۱/ اول خدمت آق وحید خودمون (البت آق وحید اهوازی نه اصفهانی):
آقای برادر... اصل قضیه اینه که من قرار نبوده که قضاوتی بکنم که لازم باشه حرف دوطرف رو بشنوم... همون یه طرف رو هم خیلی اتفاقی شنیدم (به قول خودت می تونی از اون سر جنگ بپرسی) و اینقدر هم ناراحت شدم که دلم نخواد بیشتر بدونم و البته نگران هم باشم...
منتظر بودم... دلم میخواست با خبرای خوب کنجکاوی و نگرانیم رو التیام بدم... که شکر خدا خبرهای خوب هم رسید... دلم میخواد بدونید که آرزوی خوشبختی و سعادت جفتتون رو به عنوان دوتا دوست خوب همیشه داشته ... دارم و خواهم داشت... فکر کنم دو سه سال زمان کمی نباشه واسه شناختن آدمی مثل من... در آخر هم امیدوارم تلخی های این برهه رو خیلی راحت تر از اونی که قابل تصوره فراموش کنید و برگردید به همون عشقولانه های قدیمی... !
راستی .... به قول شاعر :
"یادمان باشد اگر گل چیدیم... عطر و برگ و گل و خار.... همه همسایه ی دیوار به دیوار همند"!
در ضمن آقای برادر تو که می دونی ژن تهرانی شدن در رگ و پی من نیست چرا تهمت می زنی؟!
حالا خداییش فکر می کنی این برخورد من یه جور برخورد جنسیتی بوده؟! واقعاْ من رو اینجور شناختی؟!
۲/از اونجایی که این روزها این مقام شریف بنده با مقام شریف تر دخترخاله ام محشور است و پیوند زناشویی هم به سلامتی به واسطه ی تفاهمات بیکران میان ما منعقد گردیده .... در نتیجه ما به یک نتیجه ای رسیدیم مبنی بر اینکه ...به علت جلوگیری از دعواهای زناشویی پیرامون مشکلات جنسیتی... قرار را بر این بگذاریم که یک هفته درمیان نقش جنسیتی خود را تعویض نماییم.... به این معنی که یک هفته بنده آقا باشم و اوشون خانوم... یک هفته هم اوشون آقا و بنده خانوم... بدین صورت هر دو به یک میزان می توانیم زور گفته و آقایی کنیم و البته از نعمت خانوم خانه بودن هم بهرمند شویم...!
حال بنده به عنوان یک عنصر مونث که قرار است نقش یک عنصر (مرکب) مذکر را بجا آورم از تمامی برادران حاضر در جمع (اعم از محرم و نامحرم... مرد و نامرد و غیره) در خواست اکید می کنم تا جایی که امکان دارد کد های مربوط به اجرای راه و رسوم آقایی و اساساْ بسی فیض بردن از اهرمی به نام جنسیت (توی جدول دو حرفیه و من که عمرا بدونم چی در میاد) را به این حقیر مسکین مستکین و غیره آموزش داده و در این مسیر همراهی خدا و بنده پسندی داشته باشند...(به خدا جای دوری نمی ره نزارید عقده ای از دنیا برم...!)
۳/این روزها کتابی در دست دارم که از دو جهت سخت افزاری و نرم افزاری شدیداْ کارآمد است و با حال...به این صورت که ...
مطالب درون به شدت مناسبند برای طراوت و زنده سازی روح و همچین به اصطلاح فیض بردن و جلد وزیری و باکلاس و صاف و محکم و خوشرنگ و همچین خوش دستش هم مناسب تر برای پایین آوردن دک و پوز ملت دارای نگاه وقیحانه....
از خدا که پنهون نیست... از شما هم پنهون نباشه... باید بگم با هرچیه زندگی نکبتی زنانه زیر سایه ی جمهوری اسلامی که کنار بیام... با این نگاه وقیحانه و گرگ صفتانه و شرم آور و حیوونی و ....... برخی از آقایون (بلا به نسبت عناصر ذکور حاضر در جمع) نمی تونم کنار بیام...
