تبليغاتX
سایه ی جنون
 

بدون شرح!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0:0 توسط شیدا(معصومه) |

دخترک... آروم و نرم خودشو کشوند کنار دیوار و کز کرد تو کنج... صدای خر خر دمپایی های آبی بدرنگش هنوز توی گوشش بود... صدای هق هق خفه اش هم... تموم جونش رو جمع کرده بود که بلند زار نزنه...آخه نمی خواست صدای هق هقش بلند شه... می ترسید از اون طرف دیوار نه چندان نازک حیات... دوستاش از توی کوچه بشنون... نمی خواست جلوی اونها سوسول جلوه بده... همین که باباهه با نگاهی تلخ مجبورش کرده بود که راهی خونه بشه خودش کلی افت کلاس بود.. آخه طفلی کلی کل می نداخت جولشون سر گریه نکردن و بابای مهربونی که شب به شب لپای بستنی اش رو مز مزه می کرد و شعر قند بابا عسل بابا میخوند براش با تن و آهنگی استثنایی...
توی خیالش فکر می کرد... حالا پشت در... علی ش. حسینی نشسته است و داره با همه ی مهربونی ها و مردونگی های بچه گانه اش به خاطر اسارت اون غصه می خوره و فکر می کنه که فردا چیکار کنه که غصه تو نگاه دخترک نباشه و شرم از بچه ها... این قدر هم توی فکر غرق می شه که به احمد رضا می گه که بره خونه تا اونم بیاد تو کم کم....!
حسن و علی ذبیحی هم مثل همیشه سراشون تو گوش همه و دارن مسخره اش می کنن... مریم و محسن فروتن هم با اون ته لهجه ی اصفهانی شون از اون خنده های شیطانی سر می دن و همین طور که پنیر گچی مک می زنن...کلاس میزارن که ننه باباشون هیچ وقت آزادیشون رو ازشون نمی گیرن و اونا مختارن که تا هرکی که دلشون می خواد پلاس کوچه ها باشن و رابط بازی کنن و ...
این افکار بدتر داغش می کرد... گرش می نداخت...
افراد خانواده یکی بعد از دیگری می اومدن دنبالش تا بلکه از توی حیات ببرنش داخل... آخه هوا دیگه داشت رنگ و بوی پاییز می گرفت... باد بوی سرما می داد انگار... بلوز سرخ دخترک سرما رو از دیوار می گرفت و هل میداد تو تنش.... اما شلوار کبریتی شکلاتی رنگش گرم بود... و صد البته هیچ کدوم از اینها نمی تونست مانع احساس حقارتی بشه که گلوشو می فشرد...
خواهر اومد با اون نگاه خاص خودش... که ترکیبی از محبت و جدیت بود... نگاهی که در آن واحد هم می شد ازش ترسید و هم میشد دوسش داشت... لم دختر کوچولو بدجور دستش بود... و دخترک توی اون لحظه حتی توی چشاش نگاه نکرد تا بفهمه حالا از اون وقت هاییه که باید بترسه یا لبخند بزنه و ته دلش غنج بره از دوست داشته شدن...
خواهر دست دخترک رو گرفت و از رو زمین بلندش کرد... دخترک مقاومت کرد... منتها نه اونقدر که بلند نشه... خواهر دست دخترک رو کمی کشید... دخترک توان مقاومتش رو از دست داده بود انگار... کشیده شد.... اولین قدم.... هنوز به دومین قدم نرسیده بود که... که دمپایی اش جا موند... برگشت... به هوای دمپایی برگشت اما چشمش دوخته شده بود به در طوسی رنگ کوچه که براش به بهشت باز می شد... به بهشت رابط و جیغ های لذت ناک بچگانه و گرم حتی توی دل سرد پاییز و تابستون....

***************

پی نوشت:
/ نتونستم اسمش رو بزارم نوستالژی... چرا که هرچند خاطره ی زنده ی از دوران کودکی نه چندان دورم بود... اما... شرایط یادآوریشون شرایط نوستالژی ناک نبود... باور کنید...!
// به خاطر گل روی آنای نازم... آبجی گلم... نظر خواهی رو نمی بندم... شاید تنها چیزی که توی این دنیای سگی نمی خوام دیگه از دست بدم... همین دوستی هاست... حتی از نوع مجازیش!
///لازم به ذکر است که اسم ها واقعی است!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:29 توسط شیدا(معصومه) |

 

مشخصات متولدين ماهها:

 

فروردين

سمبل : قوچ
عنصر: آتش
سياره : مريخ
عضو آسيب پذير :سر
روز اقبال : سه شنبه
اعدادخوش يمن : الماس
رنگ : قرمز
فرورديني ها در پي عشق آتشين و پر شورترين عشق ممكن اند
او خود به خود جنس مخالف را جذب مي كند . لذتهاي جسماني براي او
بسيار اهميت دارد و گاه احساس مالكيت شديدي نسبت به معشوق خود
را دارد
 

.....

