از دورها صداهایی می آید... دور و نزدیک... بالا و پایین و زیر و بمشان در بهت فضا گنگ می زند... از دورها آمده اند و به دورها می روند... پیغام و پسغامشان را ... درک ندارم انگار....
از دورها صداهایی می آید... سردم می شود.. گرمم می شود... بوی تنهایی می آید.. بوی درد... بوی سختی... بوی چراهای زجرآور و بی پاسخ... بوی کم آوردن... بوی منیت... بوی.... بوی....
خدایا خودم را و مشامم را و نگاهم را و زانوانم را... خدایا ایمانم را... خدایا همراهم را... خدایا ما را...
از دورها صداهایی می آید... دستانم بالا می رود و سوار گوش هایم می شود... اما هنوز هم از دورها صداهایی می آید... دلم اعتراف می خواهد... دستهایم قنوت می کنند و سرم رکوع و دلم سجود...
خدایا من می ترسم...
**********
پی نوشت:
/ سلامتی چیزی بوده که همیشه بابتش شاکر بودم... حالا چرا باید این بلا به سرم بیاد؟ نمی دونم... هرچند هنوز هم سعی می کنم به یاد بیارم احتمالات اولیه ای که با در اومدن اولین نشونه های بیماری ریختن تو دامنم دکترها....اما برام دعا کنید... زیاد دعا کنید...
// صبر هم جز چیزهایی بوده که برای به دست آوردنش تلاش کردم... امیدوارم که به کارم بیاد... باز هم برام دعا کنید... زیاد دعا کنید...
/// تحمل این شرایط قطعاْ تنهاییش خیلی سخت تر می بود... و حتی شاید غیر ممکن... اینو خوب می دونم... ممنونم که هستی... و ممنون ترم و عذرخواه که نمی تونم واقعاْ و از ته دل آرزو کنم که کاش نبودی و کاش گرفتارم نشده بودی و کاش می تونستی یه زندگی آرام تر و بهتر و شیرین تر و کم دغدغه تر داشته باشی...