جای دوستان خالی با دخترخاله ی محترم رفته بودیم خیابون نوردی( یک واحد عملی ضروری و پیش نیاز برای دانشجویان رشته ی با کلاس مهندسی متراژ) ... این کتاب هم از قضا در دستان من بود... و ما هم در حال کف کردن از نسیم خنکی که می وزید و دل مارو میبرد جاهایی کمی این وتر و شاید حتی کمی اون ور تر هم... اما امان از این .... از این ... از این پارازیت های مزخرف....پارازیت هایی که لحظاتی خلق می کنند بد طعم و شدیدا هم اعصاب خورد کن...بهرحال... در یکی از این لحظات متولد شده از همین پارازیت ها بود که بنده بعنوان یک شخصیت شخیص (چقده از واژه ی شخصیت شخیص استفاده کردم توی این متن!) به کاربرد ویژه ی این کتاب پی بردم... بطوریکه ملتفت شدم کمتر کسی توان چنین التفاتی را دارد!... فقط حیف.... حیف که این دختر خاله ی بنده یخده بیش از حد روحش لطیف بید و نمی شد و در مقابل دیدگانش صورت ملتو نوازش داد....! (البته آقا بودن بنده و خانوم بودن ایشون هم مزید برعلت بود... دوستان می دونن که مرد جماعت جلوی ضعیفه جماعت دعوا نمی کنه...!)
۳.۱/ در رابطه با کتاب که می گفتم دیدم بد نیست به دوستان هم معرفی اش کنم مستفیض شن... برای همین یه بخشی از این کتاب رو براتون عیناْ نقل می کنم... امیدوارم که خوشتون بیاد!!!:
«تنها سه سال داشتم که به کودکستان رفتم. در آن روزگار در ایران تنها یک کودکستان بود که فرزندان خانواده های اعیان و حتی برخی از شاهزاده های پهلوی را آنجا می فرستادند.... قرار بود در آنجا نمایشی اجرا کنیم که من نقش بسیار مهمی در آن نمایش داشتم. نقش من این بود که داستان روباه و کلاغ لامارتین را تعریف کنم. کلاغ تکه پنیر ی در منقار دارد٬ روباه با استفاده از غرور کلاغ به او می گوید: چه کلاغ زیبایی! و کلاغ هم دهان باز می کند و پنیر از منقارش می افتد. روباه هم آن را برداشته و پا به فرار می گذارد. درسی که ما از این داستان می آموزی "گول مردم را نخوردن است". اما من حرف "گاف" را نمی توانستم درست ادا کنم و به جای آن "دال" تلفظ می کردم و میدانید که این عبارت را اگر با "دال" بخوانیم چه معنی می دهد.»*
بله... پرفسور نصر هم دیگه بله....
۳.۲/ من واقعاْ از بابت بی شعوری خودم رسماْ عذر خواهی میکنم. واقعاْ شرم آوره از یه دریایی به نام «در جستجوی امر قدسی» (گفتگوی رامین جهانبگلو با پرفسور حسین نصر) یه همچین چیزی رو به عنوان معرفی کتاب نوشت....
شما به خاطر انگشت کردن تو چشم منم که شده زحمت خرید و خوندن این کتاب رو به خودتون بدید... رسماْ قول می دم بسی حال ببرید....!
۴/ این کلیپو ببینید... کار خواهرزاده ی فلشر منه... از ملودی دزدی و شعر مزخرف و غیره و ذلکش که بگذرید ارزش دیدن داره....!
*: در جستجوی امر قدسی.... ص ۳۲ خط ۱۵-۲۵.
قبل از تحریر:
/اردیبهشت ماه بود که آگهی کلاسهای جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران رو توی روزنامه شرق دیدم. کلاسهای مختلفی داشت و منم که یک ماهی بود به طرز فاجعه باری اومده بودم تهران و از بیکاری و تشتت افکار در حال دق... خلاصه ی کلام توی کلاسهای داستان نویسی اش ثبت نام کردم. کلاسهایی با حضور سیامک گلشیری.
