تبليغاتX
سایه ی جنون

هوا گرم شده است. آنقدر گرم که دیگر دوش آب داغ نمی چسبد. باید قلقلک لذت بخش و آرامش بخش سر خوردن آب داغ روی پوست یخ بسته را بی خیال شد. باید دل بست به سرمای آبی که می آید و اگر آتش گرفته باشی خاموشت نمی کند هم... و شاید اوج کارش همان بردن بوی گند عرق باشد...

هوا گرم شده است. آنقدر گرم که دیگر چای داغ و تلخ، آن هم پشت پنجره ی بسته نمی چسبد... باید خیال لذت بخش فرو بردن بخار نمور و داغ لیوان لیوان چای هایی که کنج دنج و خلوت تنهایی های خودخواهانه سرو می شود را هم بی خیال شد!

هوا گرم شده است... سشوار را باید غلاف کرد. سر را تکان باید داد. گوش باید سپرد به چک و چک قطره هایی که بی مهابا به در و دیوار می کوبند و کمتر از چند ثانیه بیشتر تا بخار شدن و بالا رفتن فاصله ندارند. -شاید تنها نکته ی لذت بخش گرمای این روزها فقط همان جولانی است که باد لابلای موهای خیس می دهد-.

هواگرم شده است... زمین هم... مورچه ها بیرون آمده اند. دانه جمع می کنند و شریک سفره های نه چندان سخاوتمندانه ی مایند. می آیند وخودی نشان می دهند و خودخواهی مان را به رخمان می کشند آنگاه که خط مواج و منظمشان را دنبال می کنیم تا برسیم به لانه شان و پر از آن گرد سفیدی کنیم که بوی کافور را به مشام کوچکشان تحمیل می کند...

هوا گرم شده است... زمین هم... عطش گیاهان هم دارد به اوج می رسد... همان اوج معروفی که مرز حیات را مشخص می کند برایشان! مرز بودن و نبودن و یا در ساده ترین شکل خود٬ چگونه بودن یا چگونه نبودن را!

 

***********

پی نوشت:

/یادم می آید زمانی در زندگی دور از شعارم، شعارهایی داشتم برای زندگی...! یکی شان این روزها بعد از این همه سال بدجور توی مخم می کوبد....

داغ عطش که بر دلت نشست، عطش کرده ای را سیراب کن، سیراب می شوی!

// یادش نه چندان به خیر

/// بعضی تکه کلام های این روزهایم (که به خیالشان می خواهند جای شعارهای سابق را بدهند و چقدر سخیفند که هنوز نفهمیده اند قید زندگی شعاری و شعارهای زندگی را مدتهاست که زده ام) بدجور مردانه شده اند و این واقع گرایی مسخره ام اجازه ی خنکی بی خیالی بعد از به زبان آوردنشان را به این کام خشک نمی دهند... اینجاست که این روزها فکری شده ام شاید بد نباشد یادی از آن آرزوی ساده و بلند پروازانه ی دوران کودکی ام کنم که برایم مجوز عبور از درهای بسته و نیزه ی پرش از دیوار ها بود.... آرزویی که در چند کلمه ی معمولی خلاصه می شد....

 کاش پسر بودم!

//// انگار باید به فکر ظرافتهای از دست رفته ی زنانه ام باشم... آن هم بدون آنکه عقم بگیرد به این همه بازی !

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:37 توسط شیدا(معصومه) |

۱/ سر صلات ظهره... این دردسرای اداری بدجور فیتیله پیچم کردن البت به همراهی این میخچه ی لعنتی که هفته ی پیش جراحیش کردم و حالا سر هفته اش یادش اومده با درد اسیرم کنه و پاگیر....

