شاید این حرف به نظر شما یخده بیش از حد ریشه در دنیای هپروت داشته باشه... اما به خدا این باغچه و دنیای گل و گیاه و خاک و آب... یه عالم سرشار از نماد و استعاره است ... توی دل خودش کلی حرف داره که باید فهمید... کلی گوش داره که می شه باهاشون حرف زد... کلی جا داره واسه سرک کشیدن و کلی منظره واسه دیدن و یک عالمه نکته واسه فکر کردن...
یه روز که داشتم توی یه بعد ازظهر ابری به سر و کول باغچه ور میرفتم، با دیدن برگای زرد و شاخه های یکی درمیون خشک یاس، یاد قبل ترها افتادم که بوش تا دو خیابون اون ور تر می پیچید.... کمی سعی کردم بهش ور برم... یه جورایی کمکش کنم واسه از نو زنده شدن... تقویتی بهش دادم... برگای زردش رو هرس کردم... ریشه های بیرون اومده از خاکش رو پوشوندم... تیکه های برگ و شاخه ی اضافه ای که مانع رسیدن هوا به خاکش بود رو جمع کردم... و کلی کار دیگه که به ذهنم می رسید... توی همین حین و بین بود که یه سری برگای سبز و پر طراوت وسط زردی برگای یاس توجه ام رو جلب کرد... جلو که رفتم دیدم که بله....اون وسط وسطا چه خبره....! یاس بیچاره بدجور گرفتار یه آفت شد بود... آفتی که داشت زره زره تموم جون و جوونی و طراوتش رو ازش می گرفت.... یه مشت پیچک لعنتی انگل صفت که از سر و کولش بالا رفته بودن...
دست به کار شدم... یه آب حسابی دادم به خاک و شروع کردم به از ریشه کندن پیچکا...
ساقه شون نازک بود و ظریف... پیش خودم خیال کردم خوب... پس کندنشون کار سختی نیست... اما وقتی رفتم توی کار تازه دیدم که این ساقه های نازک و ظریف عجب عمق و ریشه ای دارن... ریشه های سفت و ضخیم و متصل به هم ... سفت تر و ضخیم تر از ریشه های خود یاس...!
همین جور که پیش می رفتم... با هر صدای تَقِه ی یه شاخه پیچک... یه نفس راحت از دل شاخه های یاس می شنیدم... و همین شنیدن بود شاید که اینقدر بهم نیرو می داد که فقط تاریکی شب بتونه از توی باغچه بکشوندتم بیرون، اون هم با یه دنیا غم که هنوز نصف پیچکا رو هم نکندم و همچنان صدای خس خس سینه ی بیمار یاس که انگار کمی باز تر از قبل بود اما همچنان بوی بیماری می داد توی فضا غوغا می کنه!
از اون روز به بعد هر وقت که فرصت کنم دست به کار کندن پیچکا می شم... اما انگار این تلاش من تأثیر چندانی نداره.... از این ور می کنم، از اون ور درمیاد... تازه... از هر ده تایی از همونایی هم که می کنم شاید یکیشون از ریشه در بیاد! دلم واسه ی یاس می سوزه اونم در حالیکه می بینم توی جنگ سختی که داره با این آفت لعنتی می کنه، انگار برگ برنده و سلاحی نداره...!
کلی چیز داشتم واسه آپ.... نوشته شده و آماده... سنگین بودن و نمناک... نگذاشتمشون...
متنی آماده کرده بودم واسه ی ایمیل به یه عزیزی... نفرستادمش و به یه تبریک ساده اکتفا کردم...
خلاصه ی کلام دم عیدی دلم نیومد گرد بشونم رو نگاهتون....خوش باشید و پیروز...
راستی! اینجا به علت تیکه اندازی های بی حد و مرز یه سری عزیز تا اطلاع ثانوی یا آپ نمی شه یا حرف دل توش جا نمیگیره.... باشد تا عزیزان کمی از آن چیزی که پشت لبخند می نشیند را بفهمند...!