تبليغاتX
سایه ی جنون

قبلا از بابت این همه گیج در گیج و افکار کج و معوجی که انگار قرار نیست هیچ کدام به منزلگهی برسند٬ معذرت...!
اگر نخواندید مهم نیست... اما این اولین بار است که اینقدر فهمیدن حرفم توسط دوستان برایم مهم میشود. پس لطفا اگر خواندید بگویید فهمیدید یا نه... اوکی؟!

******

درست عین این می ماند که بی مقدمه آن دکمه ی ضربدر قرمز رنگ را که بالای صفحه ی مدیا پلیر نشسته و با خاکستری سرد و بیروحی که توی سرت جیغ می زند  به طرز وحشتناکی در تضاد است را فشار بدهی... در یک آن از یک دنیا هیاهو و ساز و صدا و ملودی پرت می شوی به یک دنیا سکوت مبهوت.
خیلی ساده است. یک فرآیند بسیار بسیار ساده. هم می شود با قواعد فیزیکی موج توجیهش کرد و هم با سیستم های 0 و 1 و هم با یک استدلال ساده ی منطقی که وقتی عملی را به اراده تبدیل به فعل می کنی خوب تقریباً نتیجه ی آن برایت قابل پیش بینی است و اصلاً جا خوردن ندارد. اما گاهی پیش می آید که تو از فشردن این ضربدر قرمز رنگ شوکه می شوی... نه؟
خوب می خواهی برایت بگویم که به نظر من اصل ماجرا چیست و این شوکه شدن به چه بر می گردد؟
اگر جوابت مثبت است  و این را تجربه کرده ای و طاقت خواندن نوشته ای نارسا اما برای نویسنده اش مهم را داری، که بمان و بخوان ادامه ی این خزعبلات با افعال کتابی را.... اگر هم که جوابت منفی است تو را به خیر و ما را هم ان شاءالله به سلامت.
خوب.... حالا آنهایی که مانده اند می خواهند بدانند. پس می گویم.. یعنی می نویسم:
دامنه ی تاب روح ما آدم ها متفاوت است و البته متغیر. یعنی به طرزی عجیب همه چیز _من جمله همین دامنه_ هم به دست ماست و هم به دست ما نیست. مثلاً یک روز می نشینی و در دامنه ی افکار خودت غلط می خوری انگار که در یکی از چمنزارهای معروف استرالیا که آن طور گاو و گوسفند ها را فربه می کنند غلط می زنی و با هر چه که آن تو بلولد در دامنه ی افکار منظورم است) بسی حال می کنی. اما یک روز دیگر در یک لحظه باز خودت را در همان دامنه ی افکار می بینی منتها نه توان غلط زدن داری و نه دلش را... چرا که این بار برهوتی مقابل چشمت است که دلت می خواهد از حرم سوزانش به گوشه موشه ها پناهنده شوی و از فرط گاه حیرت و گاه ترس چنان دستانت را روی گوش هایت فشار دهی و پلک ها یت را روی هم که... حالا بماند که می توانی یا نه...
یک بار دیگر هم در همین دایره ی لامکان و لازمان، خودت را مقابل یک مشت دد و دامی می بینی که تنها وجه تشابهشان بهتشان از حضور در دامنه ی افکار تست... اینکه ازشان بترسی یا نترسی به خودت یا بهتر بگویم به دامنه ی تاب روحت و یا اگر بخواهم بهتر بهتر بگویم به ضمیر ناخودآگاهت بر می گردد. اما به گمانم واکنش می تواند چیزی شبیه همان قبلی باشد و به همان میزان هم وقوعش محتمل.
 یک بار دیگر هم باز همین دایره و تو ....اصلاً ولش کن...اگر بخواهم مثال بزنم که به قول قدما مثنوی هفتاد و سه چهار من کاغذ می شود و این هارد کامپیوتر به گمانم که تاب نیاورد.... می دانید که کاغذهای مجازی این روزه مثل خود ما آدم مجازی ها از نسل پفک نمکی های 0 و 1 محورند و میانه ای با روغن حیوانی و بوی تلخ مرکب و پوست آهو و غیره ندارند و درنیتجه تابشان هم شبیه تاب خود ماست!
