فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سالها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فرو بسته مباش
کز دم صبح مدد یا بی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
درد عاشق نشود به به مداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد٬ شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
۱/ ای بنازمت... ای بنازمت...گاهی بدجور می چشبی آقای شاعر... بدجور....این هم از اون نمونه هایی است که قبلا هم بسیار گفته ام که گاهی لازم نیست زور بزنی و سعی کنی چیزی رو بگی... خیلی وقتها و شاید حتی بشه گفت همیشه.... بودن کسایی بهتر از تو و سخن دان ترت که گفته باشن... فقط کافیه بگردی و پیدا کنی....
البته گاهی گشتن هم نمی خواد... یه تفال هم کافیه...
۲/ تو توی دنیای خودت زندگی کن... منم توی دنیای خودم همون کاری رو می کنم که باید... اینطور انگار بهتره... نه؟!
۳/ احساس خیلی بدیه که برای یه خرید نسبتاْ ساده٬ هی این در و اون در بزنی تابلکه یه همراه گیر بیاری... خوب... خرید بعضی وسایل (مثل گوشی همراه) تنهایی یخده سخته.... نه؟!
این مطلب (داستان) نه پی نوشت داره و نه پس نوشت...
بوی تند نعنا
نگاهش را تيز کرده بود بر روي سرخي شعله ي سيگار... يک زانو را جمع کرده بود و زانوي ديگر ستون دستي بود که سيگار را در ميان انگشتان خودش جاي مي داد. دستش کمي لرزش داشت... دم در نيمه باز بالکن نشسته بود و با تار و پود پرده ي زمخت طلايي رنگي که لاي انگشتان دست چپش گير شده بود بازي مي کرد...
سنجاق سرش را سفت کرد و همین طور که به چشم های سرخ تصویر میان آینه ذل زده بود٬ آرام دستش را کش آورد و بدون اینکه مسیر نگاهش را عوض کند٬ رژ صورتی اش را برداشت و کشید روی لب های پلاسیده اش... رنگ صورتی با رنگ پریده ی زردش ترکیب ناموزونی درست کرده بود٬ اما هاله ی تاری که مقابل مردمکش نشسته بود نمی گذاشت ببیند این عدم توازن را...
ساعت از سه می گذشت... و او هم درست از وسط خیابان. خیابان خلوتی که یک دنیا برف سفید را گوشه گوشه ی دلش نگه داشته بود و مسیر سیاه یخ زده اش انگار فقط به یک جا ختم می شد... به یک دنیا رنگ... یک دنیا رنگ٬ زیر یک حریر نرم سفیدی که باز هم هاله ی تاری که مقابل مردمکش نشسته بود٬ نمی گذاشت ببیندشان...
چهره اش آرام بود٬ اما آرام راه نمی رفت... سراشیبی تند جاده را با مهارت هرچه تمام تر طی می کرد... تند و سریع قدم بر می داشت بدون آنکه به هن و هن نفسش و یا هاله ی بخاری که از مقابل صورتش کنار نمی رفت٬ توجهی کند و یا حتی به نگاه های احیاناً کنجکاوی که مطمئن بود هیچ گاه به سوی او -یا حتی هر کسی- پرتاب نمی شوند...-همین مدت کم هم برای او کافی بود که رسوم آن دیار را بفهمد-
سرش را انداخته بود پایین و به راه خودش می رفت... ذهنش کجا بود و خیالش کجا... خدا می داند. اما تنش میان خیابان بود... درست وسط خیابانی که انگار فقط به یک جا ختم می شد...
ساعت از چهار گذشته بود و او روی نیمکت سبز و سردی نشسته بود و گوش می داد... نه به کلام و یا صدای قار قار و یا ... بلکه فقط و فقط به صدای قریچ قریچ بازی دستش با تن نحیف لیوان یک بار مصرف سفیدی که بوی تلخ قهوه می داد...
ساعت از پنج هم که گذشت... هنوز همان صدا بود و همان سبز و همان بوی تلخ... فقط کمی سرد تر... - انگار که بازی این روزهایش را خوب از بر شده باشد- از جایش بلند شد و راه افتاد و خودش را ولو کرد میان همان مسیری که او را به اینجا رسانده بود...
پشت سرش٬ نیمکت سرد٬ همچنان سبز می زد... فقط کمی سیرتر و آبستن از یک تکه برگه ی نسبتاً مچاله... برگه ای سفید با لکه های جا به جا قهوه ای که رویش با خط ناخوانا و نامتعادلی چیزهایی نوشته شده بود. چیزهایی که جمله ی اولش به زور خوانده می شد:
سنجاق سرش را سفت کرد و ......