//هر جلسه می بایست(البته اجباری نبود) یک نوشته ای چیزی ببریم برای استاد... می برد خونه و می خوند و از اون میون یکی دوتا انتخاب می کرد که سر کلاس بخونیم... خوب اولش برام خیلی جدی نبود... یه جور تفریح سالم... یا یه باب برای برقراری ارتباط با این هم سن و سالان پایتخت نشین و فرار ازاین تنهایی مسخره (که البته ناکام ماند) اما خوب بعد جدی شد... بگیر یه جور محک زدن... یه جور کشتی گرفتن با زمینه ها و استعدادهای درونی...یا شاید حتی یه جور لجبازی با اونی که هستم و اونی که می خوام باشم...!
///اولش نوشتن خیلی سخت بود... خصوصا اینکه کلاْ تصور من رو ازنوشتن بهم ریخته بود با همون یکی دوجلسه ی اول... خوب می دونستم مقوله ی داستان نویسی با خزعبل نگاری فاصله ی زیادی داره اما خوب خواییش باید اعتراف کنم که خیلی گیج شدم.
////خوب هرجوری بود شروع کردم به نوشتن... معصومه است دیگه... یه جور تخصص غریب توی از هرچی می ترسی با کله بپر توش داره...
///// این شد که نوشتم...
//////حالا می خوام اون نوشته ها رو به ترتیب اینجا بزارم... یعنی راستش اینه که اولش دلم نمی خواست اینجا بزارمشون اما خوب... الان نظرم عوض شده... خصوصاْ اینکه .... بگذریم... و همین جا رسما اعلام می کنم که وقتی بعد از سه ماه این نوشته رو خوندم حالم ازش بهم خورد. جوری که خواستم سانسورش کنم و بزارمش کنار... اما خوب از اونجایی که میونه ای با خود سانسوری ندارم می زارم تا دوستان هم ببینن!
///////هرگونه نظر تخصصی و غیر تخصصی... تقدیر و تقبیح... آفرین و دستت بشکنه و از این جور صوبتا رو با مبالغی معنوی خریداریم...(اما خداییش بخونید بعداْ نظر بدید... اینجا هیچ چیز اجباری نیست... نه خوندن و نه نظر دادن)
قبل از تحریر ۲:
/سوژه ی اصلی این نوشته (که خودم خوب می دونم چقدر از فضای داستان بدوره) رو از یه عزیز به عاریت گرفتم... منظورم همون ماجرای شطرنج و تخته نرده... پس از همین جا در مقام اول اعتراف می کنم که این مقایسه حاصل سرچ های مغزی من نیست و در مقام دوم یه "مرسی" بزرگ و یه "با اجازه" ی بزرگ تر هم تقدیم اون دوست عزیز می کنم.
چای سوم
زمانی فکر می کرد زندگی یک بازی است. بازی با قواعدی خاص. بازی به رنگ و لعاب شطرنج. معتقد بود باید اول مهره ها را خوب شناخت٬ بعد خوب چید و البته خوب هم بکار گرفت و این را مهمترین رمز موفقیت خود می دانست.
هرجا که می رسید و یا به هر محیط ناآشنایی که بر می خورد٬ سرش را بالا می گرفت و با نگاهی تیز و ریز همه چیز را از نظر می گذراند. طوری که تصور می کردی می خواهد اطراف را با کل جزییات ببلعد.
اما این روزها انگار که خیلی در بند آن اعتقاد سابق نباشد٬ کارش شده بود دستها را تا مچ توی جیب فرو بردن و دوختن نگاه به سنگ فرشهای دودی و سرد پیاده رو و تا ته توان متر کردن خیابانها و البته کابوس دیدن.
