می گه... من عاشق پک آخرم.. عاشق درشت درشت با خودکار سیاه تو برگههای سفید نوشتن... عاشق مزه مزه کردن تلخی آبنبات نسکافهای... عاشق پیراهن سفید راه دار... عاشق پا رو پا انداختن و دست به چونه نشستن رو نیمکت پارک، زیر شاخههای آویزون بید و شاخههای یاغی چنار.. عاشق ها کردن به شیشههای عینک و پاک کردنشون با گوشۀ روسری دخترای خوشگل... عاشق لبخندهای عاقل اندر سفیه...عاشق بدقلق ها و عاشق صدای زنگ دار پری زنگنه وقتی اصرار داره به آدم بفهمونه که از پاییز می گوید...
می گم... دیوونه ای...
می گه... من عاشق دیوونگی ام...
می گم... عاشق خودتی...
می گه... نه... اگر اهلش بودی می فهمیدی که اصلاً به کل عاشق نیستم و فقط یه سفسطه کار حرفهای و مدرنم که از منتهای هوشم واسه بدبخت کردن خودم و اغفال دیگران استفاده می کنم...
می گم... پس برو تا برسی به پک آخر...
می گه... آخ که چه حالی می ده این پک آخر... وقتی صدای تو توی گوشم باشه که تشویقم می کنی واسه بلعیدن ذرههای داغ و تلخش... من عاشق گفتن جملۀ غریب ...همش تقصیر تو بود م...
*********
پی نوشت:
/ چهارساله شدم انگار... اینجا...!
// اگه می دونستم این همه سبک می شی و این همه خلاص و این همه هم آرزوش رو داری.... حتماْ زودتر این کار رو می کردم... کاش اینقدر مرد -البت نه به مفهوم جنسیتیش- بودی که رک و راست خودت بگی و اون همه من رو به تقلای تصمیم گیری -اون هم این همه سخت- نمی انداختی....! روزگار به کامت...!
بچه که بودم خيلي از سوسک ميترسيدم. ...کابوس دستشيويي رفتن هاي شبانه ام بود.
سر سنگ که مي نشستم، ذل مي زدم به کناره هاي داخلي سنگ و مدام جلوي چشمهايم شاخکهاي نحسش را مي ديدم که تکان مي خورند و حتمي با اولين قطره اي که بخورد بهشان لابد مي خواهند که بپرند و بچسبند به يعقه ام....
شرايط سختي بود که هر شب تکرار مي شد ... از شدت دستشويي در حد انفجار بودم و ترس جهيدن سوسک اجازه خلاصي نمي داد... کم کم به اين نتيجه رسيدم که راهي نيست... بايد ريسک کرد...
به خودم قبولاندم که اينها فقط حس هايي ناشي از ترس است و آن شاخک هاي نحس هم چيزهايي جز توهم هايي ناشي از استرس نيستند...
تقريباً اين فلسفه بافي ها تبديل شدند به آرام بخش قبل و حين دستشويي هاي نيمه خواب و يک جورهايي خوراک فکر کودکانه ي هر شب من...
خيلي طول نکشيد که کم کم باورم شد خبري نيست و کلي هم به خودم مباهات کردم که توانسته ام به توهمات و ترس هاي بي اساسم مسلط شوم و ... بالاخره به آنجا رسيدم که ديگر حتي سرم را هم پايين نمي کردم و چشمهايم را هم نيمه باز نگه ميداشتم تا لذت چسبناک از سر گرفتن خواب از سرم نپرد...
تا آن شب کزايي...
شبي از همان شبهايي که سايه شان -چه شوم و چه غير آن- تا سال ها بالاي سر آدم مي ماند و فراموش کردنشان مي رود و لابلاي محالات زندگي جاي مي گيرد....
با پيچ و تاب تمام خودم را از رختخواب گرم ونرمم بيرون کشيدم و رساندم به دستشويي و بي خيال از خيال سوسک و خمار گرماي مستانه اي که زير پتو انتظارم را مي کشيد، مشغول تخليه شدم که...
چشمتان روز بد نبيند... تمام آن ترس ها و توهم ها و خيال ها در يک آن جلوي چشمم ظاهر شد... با يه قلقلک چسبناک ساده...
خيال خواب به آساني هرچه تمام تر پريد و انگار کن که جا باز کرد براي خيالاتي ديگر.. خيالاتي که خوراک فکري جديدي شدند براي فکري که به مرور رشد مي کرد......
حالا شايد 20-30 سال از آن اتفاق بگذرد... اما من هنوز وقتي شبها گذرم به دستشويي می افتد... امکان ندارد که چشم از سنگ بردارم و خيال شکاکم دنبال شاخک هاي منحوس آن موجود غريب، لابلاي شکاف هاي سنگ نگردد...
خيلي اتفاق ها درست وقتي مي افتند که خيال مي کني ديگر نمي افتند...
به کلام ديگر خبرها دقيقا زماني زاييده مي شوند که در قبال جمله ساده چه خبر؟ پاسخ می دهي هيچ...
...
ببین درسته که تو منتظر دعای من نیستی...
اما من که منتظر استجابت تو هستم...
دستی بجنبون...
پی نوشت:
/ از بیماری نفرت دارم... فیل آدم را یاد هندوستان عاقبت ها می اندازد لعنتی... از رنجوری تن بیزارم... لاکردار روح را به مسلخ می کشاند... زیر یک خمش را می گیرد و خاکش می کند... خیلی باید مرد باشی که ضربه فنی نشوی...!
// آن و آن... اسم یه آلبوم از استاد علیزاده است... به همه ی اونهایی که دستشون از قامت روحشون کوتاهه پیشنهاد می کنم... دست رو بلند می کند یا دامن رو... نمی دونم...! نتیجه اش که فوق العاده است...
/// بر اساس قانون بی نظمی هم خودش یک نظم است٬ بی ربطی هم خودش یک ربط است...! بی زحمت به بی ربطی واژه ها و خط ها و نوع نوشتارها و غیره و ذلک گیر ندهید!
این روزها دلمان بدجور شور دلتنگی هامان را می زند وقتی جنون واژه ها را پا بست ماندن می کند و عقل دیوانه وار سر به در و دیوار لاهوتی این لامکان و لازمان می کوبد...
حس غریبی است هجوم بی امان حس های رنگارنگی که واژه هایی گوناگون را به شاخه های بود و نبودشان آویزان کرده اند... و شاید تسلیم تنها پاک کردن صورت مسئله ای باشد که بودنش رنگ می دهد و نبودنش بار کم می کند و کم می کند هم از ملسی انتهای انتهای جاری لحظه های ناب....
دلمان عجیب هوای دلتنگی هایمان را دارد... نباید از دست داد تا از دست نرفت...!
***************
پرنده ها
به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها
به تماشای آب های سفید
زمین عریان مانده است و
باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید
(م. آزاد)