۱/ نمی دونم چی باید بگم... فقط اینو می دونم که همه چیز ... همه چیز .... حتی بیشتر از همه چیز توی یه لحظه پوچ شد ...
۲/دعا کنید... همتون برام دعا کنید از پسش بر بیام... فرصت زیادی ندارم برای پس گرفتن خودم... واسه ی مرور پنج سال٬ شایدم بیست و پنج سال و تجزیه و تحلیلش... و جبران هم البته...
۳/ به امید خدا وعده ی بعدی ما روز عید... عید فطر!
۴/یه کلام گرم و آیه ی۲۴ ٬سوره ی انفال و پنج سال تلقی غلط از یه رویا.... به همین سادگی!
۵/ می دونم... می دونم ضعیف تر از اونم که از پس این یکی بربیام... اما...شاید شاید شاید شاید... شاید هنوز بشه کاری کرد... دعا کنید... شما را به مقدساتتان دعا کنید!
۶/یه قلم و یه دفتر شاید توی این سی چهل روز جای این صفحه ی مجازی رو بگیرن... شاید برگردم به همون دوران کودکانه ی با التهاب سیاه کردن برگه ی سفید دفتر، وقتی که مدام توی این هراسی که نکنه نگاهی بپات باشه و ... شاید فقط یه قلم و یه دفتر... هرچی برگه هاش هم بیشتر....بهتر...!
۷/ و سفر به اهواز... اگر بتونم رمضان رو اونجا باشم و خلوت... اگر بتونم... اگر بتونم... دعا کنید... التماس می کنم!

با یه حال گرفته، اجباراً میری تو رخت خواب... ساعت حدودای 2 نیمه شبه... آسمونم صاف... هوا هم پاییزی (اما بدون باد البته) به توصیه های ایمنی خواهر گرامی محل نمی دی و توی تراس جا می ندازی... تنها خوابیدن زیر آسمون صافی که البته به واسطه ی پرده کشی (از برای دور ماندن از تیررس نگاه های تیز بین عناصرهمسایه) و دیوار کشی، چیز زیادی ازش پیدا نیست هم حال خودش رو داره...
تا صبح چشم می دوزی به ماهی که دو سه شب پیش تمام بود و حالا شده بازیچه ی یه مشت ابر کم پشت و دلقک که هر دم به یه شکل درمیان... یه بار شبیه چهره ی چروکیده ی یه پیرمرد با دستی زیر چانه و یک بار هم فرشته ای با دو بال گنده و گاهی حتی یه گاومیش گنده با شاخ هایی تیز!
وقتی خیالت راحت باشه که نگاهی روت زوم نیست الا نگاه محرم ترین عنصر بودنت، می تونی با خیال راحت دستها رو زیر سر غلاف کنی و پا ها رو هم روی هم بندازی و حتی اگر نمی هم بود، بود و با کله بپری توی افکار ملست... حالا دب اصغر هم گه گاهی چشمک هایی هم زد که چه بهتر!
تا صبح همدمم افکارم بود و ماه و دب اصغر و یه مشت پشه ی شکمو که تیکه تیکه ام کردند. توی اولین چرخش، نگاهم که به ساعت خورد، دقیق وقت اذان بود و بعدش هم که وقت رفتن... با دختر خاله ی محترم قرار هفتگی دربند داشتم...
سخت رفتم... اما انگیزه ها برای رفتن کم نبود... اما بدجور ضد حال بودم اون روز... اینقدر حالم خراب شد که نیمه ی راه دختر خاله ی محترم رو از بیشتر بالا رفتن محروم کردم و یه گوشه ی دنج پیدا کردیم در مجاورت یه باریکه ی زلال و صفایی بود با حافظ و این درد لعنتی و مرکب تلخ وسیاه و قلم دزفولی و قریچ قریچش و البته نگاه نسبتاً کنجکاو دخترخاله ی محترم که تا حدی می دونست چی می کشم اما عمقش رو انگار نتونسته بود حدس بزنه که اینجور یکه خورد از این همه کم آوردن من....
پشت بند این ها هم یه نهار مشتی و یه مشت چای و خرما و بعد هم عرض ارادتی خدمت امامزاده ای که بدجور محرم شده این روزها و چه حال ها که نمی ده والبته خدای او هم... و بعد هم رجعت به منزل و یه تنهایی توپ توپ که با همه ی خواب آلودگی به خواب نگذشت...!