۱/سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی بجان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی بمن ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی
۳/ ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی
بیا که خرقه من گرچه رهن میکده هاست
ز مال وقف نبینی بنام من درمی
حدیث چون و چرا در سر دهد ایدل
پیاله گیر و بیا سازعمر خویش دمی
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
برو بدست کن ای مرده دل مسیح دمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آنکه بر در میخانه برکشم علمی
بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگر تنشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمیخرند آنکس
که کرد صد شکر افشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها بدست حافظ نیست
جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی
حذف شد!
یکی بود یکی نبود... زیر گنبد کبود یه دختر نه چندان کوچولو بود که توی حال و هوای روزای گرم و خاصش... یهویی دید یه ملودی به طرز وحشتناکی افتاده روی زبونش....
ملودی که این دختر کوچولوی قصه ی ما رو یهویی از وسط تابستون 85 پرتاب کرده بود توی بهار یه سالی تو مایه های 70-71....
توی یه شب بهاری ... زیر پتو...
یه شب بهاری که اهل خونه تماما توی ایون گل و گشاد حیاط ... درست مجاور اون باغچه ی وحشی و دوست داشتنی... زیر عطر دیوانه کننده ی یاسی که زمستون تابستون سرش نمی شد (و نمی شه هم) خوابیده بودن...
یه شب بهاری که این دختر بچه ی مثبت قصه ی ما یه کاست نا آشنا لابلای وسایل داداش شیطون تر از خودش پیدا کرده بود و کفش بریده بود تا گوشش بده...
یه شب بهاری که یه غروب گانگستری جالب داشت... غروبی که این دختر بچه به هر جون کندنی بود واکمن داداشه رو کش رفته بود و زیر لباساش توی کشاب بهم ریخته اش قایم کرده بود و واسه 1-1/5 شب لحظه شماری می کرد و خیال می کرد که البته داداشه با اون همه نگاه شیطون ومهربونش نفهمیده....!
یه شب بهاری که دختر کوچولوی قصه ی ما رو واداشت برای اولین بار... توی یه تاریکی مطلق ... به ترسش از تاریکی و تنهایی غلبه کنه و بچپه زیر پتو و بفهمه شاید گاهی چیزهایی باشه که ارزش به جون خریدن التهاب ترس های کاذب و کودکانه رو داشته باشه...
یه شب بهاری که دختر کوچولو برای اولین بار حس کرد ... این حس بزرگی حس کاذبی نیست....!
یه شب بهاری که دیر اومد... اما اومد و انتظار دختر بچه ی ما رو به ثمر رسوند...
وقتی اولین ملودی توی گوشش می پیچید... یه حس پرواز قشنگ بهش دست داده بود... قلبش همچین تند تند می زد که توهم برش داشته بود نکنه تالاپ تولپش از زیر پتو پیدا باشه... اونقدر اوج داشت این ملودی که دختر کوچولوی قصه ی ما رو که همیشه از داغی نفسش زیر پتو عاس بود رو یه نیم ساعتی اون زیر محبوس کرده بود... اون قدر حجیم بود که فردای اون روز مامان و خواهردختر کوچولوی قصه ی ما رو واداشته بود که ببرنش دکتر... آخه دو تا حلقه ی گرد و سرخ و خال خالی روی گوشاش پیدا شده بود... حلقه هایی که طبق توضیح دکتر احتمالاً نتیجه ی یه تماس شدید و تعرق آمیز نسبتاً طولانی یه جسم زبر با لاله ی گوش ظریف و حساس دختر کوچولو بود....!
یه شب بهاری که سالهای ساله که لابلای ضمیر ناخود آگاه دختری که حالا چندان کوچولو هم نیست گم شده بود... اما الان تبدیل به یه تصویر متحرک و گاهی حتی کابوس شبهای بی خوابی شده....!
و یه ملودی که شاید آخرین باری که گوشش شنیده باشدش سه چهار سال پیش بوده که توی محوطه ی چغازنبیل یه چندتا از بچه های دوست داشتنی هم دانشگاهی با یه حس هنجارشکنانه و البته خاص زمزمه وار سر داده بودند... درست وقتی که روی یه تخته سنگ... ردیف نشسته بودن و عین پاندول تاب می خوردند با هم...