 

********************

پی نوشت:

/ با گذاشتن اون عنوان بالاش اصلا قصدم توهین به نظر و عقیده ی معتقدانش نبود... هرچند بحث بسیار دارم باهاشون... اما نظرشون بسی محترم.... بهرحال فقط خواستم یه زنگ تفریح هم داشته باشیم زیر این سایه ی جنون!

// منبع:http://mahak5.mihanblog.com

///مشخصات من رو بخون... حالا اگه مردی به شما بگو تو....!

////

///// اهواز جونم... پایدار بمون... دارم میام....!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:27 توسط شیدا(معصومه)

بر خلاف هميشه اجازه مي دهم تا پرنگ شود. نخش را توي دستم گرفته ام و توي ليوان يک بار مصرف نحيف هي بالا و پايينش مي کنم. يک قلب مي نوشم و چند کلمه مي نويسم. تلخ است. کامم به طعم چاي پررنگ عادت ندارد. مدتهاست چاي کمرنگ مي نوشم. دکترها ميگويند چاي کمرنک بنوشيد. براي سلامتي لابد...
هوا که خوب باشد ... سرم را بزنيد ، ته ام را بزنيد سر از اين پارک در مي آورم... بدجور وابسته ي اين نيمکت هاي قهوه اي و يخ زده شده ام و کلاغ ها و گربه هاي چاغ و چله اش...
همه چيز اين پارک خوب است به جز کج سليقه اي هايي که آويزانش مي کنند. نمي دانيد چه حرصي دارد ديدن کپه کپه برگهاي زرد و ديوانه کننده ي چنار که در گوشه و کنار جمع کرده اند تا راهي کاميون هاي مسخره شان کنند و ببرند به ناکجاآبادي لابد.... اگر بفهمم چه کسي به اينها گفته سنگ فرش هاي مسخره و آسفالت مسخره تر و حتي شن ريزه هاي خاکستري ... زيباتر از اين نارجي هاي آرام است با همین دستان یخ زده ام خفه اش مي کنم....!
گفتم وابسته ي پارک و کلاغ ها و گربه هايش هستم اما پيرمرد چاي فروش يادم رفت... عجب ناقلايي است اين پيرمرد... هروقت هوس جاي مي کني انگار که پرش را آتش زده باشي سر مي رسد. بار اول که ازش چاي خريدم خرد نداشتم و به جاي 150 تومان 200 تومان دادم. از آن روز به بعد نرخ جاي اش تغيير کرده و با خرد وبي خرد 200 مي فروشد سر راست...
راستي هر بار که به اين پارک مي آيم و هر بار که ذل مي زنم به درخت هايش سوالي مغزم را کمي مي جود... چرا بيد مجنون پاييز ندارد؟
از اول پاييز کل پارک شده زرد و سرخ و نارنجي الا اين بيدهاي لاکردار که با  وزش ملايم ترين نسيم هم انگار شاخه هايشان را در دل من تاب مي دهند بسکه غلغلکم مي آيد...
آهاي ملت... بياييد تماشا... آفتاب هم دارد مي تابد... نه به آن برف نوبر نيم ساعت پيش که تمام سياهي چادرم را سفيد کرد و نه به اين زردي آفتاب که تمامي چادرم را...
بايد نيم کتم را عوض کنم و بروم توي آفتاب بنشينم... اما اين خودکار نقره اي که يادگار اصفهان 83 است و جشنواره اش، بدجور دستم را و فکرم را و اين کاغذهاي دزدي را مشغول خود کرده... از دستم جدا نمي شود... هي مي لغزد بر روي خط هاي آبي و سفيدي را خط مي زند و حتي گاهي ديواره ي سرخ دو لايه کنار را هم مي شکند... بد ياغي شده اين نقره اي... اصلا هم به فکر سرماي نيم کت يخ بسته اي که بدجور وارد رگ و پي اين دستهاي تپل مپل مي شود نيست...!
پارک خيلي خلوت است... آنقدر خلوت که جز صداي دور آب و قار قار چند کلاغ و پرپر پرهاي چند گنجشک صداي ديگري به گوش آدم نمي خورد... البته خش خش اين کاغذ ها و تق تق خودکار هم که به جاي خود...از زوج هاي جوان هميشگي هم خبري نيست... انگار برف نيم ساعت پيش گولشان زده و خيال نمي کردند حرم آفتاب امروز هم میهمان عشق بازيشان شود... بيچاره ها سرشان کلاه رفت... سر من هم کلاه رفت...من به دنبال آفتاب نيامده بودم... آمده بودم برف نوبر پاييز را از رو ببرم که رفت و آفتاب را فرستاد که از رو ببردم...
راستي! ديروز تولد دوستي بود.... گذشت... تبريک هم نگفتم... تو انگار کن نگران قبض تلفن اين ماهم بودم. چقدر اين روزها ملت هوس متولد شدن به سرشان مي زند... اصلا هم به فکر قبض تلفن دوستانشان نيستند... مي بينيد روزگار غريبي شده....!