نتیجه ی اینها هم این شد که بهترم... خیلی بهتر... تصمیماتی دارم... خیلی تصمیمات که تقریباً مطمئنم که با بهتر بودنم لازم و ملزوم همن... یعنی می دونم که تا زمانی که این بهتری باشه، تصمیمات هم می مونن...پس برام دعا کنید که بهتر بمونم... چون شدیداً احتیاج دارم به گرفتن افسارم از دست این همه التهاب و سپردنش به دست آروم خودش و اگر شد هم کمکی خودم...!
********************
پی نوشت:
/هنوز هم به طرزی خرکی و بچه گانه ای تحت تاثیر مرگ وحواشی اش هستم... گاهی وبش رو میخوندم... زهر کلامشو دوست داشتم اما مدتی بود که همینجوری بی دلیل دیگه سراغش نمی رفتم... حالا!
اون غزلی رو که زیر پست امتحان نوشته رو خیلی دوست دارم... خیلی! بیاید براش دعا کنیم ... اگر خدا هنوز تصمیش رو نگرفته برش گردونه!
//شرق هم که به مردگان اضافه شد... خوبه... دیگه دلیلی واسه چرخیدن کله به سمت پیشخون کیوسک ندارم تا تابلوی شونصد متری پست رو نبینم و کلی بیراه نرم...!
۱/ همیشه میگن٬ بعد از هر رویا کابوسی هست و بعد از هر کابوسی هم رویایی...بیست سالم بود... پر از نیرو بودم و انرژی و آرزو... ته تغاری حاجی و خاندانش... عزیز دردونه ی یه مشت خواهر و برادر بزرگ تر که با کمترینشون ۶ سال اختلاف سن داشتم... روی قله ی آمال و آرزوهام یه چندتا پرچم سفید کاشته بودم... یکیش خوشنویسی بود که اون روزها به جاهای خوبی ازش رسیده بودم... یکی هم موسیقی که یه آرزویی بود که علی الحساب گذاشته بودمش دم طاقچه تا هم دم دست باشه و هم آزار نده عزیز هامو... به امید یه روزی که خواهد آمد... و یکی هم... یه سوال... و یکی دیگه هم یه سوال....
۲/حس و حال های غریب و زیبا داشتم... حس و حال هایی که گاه همدستی می کردن با نمی که روی خاکی افتاده بود و ....
۳/مشهد رو دوست داشتم و هرسال هم که واجب بود ... اون سال بیست سالگی هم واجب شد... توی تراس خوابیدن رو هم دوست داشتم (حتی با التهاب سخت هر لحظه جهیدن یه سوسک گنده روی سینه) اون سال بیست سالگی هم دوست داشتم... یک شنبه شب بود... یه شب حوالی اواسط مرداد... درد داشتم... یه درد غریب... آسمون کویری مشهد هم که ستاره بارون... و البته شهاب هم ...
۴/ ساعت ۴ صبح بود به گمانم که اون دو تا پرچم سفیدی که به شکل علامت سوال بودن پررنگ تر شدن و من هم به خودم معرفی!
۵/دانشجو شدم... از دانشگاه بدم می اومد... هرچند الان از تجربه کردنش پشیمون نیستم اما اصل ماجرا اینه که به خاطر خانواده ام بهش تن دادم... خیلی از اون پرچم های سفید قربانی این تن دادن شد و پرچمی هم اضافه نشد... محکم بودم و سخت و همچنان هم خاکستری متمایل به سفید!
۶/ سه سال از دانشجویی ام گذشت... چه اتفاقاتی که توی این سه سال نیافتاد و چه خوش بینی هایی که تبدیل به بدبینی نشد... چه لبخندهایی که بعدها فهمیدم چه ابلیس گری هایی که پشتشون نبوده... و چه ناروهایی و پست فطرت بازی هایی (به تمام معنای کلمه) که ندیدم .... بگذریم... بگذریم تا برسیم به نیمه شعبان۸۳... دومین سالگرد ازدواج خواهرم توی سرزمین غربت که مادرم به خاطر آرامش دل خودش جشن می گرفت و آرزوی سعادت می کرد براش از این سر دنیا...