سر دو راهی میشینم... خودمو تنها می بینم... دونه دونه..........
پی نوشت:
/با اندکی اغراق البته...!
//این فلاش بک منو رسوند به این حس که انگار دلم واسه ی اون ملودی و اون صدا خیلی تنگ شده... اونقدر که یادم رفته مدتهاست نسبت به این خواننده چه حس ناجوری داشتم...
///خوشحالم که هنوز تنها جا و کسی که سراغ دارم... محکم و قرص مونده برام و هنوز هم می تونم روش حساب کنم و وقت نیاز سر بزارم روی زانوش و ایمان داشته باشم... یه ایمان سخت و داغ و ملس به اینکه هست ... پس ....
/// روزگار غریبی است انگار...!
با دل آزرده و یه صورت کمی اخمو... میام و با شصت پام دکمه ی پاور کیس رو فشار می دم... حالم گرفته...
شب عیده و دلم هواییه... می خوام که یه آهنگ گوش بدم... بعد از مدتها به همون سبک خودم آهنگ انتخاب می کنم...
درایو E/ music/ و بعد چشمها بسته و موس رها شده روی آیکونهای : سنتی... پاپ داخلی... پاپ خارجی... خارجی... متفرقه....
فشار می دم هم پلک ها رو روی هم و هم موس رو روی یه آیکون....
پاپ خارج...
حالم می گیره.... این تو چیز باحال زیاد گیر نمیاد...
اما ادامه میدم... دوباره چشما بسته و ....
هایده... دوباره چشما بسته... انتخاب و یه گلچین دو آهنگه... بی خیال وبی قید انتخابشون می کنم و میریم توی آشپزخونه... باید برای شامی که قراره سحری هم باشه یه چیزی بپزم...
هنوز دلم نیومده لباسامو عوض کنم... هنوز شلوار سبز کم رنگم پامه...جورابای خاکستری هم... مانتوی سبز هم پهلوی روسری سبز رها شده کنار چادر سیاه مچاله شده روی مبل درست بغل کیسه ی چادر نمازایی که قرار بود بشن سکو پرتاب و اسباب رسیدن به یه چند لحظه آرامش و یه خلا پر از صداهای پرازدحام ....
نشد که بطلبه... نشد که بخواد... و من دلم گرفته... شاید از شکی که به اینجا رسوندم... شایدم... گاهی اتفاقات اینقدر ساده ان که من یکی نمی تونم هضمشون کنم...!
آخ آخ آخ که آهنگش عجب بویی داشت...
انگار اولین بار بود می شنیدمش... شایدم چندمین بار.... درست نمی دونم... اما منو انداخت توی ورطه ای که شاید خیال می کردم فراموشم شده... صدای دلنگ دلنگش به شیشه که نه... به پاره سنگ سرخی که کاشتم جای .... آره... صدای دلنگ دلنگ تلنگرا شنیدم و بی اختیار...دنبال تاریخ امروز گشتم و وقتی به خاطرم اومد... مو به تنم سیخ شد...
وای از این زنده شدن ها...
امروز 16 مرداد بود....
خدای من...
و سه روز از 13 مرداد گذشته بود بدون اینکه من بفهمم...
دارم پیازا رو پوست می گیرم... انگار یه مشت خورده شیشه رها شده توی دلم... همچین فشار می دم روی این پیاز بیچاره که تاب نمیاره و چاقو رو حواله ی انگشت خودم می کنه....
باورم نمیشه 5 سال داره تموم می شه.... خدایا من از کجا به کجا رسیدم...؟
توی این پنج سال یکبار هم نشده بود که این تاریخو فراموش کنم....
....
