این روزها و این دور و برها هوای خوبی جاریست... باد می آید و مدام قامت نرم و رویایی اش را لابه لای شاخه های گاهی نحیف و گاهی ضخیم درختکان می پیچاند و جانی ازشان می گیرد و شاید هم می دهد...
خمشان می کند. راستشان می کند... تابشان می دهد و بعد انگار که دلش نیاید زیاد هم خسته شان کند٬ کمی از اوج می کاهد و نزدیک تر و نزدیکتر و نزدیکتر...این بار انگار کسانی دیگر سهم خود را از دست سخاوتمندش می گیرند... دستی به روسری آن بانو٬ گردشی لابلای جو گندمی های آن پیرمرد، چرخی دور و بر قامت آن دخترک، کش و قوسی در زیرو بم چرخ های گاری پسرک نمکی و اگر پا داد هم وزشی تبدار میان نفس های داغ و خندان زوج های جوان دور و بر...
این روزها و این دور و برها هوای خوبی جاریست... باد می آید و قامت نرم و رویایی اش را لابه لای شاخه های گاهی نحیف و گاهی ضخیم درختکان می پیچاند و جانی ازشان می گیرد و شاید هم می دهد... خمشان می کند، راستشان می کند... و هوای تازه ای به مشام و حرفی تر به ذهن می رساند... انگار جمله ای می آید و خودش را لابلای گوشت و خون و پی تنت جا می دهد... و صدا... و صدایی انگار به رنگ زمزمه و به لعاب نجوا بیخ گوش می نشیند و می شنوی .... والنجم و الشجر یسجدان..... فبای آلاء ربکما تکذبان...
این روزها و این دور و برها هوای خوبی جاریست.... بهانه ها آویزانند... دست دراز می کنم و یکی می چینم.... دستم تر می شود... باد لابلای تنم می پیچید ... قلقلکم می آید... می خندم... آبی شفاف آسمان چشمم را می زند....
ترس زاییده خیلی چیزهاست... زاییده ی تاریکی... زاییده ی ناشناختگی... زاییده ی تنهایی... زاییده ی بی ایمانی و ....
ابهام هم مثل ترس... زاییده ی خیلی چیزهاست... زاییده ی تاریکی ... زاییده ی ناشناختگی... زاییده ی شاید حتی تنهایی و به گمانم بی ایمانی هم...
تردید... تردید هم مثل ترس و ابهام... زاییده ی خیلی چیزهاست... زاییده ی ترس و ابهام هم...
اینها همه به هم مربوطند انگار... همانقدر که به ما مربوطند و همانقدر که ما بهشان نا مربوطیم...
پروسه ی چندان پیچیده ای هم نیست... کافیه گاهی اوقات خصوصا لحظاتی که می خوای تصمیم های مهم بگیری برای خودت و زندگیت و خلاصه ی کلام جمی به خودت بدی.... برای لحظاتی هم که شده پلک ها رو روی هم بزاری و خداوکیلی اندک میلی هم داشته باشی به منصف بودن ... اونقوت یکی یکی ظهور می کنن و شروع می کنن به جولان دادن...
ترس... ابهام... تردید... عدم اعتماد... و در نهایت تزلزلی تسلسل وار...
خیلی باید مرد (در مفهوم انسان البت) باشی که وا ندی و با زانوهات زمین رو مستفیض نکنی....
علی الحساب تو مود وا ندادنم... تو مود مرد(بازهم در همان مفهوم فوق الذکر) بودن .... تو مود روزگار رو از رو بردن... در کنار البت چشم ها رو نبستن و همچنان پی جور و جستجوگر برای وقیحانه ذل زدن تو چشمای سرخ و خشن٬ اما صادق حقیقت ....
******************************
پی نوشت:
/محبت دوستان رو عشق است.... حس غریب و قشنگیه که هنوز هم هر از چند گاهی می شه چیزهایی دید و خواند که بوی صفا دارن و مهر... امیدوارم باشم و باشید... در کنار هم و کیفور تر هم...
//عزیزم من خودم هم پی جور آرامشم و یقین... فقط مقابل لطفت می تونم بگم... دستت رو بده با هم بریم بگردیم دنبالشون... امیداورم بعد از نیل به مقام جوینده بودن٬ بتونیم یابنده هم باشیم.... یه یابنده ی لایق و قدر دون! راستی... لطفاْ تو کامنت های بعدی آدرس وبت رو هم بزار...البت امیدوارم هنوز هم بنویس باشی ... دوست دارم غیر از من دوستای دیگه هم بخوننت همسفر!
///به یاد عزیزی٬ شاید نه چندان در راستای اثبات مرده پرستی هامان٬ که شاید فقط به یاد دوست دشتن هامان:
دست عشق از دامن دل دور باد!
ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را
در كف مستي نميبايست داد!