۷/اون روز هیچ چیز عادی نبود... نه من... نه اون... و نه حتی لحظه های یک سال بعد ترش و نه حالا.....
۸/شب شد... خسته بودم و یه لحظه خواب آروم رو تمنا می کردم... که کاش می مردم اما اون شب نمی خوابیدم...
۹/از رویا تا کابوس فقط سه سال و دو ماه و چند روز طول کشید...
۱۰/ و الان از تولد کابوس من... دو سال و شش ساعت می گذره... و اون سنگ همچنان طعم تلخ اضطراب و انتظار رو مجبوره که تحمل کنه.... و من ایمان دارم که تا نهایت بودنم٬ صبح های حوالی نیمه ی شعبان چشمای ورو کرده ام رو باز نمی کنم مگر با یه آه....
۱۱/باید بایستم... مجبورم که بایستم... حتی اگر این حسی که حالا داره از سر و کولم بالا میره با همیشه فرق داشته باشه... حتی اگر هیچ وقت دیگه نخواد که... حتی اگر هیچ وقت این درد تموم نشه...حتی اگر این شک لعنتی نخواد هیچ وقت دستای مسخره و یخ زده اش رو از خرخره ی من و اون رها بکنه.... من باید بایستم و اون هم و تو هم همچنین رفیق!
۱۲/
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدمی ساعد سیم اندامی
روزه هرچند که مهمان عزیز است ایدل
صحبتش موهبی دان و شدن انعامی
مرغ زیرک بدر خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بد خو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پیش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز درد آشامی
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار بدست آوری از خود کامی
۱/این روزها به همون اندازه که مدیون ادیسونم نفرین می کنم گراهام بل رو... از صدای بی انگیزه زنگ تلفن بدم میاد... دیگه پیش نمیاد صدایی بلند داد بزنه معصومه گوشی رو بردار... نیازی به داد نیست... اینجا کلش دو وجبه و این روزا هم کسی با معصومه کاری نداره...
۲/تلفن رو بر می دارم و با دو نه صد دلی شمارشو می گیرم... قبل از اینکه تلفن به بوق بوق زدن بیفته صدایی می پیچه توی گوشی.... صدایی از دور دورا... با یه لحن آشنا... گوشی رو می چسبونم به گوشم... یا ایها الذین آمنوا... باقیشو نمی تونم بشنوم... صدا خیلی دوره... خیلی دور... دلم گرفته بود گرفته تر می شه... لا به لای بوق هایی که از اون سر انگار کسی خیال نداره تمومشون کنه کلماتی می شنوم... کلماتی که تا میان به مفهوم نزدیک بشن یه بوق از راه می رسه و ....
۳/ بوق های نه چندان ممتد که به مشغولی میفتن دیگه هیچی نمی شنوم... گلوم می سوزه و چشمام هم... انگشتم رو میزارم روی شاسی قطع و گوشی رو میچسبونم به سینه ام... ای لعنت به من... از کی تا حالا اینقده احساساتی شدم؟!... دوباره شماره رو می گیرم... بار اول دلم برای صداش تنگ شده بود... و برای خودش نگران... اما این بار... دلم برای دوتا صدا تنگه و برای یکی بیشتر ... اما دیگه هیچ صدایی نیست... نه از بوق خبری هست و نه از یاایها الذین آمنوا....
*********************
پی نوشت :
۱/ رفیق... بد داری با خودت تا می کنی... بدتر با اطرافیان...! فقط می تونم بگم امیدوارم تو به خدا کمک کنی تا خدا هم بتونه به تو کمک کنه...!
۲/ کسی از آقای مدیر خبر نداره؟! یعنی دنیای مجازی رو بلکل ترک کرده؟
۳/ هر جی به نیمه ی شعبان نزدیک تر میشیم من هم ابری تر می شم... خدایا کمکم کن توی این ابعاد مسخره ی آپارتمانی بتونم خودمو پشت این کالبد گنده ای که دیگه نقش بازی کردن براش به راحتی قبل ها نیست قایم کنم....