یهو یه حس خلا تموم وجودمو می گیره... سینک ظرفشویی رو می کنم تکیه گاه و خودمو می رسونم به اپن آشپزخونه و آروم آروم میام سمت سالن... چشمام داغ تر از اونیه که بتونم تحمل کنم... میرم تو دستشویی و می خوام آبی به سر و صورتم بزنم... ای امان از این آینه... زیر چشمای سرخم سیاه سیاه شده و لبهام بدجور میلرزه... دلم بهم میریزه و یهو یخ می کنم... بدون اینکه نیاز به فکر کردن داشته باشم می دونم که جایی به جز کاسه روشویی دور و برم نیست که بهش تکیه بدم... تسلیم مطلق... آروم با تکیه بهش خودمو میرسونم به درو و بعد هم سالن...!
پنج سال تمام ....
خدایا از کجا به کجا رسیدم....
خدایا من ...
من...
چی باید بگم....؟ چه باید بکنم؟
به خاطر اون... به خاطر تو... به خاطر خودم... این همه در بستم... این همه پلک رو هم فشار دادم... این همه بغض قورت دادم... این همه به غرورم و تو که خریدارش بودی مباهات کردم... این همه دلم رو تو دستم گرفتم و واسش خط و نشون کشیدم و از دست خیلیا کشیدمش بیرون... این همه... این همه تیکه های لزج و خون آلود رو زیر پام له کردم... این همه بهترین هام رو از خودم دل چرکین کردم...
خدایا... امروز 16 مرداد بود... پنج سال و سه روز اون ور تر از 13 / مرداد 80 .... و یک سال و حدود نه ماه هم اون ورتر از 30/مهر /83....
از یه تولد تا یه مرگ... از یه وعده تا یه سنگ قبر... (یه جفت... یکی سیاه... یکی سفید... یکی واصل و یکی منتظر) از یه دنیا شوق و ذوق و امید سه ساله ... تا یه دنیا بهت و حیرانی و چرا چرا و گه خوری یک سال و نه ماهه.....
من از کجا به کجا رسیدم...!؟
از اینجا به کجا باید برسم....؟!
چیکار داری می کنی با من....!؟
چیکار دارم می کنم با خودم...؟!
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور... که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در با می شه ... لحظه ی دیدن می رسه
هرچی که جاده است رو زمین...
ای که تویی همه کسم.... بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم... به هرچی می خوام میرسم.... به هرچی می خوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکراب بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه...؟
ای که تویی همه کسم....
عزیز ترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه دیدن و بویدیدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی ... تو رو واسه نفس می خوام...
ای که تویی همه کسم....
اگر از لابلای اوراق تو بود که دیدمش....
و اگر هم از لابلای اوراق من بود که ندیدیش...
عذر خواهی گردن آویز من شد...
در شب زفاف بی پیوندمان!
شب سلاخی تقدیر بی نقطه ی هر چندتایمان...!
***********************************
پی نوشت:
/شناختن فاحشه ی درونم رو مدیون تو ام رفیق...متشکرم...! و پیشاپیش ازت می خوام که بابت این همه پست فطرتیم منو ببخشی....!
//تا فعلاْ خدانگهدار همتون...!
///هستم... یعنی کمی هستم... مثل همیشه... فقط امیدوارم تا همیشه نباشه....! زود بر می گردم... با مطالبی که احتمالاْ نویسندشون خودم نباشم...!
////دعا فراموش نشه....!
1/ امشبم شب چهارشنبه است و من همچنان تشنه، صدای اسپیکرایی رو که دارن خیلی آروم جیغ می زنن "دل هوشمند باید که به دلبری سپاری..... که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی" رو کم کردم و منتظر صدای درویشم...
