تبليغاتX
سایه ی جنون

هم غصه بخون با من...

                تو این قفس بی مرز....

                       لعنت به چراغ سرخ... لعنت به چراغ سبز...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:33 توسط شیدا(معصومه)

 

میم مثل ملاقلی پور

من نمی دونم چرا هرچی جون بکنم ... این ملاقلی پور و برخی از حواشیش تو کتم نمی ره... رفته بودم فیلم اخیرش رو ببینم «میم مثل مادر» از بازی فجیعا با حال گلشیفته و اون پسر کوچیکه (که به گمونم علی شایان اسمشه) که بگذریم... می رسیم به ...
من نمی دونم این چرا اصرار داره یه سری چیزا رو آویزون فیلم نامه اش کنه... مثل همون صحنه ای که پسره توی وان حمام غرق می شه! آخه این صحنه توی پیشبرد ماجرای فیلم چه تاثیری داشت من نمی دونم؟ انگاری خدا رو زورچپون کرده بود تو فیلمش...
یا یه سری دیالوگایی که هل داده شده بودن تو دهن کاراکترا... مثل اون دیالوگی که حسین یاری توی حیاط وزارت خونه به فرزانه ای می گه که تا آخر فیلم یه شخصیت درست و حسابی براش پرداخته نمی شه... (البته اگر باور کنیم که برای الباقی شخصیت ها به جز سپیده ساخته شده... که من با شخصیت پرداخته نشده ی سهیل هم مشکل دارم) یا اصلا شخصیت پردازی ناقص روبیک... اصلا خود کشی اش که برای من یکی قابل هضم نبود... این همه ماجرا چپونده تو مثلا نود دقیقه و به جز مرگ و بدبختی و بیچارگی هیچ کدومشون رو به آخر نرسوند...
در تمام طول فیلم من توی زمان گم شده بودم... یعنی چی... بمب باران شیمیایی سر دشت (۱۳۶۸ به گمانم)... ازدواج... بارداری... زایمان... ده سال بعد... یک هو ... حالا....! من نفهمیدم...چطور فکر کرده توی فیلمش تونسته گذشت ۱۷ سال رو نشون بده...!؟ د آخه مگه می شه... فقط با سفید کردن چند تا تار ریش حسین یاری؟!
اصلا چرا اینقدر اصرار داره که غلیظ حرف بزنه.... بابا مخ ملت رو آوردی تو دماغشون بلکه رو احساساتشون پاتیناژ کار کردی.... خود من با همه ی اولدرم بلدرمی که داشته و دارم و خواهم داشت٬ داشتم خفه می شدم... آدم بود که فر فر می کرد... آدم خیال می کرد به جز درآوردن اشک ملت هیچ قصد دیگه ای نداشته از ساختن این فیلم....

********************

پی نوشت:
/شاید خیلی ها بگن که تند رفتم... اما آخه از دو روز پیش که این فیلمو دیدم یه لحظه نمی تونم از فکرش غافل شم... نمی دونم چرا همه ی واقع نگری ام رو یک جا به باد فنا داده و به چشم یه ماجرایی که انگار برای یه عزیزی رخ داده بهش نگاه می کنم... نمی دونم شاید به خاطر معادل سازی باشه که از سعید توی زندگی من هست.... نمی دونم... نمی دونم ... شاید به خاطر بیدار شدن یه حس غریزی...
// یادمه قبل تر ها... شاید یه چیزی معادل ده سال پیش یه فیلمی اومده بود تو اکران که هرچی زور می زنم اسمش یادم نمیاد... با بازی پارسا پیروزفر و نیکی کریمی و شراره رخام... که آخر فیلم به طرز فجیعی تماشاچی شوکه می شه و به واسطه ی یه بی مرامی از طرف پارسا... نیکی کریمی می میره.... هیچ وقت این فیلم از حافظه ی من پاک نشده... هنوز هم وقتی به یادش میارم بدجور آزارم می ده ... نمی دونم چرا با همهی شلشی که اون فیلم داشت و صد البته در شان مقایسه با کارهای ملاقلی پور نبود...با دیدن میم مثل مادر به یادش افتادم!
/// خیلی نق زدم... یخده هم بد نیست از خوبی هاش بگم.... خداییش اون صحنه ای که آخرای فیلمه و سپیده میره سازش رو می فروشه تا برای پسرش دارو بگیره و بعد از یه سری ماجراهای واقعا واقعی توی یه نمایشگاه تلویزیون حمله بهش دست می ده و تمام صورتش تاول می شه و دارو ها از دستش می افتن و یکیشون می شکنه و اون آخی که سپیده می گه و همه ی اینها  در پس زمینه فیلم سرنگون کردن مجسمه ی صدام.... فوق العاده است... خصوصا حالا که بحث اعدام صدام نقل محافله... اعدام اون هیچ دردی از سپیده درمون نمی کنه... اون آخ بدجور توی حافظه ی من مونده و خواهد ماند هم...!
//// البته خداییش با "فبای آلا ربکما تکذبان" ش هم حال کردم..!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 13:8 توسط شیدا(معصومه) |

