دو لیوان چای عطری داغ... با دوتیکه نبات زعفرونی...
دل دادن به شکسته شدن سکوت با تریک تریک نباتها توی دل داغی چای...
زیر خنکای نمدار بارون...
باید لذت رو از سرشاخۀ بهانه چید...
حالا گیرم دست کوتاه و خرما هم بر نخیل حتی...
نه؟!
و خدایی که در این نزدیکی است....
مدتیه چیزی ننوشتم... نه اینکه اینجا نبوده دلم... نه... ماجرا این نیست...
بود دلم... اما نبود توانی برای نوشتن...
حوصله این مزخرفات رو با این لحن ندارم... راحت نوشتن راحت تره...
خلاصه اینکه زنده ام اگر هنوز مهمه برای کسی توی این دنیای مجازی... و اگر نمی نویسم رو حساب همون عهدیه که بستم واسه اینکه تا جایی که در توان دارم زار نزنم... این روزگار لاکردار هم که پر از بهانه است واسه زاریدن...
پی جور بهانه ایم برای بهم زدن روزمرگی هامون... دو نفری... واسه هم نسخه می پیچیم... دست میندازیم زیر بازوی هم و کمک می دیم واسه بلند شدن... هرچند گاهی تلخ... اما میخندیم رو به نگاه هم... کور خونده روزگار... ما وا نمی دیم هرچی هم که بباره از در و دیوار و آسمون و حتی زمین....
***********
پی نوشت:
/ بیش از چندین متن داشتم توی داکیومنت که آماده کرده بودم واسه به روز کردن این خونه ی نیمه ویران... دلم راضی نمی شد واسه لحن غمناکشون که بسپارمشون به اینجا... موندن ... و بعد توی تعویض ویندوز.... پر... حالا حتی یادم نمیاد درباره کدوم بخش از خستگی هامون بود...
// چند سالی بود تصورم از ازدواج یه تصور تحملی بود... یه جور تصور بایدی... برای تنها نموندن... برای راضی کردن بقیه... برای نهایتاْ یک تجربه... خوشحالم که کل تصوراتم ریخته بهم...
/// راستی... تولد اینجا هم گذشت... یحتمل مبارک بوده که به یاد کسی نمونده....
//// بازم میام این ورا... به شرط حیات... براتون آرزوهای خوب خوب دارم... حتی اگه دعام هم نکنید....