یه کم غر به جون داریوش خان مهرجویی....
د آخه من نمی دونم... یکی که نه عشق هانیه وادارش کرد به قول بر و بچ دوا رو بزاره کنار... نه عشق و حرمت ساز و ... نه حسادت مردانه (شما بخونید غیرت) وقتی دید که جاوید اینقدر راحت داره هانیه رو از دستش در میاره... چه طور توی ایکی ثانیه (حدودای نیم ساعت) آخر فیلم... متحول شد و به وساطتت بابای مهربون و دکترای شیر زبون و پرستارای فرشته رو و تزریق یه آمپول و یه شوک ساده این همه مواد مختلف رو چنان ترک کنه که ... به اونجا برسه که آستینم بالا بزنه و بیفته به آموزش الباقی زندانیان از بند اعتیاد رها شده.... اونم کسی که از فرط وا دادگی به قول خودش تا تهش می خواست بره و خداییش هم رفت.... چه چیزی توی علی تغییر کرد که اجازه این همه تغییر رو بهش داد؟ مجوز کدوم کنسرت رو بهش دادن؟! یا کدوم آلبومش اجازه انتشار پیدا کرد؟!
پی نوشت:
/ سه چهار سال پیش بود برای تهیۀ یه گزارش برای نشریۀ دانشجویی مون رفتیم مرکز ترک اعتیاد اهواز(معروف به مرکز تی سی اگه اشتباه نکنم)...
اونجا با چندتایی از به قول خودشون مسافر (یا مهمان) ها صحبت کردیم... یکی شون هیچ وقت یادم نمی ره.... نه نگاهش ... نه کلامش... نه حتی جزئیات حرکاتش...
گچ کار بود... از این گچ کارهایی که گچ بری های گل و بته ای رو هم طرح می زد و هم اجرا... سر و تهش می کردی ۲۳-۲۴ سالش بیشتر نبود... تا وقتی که مسئولشون توی اتاق بود واسمون از ماجرای چه طور معتاد شدنش گفت... اما همینکه مسئول محترم از اطاق بیرون رفت... سرش رو کمی خم کرد جلوتر و با یه صدای بم و یه نگاه خیره گفت:
-دو بار تا حالا خودمو کشتم... یه بار دیگه هم این کار رو می کنم... اما این بار دیگه برای آخرین بار....
- آخه چرا؟... حیف نیست؟... اونم حالا که ترک کردی؟!
با پوزخند:
- هه!... ترک؟! خیال کردی به این راحتیاست...!؟ هشت سال از عتیادم می گذره و این سومین باره که دارم ترک می کنم...اما بعد هر بار یه ماه طول نکشید که برگشتم... هر بار هم کلی دلیل داشتم واسه ترک.... خسته شده بودم... نمی تونستم کار کنم... اونم کاری که دوسش داشتم...بهم کار نمی دادن... مامانم ازم بدش می اومد... دختر داییم رو برام نشون کرده بودن... اما وقتی من رو می دید فقط گریه می کرد... می تونی بفهمی اینا یعنی چی؟! می تونی بفهمی چی می شه که نه گریه نامزدت... نه نفرینای ننت نه هیچ کوفتت و زهرمار دیگه ای به جز یه چیز برات بی ارزش می شه....؟! نمی فهمی... نه خانم وقتی گیرش افتادی دیگه افتادی... فقط یه راه می مونه واسه نجات... اونم...
درست یادمه مسئول محترم اینجای صحبت اومد تو و صدای شجاع هم قطع شد و سرش هم برگشت عقب... آره... اسمش شجاع بود... یعنی اینطور صداش می کردن... توی اون مرکز هیچ کس٬ هیچ کس رو با اسم واقعیش نمیشناخت.... یه فضای کاملاْ شعاری که گمون نکنم با دل و تن خسته مهمونای ساکن اون ساختمونای کپک زده کوچکترین سنخیتی داشته باشه....!
توی آخرین لحظات بود که از غفلت لحظه ای مسئول محترم استفاده کردم و ازش پرسیدم:
- پس اگه راهی نیست واسه نجات... چرا اومدی اینجا....؟
- فقط میخوام پاک بمیرم... همین....!
//از وقتی که سنتوری رو دیدم... نا خودآگاه فقط یاد دو نفر تو کله ام می چرخه... یکی همین آقا شجاع و یکی هم دوستی از دوران جوانی و سنخیت غریبی که انگار با علی داشت و ما نمی دانستیم....
امیدوارم شجاع هنوز زنده باشه و البته پاک... و اون دوست هم سلامت... آقای مهرجویی هم در فکر ساخت فیلمی شاید کمی پاکتر و صادق تر....