 

  

اثری از استاد

۱/ همیشه شیرین بود ... همیشه دلنشین بود و زیبا... اما دیروز به همه ی این صفاتش یه تر اضافه شده بود...

۲/تو آتلیه پر از گل های رنگارنگ و سبدهای جورواجور بود... خوشبختانه دست خالی نرفته بودم اما اونی رو هم نگرفته بودم که دلم میخواست... دلم می خواست یه گلدون طبیعی ببرم... یه گلدونی که با روزی یه لیوان آب ناقابل بمونه و تا سالهای سبز بکنه دل آدمایی رو که هنوز می طپن... اما ترسیدم یخده خود شیرینی باشه...!

۳/ دسته گلم میون دسته گلای گنده تر گم شد... و خودم میون اون همه احساس... حرف که می زد انگار طنین صداش عوض شده بود... درست روبروش نشسته بودم و احساس می کردم حرف ها رو نمیشنوم بلکه ... چی بگم از اون صدای نرم و حرف های نرم تر...

۴/ گر گرفته بودم و یه چیزی گلومو فشار می داد... یهو به خودم اومدم دیدم چشام داغ داغه... یه نیگا به اطراف انداختم ... همه عادی نشسته بودن و داشتن گوش می دادن... و البته با نگاه هایی کنجکاو و دل هایی در حال حض بردن... به خودم نهیب زدم که من با همه هیچ فرقی ندارم... یه دستمو زیر چونه ام ستون کردم و با اون دستم فشار می دادم روی بازوم تا بلکه از شر این گر و گلو و ... خلاص شم و فقط وفقط گوش بدم...

۵/ استاد برامون از سلام گفت... از نیاز انسان ها به محبت ... از شوق و امید بعد از سلام کردن و سلام شنیدن و محبت کردن و محبت دیدن...  از پیرهای پر ملاتی که راحت دیده نمی شن و یا اگر دیده می شن را حت از کنارشون گذشته می شه... از سرزمینی که چقدر نالایقانه داره از هم می پاشه و از مردمی که چقدر مظلومانه دارن لای کرم های بدبو و متعفن دست و پا میزنن...چقدر بی آلایش بود حرفاش... و البته حقیقت محض...

۶/ عشق و ایمان... تلاش.... توکل.... استاد اینها رو راز استاد بودنش دونست.... راز به اینجا رسیدنش.... 

۷/ توی اون لحظه هایی که مقابل استاد نشسته بودم و توی چشاش ذل زده بودم... با همه ی دردی که تو سینه ام بود و از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه... تا الان هم هست و به نظرم حالا حالا هم خواهد بود....یهو یه جرقه به وجودم زد... خدایا چقدر من خوشبختم... چقدر خوشبختم که الان... اینجا... مقابل استاد....

۸/ تهران رو به حرمت سه شنبه هاش تحمل می کنم! فقط به حرمت سه شنبه ها...

****************

پی نوشت:
/کسایی که مراسم چهره های ماندگار رو دیده باشن ... دیده ان که  استاد مشایخی وقتی رفت روی سن چیزی گفت... چیزی که هیچ کدوم از ما نشنیدیم.... اما استاد برامون گفت که چی گفتن ایشون...:
خدایا کاری کن که با این چیز ها... هیچی به هیچم اضافه نشه!

استاد یدالله کابلی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:48 توسط شیدا(معصومه) |

این از رنجی که می بریمه یه مسابقه است....

یه سر به این لینکه بزنید....!