2/استاد... از استاد کم گفتم اینجا... یعنی در اصل هیچ نگفتم... راستش رو بخواین می ترسم ازش حرف بزنم... یه جور انگار که می ترسم از اشتباهی که خاری فرو کنه توی هاله ی خاکی و براقی که وقتی نگاش می کنم دورش کشیده شده... می ترسم از شکسته شدن حرمتی که توی تک تک سلول هام رخنه کرده و مقدسه... می ترسم از این من متعفنی که توی من نشسته و هر خیال مقدسی رو هم که دارم دست مالی می کنه...اما امشب... دیگه نمی تونم تحمل کنم و میخوام این ریسک رو به جون بخرم و بگم که چه بلایی به سرم آورده... می خوام بگم که چه آشوبی به پا کرده... اما آخه چطوری؟... نمی دونم... فقط اینو می دونم که می خوام بگم... می خوام بگم که هفته ی قبل وقتی با اون خستگی ناشی از یه درکه نوردی شدید (!!!) اراده کردم و راهی کلاسش شدم... با سحرکلامش چه کرد...
می خوام بگم... پس بعد از چند روز دوری از کامپیوتر و دنیای مجازی... میام و آروم می خزم روی صندلی آبی رنگ و آروم تر صفحه ی word رو باز می کنم و دستا رو آویزون دکمه های سیاه کیبورد میکنم و چشمای بی حال و همچین کمی هم خواب آلودم رو هم خیره به صفحه ی سفیدی که قراره با واژهای سیاهی که به اراده ی من متولد می شن رنگین بشه...
ساعت حدودای سه بود که رسیدیم خونه... 7 صبح زده بودیم بیرون و تا اون موقع یه بند راه رفته بودیم... به خاطر خربازی که توی کوه نوردی تو برق آفتاب ساعت 10-1 ظهر کرده بودم مخم در حال ترکیدن بود... و طبق قرار هر هفته... ساعت 5 می بایست سر کلاس استاد می بودم... اطرافیان (بغیر از خواهرم) داشتن مخم رو می زدن که نرم... راستش درست و حسابی هم تمرین نکرده بودم... یعنی این مچ درد لعنتی نزاشته بود که درست و حسابی بنویسم... ولی ... نمی دونم چرا و چطور اما دلم خستگی رو به جون خرید و مقابل همه ایستاد و بالاخره رفتم...
و استاد... و استاد... و استاد...
اون روز استاد به هیچ کی سرمشق نداد... اصلاحیه رو خط هیچکی هم نزد... بالا سر هیچ کی هم نیومد قلم رو بگیره و آروم آروم مسیر قلم رو براش هجی بکنه... اون روز استاد روی صندلی خودش هم حتی ننشست... اون روز استاد، استاد خط نبود... اون روز استاد فقط استاد بود... اون روز استاد فقط حرف زد...
اما امان از حرفهایی که زد...
یه گوله ی کاموایی انگار انداخت توی گلوی خشک من و یه کلی هم خورده شیشه تو چشمای سرخم و کلی هم طبل و دهل توی دل و کله ام... اون روز استاد، خیلی چیزا رو بهم ریخت...
واقعیتش اینه که توی این هفت هشت سالی که به شکل نا متناوب خوشنویسی کار کردم... به خیلی چیزا شک کردم و خیلی چیزا یه جورایی زانوام رو سست کردن... (و در اصل این رخنه ی گنده ای هم که افتاد وسط کارم هم از همین ها بود....) اما یه چیز هیچ وقت برام زیر علامت سوال نرفته بود... یعنی یه جور برام انگار یه چیز بدیهی بود... یه بدیهی غیر قابل انکار که نه... حتی غیر قابل پرسش... و اون چیز هم عشق و علاقه ام به این هنر بود...
یه جوارایی واقعاً فکر می کردم بیشتر از هرچیزی این هنر رو دوست دارم... یه مرتبه و مقامی براش ساخته بودم توی وجودم که فکر می کردم هیچ چیز نمی تونه حتی هم طرازش بشه چه برسه به رقیب...
اما اون روز بعد از اون بیت شعر و اون کلام...
نمی دونم چطور باید بگم... اصلاً نمی دونم چرا دارم می گم... فقط اینو می دونم که وقتی داشتم می رفتم سر کلاس خستگی توی پاهام بیداد می کرد اما وقتی داشتم بر می گشتم گره ای افتاده بود توی ابروهام و شوری هم به دلم و جونی هم به پاهام که نمی زاشت مثل آدمیزاد بیام خونه... خوب می دونستم که توی این بی امکاناتی این شهر نامرد... فقط می تونم آویزون پیاده روی زیر سایه ی سیاه اکسیژن های خاص پایتخت بشم و شدم...