۲/ تاکسی داره داد می زنه مسیری رو که من باید برم. مسیری که باید به وسط نرسیده پیاده شم... بهش می گم کجا می خوام پیاده شم... روشو می کنه سمتم و با چشمای قیری که توی صورت عرق کرده ی سبزه اش بدجور مخفی شدن زل می زنه بهم و میگه ۲۰۰ تومن... بهش می گم آقا کرایه تا مقصد هم که ۱۵۰ است... این ۵۰ تومن اضافه چه صیغه ایه... حالا بماند که من به نیمه نرسیده راه پیاده می شم... با همون چشما دوباره خیره میشه و می گه بابت بی قانونی مملکت و این عرق و این آفتاب سر ظهره آبجی... می خوام بگم این که مال همه است... بی خیال می شم .... دیگه کل کل کردن از سرم افتاده... بزرگ شدم... عاقل شدم و خوب دستم اومده که فقط سنگ رو یخ می شم با بحث کردن...(تازه اگه یارو اهل شرف باشه و بحث رو جنسیتی نکنه!)... یه نیگاه میندازم تو ماشین... همین که دوتا خانوم عقب نشسته ان خودش کلیه تو این مسیر خراب شده و این مملکت خراب شده تر...! خودمو به جریان سیال زندگی می سپارم و بی خیال حرصی که از بابت زور شنیدن میخورم سوار می شم!

۳/ ماشین راه نیافته می خوره به چراغ قرمز... گوشه ی چهارراه یه پارچه ی زرد هست که با قرمز و سبز روش چیزایی درباره ی رعایت شئونات اسلامی و از این اراجیف نوشته ان... نگام خیره می مونه رو پارچه و ناخود آگاه خنده ام می گیره ... یهویی احساس می کنم نگاه سنگینی روم زوم میشه... ناخود آگاه برمی گردم می بینم دوتا بغل دستی ام همچین نیگام می کنن که واسه یه لحظه حس می کنم الانه که قمه در بیارن و تیکه تیکه ام کنن... جا می خورم... منظورشونو نمی گیرم... با اینکه کنجکاو شدم اما می زنم به کوچه علی چپ و  خودمو کمی جمع و جور می کنم و رومو بر می گردونم سمت پنجره...

۴/ چراغ سبز شده حالا... چند قدم جلوتر باید پیاده شم...

۵/ -آقا همین گوشه کنارا پیاده میشم...

نگه می داره... کرایه رو بهش می دم و منتظرم تا باقی اش رو بهم بده... پنجره یه خورده پایینه و از لاش نگاه سخت خانومای جوون که حالا چهرشون رو کامل می تونم ببینم پیداست... خیره می شم توی چشمای اونی که جفتم نشسته بود ... دلم می خواد بدونم منظورش چیه از این نگاه پر از کینه و حرص... راننده باقی رو می گیره سمتم... دستم رو از درز پنجره فرو می کنم تو... دستم که میرسه به اسکناسا... صدای زن جوون رو میشنوم:

- هرچی می کشیم از خریت ایناست... اگه اینا اینقده سینه نزنن زیر منبرشون اینطور رودار نمیشن تو سر ما...

۶/ هنوز زنگ صداش توی گوشمه... توی اون لحظه کلی حرصم گرفته بود که چرا فرصت نشد جوابشو بدم...خیلی عصبانی شده بودم از این موضع مسخره...اما حالانه... سعی می کنم یه جور دیگه نیگاه کنم به این اتفاق... از این دید که توی مملکتی که مردم خودشون به حال هم رحم نمی کنن و دلشون واسه خودشون نمی سوزه و گرگ زندگی همن... چه انتظاری می شه داشت از اون دست بالایی ها. اون هم با این نظام نداشته ی توزیع قدرت؟! کاش لا اقل خودمون به خودمون رحم می کردیم بعد از به قول معروف بالایی ها انتظار داشتیم....! کاش یه خورده... فقط یه خورده پشت موضع گیری هامون فکر بود و تأمل... نه فقط نگاه و حقر و کینه ی بی پیشینه!

******************
پی نوشت:

/ تو این بلبشویی که این از خدا بی خبرا به پا کردن، ماجرای ما جماعتِ به قول اینا سینه زن زیر منبر اونا(!!!) درست ماجرای چوب دو سر طلاست...! هم باید از خریت این جماعت احمق و بی فکر و بی دینی که به اسم دین، دارن بی دینی و حقارت های خودشون رو به رخ دنیا می کشن بخوریم و هم از این ملت عزیز که صورت مسئله رو ندیده تلاش می کنن برای پیدا کردن مقصرهای از همه جا بی خبر...!