*************

پی نوشت:
/با تشکر ویژه از کرم دندون عزیز و محترم برای ارسال لینک!
// این پی نوشت هیچ ربطی نه به پست داره و نه به پی نوشت قبلی... عهد کرده بودم دیگه ننالم... اما چه کنم که منم و این یه چاه... از غربت سیاه این شهر و بعضی نا رفیقی ها که نه کمی نارفیقی ها... به کجا پناه ببرم غیر از این یه روزنه؟!
///شاید فقط تنها بهونه همون نیم کتای یخ زده ی قهوه ای پارک لاله باشه و کتابهای رنگارنگ... و صدالبته سه شنبه ها عصر... یه جفت نگاه خنک... با یه مشت قریچ قریچ....
////خدایا بهونه هام.... بهونه هام....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:43 توسط شیدا(معصومه) |

انعام 79-76 (از قول ابراهیم)

هنگامی که تاریکی شب او را پوشانید، ستاره ای مشهاده کرد و گفت: «این خدای من است؟» اما هنگامی که غروب کرد، گفت: «غروب کنندگان را دوست ندارم». هنگامی که ماه را دید که سینه ی افق را می شکافد، گفت: « این خدای من است؟» اما هنگامی که آن هم غروب کرد، گفت: «اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند، مسلماً از گروه گمراهان خواهم بود». هنگامی که خورشید را دید که سینه ی افق را می شکافت، گفت: «این خدای من است؟ این که از همه بزرگتر است؟!» اما هنگامی که غروب کرد، گفت: «ای قوم! من از شریک هایی که شما برای خدا می سازید بیزارم. من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان ها و زمین را آفریده است و من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم...»

 

***************************************

پی نوشت:

/از یقینی که توی این آیه ها نشسته بود بدجور حض بردم... خواستم دوستان رو هم توی این حض شریک کنم... فقط همین!

// ابراهیم بودن قطعا سخته... نه؟! اصلا شدنیه؟!

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:23 توسط شیدا(معصومه) |

هوشنگ مرادی کرمانی

هوشنگ مرادی کرمانی که معرف حضور هست؟!... این ترم خواهر محترم بنده دو واحد نا قابل با ایشون کلاس دارن و ایشون تحت عنوان واحدی به نام ادبیات کودکان استاد خواهر بنده هستن. خواهر بنده ماجراهای جالبی از این کلاس تعریف می کنه که یکیشو دلم نیومد برای شما نگم...

آقای مرادی کرمانی گویا پسری دارند به نام هومن... این آقا پسر هم گویا در زمان جوانی و دبیرستان اعتقادات مذهبی قوی تری (نسبت به حالاش) داشته و با یک عدد معلم دینی اش هم بسی رفیق بوده... خلاصه آقا این معلم دینی که انگار بسی هم جو گیر بوده میاد و به این آق هومن می گه ... پسر به این خوبی حیف نیست اسمت هومن باشه... و از اون روز هادی صداش می کنه....
خلاصه این آقای کرمانی وقتی این رو می فهمه پا می شه و میره دبیرستان آقا پسر و با این معلم خوش ذوق! اندکی اختلاط می کنه و بهش می گه... آقای فلانی به نظر شما روح الله چه جور اسمیه... آقای معلم هم می فرمایند خوب اسم خوبیه... استاد کرمانی می گن نخیر... این اسم اسمیه که توی فرهنگ مسلمانی جایگاه چندانی نداره و بیشتر مورد قبول نصرانی و یهودی و... است... آق معلم کمی مبهوط می ماند و بعد دوباره استاد کرمانی می پرسد خوب حالا محمد رضا چی.... چه جور اسمیه... آقای معلم بل میگره و می گه خوب خیلی خوبه.... اسم خیلی خوبیه... حتی بهتر از روح الله.... بعد آقای کرمانی هم نه می زاره و نه بر می داره و می گه پس شما چرا این همه سال جون کندید تا محمدرضا رو بیرون کنید و روح الله رو بیارید به جاش؟!
این آق معلم هم بدجور تر مات می مونه و استاد ادامه می ده... پس ببینید اسم نمی تونه اینقدرها هم که شما فکر می کنید توی شخصیت آدم ها تأثیر بزاره...

وقتی خواهرم این ماجرا رو وقتی برام تعریف کرد کلی خندیدم... تازه اون با ادبیات ساده و بی آلایش استاد کرمانی می گفت که من به یادم نمونده اما یه ماجراهایی از پس پرده ی داستان هاش می گه که بسی با حالن و شاید خورده خورده اینجا آوردمشون...!