یه زمانی ما هم دانشجو بویدم... یه زمانی ما هم فعال بودیم.... یه زمانی ما هم دانشجوی فعالی بودیم در نشریه ای ...
در این میان سر جریان مشکلاتی که برای نشریمون پیش آورده بودن تو دانشگاه به هر دری می زدیم تا بلکه نجاتی باشه... یکی از اون درها هم روبرو شدن با یکی از شاکیان کله گنده با یدی طولا و خری برو بود... که قرعه ی فال به نام من افتاد...
بهرحال بعد از کلی سر دوودن و این ساختمون به اون ساختمون شدن و نامه نگاری های چند روزه (!!!) به دیدار اون شاکی که اتفاقا یکی از مسئولین محترم دانشگاهی هم بود نائل شدم. یه دو سه ساعتی هم توفیق هم صحبتی با ایشان رو داشتم... بماند که چه دیدم و چه گفتم و چه شنیدم که البته خودش کلی جای بحث و از جهاتی کرکر خنده و از جهاتی هق هق گریه داره...
توی همون جلسه... اون حضرت کله گنده برای مثال٬ یه نشریه آوردن و فریاد وا اسفا که... توی دانشگاهی که برای سالگرد تولد یه فاحشه ویژه نامه زده بشه ... اون هم با عکس بدون حجاب (عکس های بدون حجاب فروغ که مستحضر حضور دوستان هستند؟!)....چه می شود و چه نمی شود... و چرا به جای تبلیغ برای افکار پوچ و مسخره ی چنان شخصی از اشعار و تفکرات والای بانویی با شخصیت مثل پروین اعتصامی توی نشریاتتون استفاده نمی کنید... و غیره و ذلک....
خوب... واکنش من که بماند... اما کسی نبود به اون اوسا بفرماد بابا بی خیال دیگه... تموم کن این منبر رو....
بهرحال یه یک ساعتی از اون دو سه ساعت رو ایشون در توصیف اعمال و کردار و صفات و اشعار نا مطلوب این فاحشه و اثرات منفی اش بر اجتماع و جوانان و همچنین سست شدن پایه های اعتقادی جمهوری اسلامی با چنین علکرد هایی از سوی جوانان٬ واسه بنده سخنرانی فرمودن... و اینکه ایشون وظیفه دارن که به عنوان یک مقام دلسوز و مسئول، اجتماع و البته دانشگاه رو از این مضرات مصون نگه دارن و در این راستا فلان می کنن و بهمان (شما بخوانید تهدید و تطمیع) ....
ناگفته پیداست که توی اون شرایط جز لبخند ملیح با دندان هایی فشرده بر هم واکنش دیگری نمی شد نشان داد... و البته تفکر بر سر سخنان ایشان....
حالا یه سه سالی از اون اتفاق و اون دیدار می گذره... ایشون هم تا اونجایی که بنده خبر دارم هنوز هم بر سر پستش باقیه و شاید حتی مستحکم تر هم شده با این اوضاع و احوال جدید... و اوضاع نشریات دانشجویی هم که گفتنی نیست و از دانستنی هایی است که دوستان باز هم خودشون مستحضرند...
این ها را گفتم که به اینجا برسم که من ... بعنوان کسی که خطاب نوعی اون حرف های پر گهر بودن...بعد از سه سال هنوز هم به حرف های ایشون فکر می کنم... خصوصا همین چند روز پیش که اتفاقا تولد فروغ بود و اتفاقا تر هم سالگرد سقوط هواپیمایی و اتفاقا هم بنده...سر تقاطع کارگر-کشاورز... با بیلبرد بزرگ یادبود سردار احمد کاظمی روبرو شدم که با خط درشتی بالای اسمش نوشته بود:
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است....
***********************
پی نوشت:
/الان که فکرش رو می کنم... میبینم که شاید بشه عامل اصلی محرک این پست رو این پست جمهور و این پست پویاهه... دونست.
//رسما از اینکه مجبور شدم مقایسه ی مزخرف و نابه جایی که بین پروین و فروغ توسط یه کوته بینی انجام شده بود رو نقل کنن شرمنده ام... خداییش من که یکی از مخالفان پر و پا قرص این نظریه هستم که برای اثبات یک چیز باید چیز دیگری را نغض کرد... یا به قول قدما هر چیز به جای خویش نیکوست...! نه؟!
