يعقوبي ام كه يوسفش پيراهني ندارد
شيريني ام كه فرهاد كوه كني ندارد
افتاده ام چو بيژن در چاه مي پسندد
وامانده عاشقي را كه تهمتن ندارد
*********************************
۱/ چند وقت پيش با دوسه تا از دوستان... -جاي الباقي دوستان خالي- رفته بوديم به قول زعما گردش... از خيابان گردي گرفته تا سياحت لب كارون و زيارت پل و در آخر هم خورد و خوراكي به ضيافت كار يكي از همان دوستان...
توي كافه نشسته بوديم... فضاي مسخره اي بود...نور پردازي به نحوي بود كه به جاي آرامش بيشتر تمايل به استفراغ پيدا مي كرد آدم... اما خوب وقتي با دوستان باشي و دلت هم كمي خوش... خوب اين مزخرفات تازه باعث خنده هم ميشود....
القصه... وسط لودگي ها يكي از دوستان گفت كه بيايييد مشاعره... و به طرز مسخره اي هم فنگ گيرايي بود و چهارتايي افتاديم به مشاعره... لب هامون خنده بود و ذهن دنبال شعرهايي كه در پستوهاي خودش قايم كرده بود....
ل بده.... م بده.... ن... بده و .....
قبل از مشاعره به پيشنهاد يكي از همان دوستان بنده اغفال شدم به اينكه با گوشي مبارك آهنگي بزارم تا بلكه ميوزيك مزخرفي كه توي كافه پخش مي شد بيشتر از اين روي اعصابمان پاتيناژ نكند... و من هم دستان استاد را برايشان گزاشته بودم... و رسيد به جاي باريكي از ماجرا....
ن مي خواست و تمام نون هاي ما هم ته كشيده بود... فكرش را بكنيد... براي چند لحظه سكوت نسبتا مطلقي حاكم شد...كه يك هو استاد پريد و وسط ماجرا را گرفت...
نقش جانت كرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت....
هيچ كس ت نداشت كه بدهد.... و ماجراي مشاعره همين جا تمام شد و البته ميتينگ دوستانه هم....
۲/ نمي دانم به چند سال پيش بر مي گردد... شايد ۳ شايدم ۴ شايدم كمتر يا بيشتر... اولين داستان كوتاهي كه از نادر ابراهيمي خواندم... هسته ي شليل... از مجموعه ي رو نوشت بدون اصل... بدجور توي ذهنم حك شده.... و هر از چند گاهي بدون رفرش هم حتي مي آيد و يعقه ام را مي گيرد....
۳/ ارتباط يك و دو و اون مزخرف بالايي را خودم هم نمي فهمم... شما هم سعي كنيد نفهميد....
۴/ طبق توصيه ي قديمي.... اگر شد و توانستيد شاد باشيد و پايدار...!
بهش می گم دوتا شیر کاکائو... می گه: خانوم ۵۰ تومن اومده روش ها... بگم بدونید... می گم: قیمتش دستم نیست... می گه: توی این دو ماهه ۲۰۰ تومن اومده روش... با خنده می گم: لابد چون بنزین گرون شده دیگه... می گه: بنزین که هنوز گرون نشده... می گم: چرا دیگه... علی الحساب که ۲۰ تومن اومده روش... می گه: ای بابا خانوم... مردم به این ۲۰ تومنا عادت دارن... دهنم باز می شه که بگم... اما بنا به مصالح مسخره ی زنانه ادامه نمی دم... اما هنوز تو گلومه اونی که دلم می خواست بگم...
دلم می خواست بهش بگم... ملتی که به این راحتی به این ۲۰ تومنای نوعی عادت می کنن... به ۲۰۰ تومن که هیچ ... به ۲۰۰۰۰ تومن هم از این راحت تر عادت می کنن....
نتیجه گیری اخلاقی: از ماست که بر ماست!
۱/ خوب به سلامتی با تمام قوا توی کامپیوتر نسبتا محترم تهرانی ام به واسطه ی یک نشان بزرگ به نام ویستا را نشون کردن و خطا رفتن٬.... کردم... بدجور داغونش کردم... جمیعا دعا بفرمایید بلکه هاردش از این ... بی نصیب بماند... ( به قول زعما... امین رو بلند بگو)
۲/ کلی کار دارم که شاید یه روزی به این نتیجه برسم که قابلیت آپ شدن رو دارن... اما خوب... امان از اون وقتی که به این نکته برسی که ای داد بر من... انگار این خط خطی ها فقط دستت رو پیش خواجه حافظ شیراز رو نکرده... اگر تونستم همچنان به بی قیدی مسخره ی خودم ادامه بدم... و البته در صورت احیای سیستمم... آپشون خواهم کرد....
۳/ روزها خاکستری ان طبق معمول... ما هم همچنان در حال مشق صبر... حالا تو فرض کن هنوز هم فرق این صبر متعالی را با بی قیدی سیب زمینی صفت کشف نکرده ایم...
۴/ درست مثل این می مونه که از زور نا توانی از دست و پا زدن بیفتی... جون خودم حد اقلش اینه که فرو تر نمی ری... خوب... خودش می تونه خیلی باشه....
۵/ تا اطلاع ثانوی اگه مقدور بود خوش باشید!
به یادش بیاویزیم فانوس شب تیره را
به نامش زخمه سازیم ساز سلانه را
ماییم و موج و گردابی چنین حایل
چه دانید شما حال ما و آن فتانه را
نسیم خنکی خودش را لابلای حجم عظیمی از آدم می کشاند و کش می آید و بالا می کشد... آسمان سیاه است و اطراف روشن... صدایی سوت می کشد٬ نوایی متولد٬ دلهایی داغ... آدم ها قیام می کنند دستها بیخ گوش جا خوش می کنند... انگار کن فرکانس صوت را برنتابیده باشند... اما نه... دستها کنار می کشند و گوش ها سیخ می شوند و کام ها بسته... چشم ها پایین اند و نگاه ها وزین و عمیق... و نسیم همچنان خودش را کش می آورد لابلای آدم های ردیف شده....
آدم ها راست می شوند... خم می شوند... می نشینند... می خوابند... کوتاه می شوند و بلند... دست های آدم ها... دست های آدم ها هم راست و می شوند و خم می شوند... انگار کن فلش هایی رو به انتها... رو به سیاهی آسمان٬ پرتویی فراتر و حجیم تر از نور اطراف را نشان کرده اند... سرها بالا می رود رو به فلش... رو به انتها... رو به سیاهی آسمان... ماه هرچند باریک٬ اما به مشارکت معشوقه اش زهره نوید آرامش می دهند... نسیم هم شاهد ماجراست... آدم ها هم حیرت زدگانی که تند و تند لب می جنبانند و از دل به لب می رسانند نام ها یادها و کام ها را...........
اگر حس کردیم چنین لحظه ای را -حالا با باران یا بی باران... بعد از باران یا قبلش یا شایدم درونش- طپش پر شور بودنمان را با هم قسمت کنیم... به ذات پاکش قسم لذتمان صد چندان می شود!
از حریم پاکی٬ دعاگوی همه بودم... حس لبریزانه ی غلیظی بود هرچند کوتاه....! شما را به تجربه اش دعوت می کنم!