توی عالم بچگی واژه ها و اتفاقات معناهایی خاص و حتی گاهی خارج از چارچوب واقعی پیدا می کنن. یعنی در اصل همونی می شن که ذهن کوچک و پاک بچه می خواد و می سازه و تصور می کنه و این تجربه ایه که واسه ی همه ی ما پیش اومده... و قطعا همه ی ما به خاطر داریم که از مسائل اونی رومی ساختیم که خودمون می خواستیم و حالا بعد گذشت سال ها... یا اون ذهنیت ها رو فراموش کردیم و بخاطر نمیاریم و یا اگه میاریم با یه پوزخند ... یه جورایی انگار که از اونی که بودیم شرم داشته باشیم...
بچه که بودم... آروم بودم... یعنی هیچ وقت بچه ی شیطونی نبودم... کم دردسر و کمی حاضر جواب و البته حساس و زودرنج... جالبیش اینجاست که علیرغم چیزی که خودم تصور می کردم، با وجود یه خورده کنجکاو بودن وقدرت غریب سوال پیچ کنندگی ام، زیاد پی گیر و اصطلاحاً پیله نبودم برای رسیدن به جواب سوال هام... در مقابل هر سوال فقط کافی بود اندک تلاشی به کار گرفته بشه واسه دست به سر کردنم... راحت می پذیرفتم و می کشیدم کنار بعدشم یه خورده دلخور می شدم و یه خورده هم خودمو لوس می کردم و حداکثر چند ساعت بعد همه چیز به حالت عادی بر می گشت... اما این فقط مال محیط بیرون بود... چرا که خصلتی که از ابتدای کودکی تا همین حالا همراه من مونده (و گاهی هم شدیداً اعصاب خورد کن هم شده واسام) قدرت تخیل شدیدی بوده که توی این جور مواقع بدفرم به کار می افتاد...
از دوران کودکی ام خیلی خاطره ندارم... اما اینو خوب یادمه که وقتی به جواب سوالی که داشتم نمی رسیدم... توی عالم خودم و توی شب بیداری هایی که انگار از مادر با من زاده شده بودند، دنبالشون می گشتم... و متناسب با جنسیت اون سوال جواب هایی می ساختم شاهکار...!!!
خودم یادم نیست... اما از خواهرم که پرسیدم بهم گفت سه –چهارساله بودم که درباره ی خدا ازش سوال کردم... احتمالاً هم در مقابل دعوتی که خواهرم ازم کرده بود واسه ی نماز گزاردن....!
_ راستش شاید تنها کسی که ازهمون ابتدایی که حتی به یاد ندارم، در مقابل سوالهای من هیچ تلاشی برای دست به سر کردن به کار نبرده همین خواهرم باشه... بعدها که بزرگ شدم حتی فهمیدم که گاهی زمینه چینی هایی می کرده برای اینکه موتور مغزم رو به کار بندازه واسه تولید سوال... اون هم از نوع فلسفی...!_
خلاصه... ازش درباره ی خدا پرسیدم... و چی جواب داد ... خوب باید بگم نمی دونم... فقط اینو می دونم که باز موتور مغز من به کار افتاد برای هضم مفهومی به نام خدا... پروسه ی این تولید چقدر طول کشید و چه مراحلی داشت نمی دونم... اما اینو می دونم که هنوز که هنوزه... با این همه گنده شدن بنده چه از لحاظ فیزیکی و چه شیمیایی... و این همه تغییر مفهوم خدا توی وجودم... یه نموره ای ته ته ته ضمیر ناخودآکاهم مونده...
واسه ی معصومه ی سه چهارساله... خدا یه موجود مهربون و گنده بود... که یه جایی کنج آسمون شاید... یا حتی گوشه ی انباری پر از مارمولک خونه و شایدم حتی توی دل کوچیکش... خودشو جا کرده بود و هربار که این دختر کوچولو دلش می گرفت می اومد نزدیک تر...
خدا یه موجودی بود که عمده ترین کارهاش رسیدگی به دل گرفتگی ها و آرزوهای خیلی وقتا مسخره ی این دختر کوچولو بود و تولد و مرگ آدم ها...
