داغ بود... خیلی داغ بود. باد را می گویم... همان بادی که لجوجانه خودش را دم غروب٬ میان ازدحام خسته ی کویری بودنش٬ تحمیل تنم می کرد...
آب کنارم بود... روان و دوان... و ماه -سایه مانند- با فریادی کمرنگ٬ خودش را میان آن دو برج حایل٬ به رخ می کشید... و ذرات هوا ناقل سیگنال های منفی نبودنت...
روزگار سختی نیست... لا اقل نه آنقدر سخت که نشود تاب آورد... فقط آنقدر سخت که بشود صمیمانه و معترفانه عق بزنی به سر تا پایش...
پی نوشت:
/ دقت کردین بین دلتنگی برای نبودن آن یکی با دلتنگی به جهت بودن این یکی٬ چه ارتباط فجیعی هست؟
// د آخه مگه چقدر یه آدم می تونه جون داشته باشه تا حروم حرص خوردن های ناشی از سر دو راهی موندن بکنه....؟! اونم یه دو راهی تو مایه های انتخاب بین اونی که دلت می خواد و اونی که بازم دلت می خواد منتها ناقض خواست قبلیشه.... حالا داشته باشین اون اولیه خواست دل مبتنی بر میل به همیاری و دیگرخواهیه و اون دومیه خواست دل مبتنی بر خود خواهیه....!
///آی خانوما... به قول زعما روزتون مبارک و به قول ما٬ بیاین قدر زنونگیمون رو بدونیم... منتها نه به اندازه ی مناسبت هایی که آویزون جنسیتمون می کنن... بلکه به همون اندازه که لایقیم... قد بشر... شایدم یه سر و گردن بالاتر...!
//// کی می تونه قد من٬ فمنیسم و آنتی فمنیسم رو توامان داشته باشه؟!
/////لعنت به من که با هیچ ترفندی اعم از عاقلانه٬ احساسانه٬ منطقی٬ غیر منطقی٬ پس گردنی مآبانه٬ ملاطفت مآبانه٬ حتی ضایع شونده مآبانه و غیره نمی تونم تو رو از تو خودم بندازم بیرون... د لعنتی تو که نیومدی بمونی٬ خودت پاشو گورتو گم کن تا این همه عذاب لازم نشم....
///// پی نوشت بالا مخاطب خاص دارد که ای کاش نداشت!!!
1/ می گن آدم ها دنبال آدم هایی اند برای لحظه های سخت...
2/ چقدر احمقند آدم ها...
یک بی دو/ اگه می خوای آدم نباشی تن به حماقت نده....!
************
پی نوشت:
/تا اطلاع ثانوی دنیا٬ بابا کرم و بیژن مرتضوی و تلاش برای تن ندادن به حماقت...!
// فردا سومین سالروز تولد سایه ی جنونه (در معیت بلاگفا البت)... سعی خواهم کرد چیزی ننویسم... شما هم سعی تون رو بکنید...
/// باز هم همان توصیه ی قدیمی... اگر شد و راه داد شاد باشید...
//// آخر هفته یه سفر دو سه روزه به دیار... شاید این چیزی باشه که بشه ازش به عنوان مرهم یاد کرد....!
۱/ دو سه روزیه که کولر آبی خرابه و من به عنوان مرد مثالی خونه مجبور میشم بعد از اینکه مطمئن شدم نه دردشو می فهمم و نه ابزاری دارم واسه درمون٬ یکی رو خبر کنم که درستش کنه...
۲/ یکی دو روز دیگه یکی میاد و کلی بهش ور میره ... کولر حالا درست شده...میشینیم و میگیم و میخندیم که ۶۰-۷۰ تومن تو گلوش گیر کرده بوده لابد....
۳/ دو سه روز میگذره... بادش زیاد خنک نیست....
۴/شب یکی از همون دو سه روزایی که در حال گذشتنه... ساعت حدودای ۳ نیمه شب....
۵/ ما هنوز نخوابیدیم... خواهر محترم میاد و در بالکنی رو باز می کنه...
-انگار باز آب نمی ره روش... معصوم بیا ببین می بینی پوشالاش خیسه یا نه...
۶/ وسط جیغ و دادای خفه ی شوخی های سر خواب با دوست محترم... در حالی که زورم میاد از وسط این خوشی سبک٬ بکنم خودمو ... به زور بلند می شم و خودمو با هزار تا غر کش میارم سمت بالکن... نیگا میندازم... تاریکه و چیزی معلوم نیست... خواهرم میاد جلومو دستش رو از پشت میله های حفاظ کش میاره که برسونه به کولر و تست کنه ببینه خیسه یا خشک....
دستش نمی رسه...
-برم کلیدا رو بیارم در رو باز کنم ... دستم نمی رسه...
من با خنده:
-بکش کنار کوچولو...
خودمو می چسبونم به حفاظای سفیدی که توی تاریکی شب بد فرم نور می ندازن تو چشمم... دست چپ حواله ی میله ها و صورت و سینه چسبیده به اونها و دست راست در راستای کولر آبی در حال کش اومدن... کمی دیگه... یه کم دیگه کش بیای می رسی بهش و می رسه......
