هر روز صبح می شود و هر شب هم شب... می چرخد و می چرخد و می چرخد اصلا هم نمی شود چوبی لای چرخ لاکردارش گذاشت... فقط حالا سالی چند بار با چندتا بهانه ی آویزان، شاید بشود تابش آورد و کنار آمد باهاش با آن رسم و رسومات غریبش، و آن همه پیچش و تابش و خرناسه ها و لالایی هایش... جمع نقیضین است لامصب... درست همان زمانی که حس می کنی با عمق وجود دوستش داری بیزار می شوی ازش و دقیق همان وقت که بیزار می شوی ازش ته دلت غش می رود برای یک لحظه نفسش... داغا داغ.... یک لحظه طپشش نرما نرم...
گیرم که سرت هم درد نکند برای زندگی... داغ که می شود به هوای مردن... یخ که می زند به خیال دوری... گیج که می شود به یاد یار و دیار و غربت و فرغت و این همه دریچه های بسته و طاقچه های فرو رفته و درهای نیمه باز و هاله های باریک نوری که از لایشان نجیبانه سرک می کشند.... و آن همه دست کوتاه و خرماهای بر نخیل....
بگذریم... خودم هم نمی دانم این واژه ها را چرا آویزان این صفحههای یخ زده ی بی کاغذ می کنم... فقط می دانم آدمی زنده است به گفتن و شنفتن و فکر کردن... ما هم که حرفهای دلمان با زبانمان غریبی می کنند و گوش دلمان هم که پشت هالههای تار بودنمان قایم شده و هر از هزار سال به هزار سال شمه صدایی مگر بشنود هاله را کنار بزند و سرخ نگاه کند و سبز بشنود.... آن هم شاید... فکر هم که دیگر هیچ... بچارهمان کرده لامصب.... هر روز که صبح می شود و هر شب هم که شب... می آید و می نشیند و نمی رود هم! ما هم که دست و پامان بسته.... پابه پایش نشسته.....
دستمان کوتاه از بودن... بودنمان لابد از نبودن... راه به راه آویزان این صفحه های مجازی می شویم و دلمان را به هوای مجاز گرم می کنیم و نرم.....
خلاصه اینکه هر روز صبح می شود و هرشب هم شب.... می چرخد و می چرخد و می چرخد اصلا هم نمی شود چوبی لای چرخ لاکردارش گذاشت...