راستش یه هفته است شب که می خوابم و صبح که چشم باز می کنم از خودم می پرسم اون سوالی رو که استاد اون روز از من که نه... از همه پرسید و البته قطعاً و یقیناً بنا به اتفاق چشماش توی چشم من افتاد...!
-برای چی میای اینجا؟...
و بعدش هم طی یک پروسه ی غیر ارادی اون بیت شعری رو هم که خوند و من سالهاست که شنیدمش و البته خوندمش و هیچ وقت هم این رنگی ندیده بودمش هم پشت بندش میاد و اون کلاف و اون خرده شیشه ها و طبل و دهل ها هم....
درین حلقه هرکه زنده نیست به عشق
برو نمرده به فتوای من نماز کنید
پی نوشت:
/پست قبلی قرار نبود نظرخواهی داشته باشه... اما خوب از لج بازی بلاگفا و سر نزدن بنده به دنیای مجازی توی این چند روزه نظرخواهیش باز موند و البته متشکرم از همه ی کسایی که نظر دادن و فقط محض اطلاع گفتم...!
//احتمالاً در آینده ای نزدیک شاهد یه سری مطلب به نام «ماجراهای من و دخترخاله ام» باشید... و باز هم احتمالاً تم اون نوشته ها طنز خواهد بود... و احتمالاً هم با مطلبی در رابطه با چگونگی زبانکده رفتن من و ایشون آغاز خواهد شد...!
///...

۱/ مطلبی در دست تهیه دارم که نمی دونم چرا انگار که طلسم شده به پایان که نزدیک نمی شه هیچ... تازه از آغاز هم دور نمی شه.... منم عند دل خودم بازم خزعبل نگاری می کنم تا این دنیای مجازی دلش واسم تنگ نشه بیشتر از این...!
۲/ اگر تا یه ۲۰-۳۰ سال دیگه که بچه ی من به سن کنکور می رسه (البته احتمالاْ) کنکور برداشته شده بود که هیچ... اگر نه... به سبک قرون وسطایی ها برخورد می کنم و خودم شخصاْ وظیفه تربیت علمی اش رو به عهده می گیرم و نمی زارم حتی یه لحظه هم توی این فضای مسموم نفس بکشه... این چند روزه که از نزدیک التهاب خواهر زاده هامو می بینم خداییش حالم گرفته شده...! ای تف به این سیستم...!
۳/هنوز هم سر قولم هستم... و تمام توانم رو به کار می گیرم که اینجا ناله نکنم... یعنی کلاً ناله رو از زندگی ام بیرون کنم...(البت به جز بعضی وقتا!!!) اما سوژه های مسخره ی فکری عین کرکس دارن دور سرم می چرخن... یه لحظه که سکون سکوت غالب می شه٬ هجوم میارن و یه تیکه می کنن... آخ درد داره... آخ درد داره...!
۴/ از کنترل شدن بیزارم.... از اینکه فکر کنم کس و یا کسانی هستن که دارن منو میپان اعصابم می ریزه بهم و آرامشمو از دست می دم... و این روزها کسی هست که بدجور بند کرده به کنترل کردن من... ای امان از این محبت و دلسوزی که گاهی بهانه می شن که جون آدمو تا دماغش بالا بیارن.... دردشم اینه که نمی شه کاریش کرد... بیچاره نگران منه لابد!!!... به همین دلیل هم هست که تمام تلاشمو دارم بکار می بندم که این عصبانیتو فرو بدم و واکنش خاصی نشون ندم... دعا کنید بتونم... خیلی چیزا هست که دوست ندارم شکسته بشه...!
۵/بازم باید بگم احتمالاً تا یه زمان کوتاهی کمتر باشم... پس فعلاً خدانگهدار..!