....
یه صدای خفیف تو خونه می پیچه... گمونم صدای آخ و ووی منه... تموم تنم می لرزه... حس لرزش گونه و زبونم بیشتر از هرجای دیگه تو ذهنم می مونه....!
۷/ خواهرم با کلیدای تو دستش با خنده و در عین حال نگرانی می پرسه چی بود؟ دوستم هم....
اما من راستش رو بخواید منگم انگار .... یه کم می گذره که جواب می دم...
-برق داره...
۸/ فازمتر میاریم...چراغ فازمتر درآستای ترکیدنه...
۹/اولش زیاد باورم نشده بود انگار... اما تمام طول شب صحنه ها جلو پلکای بسته ام رژه می رن... دستم به زور رسید بهش... نوک انگشتم خورد بهش...
-شاید اگه حتی یک سانت قدم بلندتر بود...
-اگر در قفل نبود... زمین خیس و این ولتاژ و ....
-اگر حفاظ نزده بودیم به در...
-اگر یه سانت این ور تر ایستاده بودم...
-اگر جاکولری رو یه سانت پایین تر نصب کرده بودن...
-اگر....
-اگر....
۱۰/ به این می گن یه امکان بالقوه ی مرگ در آستانه ی بالفعل شدن.... ماجرا همیشه هم به همون سادگی که ما فکر می کنیم نیست... از اون روز تا به حال چندین هزار بار از خودم می پرسم اگر این امکان به فعل تبدیل می شد٬ چقدر کار نیمه داشتم... چقدر آرزوی نرسیده... چقدر دوست دارم های نگفته٬ چقدر خوبی های نکرده و چقدر خطاهای کرده.... و هزاران هزار بار برای خودم میشمارم کارهای نکرده و دوست دارم های نگفته و آرزو ها و خطاها و خوبی ها و....
توی این چند روزه صدای قدم های مرگ رو نزدیک تر از هر چیزی می شنوم... ای امان از این ذهن و خیالی که با یه تلنگر آدمو به انتها می کشونه.....
****************
پی نوشت:
/ دیروز این ماجرا درست وقتی که با یه دست انباشته از خرت و پرت خریده شده٬ دارم تند و تند می رم سمت خونه٬ چشمم می افته به آبی و زرد نوستالژی برانگیزی که تقریبا سر کوچمونه و ... و یک هو یاد یه دوستی توی ذهنم نقش می بنده و شوری به دلم می افته و احساسی که توی اون لحظه بهم می گه اون عزیز احتیاج به کمک داره... مکث می کنم... دلم شور می زنه براش... اولش به ذهنم میرسه گوشی رو در بیارم و باش تماس بگیرم... اما مکث می کنم... زنگ بزنم چی بگم؟... بهم میخنده... بی خیال....
می خوام راهمو بگیرم و برم که تلنگری به ذهنم می خوره.... سعی می کنم دستم رو برسونم به کیفم... اما خیلی بار دارم و سخته... بی خیال شونه می ندازم بالا و با خودم خیال می کنم واسه همچین کاری هیچ وقت دیر نمی شه... مهم نیتشه که دارمش...
باقی راه رو تا خونه الباقی دوستان رو نام می برم و شریکشون می کنم و از شما چه پنهون از این افکار یخده خنده ام هم می گیره....
فردای اون روز درست توی همون ساعات٬ از همون جا رد می شم در حالی که کلی نون رو دستمه.... سرعتم رو کم می کنم... اما باز به وسایل توی دستم فکر می کنم و می گم بی خیال... اما یه چیزی ته دلم می گه کار امروز رو به فردا ننداز دختر... برمیگردم و همون مبلغی رو که دیروز در نظر داشتم به زور و از لابلای نونای توی دستم٬ از تو کیفم در میارم...
احساس سبکیه قشنگی بود وقتی راه افتادم سمت خونه و بعد از چند قدم بدون اینکه بایستم برگشتم و به آبی ساده و فلزیش توی بستر یه کوچه ی خالی با راه راه سایه آفتاب نیگاه انداختم.....
// ده روزی مهمان عزیزی داشتم از سرزمین دوستی.....
زندگی در معیت دوستان٬ چیزی شبیه رویاست. با همه ی خوبی ها و بدی ها و تلخی ها و شیرینی هاش... اصلاْ لازم نیست آدم ها مطلق باشن... یا اصلاْ لازم نیست شبیه قصه ها باشن... توی دنیای واقعی هم میشه طعم لذت رو چشید... شاید فقط با چندتا پیش شرط ساده.... پیش شرط هایی به رنگ و لعاب درک متقابل و شعور و اندکی هم مهربانی... که به گمونم به صورت امکان بالقوه توی ذات همه ی ما ها هست... و فقط بالفعل کردنش به دست ماست....
سارا جون ممنونم که هستی... مسکن خوبی بودی برام... امیدوارم که من هم بوده باشم برات....!