/// از دور دست تمامی دوستان قبلت گو را می فشرم... (بدون نیاز به تشت آب...) دم همتون گرم... اولین سالی بود که این سنت اینقدر برام شیرین و خاص شده بود... شاید اثرات این غربت و تنهایی ملس دور از دیار بودن باشه....! شاید... بهرحال هرچی بود چسبید!

و شایسته است در این روز عقد اخوت با اخوان مومنینم و کیفیت آن به این صورت است که.... بگذارد دست راست خو را بر دست راست برادر مومن خود و بگوید:
و اخیتک فی الله، و صافیتک فی الله، و صافحتک فی الله و عاهدت الله و ملائکته و کتبه و رسله و انبیاء و الائمه المعصومین علیهم السلام، علی انی ان کنت من اهل الجنه و الشفاعه و اذن لی بان ادخل الجنه لا ادخلها ال و انت معی.....
انگاه برادر مومن بگوید: قبلت
پس بگوید:
اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوه، ما خلا الشفاعه و الدعا و الزیاره....
ترجمه:
برادر دینی تو شدم (در راه خدا) و صاف و خالص گردیدم من با تو در راه خدا و مصافحه کردم و دست دادم با تو در راه خدا، و عهد بستم با خدا و فرشتگان و کتاب ها و فرستادگان و پیامبرانش و امامان معصوم که بر آنها سلام و درود باد. بر اینکه همانا اگر من از اهل بهشت و شفاعت می باشم و اجازه داده شد به من که وارد بهشت شوم، داخل بهشت نگردم الا اینکه تو با من باشی...
پذیرفتم.
ساقط کردم از تو همه حقوق برادری را جز شفاعت و دعا و زیارت را....
*****************
پی نوشت:
/من که تمام حقارت نادیده گرفتن های زنانه ام رو کنار گذاشتم و لابلای این سنت و این خطوط و این کلمات دنبال دوستی ها و محبت ها و گرمی ها گشتم... بیاید به جای معنی لغوی برادری.... معنی ماهوی اش رو در نظر بگیریم...من این کار رو کردم... چسبید... به شما هم پیشنهاد می کنم...
//کامنت های این پست فقط به برکت قبلت های شما دوستان بازه... دست راست مجازی من دست راست مجازیت رو می فشاره... اگر قابل بدونی!
/// سیدای جمع عیدی ها رو رو کنن... که من یکی بسی مشتاق این جور عیدی گرفتنم... خصوصا شما دوست عزیز... که لطف می کنم بهت لینک نمی دم... عیدی رو رو کن... وگرنه همه جا جار می زنم که سیدی ها....!

ميان اين همه واژه و ساز و صوت دنبال چه چيزي مي گردي؟ ميان اين صداهاي غريب،...، غربت صدا ها؟! از کي تا حالا اينقدر مشتاق کشف صداها شدي.... پس چشم ها چه شد؟چشم ها و نگاه ها را طلاق دادي به چند ماه تنهايي و رفت؟! اي لعنت به انسان و قدرت تطابق با شرايطش... اصلا مطمئني اسم اين را مي گذارند تطابق... ؟
فهميدنش زياد سخت نيست. مي توانم ادامه ي حرفش را حدس بزنم. دلم نمي خواهد بشنوم. صداي اسپيکر را بلند مي کنم و گوشي ها را به گوشم مي چسبانم.
carry me like a fire in your .....
اما دريغ از نشنيدن... انگار صداي زنگ دارش از پشت اين هدفون و اين ولوم 100 هم به گوشم مي رسد... يعني نمي دانم صداي خودش است که مي شنوم يا تکرار اصوات قديمي اي که صدها بار شنيده ام...
فقط اين را مي دانم که تکرار مسخره ي اين اصوات است که هميشه سستم مي کند و دوباره وا مي دهم و دوباره بر مي گردم سر همان نقطه که بودم شايد هم عقب تر....
شايد اگر مي شد نشنيد... شايد اگر مي شد بي خيال شنيده ها شد... يا شايد اگر مي شد کنار آمد باهاشان و حرص نخورد....
کار ما يکي از اين شنيده ها مي لنگد يکي از اين اگرها و شايد ها و اما ها... يکي ديگر هم از خودمان ..!ا شايد به قول قدما اسکيزوفرن باشيم ما... يا مجنون ... يا پارانوئید و یا هزارتا اسم دیگری که می گویند این قدمای بیکار ما.... شايد هم فقط انساني با مختصات نه چندان ساده ي بشري....!
