صدای درویش می آید... می ماند و دور تنم می پیچد... تاب می خورد... خمم می کند... راستم می کند... بم می شود... زیر می شود... خش دارد... می سوزم... گر می گیرم... سردم می شود و صدا انگار که کمی دور تر از پنجره کز می کند زیر چنار نداشته ی کوچه مان... و ناگهان... نه ... چندان هم ناگهانی نیست.... دور می شود... دور ... در امتداد تاریک و داغ کوچه کش می آید... رو به انتهای پر از دود و سرب و چراغ های رنگارنگ بی چنار...
صدای درویش معجزه ی نداشته ی قرن من است... می شنومش اما نمی فهممش... از درز نیمه باز پنجره ی تاریک آن کنج... نگاهم را حتی پرواز هم نمی دهم... کوتاه می آیم... خیلی کوتاه... آنقدر که برسم بر کف سنگی و سرد و سفید... و می نشینم و می نشینم... و می مانم و می شنوم اما نمی فهمم زبان گنگ معجزه ی نداشته ی قرنم را....
مطلب من در رابطه با دومین جشنواره موضوعی نشریات دانشجویی سراسر کشور- تهران- مرداد۱۳۸۶ در وبلاگ کویر... نشریه ی دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز....
حتماْ بخوانید!
پیش نوشت:
این نوشته ی نوستالژیک، حاصل تماس آخر با بابا بود.... تماسی که برای تبریک روز پدر ایجاد شد و با صدای گرفته و بم بابا به بغض بدل شد.... بغضی که علتش....
علتش مهم نیست.... حسی مهمه که به جونم انداخت... طولانیه... اون هم برای نگاه های خسته.... مجبور به خوندنش نیستید... مجبور به درکش هم.... این نوشته برای شما نوشته نشده... برای خودمه... فقط و فقط خودم.... خط خطش مال منه... مال خود خود خود من....
این نوشته قابل انتقال به غیر نیست....!
با اندک تغییراتی دوباره آپ شد!