دختر کوچولوی قصه ی ما توی اون زمان ها عاشق بازی با خمیر بازی های رنگی بود که اهالی خونه رو عاص کرده بودن... آخه از بس که جنسشون توپ بود، مدام می چسبیدن به این ور و اون ور و لباسای دختر کوچولو و بعد هم به واسطه ی آب و هوای معرکه شهر زندگی این دختر کوچولو و در نتیجه تعرق همه فصله، همه چیزو رنگی می کردن... و همین هم دلیلی می شد واسه اینکه این بازی محبوب و لذت بخش تبدیل به یک از بازی های زیرزیرکی و گانگستری بشه...
در همین زمان هم (که از قضا یه برهه ی شدیداً ایدئولوژیک بود) یه خمیر بازیایی تو پس کوچه های بازار پیدا می شد بسی خوشرنگ و بسی تر با حال و البته آمریکایی که به حکم بسیاری از نوابغ آن روزگار (و این روزگار هم) نجس محسوب می شدن. یکی از آرزوهای این دختر کوچولو که خدا رو موظف به رسیدگی بهش می دونست، همین به دست آوردن حتی شده یه جعبه ی شش تایی از این خمیر بازی های اسمش رو نبر بود.
خلاصه ... ماجرای خمیر بازی رو گفتم که به اینجا برسم...
تصور کنید... یه فضای سیاه سیاه رو... یه میز نه چندان گنده اما بلند کرم رنگ... با یه دکمه ی قرمز یه ور و یه دکمه ی سفید یه ور دیگه... یه موجود گنده ای که ترکیبی شدیداً هارمونیک از رنگ ها (رنگ های غالب آبی و خاکستری و سفید) اونو تشکیل دادن... پشت میز ایستاده و یه چیزی شبیه دست روی دکمه ی قرمز و یکی دیگه هم روی دکمه ی سفید... در مقابل هم یه انبار خمیربازی آمریکایی ....
موجود رنگارنگ و گنده (بلند) بعضی وقتا دکمه ی سفید و می زنه و بعضی وقتها هم قرمز...
وقتی دکمه ی سفید رو می زنه... یه مشت از اون خمیربازیا...خود به خود با هم مخلوط می شن و یه نی نی کوچولو توی یه قنداق درست می شه که خواب خوابه....
وقتی هم که دکمه ی سفید رو می زنه... یه خانوم خوشگل چادری و مهربون... میاد و آروم می شینه مقابل میز و سرشو فرو می بره زیر چادرشو یهو تبدیل می شه به یه مشت خمیر رنگارنگ توی بسته بندی های قشنگی که توی کیف پوریا پسر لوس و از خود راضی هم مهد کودکی دختر کوچولو همیشه برق می زد....
خدا توی دنیای دختر کوچولو با خمیر بازیای آمریکایی آدماشو می ساخت ...
از تولد این تصاویر و خدای این تصاویر خیلی نگذشته بود که این بار دختر کوچولو به جای اینکه از خدا بپرسه... در مقابل انکار خانواده اش برای خرید خمیر بازی آمریکایی دستشو زد به کمرش و با چشمای خیس و صدایی که از بغض می لرزید گفت:
اما خود خدا... آدماشو با خمیرای آمریکایی می سازه... تازه... پوریا هم داره... همشم منو مسخره می کنه وقتی می گم دست به خمیرات نمی زنم... آخه نجسن....
پی نوشت:
/برای چی گفتم نمی دونم... اما اینو می دونم که تداخل دو مفهموم تولد و مرگ توی ذهنم جرقه ای این نوشته رو زدن...
// طولانی شد و عجله ای... نخوندید هم نخوندید...
///راستی درویش برگشت... دیشب صداش توی کوچه و گوش ها می تونست بپیچه اگر آهنگ مزخرف تیتراژ آخر نرگس می زاشت!
////انگار که باز هم همیشه هم روش...
پیش نوشت:
1/این دومین متنیه که نوشتم واسه ی کلاس داستان نویسی ام... یه جور محک زدن همون سوژه با نظرگاه سوم شخص... یعنی خواستم همون چای سوم رو این بار با نظر گاه سوم شخص بنویسم... البته با اندکی تغییرات....
