این مطلب (داستان) نه پی نوشت داره و نه پس نوشت...
بوی تند نعنا
نگاهش را تيز کرده بود بر روي سرخي شعله ي سيگار... يک زانو را جمع کرده بود و زانوي ديگر ستون دستي بود که سيگار را در ميان انگشتان خودش جاي مي داد. دستش کمي لرزش داشت... دم در نيمه باز بالکن نشسته بود و با تار و پود پرده ي زمخت طلايي رنگي که لاي انگشتان دست چپش گير شده بود بازي مي کرد...
خط باریک و خاکستری
-ندا این موبایت مخ ما رو پیاده کرد... دو ساعته داره جیغ می زنه...هرکیم هست عجب بد پیله ایه ها...
=چه خبره؟ کلش 20 دقیقه تو حموم نبودم... جواب که ندادی؟!
-نه بابا.. کی جرأت داره دست به موبایل تو بزنه..!
ندا در حالی که با حوله موهایش را خشک می کرد به سمت موبایلی که روی میز نهارخوری رها شده بود رفته و شروع کرد به ور رفتن با آن.
پیش نوشت:
1/این دومین متنیه که نوشتم واسه ی کلاس داستان نویسی ام... یه جور محک زدن همون سوژه با نظرگاه سوم شخص... یعنی خواستم همون چای سوم رو این بار با نظر گاه سوم شخص بنویسم... البته با اندکی تغییرات....
2/من منتظر نظر هستم... اما منتظر انتقاد بیشتر... می خوام اینا رو بازنویسی کنم... خصوصاً این یکی رو که بدجور دوسش دارم... به خاطر همین خوشحال می شم اگر نظرات یه چیزی غیر از خوب بود... عالی بود... دستت درد نکنه و از این جور حرفا باشه... هرچند از دوستانی که لطف دارن و میخوان به این حقیر روحیه بدن هم بسیار سپاسگذارم...!
***************************
سوز میز سه!
-هی پسر! دوتا چای واسه ی میز سه ببر...
-بازم چای؟!... یه ساعته نشستن اینجا و هی چای می خورن... لام تا کام هم که با هم حرف نمی زنن...
-تو چه کار به این کارا داری... کار خودتو بکن....
پسر سینی چای را از صاحب کارش گرفت و درحالی که ترکیبی از نارضایتی و کنجکاوی در چهره اش دیده می شد به سمت میز سه پیش رفت. هنوز کار چیدن فنجان ها تمام نشده بود که دستی به شانه اش خورد و صدایی آرام اما خشن بیخ گوشش زمزمه وار گفت:
-میز پنج سه تا کاپوچینو... بجنب...
قبل از تحریر:
/اردیبهشت ماه بود که آگهی کلاسهای جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران رو توی روزنامه شرق دیدم. کلاسهای مختلفی داشت و منم که یک ماهی بود به طرز فاجعه باری اومده بودم تهران و از بیکاری و تشتت افکار در حال دق... خلاصه ی کلام توی کلاسهای داستان نویسی اش ثبت نام کردم. کلاسهایی با حضور سیامک گلشیری.
//هر جلسه می بایست(البته اجباری نبود) یک نوشته ای چیزی ببریم برای استاد... می برد خونه و می خوند و از اون میون یکی دوتا انتخاب می کرد که سر کلاس بخونیم... خوب اولش برام خیلی جدی نبود... یه جور تفریح سالم... یا یه باب برای برقراری ارتباط با این هم سن و سالان پایتخت نشین و فرار ازاین تنهایی مسخره (که البته ناکام ماند) اما خوب بعد جدی شد... بگیر یه جور محک زدن... یه جور کشتی گرفتن با زمینه ها و استعدادهای درونی...یا شاید حتی یه جور لجبازی با اونی که هستم و اونی که می خوام باشم...!
///اولش نوشتن خیلی سخت بود... خصوصا اینکه کلاْ تصور من رو ازنوشتن بهم ریخته بود با همون یکی دوجلسه ی اول... خوب می دونستم مقوله ی داستان نویسی با خزعبل نگاری فاصله ی زیادی داره اما خوب خواییش باید اعتراف کنم که خیلی گیج شدم.
////خوب هرجوری بود شروع کردم به نوشتن... معصومه است دیگه... یه جور تخصص غریب توی از هرچی می ترسی با کله بپر توش داره...
///// این شد که نوشتم...
//////حالا می خوام اون نوشته ها رو به ترتیب اینجا بزارم... یعنی راستش اینه که اولش دلم نمی خواست اینجا بزارمشون اما خوب... الان نظرم عوض شده... خصوصاْ اینکه .... بگذریم... و همین جا رسما اعلام می کنم که وقتی بعد از سه ماه این نوشته رو خوندم حالم ازش بهم خورد. جوری که خواستم سانسورش کنم و بزارمش کنار... اما خوب از اونجایی که میونه ای با خود سانسوری ندارم می زارم تا دوستان هم ببینن!
///////هرگونه نظر تخصصی و غیر تخصصی... تقدیر و تقبیح... آفرین و دستت بشکنه و از این جور صوبتا رو با مبالغی معنوی خریداریم...(اما خداییش بخونید بعداْ نظر بدید... اینجا هیچ چیز اجباری نیست... نه خوندن و نه نظر دادن)
قبل از تحریر ۲:
/سوژه ی اصلی این نوشته (که خودم خوب می دونم چقدر از فضای داستان بدوره) رو از یه عزیز به عاریت گرفتم... منظورم همون ماجرای شطرنج و تخته نرده... پس از همین جا در مقام اول اعتراف می کنم که این مقایسه حاصل سرچ های مغزی من نیست و در مقام دوم یه "مرسی" بزرگ و یه "با اجازه" ی بزرگ تر هم تقدیم اون دوست عزیز می کنم.
چای سوم
زمانی فکر می کرد زندگی یک بازی است. بازی با قواعدی خاص. بازی به رنگ و لعاب شطرنج. معتقد بود باید اول مهره ها را خوب شناخت٬ بعد خوب چید و البته خوب هم بکار گرفت و این را مهمترین رمز موفقیت خود می دانست.
هرجا که می رسید و یا به هر محیط ناآشنایی که بر می خورد٬ سرش را بالا می گرفت و با نگاهی تیز و ریز همه چیز را از نظر می گذراند. طوری که تصور می کردی می خواهد اطراف را با کل جزییات ببلعد.
اما این روزها انگار که خیلی در بند آن اعتقاد سابق نباشد٬ کارش شده بود دستها را تا مچ توی جیب فرو بردن و دوختن نگاه به سنگ فرشهای دودی و سرد پیاده رو و تا ته توان متر کردن خیابانها و البته کابوس دیدن.