// کاش می شد با یه کشیده اینا و اونا رو از خواب خرگوشی بیدار کرد... بابا به خدا دیگه گندشو در آوردن...!

/// دلم واسه یه خورده حرف حساب تنگه... یه خورده منطق... یه خورده خوش بینی... یه خورده عاقبت اندیشی، فکر، نقد، بحث با حفظ اصول بحث، بدون نگاه فاشیستی!

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:28 توسط شیدا(معصومه) |

گاهی اوقات یک خلائی آن ته ته های وجود آدم به وجود می آید که جای خالی اش بدجور توی چشم می زند و بدجور تر هم می خارد.....یک جورهایی انگار تا پرش نکنی به آن آرامش مصنوعی هم حتی نمی رسی یک جور حقیقت تلخی که نمی دانی از  کجا آمده و چرا آمده و اصلا چه کارش باید بکنی....
دلت می خواهد یک گوشه ی خلوت پیدا کنی و همین طور بی خیال بنشینی و سرت را لای زانوهایت مخفی کنی و آنقدر آرام که حتی چمن های زیر پایت هم نشوند فریاد بزنی که ای بی مروت تو از کجایی و چرایی و اصلا چه از جان من می خواهی؟ اصلا آمده ای که من را به کجا ببری و از کجا بازداری و ای خدا...و اصلا هم به این کلمه که رسیدی حس نکنی که چقدر دلت می خواست می توانستی تعریفش کنی و همین طور بی دغدغه صدایش کنی و صدایش کنی تا خوابت ببرد و بعد که بیدار شدی اخم کنی و همین طور کج کجکی از خودت بپرسی خواب می بینم یا خواب می دیدم؟

*************************************

۱/ چقدر حرف دارم برای نوشتن... و چقدر کمبود زمان و طاقت و غیره و ذلک!

۲/ این روزها بدجور در گیر روزمرگی با طعم ترلان و ایرج و دختر آبادانی ام... به همه ی آنهایی که روزمرگی هاشون رو با طعم های مختلف قابل تحمل می کنند ترلان رو به عنوات طعمی لا اقل قابل تجربه توصیه می کنم. نوشته ی فریبا وفی... یک دنیا حرف دارم درباره اش. اینقدر که دلم می خواد بشینم و با یکی که هم اهل فلسفه بافی باشه و هم کتاب و هم ترلان... یا حتی مقابل آینه و هی بگم و هی بگم و هی بگم.... و شایدم اندکی... فقط و فقط اندکی بشنوم....

۳/ ای امان از دلبستگی و دل نبستگی...به همون اندازه که محتاجشیم می تونیم ازش بیزار بشیم اون هم درست وقتی که به عمق ماجرا پی می بریم... عمقی که پاسوز می کنه... گرفتار می کنه و حتی گاهی دردمند... شیره ی لذت گرفتن از این آشفته بازار کار هر کسی نیست!

۴/ ماجرا خیلی ساده است.... یه مجلس عروسی... یه عروس... یه داماد و کلی مدعوین اجق وجق با قیافه هایی بی اغراق گاهی وحشتناک... اما... همیشه کار به همین اماها که میرسه گیر می کنه... بیشتر از دو ساعت نمی تونم توی این نمایش مضحک دوام بیارم... رفیق برات آرزوی خوشبختی می کنم... اما کاش می تونستی بفهمی رنگ نگاهت پشت اون همه بزک.... برای من یکی لااقل هیچ عوض نشده بود و تلاشت برای قایم کردنش هم ناکام... کاش اشتباه بکنم... کاش....!

۵/ تا حالا به کله ات زده که آمار جوونی ها نکرده و بچه بازی های در نیاورده شده ات رو بگیری و بعد به یه آمار نا امید کننده برسی؟... خوب... حالا همون!

۶/ دلم می خواد بیشتر باشم... اما این روزها به گمانم دغدغه ها کمتر اجازه ی بودن بده... دغدغه ها درست زمانی سراغ آدم میان که.... بی خیال... شاید اگر می شد ننالید بهتر بود!

۷/خدا به همراهتون... اگه اهل دعا بودید ما رو فراموش نکنید... جای دوری نمی ره...!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:0 توسط شیدا(معصومه) |