۱/عطش نوشتن سرتاپام رو احاطه کرده... مدتهاست... اما... نمی شه... نمی شه که بشه... یک ماهه که کلمات میان و میرن... یک ماهه که یه پاراگراف رو دستم مونده با یه دنیا آرزوی ادامه دادنش... امان از این عطش و این بدقلقی این روزها... واژه ها هجوم میارن به من و من هم به کاغذها... اما... امان از این قلم که بند نمی شه و امان از این ولتاژی که زود بالا می ره و پشت بندش هم همه چیز می پره الا اون التهاب و نیازی که می مونه و عین این صد سال دوایی ها می ندازتت تو خماری....
2/یاد پارسال می افتم. پارسال توی این شبها شاید از جهاتی وضعم خیلی بدتر بود. روزهای سختی بودند. اینقدر سخت که دوست ندارم حتی بهشون فکر کنم. اما با همه ی اون اوصاف بارقه هایی بود... البته الان هم هست... انگار که همیشه هست... بارقه هایی تنبل که ....
3/سعی می کنم شاد باشم. سعی می کنم به هفت سین فکر کنم و یه چیدمان جدید...اجازه نمی دم این دیو سخیف دغدغه ها دست به دست نفس لجام گسخته ام بده و بکشونتم به اون کویری که مثل سگ ازش می ترسم... آره... هنوزم معصومه پایه ثابت جنگولک بازی های خونه است... هنوزه ام «سردسته ی ارازل و اوباش» خونه خودشه... سعی می کنم شاد باشم... یه معصومه ی شاد و البته کمی تا قسمتی هم مخدوش...
4/ ای امان از این باد و این عطر و این نم... امان... این روزها امید ما هم شده گه گاهی سرکی کشیدن به خلوت یه پارکی که مزینه به یه رودخونه... رودی که بدجور بوی خونه می ده... نمی دونم این خاک چی داره که نمی شه ازش برید... تا تقی به توقی می خوره، یه اس ام اس حواله ی این رفیق پایمون می کنیم و سه سوت بعد زیر سایه ی پل و نسیم و چای و کافی میلک داغ و بوی نم خاک و علف تازه و یه د نیا حرف گاها مزخرف و گاها هم جدی از نوع شدیداً آدمیزادیش...! آها اهوازی ها... این روزها ساحل کارون رو از دست ندید... حتی اگه از ترس شلوغی بیش از حد و در نتیجه عدم آسایش، لنگ ظهر آویزونش شید...!
شبی دیدم بتی ساغر به لب بود
زان پس آن بت مرا توبه شکن بود
صبح تا به شب می فروخت خلوتم را به حضور
شب تا به سحر او مرا بالش پر بود
***************************
پی نوشت به سبک ایرانی:
/ این غافل گیری های روزگار گاهی بدجور آدم غافل رو غافل گیر می کنه ها....منم از مرگ ملاقلی پور شوکه شدم اساسی... با اینکه میم مثل مادرش بدجور رو مخم راه رفت اما خداییش حیف بود... خدا به نزدیکانش صبر بده!
چشمهای تنگ خفته زیر ابروهای گره خورده اش را دوخته بود به مقابل و دستهایش هم ستون چانه و فک و سرش... سری که انباشته از افکار سنگین و کج و معوجی بود که اگرچه وزنشان به مقیاس کیلو و پوند و غیره و ذلک نبود اما اینقدر جلم داشتند که فیلی را هم از پای در بیاورند. چه برسد به یک ماده خرس زهوار در رفته ای که رنگ و لعاب موش و سوسک های آموزنده ی قصه هایی را داشت که مدام تحویل چشمان کنجکاو خواهر زاده ها و برادر زاده هایش می داد...!
بوی نم می آمد و بوی دلتنگی... و... و بوی گند ته گرفتن این همه پرسش.... فاصله ها را هم که بی خیال... فاصله هایی اینقدر عمیق که به راحتی جرات تولد نطفه ی نارس این همه رنج و سوال نادیدنی را هم می گیرند... و تنها رنگ یقین را به همین تکه می توان پاشید که٬ همه چیز بر بستر ناقابل شب جاری است... شبی مطلق که زیر لوای مهتاب٬ تاریکی را به میدان جنگ میهمان کرده ...
******************************
صبح تا شب می گی و می خندی... با این نیم وجبی دو تابعیتی کل می ندازی و از سر و کولش بالا می ری و میزاری از سرو کولت بالا بره... به شیرین زبونیاش می خندی و قربون صدقه اش میری...سر به سر همه می زاری و همه هم که سر به سرت می زارن اساسی... نگاه مامان می خنده... نگاه بابا هم و هر دو هم مثل همیشه نگران... همون جمعای ۲۰-۳۰ نفره... همون جیغ و دادا... دوباره باغچه رو بهم می ریزی... توی این دوسه ماهه پر از علف و خس و خاشاک شده.... دوباره جای خراش شاخه های یاس روی دستای تپلت می سوزه... دوباره کل کل با برادرا و خواهر زاده ها... دوباره خرید... دوباره خونه تکونی... دوباره بهار... دوباره بوی بهار... دوباره دیدار با عزیزی که بعد از دو سال داری می بینیش... دوباره بوی خوش با هم بودن... طعم ملس و گرم غلط زدن توی آغوش خانواده...دوباره بحث دوباره جدل... دوباره قهر... دوباره آشتی... دوباره بوی غلیظ غذاهای مامان... دوباره... دوباره... دوباره... دوباره... اما... وسط همین دوباره ها....کافیه یک لحظه٬ فقط و فقط ی برای یه لحظه سکوت بیاد و یه گوشه ای خودش رو جا بده... باقی اش خیلی راحته...اون راه خودش رو خوب بلده... همیشه هم بهانه هست... حالا تو بگیر توی دل شادی ها بیشتر...
******************************
تا حالا برات پیش اومده که بخواین نوشته های یه نفر رو به چشماش منطبق کنید و نشه...؟! خوب برای من پیش اومده... همین امشب که بعد از مدتها آویزون این دنیای مجازی شدم ... هی پسر... تو داری چه می کنی با خودت و قلمت و دوستانت...؟! مراقب این ودیعه و این زرق و برقای مجازی باش... نگرانتم...!
******************************
آهای دختر...! قدر نقابت رو بدون... به این آسونیا به دستش نیاوردی... پس به این آسونیا هم از دستش نده...!