انتها در ابتدا به گل نشسته بود و قصه ی ما رنگ ناتمامی می گرفت...
هنگامی که کلاغ عقیم و بخت برگشته ی قصه....
منتظر...
کنج لانه ی خویش خواب بالا رفتن نوزادش از درخت لوبیای سحر آمیز را می دید....
کاش راستش را می گفت...
غول بالای درخت شبیه کدام ما بود...؟!