کجا بودیم....؟ آها... داشتیم درباره ی دامنه ی افکار و تاب روح بشر می گفتیم و مثال هایش... می دانید.. به نظر من وجه تشابه هزاران هزار حالت حضور روح _تو گاهی بخوان اسارت_ در دامنه ی افکار در میان همه ی ما یک چیز است. و آن هم ضمیر ناخودآگاه متفاوت ماست که گاهی ما را به یک سری تشابهات می رساند. تشابهاتی که به نظر من به مبدا واحد تمامی ضمایر ناخودآگاه ما بر می گرد... انگار که همه از یک جا و به یک نیت آمده اند. حالا چطور می شود این همه تشابه و تفاوت را با هم جمع زد بماند. (خودم هم نمی دانم چطور می شود. فقط می دانم که می شود. یعنی این طور فکر می کنم. بدون یقین البته) بر گردیم سراغ همان ضمیر ناخودآگاه غریب خودمان. ضمیری که به نظر من اصلا مهم نیست که کجای ماست و اصلا هم مهم نیست که روان شناسان چه تعاریفی برایش دارند. اصلا بگذار راحت بگویم. مسئول کنترل این دامنه و این حضور روح  و واکنشات احتمالی، از نظر من بخشی از بودن ماست که من اسمش را گذاشتم ضمیر ناخودآگاه. ضمیری که برای  من و توی نوعی دامنه ی تاب روح را تعیین می کند و اینکه حالا که روح در دامنه ی افکار نزول اجلال کرده چه ببیند و حتی شاید چه واکنشی نشان دهد. یک روز این ضمیر ناخودآگاه هوس می کند طعم دوزخ به روح بچشاند و یک روز هم لابد هوس می کند بیاید سراغ برزخ و ان شالله که روزی هم هوس چمنزارهای معروف استرالیایی که شما تصور کنید استعاره از بهشت آرمانی هر کدام از ماست. بهرحال.... این همه به هم بافتم که برسم به مدیا پلیر و شاید وجه مشترک ضمیر ناخودآگاه ما...._ منظورم از ما هر کسی است که با این متن همزاد پندار شود و یا لااقل بفهمدش_ وجه اشتراکی که باعث می شود گاهی در مقابل یک کنش همه مان از ضمیر ناخودآگاه دستور یک واکنش بگیریم... واکنشی که گاهی به یک جور بهت می ماند. آن هم درست بعد از عملی که به خواست خودت انجام دادی اما...از نتیجه اش با اینکه حالا که فکر می کنی می بینی قابل پیش بینی بوده کلی شوکه شده ای... درست مثل همان بستن پنجره ی مدیا پلیر....!
این روزها خیلی درگیر این ضمیر ناخودآگاه و تشابه وتفاوت و مبدا آن هستم. البته اعتراف کنم که بیشتر گرفتار همان مبدایی هستم که خیلی مایلم بدانم کجاست و اینکه آیا  می شود به اش نزدیک شد. آنقدر که تاب روح به پیش بینی دستور واکنش ضمیر ناخود آگاه برسد. آنطور که اگر واکنشی صورت می دهی، آگاهانه باشد. یک جور یکی شدن ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه. یک جور گرفتن افسار به دست خود. خودی که جز به میل ضمیر ناخودآگاه و مبدا، کاری نمی کند.!
به نظر شما می شود؟!
اصلاً این ضمیر ناخودآگاه و مبداش می توانند عنصر شر را هم در دل خود داشته باشند؟
اصلاً توانستم بگویم که چه می خواهم بگویم؟!
به گمانم زیادی پیچیده و گنگ شد... نمی دانم... نمیخواستم سخت حرف بزنم... یک حس بود که سخت به تحریر در آمد. سخت بود... سخت آمد... سخت هم نوشته شد... اما فهمیدنش برای کسی که تجربه کرده باشد (از نارسایی قلم که بگذریم) سخت نیست!