2/من منتظر نظر هستم... اما منتظر انتقاد بیشتر... می خوام اینا رو بازنویسی کنم... خصوصاً این یکی رو که بدجور دوسش دارم... به خاطر همین خوشحال می شم اگر نظرات یه چیزی غیر از خوب بود... عالی بود... دستت درد نکنه و از این جور حرفا باشه... هرچند از دوستانی که لطف دارن و میخوان به این حقیر روحیه بدن هم بسیار سپاسگذارم...!
***************************
سوز میز سه!
-هی پسر! دوتا چای واسه ی میز سه ببر...
-بازم چای؟!... یه ساعته نشستن اینجا و هی چای می خورن... لام تا کام هم که با هم حرف نمی زنن...
-تو چه کار به این کارا داری... کار خودتو بکن....
پسر سینی چای را از صاحب کارش گرفت و درحالی که ترکیبی از نارضایتی و کنجکاوی در چهره اش دیده می شد به سمت میز سه پیش رفت. هنوز کار چیدن فنجان ها تمام نشده بود که دستی به شانه اش خورد و صدایی آرام اما خشن بیخ گوشش زمزمه وار گفت:
-میز پنج سه تا کاپوچینو... بجنب...
۱/وقتی رویای صادقه ای تو رو ببره به غاری که خدا با بنده هاش داره صحبت می کنه و تو صدای مهربونش رو بشنوی و بی اختیار دستهات رو بالا ببری و دعایی رو زمزمه کنی که بدون اینکه بخوای و یا بفهمی گذاشته شده وسط قنوت دستای لرزونت و بی خود بشی و خیس و نمدار....
وقتی ازتاریکی نترسی... وقتی به همراه هات فکر نکنی... وقتی خودتو غرق یه جمعیت میلیونی بی خیال و یه جماعت چند ده نفری بیخود ببینی... وقتی دلت بطپه واسه هفت الحمدلله و هفت الله اکبر.....
اونوقت دلت اینقدر آروم می گیره که می تونی بپری... حتی وقتی که با چشمای خودت می بینی که جماعت بی دل بیرون اومدن و تو هم... و دیوار امامزاده روی هم میاد و دیگه غاری تاریک با یه ته نور نارنجی نیست که نیست....
دل آدم وقتی خوابش بیاد... دل آدم وقتی از فرط عطش خوابش بیاد... دل آدم وقتی دل بشه... تا مرز رویا راهی نداره... و بی اختیار در نوردیدن این مرز عجب طعم خاصی داره... !
۲/دلم برای صدای درویش تنگ شده... چند هفته ایه که نمیاد... اگه بگم نگرانش شدم چی می گید...؟ به قول خانومه توی شب یلدا... آدم گاهی نگران شخصیتای توی فیلما هم می شه...!
۳/ملت خودشونو می کشن توی این بلاد کبیره که بلکه کاری گیرشون بیاد... اونوقت یه ازگلی مثل من... توی قبول یه موقعیت مناسبی مثل ... تردید می کنه... کلاس می زاره... روداری می کنه....! چه کنم... این شهر با همه ی زرق و برقش برای من بی رنگ و لعابه... نمی تونم تصور زندگی توی این شهرو به خورد خودم بدم... هرچند یه چیزی ته دلم می گه که مجبورم... خیلی خرم نه...!
۴/دارم برنامه ی یه سفر ده دوازده روزه رو به اهواز می چینم... دعا کنید بشه برم که سخت محتاجشم... شاید الان بهترین کار یک کم دور بودن ازاین فضاست... شدیداْ به آشنایی ها و آشناها نیاز دارم...!
۵/می دونم که باید با خودم کنار بیام... می دونم که باید تصمیم بگیرم... می دونم که باید از بعضی چیزها واسه ی رسیدن به بعضی چیزهای دیگه بگذرم... می دونم که باید... وقتی بایدهات رو بدونی وظیفت سنگین تره... کاش می شد که ندونست..!
۶/خدایا کمکم کن... بد بلایی داره به سرم میاد... نمی خوام بزارم این بذر کینه توی دلم پا بگیره... از آدمای کینه ای بدم میاد... از آدمای ترسو... از آدمای ضعیف... از آدمای وا داده... از آدمای بزدل... از آدمای.... خدایا کمکم کن از خودم بدم نیاد...
ربنا افرج علینا صبرا... واجعل عاقبت امورنا خیرا.... و اهدنی الا الصراط المستقیم....