****************
پی نوشت:
/به نظر شما کدامیم ما؟!
// پست قبل بس ماجرا ها داشت... ماجراهایی از سی چهل خط تا پنج شش خط... که بماند برای همانی که آفریدش و همانی که انگشت حیرتش هنوز هم خشکیده است بر همان جا که باید می خشکید...!
///چرا اینقده ادبیاتی شده ام من امشب...؟!
////![]()
*************************
پی نوشت ویژه:
/ ایضاً کویر...
لبیک... اللهم لبیک... لبیک لا شریک لک لبیک....
ان الحمد و النعمه لک و الملک.... لا شریک لک لبیک....
لبیک اللهم لبیک....
...
....
.....
الله اکبر ... لا اله الا الله و الله اکبر...
و ل لله لحمد...
الحمد الله علی ما هدانا...
الله اکبر... و ل لله الحمد...
و له الشکر علی ما اولانا...
....
صد بار نوشتم و پاک کردم... دنبال جمله یا کلماتی کنار هم می گشتم تا یه وبلاگ جدید رو معرفی کنم... وبلاگی که پشتش یه د نیا خاطره است و تجربه برای من لااقل... اما... نشد... یعنی نخواستم.... نچسبید... بوی منیتش آزارم می داد...
کویر رو جدا از آدم هاش باید دید و خواند....
شاید بعدها یه نیمچه سابقه ای ازش نوشتم....
این بازی یلدا هم عجب بازی با حالی شده... به نظر من که بعد از انتخابات که یه دستی به سر و گوش گرد گرفته ی دنیای مجازی کشید٬ یه عامل محرک باحال دیگه بود. به طوریکه با اینکه تقریبا دیگه داره یه هفته از یلدا می گذره اما این بازی همچنان ادامه داره!
بهرحال دوستان زیادی این وسط چیزهای جالبی نوشتن... چیزهای جالبی که شاید چندان ربطی به چیزهایی که تا به حال می نوشتن نداشتن اما قطعا خوندنشون خالی از لطف نبود....
بهرحال این وسط یه آق رضایی لطف فرموده و من رو هم به این بازی دعوت کرده که صمیمانه و با کمال میل می پذیرم...
توضیحات تکمیلی درباره ی نحوه ی بازی رو اینجا ببینید!
۱/ به قولی نسبتا موثق٬ موقع تولد ۷۵۰/۱ وزن داشتم... اما با یک رشد تصاعدی که البته بعد از ده دوازده سالگی آغاز شد به ۸۵ هم رسیدم...(البته نترسید...الان یخده کمتر از این حرف هام)
۲/از همون عنفوان طفولیت اعصاب همه رو با شب نخوابیدن ها و به جاش صبح خوابیدن هام خورد می کردم (خصوصا بابام که کلی سحر خیز و کم خوابه)... نشون به این نشون که تا همین حالا که دیگه به سلامتی گیسام داره سفید می شه از طرف مامانم ملقب به لقب «شوپلشک» شده ام...(به زبان محلی -دزفولی- به معنی شب پره است) به طور کلی٬ تا حالا اکثر کارهای مفید زندگی ام رو در طول شب انجام دادم!
۳/هیچ وقت جسارت داشتن دوست پسر (با اون معنای عرفی اش البته) رو نداشته ام... به جز یک مورد عاشقیت نیم بند٬ اما خرکی و یه دیوونه بازی پنج ساله ی مبتنی بر یک رویا و یک کابوس هم توی پرونده ی عشقی ام چیزی پیدا نمی شه...
۴/تقریبا جز آدم های مذهبی به حساب میام... اما مذهبم ربط زیادی به چادری که رو سرمه نداره... و از اینکه مجبور به توضیح و اثبات خودم باشم هم به شدت معذب می شم! خصوصا وقتی به عنوان یک زن مجبور به این کار بشم...(من فمنیست نیستم... اما بعضی فمنیست ها رو دوست دارم!)
۵/ تا سه چهار سال پیش با اینکه عاشق موسیقی سنتی بودم اما از شجریان بدم می اومد... تا اینکه در اواسط دوران دانشجویی با پا درمیونی یه دوست و توضیحات یک آقای برادر محسن نامی که بسی برایش احترام قائل بوده و هستم و خواهم بود٬ بنده آلبوم های فریاد و شب سکوت کویر استاد رو خریدم. این خریدن همانا و به طرز دیوانه واری عاشق استاد شدن هم همانا... به طوری که الان بخش لاینفکی از زندگی من رو تشکیل می ده... (در همین رابطه لازم به ذکر است که یکی از آرزوهای بر باد رفته ی بنده هم یاد گیری دو ساز نی و سه تار می باشد)
۶/ با حال ترین لقبی که تا بحال گرفتم «خرس مهربون» بوده... که از طرف برادر دوستم بهم چسبونده شد... (البته هیچ وقت جرات نکرد... یا روش نشد که تو روم بگه...)