*******************************************************

پی نوشت:
/ خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم... اما خوب نتونستم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که توی پی نوشت بیارمش و ارزش یه پست رو براش قائل نشم... بعضی وقتا با بعضی آدم ها برخورد می کنی که بدجور حرصت رو در میارن... توی روت کلی قربون صدقه و سلام سلامتی و اونوقت پشت سرت بدجور زیرآبتو می زنن...
معتقد بوده و هستم که تحفه نیستم و همین باعث می شد و می شه که سخت حسادت اطرافیان رو قبول کنم... اوایل که اطرافیان (خصوصا خواهرم) می خواستن حالیم کنن بدم می اومد... اما حالا انگار به این نتیجه رسیدم که راست می گن...
د آخه دختر نسبتا خوب ... اگه مثلا ننه تو یا چه می دونم فلان کس تو فلان مشخصه ی به نظر خودش خوب رو در من دیده و مثلا به تو گفته که حالا تو هم بیا و سعی کن این مشخصه رو داشته باشی دلیل نداره که این همه تلاش کنی و راست و دروغ سر هم کنی و زیرآب منو پیش اون بزنی....
من نمی فهمم واقعا چرا ما ملت برای اثبات خودمون فقط یه راه بلدیم اون هم انکار دیگرانه....؟! به خدا خیلی اعصابم خورد شد وقتی فهمیدم رفته پیش فلانی و گفته که بله معصومه (بنده) مثلا فلان گفته و فلان کرده و بهمان بوده و بهمان شده... د آخه بدبخت اینجور این فقط تویی که حقیرتر می شی و ایمان دارم که نه به اون دیوی که تو٬ تو ذهن خودت  از من ساختی چیزی اضافه می شه و نه از بتی که اونها ساختن چیزی کم...
//دلم برات می سوزه بدبخت... دلم خیلی برات می سوزه و خدا رو شاکرم که حتی به فکرمم نمی رسه که به روت بیارم... به کارت مشغول باش... برات آرزوی آرامش می کنم!

یه پینوشت دیگه:
/چرا درست زمانی که فکر می کنی اوضاع کمی داره بهتر می شه و تا حدی داری از پس اوضاع بر میای دوباره همه چیز بهم می ریزه؟ اصلا آیا واقعا بهم می ریزه یا از بیخ و بن اون احساس قبلی اشتباه بوده؟ نمی دونم ... جان تو این اوس کریم زیادی رو صبر و تاب و توان من حساب باز کرده ها... بابا به هارت و پورت و هیکل نسبتاْ گنده ام نیگا نکن خودت می دونی که پاش بیفته هم از یه سوسک هم سوسک ترم و هم کولی گری ام بد نیست...!
// آقا نمی دونم چرا یه کامنت از دستم در رفته و بود و نخونده بودم... یک هویی و اتفاقی دیدمش... به اسم کسی به نام دوست...چون جایی واسه جواب نداری آقای دوست اینجا جوابت می دم:
اول: جدی جدی از دست رفت؟ می شه کمی جزئی تر خبر بدی... ازش بی خبرم... فقط یه اس ام اس برام زده بود که کجایی بی معرفت منم که می دونی هم اهل سو استفاده از مال مردم نیستم و چون گوشی خواهرمه زیاد پر رویی نمی کنم... هم اینکه یه یه ماهی اهواز بودم و از حال و احوالات این موبایل آبجی تهرانی شدمون خبری نداشتم....حالا اگه ازش خبر داری به منم بگو...
دیم: داد و فریاد نکردم از فرصت استفاده کردم و یاد از دست رفته ها کردم...
سیم: احساس بزرگی می کنم چون بزرگ نیستم...
چهارم: اعتراف می کنم نتیجه گیری اخلاقیتو نفهمیدم...یخده آبگوشتی تر می گفتی بگیرم چی می خوای بگی...
پنجم: چراغ خاموش کامنت نزار دفعه ی دیگه... که شانسی کشفش کنم... اگه کشفش نمی کردم و بی جواب می موند اونوقت باز مثل جریان اس ام اس لابد می گفتی نخون و از این اصفهانی گریا... اوکی؟!
راستی از همون دو سطر اول شناختم... کار سختی هم نبود البته!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 17:30 توسط شیدا(معصومه) |

۱/قصد آپ کردن نداشتم... اما وقتی دیدم نظرات پست قبلی آرشیو شده دلم گرفت... احساس کردم بوی مرده میاد... بوی تلخ کافور... بوی داغ و آشنای قبرستون... قصد کرده بودم نزارم حالا حالا چراغ اینجا خاموش بشه... اما دیگه از سر بی قیدی و بی حرفی هم چیزی ننویسم...