/// آقای مهرجویی... من دی وی دی رو نخریدم... کسی خریده بود و چون دستگاه پخش نداشت اومد خونه ما و ما هم توفیق اجباری دیدیم... اما خوب... قول می دم به محض اکران دست اون فرد مذکور رو بگیرم و بیام سینما و بنشینم به تماشا... از این قرتی بازیای شماره حساب و اینا هم اصلاْ خوشم نمیاد.. صحبتشو نکنی ها... پس بی زحمت دستی بجنبون که سینما لازم شدیم از بس عذاب وجدان گرفتیم....!
عین. شین. قاف٬ بی نقطه...!
پیکرۀ ادبی و مفهومی هستی سرشار از واژههاست... واژههای رنگارنگ، واژههای بیرنگ، واژههای سیاه، واژههای سفید... واژههای سیاه و سفید ... واژههایی که گاه چنان پای بشر را به گل مینشانند که بیا و ببین... واژههایی که راه به تفکر نمیدهند. واژههایی که تعمق را پس میزنند....واژههایی که وهم را معنی میکنند... واژههایی که ممتنع اند و سهل نیستند...
کلاً خدا نکند کسی درگیر این پیکرۀ ادبی و مفهومی هستی بشود... با این واژههایش....
بعضی از این واژهها نه قابل تعریفاند و نه قابل تأیید و نه حتی قابل تکذیب.... آمدهاند و چسبیدهاند به این پیکرۀ زبان بستۀ ادبی-مفهومی هستی و نه میشود از ریشهشان فهمید از کجا آمدهاند و نه میشود از ریششان فهمید تا کجایند....؟
کافی است کمی جسارت خونتان بالا بزند تا جنبیدنشان را ببینی... چنان سر و گردنی برایت صاف میکنند که نگو و نپرس... و این یعنی دعوت به کارزار... آن هم چه کارزاری... با دست خالی... نه توان تعریف... نه توان تأیید و نه امکان تکذیب..
یه حسی که میاد و عین بختک میفته رو سینت... دستت رو بالا میکشه و وادارت میکنه ماساژش بدی... انگار که میشه پخشش کرد، میشه آرومش کرد، میشه ساکتش کرد.... فشار می دی.... سخت فشار میدی... طوری که تموم عضلات و استخونای دنده و جناقت میفهمن که ای وای... بازم که...
اینقدر نزدیکه و سخت که با ذره ذره وجودت حسش می کنی...
دلت می خواد می تونستی دستتو برسونی اون تو و بکشیش بیرون، اما نه دستت می رسه بهش و نه اگه می رسید تاب می آورد تب و تاب از جا کندنشو....
آخ که چه ریشی داره و ریشه ای این لامصب........
نه اشک، نه کلام، نه نغمه، نه نوا، نه دوست، نه دشمن و نه هیچ کوفت دیگهای انگار چارهاش نیست...
فقط آروم دستتو میاری پایین و خیلی ساده و با یه آه، معترف می شی به این همه نادانی و ناتوانی... و یه نگاه تنگ و خیره، خوابیده زیر ابروهای درهم گرهخورده، به دوردستترین نقطه، ناکجاآبادترین آبادی... به رنگ ازلیترین حسرت و به لعاب آهی به طعم تلخ غربت... بی چرا.... بی اگر... بی اما... بی شاید و بی کاش هم حتی....
و عمق درد وقتی سراغت میاد که با موچوله شدنت به یاد میاری که این یقیناً آخر ماجرا نیست... و این قانون سخت دونستن ندونستهها و نفهمیدن دونسته ها و ندونستههاست انگار... قانون سخت تکرار و تکرار و تکرار تسلسل وار زندگی زیر سایۀ تردید.... زیر سایۀ جنون.... قانون سخت رانده شدگی... درماندگی... جاماندگی و ....
پینوشت:
و شاید عمیقتر از این درد همان جریان سیال زندگی باشد که آرام میآید و تنت را احاطه میکند و روحت را ناکار... جر تن سپردن چارهای نیست... تن سپردنی هرچند دردناک اما قانونمند... ساده... عادی و بدیهی... شاید اولش سخت باشد... اما به مرور یاد می گیری... خندیدن به زندگی با قانون های نابهنجارش.... وقتی دست به کار نواختن ملودی خودش می شود و سکوت را می بلعد...
من سرم رو دستمال نمیبندم
تو هم خیال کن درد نمیکنه!
پی نوشت:
بالاخره یه روز با هم بی حساب می شیم....!
راه های نسبتاً منطقی پیش رو:
۱/ زجه و سینه نزنه.....
۲/ بره بالای یه قبر پر زجه و سینه بزنه...
۳/ تو خریت خودش بمونه و همچنان به حماقتش ادامه بده....
پ.ن۱: قابل توجه تو و من...
پ.ن۲: من که ترجیح می دم برم تو خط دو راه اول... تو رو نمی دونم....