون ورتری" (البته این عنوان امکان تغییر دارد) سریالی بود... یعنی یه جورایی ثبت خاطرات فعالیت های دانشجوی من در دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز...!
۵/یه شکر خدای دیگه هم بگم و پشت بندش عرض کنم که بالاخره یه جورایی افتادم روی یه جور غلطک... درسته که آهسته و کند پیش میره... اما خوب بالاخره این قلمای سوخته ی دزفولی با این دست ورم کرده ی دزفولی الاصل یه جورایی بنای مذاکره گذاشتن... حالا تا آشتی هم خدا کریمه...!
۶/ می دونین! یه مدتیه خیلی سر یه ماجرایی به خودم گیر می دم... هرچند از قبلش هم بو برده بودم و فقط سر خودمو کلاه می زاشتم که از کنارش رد شم... اما خوب... اصل قضیه از این تجربه ی داستان نویسی لعنتی شروع شد...  از اونجا که استاد مربوطه از قول یه بزرگی گفت: "همه ی موضوعات و مسائل دنیا حل می شه و فقط می مونه مسئله ی زن و مرد"  از اونجا که گفت: " من خودم بعنوان یه نویسنده٬ وقتی اتفاقی برام میفته و یا موضوعی فکرم رو مشغول می کنه شروع می کنم به نوشتنش... تا از اون میون تازه بفهمم چی شده و چه خبره"... از اونجا که خواستم بنویسم... از این مسئله ی لاینجل بشری و از این کشف اتفاقات پیرامون... اما خداییش یه جا بدجور لنگیدم... نوشته های خودمو که بی طرفانه نیگا می کنم می بینم یا مرد توشون نیست و یا اگه هست فقط یه سایه است... اعتراف سختیه... اما من با این همه الدرم بلدرمم٬ شما موجودات مذکر لعنتی رو از بقال سر بیست کوچه اون ورتر هم کمتر می شناسم...! 

*******************

پی نوشت:
/یکی از این عهدهای یخ بسته ی یه هفته ای اینجانب اینه که دیگه تا جایی که در توانمه اینجا ناله نکنم و سعی کنم صبر و رضای از دست رفته ام رو برگردونم... قطعا جای دوری نرفتن و همین دور و بران... فقط باید یه یاعلی بگم و بیفتم دنبالشون...!هرچند چشمم آب نمی خوره... اما خوب... توکل به خدا...!
// راستی من همچنان فوتبالی ام... از بابت سقوط چک و لهستان غمگین و از بابت برد آلمان غمگین تر و البته از بابت انتظار برای دیدن بازی های ایتالیا شعف ناک و به نوعی هم منتظر برای دیدن بازی های برزیل و تمرین حال کردن با حرکات توپ و پا...!
//یه راستی دیگه... می خوام یه دستی به سر و گوش این کلبه ی مجازی بکشم... به این منظور دست دوستانی (اعم از مونث و مذکر) که اطلاعات مکفی دارند و در ضمن اندکی هم لطف در وجودشون نسبت به این حقیر پیدا می شه رو میفشارم... یه قالب ساده با سایکو و دسته بندی موضوعی پست ها می تونن گام اول باشن...! از هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم... منتها بی شماره حساب...!
////تا حالا یه دوست توی سه سوت ریده به حالتون...؟! خوب دوست من... موفق شدی... موفقیتت رو بهت تبریک می گم... من رو در شادی خودت شریک بدون... بدجور ریدی بهم....! هرچه بگندد نمکش می زنند... وای به روزی که بگندد نمک.... تا حالا شکایت از همه رو پیش تو می آوردم... خودت بگو... شکایت از تو رو پیش کی ببرم...؟!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:19 توسط شیدا(معصومه) |