۲/ تو چشام نیگاه می کنه و می گه: خانم... مرتب وبت رو می خونم... اما گاهی چیزایی می نویسی که اصلاْ... باقی حرفشو می خوره... چیزایی می نویسی که جالبن... نه اینکه مطالب جالبی باشن...از یه جهت دیگه جالبن... نمی تونم تو چشاش نیگا کنم... سرمو می ندازم پایین... دوست ندارم بابت بودنم شرمنده باشم....

۳/ فعلاْ سه تا کار مهم دارم که دارم بهشون می رسم... روزی حداقل یک ساعت تمرین خوشنویسی... روزی حداقل یک ساعت غرق شدن توی کتاب...و روزی حداقل یک ساعت شیرجه زدن توی بی کرانی یه زبان دیگه... یه زبان بیگانه... و البته تنظیم ساعت بیولوژیک ۲۵ سال بیمار... ساعت یازده دوازده خوابیدن و ساعت هشت و نه بیدار شدن... یعنی حداقل هشت ساعت خواب مفید...بی کابوس و بدون مارمولک هایی که یک هو میان و خودشونو پرت می کنن روی سینه ات... و تو وقتی بیدار می شی که با یه تن عرق کرده وسط یه اتاق تاریک ایستادی... البته اگر شد...

۴/ توی مدتی که اهواز بودم باغچه رو ریختم بهم... ساقه های خشکش رو کندم...خاکش رو زیر و رو کردم... کودش دادم... آبش دادم و دوباره کاشتمش... دو بوته رز... یکی سفید و یکی صورتی... یه بوته یاس رازقی کنار یاس شیراز... یه کرت دایره ای پر از بزر شب بو... پنج کرت سبزی... شاهی و جعفری و تربچه و اسفناج و تره.... یه نهال انجیر... و یه نهال ختمی چینی... صبح تا شب آمار جوونه ها رو داشتم... دلم می خواست تا هستم ببینم سبز شدن... اما عمر موندنم قطع نداد و به جز چند تا غنچه ی رز و رازقی که تا باز شدن هنوز جا داشتن و جوونه های شاهی و البته مقدار متنابعی علف خودرو سر جایی که باید سبزی در می اومد چیزی ندیدم... اما بدجور عاشق باغبونی شدم... بدجور حس قشنگی داره... توی اون روزها برای من درمون بود... سفر خوبی بود... رمضان خوبی بود... حال خوبی بود... اونقدر خوب که هنوز تاثیرش رو از دست نداده... هنوز  ملسیش رو حس می کنم...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:58 توسط شیدا(معصومه)

داستان زندگی آدم ها... داستان پیچیده ی زندگی آدم ها... داستان بغرنج زندگی آدم ها...

قانون... هدف... چرایی... کجایی... تحول...
چی می شه گفت درباره ی این واژه ها وقتی با واژه های بالایی منطبقشون کنی؟! چه ارتباط معنایی و کاربردی بین این واژه ها هست...؟!
قانون کجای داستان زندگی آدم ها... داستان پیچیده ی زندگی آدم ها... داستان بغرنج زندگی آدم ها... قرار داره؟! هدف چطور...؟!
اصلاً چه تعریفی می شه واسه ی این واژه ها قائل شد؟! قانون یعنی چی؟! هدف یعنی چی...؟! تحول چطور؟!