روزگار خوش

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:40 توسط شیدا(معصومه) |

گاهی اوقات آدم برای احساس حس زنده بودن نیاز به یه جور محک داره... حال بسته به نوع دید و نوع اثر انگشت و حس و غیره و ذلک این محک ها متفاوتند....دیدی می گن سالی یه بار قند و اوره ی خونتو چک کن و مراقب باش که نگنده توی رگای پلاسیده ات... به نظر من باید سالی چند بار هم آمار محتویات جاری توی رگ های روح رو هم گرفت...
اون هم در حالی که روح زمینه های مساعد برای گندین توی خودش رو بیشتر از این جسمی داره که چه ما نخوایم و چه بخوایم طی یک فرآیند خالق محور... هوا می خوره و تا زمانی که اون بخواد_و ربط چندانی هم به میل ما نداره_ نخواهد گندید.... بهرحال.... این عرایض رو عرض کردم که به شما هم راه کار ارائه بدم. دلم سوخت این لذت رو تنهایی بچشم... قبلاً هم کسایی رو بردم سر این چشمه... هرچند هیچ کدوم نموندن... شاید چون لذت هم مثل خیلی چیزهای دیگه نسبیه و قائم به فرد...
بگذریم....
: دوستان...نگید نگفتی ها... نگید معصومه تنها خور شده ها.... از ما گفتن....
هنوز هم راه هایی هست برای درک حس عمیق وجود و واجب الوجود..... می گی نه....امتحان کن....
در ضمن من خوبم... مثل همیشه نگران... مثل همیشه در حال کلنجار رفتن با تردید و مته گذاشتن سر خشخاش های آرمان گرایانه ... و مثل این اواخر مسافر... مسافر دیار خودم که هرچند هنوزهم بهترین «شهری که دوستش می دارم» هست.... اما اون هم طعم غربت گرفته... انگار کن که ایراد از خودم و کام خودمه... احتمالاً  حس چشایی ام تک محور شده...
در هر صورت خوشحالم که هستید... و خوشحالم که هستم و این چاه مجازی رو دارم که توی هر کوله ای جا می شه و هر جا که باشی و دلتنگ می تونی سرتو توش فرو کنی و هم بوی مهر رو بشنوی و هم اگر فراموش کردی اون جمله ی دیوانه کننده ی مرد نویسنده ی محبوبت رو و اون همه مشکلی که با عاشق بودن خودت داری... که «عاشق زمزمه می کند٬ فریاد نمی کشد»... یخده توش داد هم بزنی.... من خوشحالم ... یه مسافر خوشحال.....!
پی نوشت:
/احتمالاً نیمچه داستانکی در این باره داشته باشم... فعلاً واژه ها در حال چرخش در ذهن مبارک و یخده خسته ام هستن... به محض نزول اجلال خبرتون می کنم...!!!
// از تهران بدم میومد... بیزار بودم ازش... بهش پناه آوردم... به خیال خودم هجرت پتانسیل حل خیلی از مشکلات رو داشت... و خداییش هم بد نبود... اما باعث نشد دوستش داشته باشم... دوستش نداشتم... ندارم... منتها... فقط به شرط اینکه سه شنبه ها روز ازش کم کنی... وقتی پای این سه شنبه ها میاد وسط پای من بدجور می لنگه... از فکر دوری از سه شنبه ها خوابم نمی بره این روزا... ای خدا... این چه موجودیه خلق کردی... یه مثل محلی هست که می گه: " بی تو نا خُوُشم... پی تو نَمگِرَم جا" (بی تو نا خوشم و با تو دلم آروم نداره)! حالا شده ماجرای من و این عدم ثباتم....!
//دوستایی که تشخیص دادن که بنده دچار یأس عرفانی شدم لطف کنن کمی بیشتر توضیح بدن... من که از این مقوله چیزی نمی دونم! بلکه ما هم به دنبال«تشخیصی» که دوستان دادند و «مداوایی که مقرر است» به سرمنشا که نه.... اما دلیل این درد ناشناخته رسیدیم. و شایدم ایمان به چشمه ی این درد (بر فرض وجود و نه توهم وجود)!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:25 توسط شیدا(معصومه) |

چقدر این روزها عاشق خیابان های طولانی شده ام. خیابان هایی کش دار که انگار یک عمر بل بیشتر تا انتها فاصله دارند. خیابان هایی که قد تنهایی تو کش می آیند و پا به پای خستگی هایت ادامه پیدا می کنند. خیابان هایی که تاب گام های سست و سنگین تو را می آورند حتی تا همیشه!
قدم اول را که بر می داری...به قصد سواری است شاید... اما آفت این نم لعنتی و این باد که بزند به شاخه های معصوم و تشنه ات... تاب نمی آوری و می شکنی و شایدم جاری... و دیگر این جاده است که تو را می برد...
طول راه٬ طول خواستن ها و نخواستن هایت را تداعی می کند... طول بودن و نبودن ها و طول تمام دانسته ها و نادانسته های فلسفی ات را... مدام حرف می زنی... بلند و بلند تر... مدام می پرسی و با هر پرسش گرهی به ابروهایت می خورد و چشمانت تنگ می شود... حالا دیگر چقدر ابروهایت جای گره دارند و چشمانت جای تنگ شدن... شاید اصلا مهم نباشد...
اما گاهی لبخندی هم می نشیند... شاید با به یاد آوردن خاطره ای گنگ که نمی دانی چطور از لابه لای آن انبوه علامت های سوال خودش را کشان کشان رسانده به پیچ و تاب خاکستری مغزت... می خندی... و ماجرا خیلی ساده ادامه پیدا می کند... می خندی و اصلا به روی خود نمی آوری که می دانی اگر این خاطرات -هرچند گنگ و خاکستری- نبودند شاید آن همه سوال و گیر و بست... تاب رفتنت را هم می گرفت و دیگر همین مسکن لعنتی را هم از دست می دادی...
پاهایت تاب ندارند دیگر از بس این روز ها سوارشان شده ای... اما... تاب می آوری... چرا؟... نمی دانی... مثل خیلی چیزهای دیگر... دلت با رفتن است و پایت با ماندن... و هرکدام حرف خودش رامیزند... و تو طبق معمول به حرف هیچکدام اهمیت نمی دهی حتی اگر همچنان جاری جاده ی تاریک و پر زرق و برق باشی...و شاید این همان تسلسلی باشد که می گویند و یا شایدم هم تعلیق و تردید... شایدم هم چیزی در همین حول و حواشی با نامی به رنگی دیگر...!
چند ساعت می گذرد مهم نیست.... اما کمی بعد... صحنه ی آشنای کوچه ای و در منزلی باز دعوت به سکونت می کند... و تو به امید مامن وارد می شوی و تنها یک جمله درون مغزت جولان می دهد... زود به رختخواب می روی و دست به دامان دفترچه ی کرم رنگ تازه وارد و چراغ مطالعه ی سرخت که نور سفید می دهد٬ با چشمانی خسته و تنگ تنگ تنگ.... که زیر ابروهایی اخم کرده نشسته اند٬ می نویسی:

۱/می گن دیوونه ها مدام با خودشون حرف میزنن -حتی گاهی حرف های فلسفی هم-
۲/ امروز با تموم وجودم حس کردم تنها تفاوت من با یه دیوونه یه جفت لب تب خال زده ی بهم فشرده شده است....!

***************************

پی نوشت مرتبط:
/به نظر شما توی زندگی بشر... اصل با لذته یا رنج؟!

پی نوشت نسبتا نا مرتبط:
/ آقای فرهاد خوشحال می شدم اگه بیشتر خودت رو معرفی می کردی یا لینک می زاشتی... احساس می کنم حافظه ام یاری به یاد آوردن شما رو نمی ده...
// خانم یا آقای«...» لطف کنید خودتون رو معرفی کنید که بسی مشعوف خواهم شد! از قایم موشک بازی خوشم نمیاد حتی اگه با یه شاخه ی گل قشنگ همراه باشه...!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:31 توسط شیدا(معصومه) |

۱/چطور می شه از نعمت های شدیدا لذت ناکی که تو کف دست هستن اما آدم مطئنه که از دستشون خواهد داد لذت برد؟!

۲/ امان از بعضی ابیات و امان نیز از بعضی افکار و امان تر هم از بعضی افکار:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

**********************************

پی نوشت نا مرتبط:

ماجرای قبلت ها بود.... یه قبلت رسید دستم دیوانه کننده... به جمع برادر (دوست) های من خوش اومدی دوست خیلی خیلی عزیز ... ببخش که نتونستم جواب ایمیلتون رو بدم... بعد از مدتها شهر و دیار و خونه و خانواده و نذری هم....

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:21 توسط شیدا(معصومه) |

عطر غریبی در فضا پیچیده است...عطر غریب خاک...خاک نم دیده٬ نم ندیده... عطر غریب نگاه های غریب به خاک غریب...
بادی می وزد... خاک را بلند می کند و صاف میریزد در چشمانم....اه...اه... این باد هم وقت گیر آورده ها... داشتم دور و بر را می پاییدم بلکه ببینم این عطر از کجاست و این نم...و سرمنشا سنگینی این نگاهی که روی خاک حس می کنم....
چشمانم را می بندم... نمی توانم باز نگهشان دارم از بس خاک .... می سوزد... آخ آخ آخ... بازهم بوی خاک خیس....
بلند شو... بلند شو لعنتی از جایت تکان بخور بلکه از شر این ذرات سمج رها شدی...
یک قدم... دو قدم... سه قدم... سه قدم؟ اصلا نمی دانم رسید به قدم سوم یا نه... گوش کردم... نمی توانستم گوش نکنم... شنیدم...نمی توانستم نشنوم... صدای گام هایش بود... هنوز چشمهایم را می مالیدم... می سوخت.... آخ آخ... می سوزد هنوز هم...
باز کن این لعنتی ها را.... باید ببینی... این عطر غریب... این صدای گام ها... این خاک و سنگینی این نگاه... باز کن این لعنتی ها را....
هنوز چشمانم را می مالیدم... بی فایده بود... امان از این ذرات سمج که نگذاشتند...
به خدا گام هایم به سه قدم نرسیده بود.... که شماردم صدای گام هایش ها را... دور نمی شد... نزدیک هم... مقیاس ها را کشته بود انگار... قدرت فریاد من را هم...
عطر غریبی در فضا پیچیده است...عطر غریب خاک...خاک نم دیده٬ نم ندیده... عطر غریب نگاه های غریب به خاک غریب... عطر ابدیت...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:42 توسط شیدا(معصومه) |