آري! روزگار غريبي شده.... خيلي غريب... داشته هامان را در ناداشته ها مي کاويم و ناداشته ها را هم در داشته ها... شما را نمي دانم... اما خودم که اينطور شده ام.... شده ام عين بختک روي تخت سينه ي زندگي ام... شده ام ترمز نا موقع توي سربالايي... يا ترمز بريده توي سر پاييني.... راستي چقدر دلم براي کلاژ و دنده تنگ شده... براي پيکان 78 ي که به قول داداشي...يک روز پيچش مي گوزد و يک روز گوزش مي پيچد... چقدر هم بي ادب شده ام... اين هم از ديگر خصوصيات روزگار غريب است... دوستان زياد جدي نگيرند....
هي.. اينجا را ببين... اينجا کفتر هم دارد... ببين چقدر چاق و چله اند اين سينه مخملي ها... آدم هوس مي کند بپرد روي يکيشان و دماغش را لاي پرهاي سينه اش هي بالا و پايين کند و ضربان تند قلبش را روي گونه حس کند... البته به شرط اينکه مطمئن باشد نوکش را توي چشمش فرو نمي کند!
اين گربه ي سياه سفيد تپلي که عين خودم بدجور اضافه وزن دارد انگار عاشقم شده...! مدام دور و برم مي چرخد... حتي يک بار آمده بود بيخ پايم ايستاده بود..و اگر پايم را تکان نمي دادم شايد کفشم را هم ليس مي زد... ياد گربه ي لنگ و يک چشمي و زشتي افتادم که توي دانشگاه مادرش شده بودم و همبرگرم را باش نصف مي کردم... لوس بود و عين سريش به آدم ميچسبيد...  بچه ها مسخره اش مي کردند و من را هم که مثلا مادرش بودم... مي خنديديم و مي گفتم به بابايش رفته....يک بار که داشتم با  پا زير گردنش را مي ماليدم ياغي شد و بدجور پايم را گاز گرفت.. ايام امتحانات ترم آخرم بود... شايدم آخرين امتحان... جاي دندانشهايش هنوز هم روي کفشم مانده... ته کمد...زير لايه ي ضخيمي از غبار....
چقدر امروز غريب شده... هرچه که در ذهن تصور مي کنم در بيرون متولد مي شود...
محض ورود به پارک بود که دلم هوس آشنايي کرد و يک فنجان چاي گرم... مقابل يک جفت نگاه آشنا... چاي که هنوز روي نيمکت ننشسته بودم رسيد... نگاه هم که البته...بماند... دلم انگار حرفش را اشتباه به عرض رسانيده بود... نگاهش گرم بود... اما آشنا نه... پسرک شيرازي مو روغني که مي خواست اندکي وقت دخترک جنوبي که با دستان يخ بسته تند و تند درس مي نوشت را بگيرد....و نگرفت و رفت و به ياد دخترک چيزهايي انداخت و به لبش پوزخندي....
مي خواستم تمام کنم اين عرجوزي بي مخاطب پر از ملسي و جسته و گریخته ام را... اما نگاه عسلي پسرک 11 ساله ي فال فروش نگذاشت.... واژه هايي که هي آويزانم مي شنوند هم....
الکي 500 تومن پياده ام کرد نيم وجبي... يک فال و يک آدماس و يک بسته چسب زخم... خداییش اگر کمی دقت کنید... با چشمان باز هم میشود فهمید چقدر اين سه تا با هم  اند و پي در پي... هر سه را مچاله کردم و چپاندم ته کيفم... درست کنار بليط هايي که قرار است ديدارها را تازه کنند....
بسي مشعوفم که عزم ديار هنوزم مي کندم.... و بسي هم خرسندم که به غربت اين ديار خو گرفته ام هم.... بسي هم ملول.... نيستم..... ملول نيستم... يعني نمي خواهم باشم.... نبايد باشم....  بي خيال اين نوشته بايد بشوم... بعد ازظهر آقاي استاد زبان دان... از من زبان ندان horry story مي خواهد.... داستان زندگي ام را بايد شروع کنم....!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:21 توسط شیدا(معصومه) |

تو کدومی...؟!

froodom!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:41 توسط شیدا(معصومه) |

 

بابک بیات مرد!

پی نوشت:

سکوت یک فریاد

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 15:4 توسط شیدا(معصومه)

خط باریک و خاکستری

 

-ندا این موبایت مخ ما رو پیاده کرد... دو ساعته داره جیغ می زنه...هرکیم هست عجب بد پیله ایه ها...

=چه خبره؟ کلش 20 دقیقه تو حموم نبودم... جواب که ندادی؟!

-نه بابا.. کی جرأت داره دست به موبایل تو بزنه..!

ندا در حالی که با حوله موهایش را خشک می کرد به سمت موبایلی که روی میز نهارخوری رها شده بود رفته و شروع کرد به ور رفتن با آن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:52 توسط شیدا(معصومه) |