******************
پی نوشت:
چرا نباید ثبت می شد اونی که نوشته بودم نمی دونم!
یادمه توی دوران جوانی و دانشجویی٬ یه دوستی داشتیم ـ که این روزها تصویر سایه مانندی بیش ازش نمانده و دو عدد کتاب نا قابل که قبل از نا پدید شدن از من به عاریه گرفته بود ـ که معتقد بود ۵۰ درصد شوخی ها جدی اند.
بماند که چیزی از به اصطلاح دوستی مان نگذشت که به مایی که در خماری شخصیت شخیص ایشان بودیم ثابت شد که دهلی تو خالی بیش نبوده این بشر٬ اما این یک جمله بدجور توی ذهنم موند...
و حالا... زهر بعضی شوخی ها هست که شاید هیچ وقت نه... اما به راحتی از دل و ذهن آدم پاک نمی شه... و طعم تلخشون تا مدتها با کوچکترین یاد آوری به دل آدم سرازیر می شه... نمونه اش جمله ای که سه چهار روزه بد جور روی اعصابم راه می ره... اینقدر بدجور که نتونستم خفه خون بگیرم و بالاجبار تحویل این صفحه و مجازیاتش دادم...!
نتیجه گیری اخلاقی: همیشه درد هست... همیشه و همه جا... حتی توی دامان های امنی که به امید بهشون پناهنده می شی... چه مجازی و چه مادی و چه معنوی و چه بشری!
بعضی وقتها یه دنیا حرف میاد و صاف می شینه رو سینه اش، سنگین سنگین... اونقدر که یک هو هول برش می داره و دلش می خواد هوار بکشه و با یه فریاد از شرشون خلاص شه... اما... اما امان از این آبرو و قبح جنون... مجبور می شه بشینه... بمونه... بسازه و سکوت ... و سکوت ... و سکوت... اما آخه مگه سینه ی فکسنی اش چقدر طاقت داره...؟
بعضی وقت ها یه دنیا سوال میاد و صاف می شینه رو سینه اش، سنگین سنگین... اونقدر که یک هو هول برش می داره و دلش می خواد صاف توی یه جفت چشم آروم نیگاه کنه و بپرسه و بپرسه و بپرسه... و بعد بشنوه و بشنوه و بشنوه و سیراب.... اما... اما امان از این روزگار و رسم و رسوماتش که...
بعضی وقت ها یه دنیا دغدغه میاد و صاف می شینه جلو چشاش... خاکستری خاکستری... داغ داغ... اونقدر که یک هو هول برش می داره و دلش می خواد ببنده چشاشو تا نه رنگ ببینه و نه ... اما امان از این ناتوانی در برابر فرار از حقیقتی که خوب می دونه بدجور انتظارشو می کشه... یه جور حقیقت مبهم...
همه چیز به یه انتخاب بستگی داره... همه چیز... بودن یا نبودن... این شعار نیست... اصل اصل ایمانیه که این روزها گرفتارشم... با بودنم باید پا بزارم توی راهی که برگشتش تباهیه و خطا رفتنش هم... راهی که به نظر سخت میاد ... اونم با پایی اینقدر ضعیف... و با نبودنم هم باید چشم ببندم روی حقیقتی که... ایمان که نه... اما امیدوارم که بهش مومن بشم...
این روزها سخت میگذره... سخت... فقط یه لحظه .... یه تلنگر ... می تونه تعیین بکنه که از توی برزخ بیفتم تو بهشت یا تو جهنم... امان از این روزها... امان!
در افق٬ سواران٬ دور دست ترین هیاهو را....
به دامان ماه ـ نا تمام ـ ریخته بودند....
وقتی لکه لکه وهم پشت پلک شب سنگینی می کرد....
بین زمین و آسمان هم
فریاد درد آلود بوفی خسته٬ ملودی نمناک آفرینش را تداعی می شد....
اما
پشت تپه های نامرئی بودن بود شاید
یا
آن سو تر از دره ی خوف انگیز رویا
که چشمی به انتظار٬ تولد صاعقه ای را می پایید!
****************
پی نوشت:
"ماجرا" شاید تکرار مکرر همین حدیث یک لا قبای تنهایی باشد!
*******
پی نوشت ۲:
عنوان از مسافر سهراب!
مینویسم به حرمت شهرم… به حرمت آرامشی که هرچند هنوز بهش نرسیدم اما سایه اش رو روی خودم حس می کنم… می نویسم به حرمت اتفاقی که سالها بود به دنبالش بودم و حالا خرده خرده داره واقع می شه و خرده خرده هم من دارم مزه ی ملس و نابش رو میچشم…می نویسم به حرمت حالی که دارم…
من می نویسم… پس هستم!
پی نوشت:
/ از خودش و اون بنده ای که تلنگر این اتفاق رو زد رسماً قدردانی می کنم
// توی این اوضاع نامیزون… توی این یکی دوماهه اخیر… دو نفر ترکش خور های اصلی این اوضاع نابسمان من بودند…(یکیشون معتقده که جفتک خورده و نه ترکش!) همین جا رسماً ازشون عذر می خوام و امیدوارم به بزرگواری خودشون ببخشن و البته که می تونن! و امیدوارم که بتونم حداقل بعضی چیزها رو برگردونم مثل قبل!
/// فکر کنم یه بیست و چند روزی زودتر از اونی که گفته بودم برگشتم… این بیست و اندی روز هم می بخشم به تمایلم برای نوشتن و حرمت نگاه و مهر دوستانه ای که بدجور این روزها لکه دار شده…
////وقتی این درهم و برهمی های اخیر تونسته 6 کیلو از پی و چربی هایی رو که سالهاست با من عجین شدن رو آب کنه… چرا من نتونم! فعلا تو خط اصلاحاتم… جسمی و روحی… جاتون خالی افتادم به جون اون باغچه ی عزیز و وحشی و دوست داشتنی که بدجور پاسوز آفتاب وحشتناک شهرم شده و از اون سبزی خالص تغییر رنگ داده به سبز و زرد… باغبونی هم حالی داره … خصوصاً جای نیش برگای تیز نخل و تیغای مرکبات و جای شاخه های خشک توت و برگای گزنده ی شاه پسند و … بمیرم برای یاس که اینقدر لطیفه و وقتی اضافاتشو می چینی صبورانه تحمل می کنه و جز عطر گل هاش هیچی نصیبت نمی کنه!