***********************
پی نوشت:

/ساعت هفت بعد از ظهر یه روز پاییزیه که عجیب پا کرده تو کفش زمستون... دارم میرم بیرون... خانواده توی ماشین٬ دم در کوچه منتظرن... آخرین نفری که کلید به دست از در خارج می شه منم... هنوز کفشامو پام نکردم که صدای زنگ تلفن بلند می شه... زودی میپرم تو و جواب می دم... یکی از دوستان قدیمی خواهرمه... خوش و بشی می کنم و در قبال جمله ی معمولیه... خوب خاله جان چه خبر؟! چه می کنین؟! خوش می گذره؟! جوابی می ده که با اون صدای گرمش بدجور می شینه تو مخ پلاسیده ی من...
" یه داستان ژاپنی هست خاله جان که خیلی جالبه... می گن مردم ژاپن مردم ماهی خوری هستن و مصرف ما هی توی این کشور خیلی بالاست... از وقتی هم که جمعیت کشورشون بالا رفته به این نتیجه رسیدن که به سبک و سیاق ساده ی قدیمی نمی شه دیگه ماهی رو خورد خورد صید کرد و رسوند دست مصرف کننده... به خاطر همین این ها یه کشتی های بزرگی تهیه کردن برای صید ماهی به میزان زیاد تا بتونن جواب گوی نیاز بازار برای حداقل چند روز باشن...
آره خاله جان... این کشتی ها چندین تن ماهی صید می کنن و میارن خورد خورد به بازار تزریق می کنن و بازار رو انباشه از ماهی می کنن... اما بعد از مدتی می بینن که این ماهی ها چندان خریداری نداره و مردم همچنان مشتری های صیاد های خرده پایی هستن که روزانه صید می کنن و ماهی ها رو تازه به تازه به بازار می رسونن... به همین دلیل اومدن و تغییری توی سبک کارشون دادن و توی اون کشتی هاشون یه حوضچه های بزرگی تعبیه کرده و ماهی ها رو صید می کردن و زنده می رسوندن به بازار و خورد خورد تزریق به بازار می کردن اما بازم دیدن نه... همچنان رضایت مردم جلب نشده و همچنان این چشم بادمی های سخت گیر به چشم ماهی تازه به اینها نگاه نمی کنن... به همین دلیل اومدن و یه سری تحقیقات انجام دادن برای اینکه دلیل این مسئله رو بفهمن... می دونی نتیجه ی تحقیقشون چی شد؟!
...
این شد که به این نتیجه رسیدن که این ماهی های صید شده... درسته که توی آب می مونن تا به بازار می رسن... و درسته که تا آخرین لحظه های طعام شدن هنون آبشش هاشون کار می کنه ... اما از خواص و علایم تازگی فقط همون لرزش آبشش براشون باقی می مونه و چندان دست کمی از ماهی مرده ندارن...
حالا باز اومدن و تحقیق کردن که ببینن چرا... می دونی نتیجه ی تحقیقشون چی شد؟!
...
به این نتیجه رسیدن که ماهی های آب های آزاد٬ بعنوان موجوداتی که توی یکی از غریب ترین و هیجان انگیز ترین و به عبارتی پر خطرترین محیط های طبیعی زندگی می کنن و برای حفظ جونشون از دست خطر هایی مثل کوسه٬ مجبورن چندین و چندین شگرد و سلاح به کار ببرن٬ توی اون حوضچه های ساکن و سیمانی انباشه از ماهی هایی که از سر و کول هم بالا می رن و فقط به انتظار مرگ باله تکون می دن نمی تونن تازگی خودشونو حفظ کنن...
حالا تو فکر رفتن که ببینن چه بکنن...
می دونی چیکار کردن؟!
...
این ژاپنی های چشم بادمی باهوش اومدن و توی هر حوضچه دو سه تا دلیل برای تکاپو گذاشتن... دو سه تا عامل برای تحریک حس غریزی زنده موندن... اونا توی هر حوضچه دو سه تا کوسه انداختن...
حالا ما هم دنبال همون کوسه ای می گردیم که باید توی حوضچه ی زندگیمون بندازیم تا از این بلاتکلیفی و زندگی بی هدف و نفس کشیدن برای نکشیدن خلاص شیم...
آره خاله جون بعد از چهل و چند سال زندگی... ما هم همچنان دنبال همون کو سه هستیم...!"

// این روزها عجیب رفتم تو نخ کوسه ها...!
///همیشه حرف هایی هست سنگین... که گفتنشون از تحمل کردنشون سخت تره و تحمل کردنشون از گفتنشون... درگیرشون هستم... اما از اونجایی که تو نخ جار نزدنم... نمی گم!
//// گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
      آری شود٬ لیک به خون جگر شود!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:35 توسط شیدا(معصومه) |