وقتی اوضاع ماه شب چهارده این باشه...
خدا عاقبت ما رو ختم به خیر بفرمان که به این ماه دل خوش کرده بودیم....!
بر خلاف اسکارلت٬ که هر وقت عصبی می شد٬ کم می آورد٬ یا قاطی می کرد٬ برس رو می گرفت و می افتاد به جون موهاش و می شمرد اعداد رو حتی تا بی نهایت انتهای کتاب.... من توی همچین شرایطی٬ خودم رو رها می کنم روی یه سطح صاف یا حتی ناصاف و پنجه هام رو فرو می برم توی موهام و کفشون رو آروم می رسونم به کف سرم...و عمون عملکردی رو که اسکارلت می سپرد به سوزن های فلزی و برآمده برس٬ می سپرم به سردی و نرمی سرانگشتام... گرمای پوست سرم با خش و خش ظریف پیچش موها دور انگشتام که قاطی می شه حس آرامش غریبی می پاشه توی تموم وجودم....
چشمام رو که می بندم... با نفس عمیقی که انگار چاشنی همه لحظه های خاصه... تا بی نهایت انتهای کتاب راهی ندارم.....
پی نوشت:
/ کاش احمق بودم... خیلی احمق... خیلی خیلی احمق...
// کاش همچنان حرف چشمای براق و قهوه ایت رو نمی فهمیدم... کاش اشتباه می کردم... کاش می فهمیدی که اشتباه می کنی... کاش می تونستم جلوی این اشتباه رو بگیرم...
/// خدایا کمک... من می ترسم... من مثل سگ... مثل کودک گیر کرده زیر چنگال های سگ هار می ترسم... خدا یا کمک... من خیلی بیشتر از اونی که نشون می دم می ترسم....
۱/
مشترک بالای سرم ایستاده... مشغول کاری ام... سینه صاف می کنه و می گه خسته نباشید... توی حال خودم جواب می دم... علیک سلام....!
دو سه ساعت بعد.... سوار تاکسی می شم... با صدای رسا می گم سلام... راننده جواب می ده سلامت باشین...!
ربط نه چندان مرتبط این دو اتفاق واسه ام موندگار می شه ... بی اینکه دلیل این پروسه رو فهمیده باشم...
۲/
به همون اندازه که خنده هاش با نمکه... بی دلیل بودنشون ترسناکه... توی چشمهاش چیزی هست که هنوز نتونستم بفهمم... و باید اعتراف کنم این اولین باره که از توی نگاه یه نفر -اون هم کسی به این سر راستی و یه رویی- هیچی دستم رو نمی گیره... و این نگرانم می کنه... انگار عادت کردم به آدم های پیچیده و ور رفتن به پیچیدگی آدم ها... سادگی بشر گیجم می کنه بدتر....!
۳/
-چرا از این وری می ری؟ کجا می خوای بری؟
=دارم با یکی از دوستام میرم سینما...
- اوه... چه فیلمی
= یا همیشه پای یک زن در میان است... یا مینای شهر خاموش....
-۱۰ رقمی هم قشنگه!!!!!!!!!
=...
-با کی میری...
=با یکی از دوستام...
- دوست پسرت...
=....
- ....
=چی فکر می کنی...
- نمی دونم... اما دوست پسر اصلا بد نیست ها...
= چی بم میاد....
- آدم اول که بات برخورد می کنه فکر می کنه یه دختر ساده و کم حرفی هستی... اما بعد که بیشتر بات حرف می زنه می فهمه که نه... بلایی...
= حالا منظور... بالاخره بهم چی میاد...؟
- هیچی ... خوش بگذره...
به این می گن یه تحلیل شخصیت ساده از سوی یه همکار به سوی یه همکار دیگه....!
۴/
بازم افتادم به روزمرگی... از بس دارم سعی می کنم تفکرات پیچیده رو از خودم دور کنم تا اینقدر توی مکالمات ساده ی روزمره هم با دوستان متهم به پیچیدگی نشم...
به خدا من یک بشرم... یک بشر دوپای گنده ی ساده... فقط همین!!!
توی یه لحظه اتفاق می افته...
چهار پنج تا دکمه رو فشار می دی و بعدشم یه لوک کد و خاموش می شه... وقتی روشن می کنی... یه دنیا اس و ام اس و یه خروار خاطره و کلی شماره ی قد و نیم قد میپره... بعضی شماره ها رو سیم کارتن... بعضی ها با چند تا ته مونده شماره هایی که به حافظه سپردی احیا می شن... بعضی ها هم از این و اون به عاریه می گیری.... اما بعضی ها... باید برن ور دل اس ام اسایی که پریدن و چه چیزها رو که با خودشون نپروندن...
اس ام اس های خاطره انگیز رو فولدر بندی کرده بودم... سندهایی بودن که خیلی وقت ها به کارم می اومدن... وقت هایی که دلتنگی فشار می آورد... وقت هایی که دل سر دست عقل بلند می شد... وقت هایی که بی تابی آمپرو می کشوند به بالا بالاها... با مراجعه بهشون می شد فهمید که کار درست همونی بود که کردم... اما امان از دل تنگ و دلتنگی و این حس مزخرف نسیان که انگار دلی به دل بیمار ما نمی ده.... انگار این لعنتی زیادی بودن رو نمی فهمه... ناخواسته بودن رو هم... کاش بودن اون فولدر ها که باز به یادش بیارم... کاش بودن تا آبی بریزم رو این آتیشی که با چند روزه بدفرم گر گرفته و داره تن و روحم رو می سوزونه... کاش بودن تا بیادش بیارم که دیگه یادی به یادی نیست که نیست....!
یه فولدر هم بود که شعرهای یه دوست عزیز رو توش نگه می کردم و هر از چندگاهی گریزی می زدم بهشون و مروری می کردم...
فولدرهای دیگه ای هم بود...
و صفحات نت... آخ آخ آخ... که چقدر دیالوگ ثبت کرده بودم واسه داستان هایی که همیشه دلم می خواست بنویسم و نشده که بشه... چه درد و دل هایی که ننوشته بودم توشون... چه خواب هایی که تعریف نکرده بودم واسه دل خودم... چه نوشته های بی مخاطب و با مخاطبی که نچپوندم بودم لای درزای مجازی و مسخره اش...
لابد باید که می شد....
هیچ وقت فکر نمی کردم با ریست شدن یه گوشی ساده موبایل... این همه حسرت بمونه به دلم....!