اما کسایی که من دعوت می کنم که بیان و توی این بازی قشنگ و مجازی هم بازی خیل عظیمی از «ما» بشن...:
زوربای تانگو تک نفره اینا... غزال غزال اینا... امین کرم دندون اینا... هاتف خرچنگ اینا... وحید نقش خیال ل اینا... و حبیب گله های شب فراق اینا... با تقدیر ویژه از رضا روسپی اینا و گارسیا خرپ خرپ های مغز یک چپ دست اینا که احتمال می دم حوصله و وقت این بازی رو نداشته باشن...(هرچند اگرم اومدن قدمشون سر چشم... بالاخره گیس سفید ما می تونه اینقدر برو داشته باشه که به جای پنج مورد (به یمن آغاز ۲۶ سالگی) شش مورد بنویسیم و به جای دعوت از پنج نفر... هشت نفر با خودمون بیاریم... اصلا هم ماجرای موش و جارو و سوراخ نیست... مگه نه؟)

۱/ به این می گن آپ اجباری... به سلامتی بلاگفا قاطی کرده اساسی و ما هم شدیم بلا کش این قاطی کردنش... بهرحال باید اعلام کنم که پست قبلی مال من نیست و در عین حال هم امکان حذفش رو هم ندارم.... این پست رو مریم خانم گل نوشته که باید بگم هرچند نوع آشنایی مون یخده قاطی پاتی بود... اما از آشنایی باهاش بسی خرسندم...
۲/ توضیح بعدی هم اینکه توضیحات وبلاگ و عکس درباره ی وبلاگم پریده... نسخه ی دیگه ای هم ازشون ندارم... اگر دوستان توی آرشیوشون دارن ممنون می شم یه لطف کپی پستی بفرمایند....
۳/ سوم هم اینکه با سه روز تاخیر یلدا مبارک...
۴/ از گلشن زمانه که بوی وفا شنید... یا به قولی دیگر... گرچه یاران فارغند از یاد من... از من ایشان را هزاران یاد باد....!
پی نوشت:
/ من خودم به شخصه اولین سالیه که یلدا رو تبریک می گم... چون قبل از این معتقد بودم که بلندترین شب سال که تبریک نداره... یه پدیده ی طبیعیه که خوب با سنت هامون مچ شده و شده یه بهانه برای دور هم بودن و شادی... اما به تازگی دریافته ام که این روز٬ روز تولد الهه ی مهر توی ایران باستانه...پس یلدا مبارک.... اینجا هم یه سری توضیحات هست که اگه دوست داشتید می تونید بخونید!
//این سومین تولدیه که دور از خونه می گذره... سال ۸۳ که توی اتوبوس توی جاده ی اصفهان اهواز گذشت... البته با دوستان... سال ۸۴ هم همین جا... امسال هم که...
///باید اعتراف کنم که یلدا و تولد و چیزهایی از این دست٬ مفهایم انتزاعی هستن که با توجه به شرایط مادی ساخته می شن... ما که نتونستیم... اما به شما توصیه می کنیم که مراقب شرایط مادیتون باشین که جفت پا نرن تو شرایط انتزاعی تون!!!
آقا این آقای پوریا ما رو دعوت کرد بازی مام رفتیم...پنج نکته ای که کسی راجع به من نمیدونه.
اوهوم...که پنج نکته؟ بله عرض کنم که...
Once in a while, you hear one mysterious whisper from uncertain place. You hear carfully for got it! But you can not undrestand. You try again, but you cant agein… and the whisper, redo…
This period redo for several times.whereas You can not still understand that. It is very tormentrr for you.
In this time, if you see in the mirror, you will see one person with a frown face and giddy look, that see you with red eyes!
Once in a while, the humen, face with hard and vague questions. Whereas They don’t know, why and how…if we ask them: what happen, that you face with this questions? They don’t ansewer… or they cant answer… they able just see to your eyes and said: what happen? Oh oh… I know… I remember.... I had a bad headack! I had a bad … I had what…?!
Once in a while, the humen, face with hard and vague questions….
Are you know why, when, where and how…?!