حقایق سخت از سختی های عالمند... و از انکار ناپذیرها...
با حقایق سخت، سخت روبرو باید شد... سخت مبارزه باید کرد و سخت هم باید پذیرفت...
تا انتها باید رفت... با حقایق سخت و با واقعیات تلخ... چاشنی های ترش و شیرین هم زنگ تفریح رفتن...
باید از دست بدهی تا به دست بیاوری... خاطرات قدیمی را برای اتفاقات جدید...
یادآوری سنگین است و بازآفرینی غیرممکن... آینده اما آینه خواهد شد اگر زانوان لرزانت همچنان تاب بیاورند ایستادن را و لبان خشکیده ات ایستادگی کنند سکوت را...
نگاهت را به پایین بیانداز تا روزگار برق خشکشان را نبیند... اما نبند... همان دور و برها شاید نگاهی باشد رو به دوردست که افقش نگاه تردید ناک تو باشد... تنها رفتن ممکن نیست... دستت را دراز کن...
راه های سخت، همراهیهای سخت را میطلبند...
امید ببندی نا امید نمی شوی... این را با ذره ذره اجزای وجودم حس می کنم این روزها... چاشنی رضایت هم مزید بر تجربه ها... انتهای کوچه ی نمناک تنهایی...
انتها در ابتدا به گل نشسته بود و قصه ی ما رنگ ناتمامی می گرفت...
هنگامی که کلاغ عقیم و بخت برگشته ی قصه....
منتظر...
کنج لانه ی خویش خواب بالا رفتن نوزادش از درخت لوبیای سحر آمیز را می دید....
کاش راستش را می گفت...
غول بالای درخت شبیه کدام ما بود...؟!
این روزها دلمان بدجور شور دلتنگی هامان را می زند وقتی جنون واژه ها را پا بست ماندن می کند و عقل دیوانه وار سر به در و دیوار لاهوتی این لامکان و لازمان می کوبد...
حس غریبی است هجوم بی امان حس های رنگارنگی که واژه هایی گوناگون را به شاخه های بود و نبودشان آویزان کرده اند... و شاید تسلیم تنها پاک کردن صورت مسئله ای باشد که بودنش رنگ می دهد و نبودنش بار کم می کند و کم می کند هم از ملسی انتهای انتهای جاری لحظه های ناب....
دلمان عجیب هوای دلتنگی هایمان را دارد... نباید از دست داد تا از دست نرفت...!
***************
پرنده ها
به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها
به تماشای آب های سفید
زمین عریان مانده است و
باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید
(م. آزاد)
هر روز صبح می شود و هر شب هم شب... می چرخد و می چرخد و می چرخد اصلا هم نمی شود چوبی لای چرخ لاکردارش گذاشت... فقط حالا سالی چند بار با چندتا بهانه ی آویزان، شاید بشود تابش آورد و کنار آمد باهاش با آن رسم و رسومات غریبش، و آن همه پیچش و تابش و خرناسه ها و لالایی هایش... جمع نقیضین است لامصب... درست همان زمانی که حس می کنی با عمق وجود دوستش داری بیزار می شوی ازش و دقیق همان وقت که بیزار می شوی ازش ته دلت غش می رود برای یک لحظه نفسش... داغا داغ.... یک لحظه طپشش نرما نرم...
گیرم که سرت هم درد نکند برای زندگی... داغ که می شود به هوای مردن... یخ که می زند به خیال دوری... گیج که می شود به یاد یار و دیار و غربت و فرغت و این همه دریچه های بسته و طاقچه های فرو رفته و درهای نیمه باز و هاله های باریک نوری که از لایشان نجیبانه سرک می کشند.... و آن همه دست کوتاه و خرماهای بر نخیل....
بگذریم... خودم هم نمی دانم این واژه ها را چرا آویزان این صفحههای یخ زده ی بی کاغذ می کنم... فقط می دانم آدمی زنده است به گفتن و شنفتن و فکر کردن... ما هم که حرفهای دلمان با زبانمان غریبی می کنند و گوش دلمان هم که پشت هالههای تار بودنمان قایم شده و هر از هزار سال به هزار سال شمه صدایی مگر بشنود هاله را کنار بزند و سرخ نگاه کند و سبز بشنود.... آن هم شاید... فکر هم که دیگر هیچ... بچارهمان کرده لامصب.... هر روز که صبح می شود و هر شب هم که شب... می آید و می نشیند و نمی رود هم! ما هم که دست و پامان بسته.... پابه پایش نشسته.....
دستمان کوتاه از بودن... بودنمان لابد از نبودن... راه به راه آویزان این صفحه های مجازی می شویم و دلمان را به هوای مجاز گرم می کنیم و نرم.....
خلاصه اینکه هر روز صبح می شود و هرشب هم شب.... می چرخد و می چرخد و می چرخد اصلا هم نمی شود چوبی لای چرخ لاکردارش گذاشت...
این روزها و این دور و برها هوای خوبی جاریست... باد می آید و مدام قامت نرم و رویایی اش را لابه لای شاخه های گاهی نحیف و گاهی ضخیم درختکان می پیچاند و جانی ازشان می گیرد و شاید هم می دهد...
خمشان می کند. راستشان می کند... تابشان می دهد و بعد انگار که دلش نیاید زیاد هم خسته شان کند٬ کمی از اوج می کاهد و نزدیک تر و نزدیکتر و نزدیکتر...این بار انگار کسانی دیگر سهم خود را از دست سخاوتمندش می گیرند... دستی به روسری آن بانو٬ گردشی لابلای جو گندمی های آن پیرمرد، چرخی دور و بر قامت آن دخترک، کش و قوسی در زیرو بم چرخ های گاری پسرک نمکی و اگر پا داد هم وزشی تبدار میان نفس های داغ و خندان زوج های جوان دور و بر...
این روزها و این دور و برها هوای خوبی جاریست... باد می آید و قامت نرم و رویایی اش را لابه لای شاخه های گاهی نحیف و گاهی ضخیم درختکان می پیچاند و جانی ازشان می گیرد و شاید هم می دهد... خمشان می کند، راستشان می کند... و هوای تازه ای به مشام و حرفی تر به ذهن می رساند... انگار جمله ای می آید و خودش را لابلای گوشت و خون و پی تنت جا می دهد... و صدا... و صدایی انگار به رنگ زمزمه و به لعاب نجوا بیخ گوش می نشیند و می شنوی .... والنجم و الشجر یسجدان..... فبای آلاء ربکما تکذبان...
این روزها و این دور و برها هوای خوبی جاریست.... بهانه ها آویزانند... دست دراز می کنم و یکی می چینم.... دستم تر می شود... باد لابلای تنم می پیچید ... قلقلکم می آید... می خندم... آبی شفاف آسمان چشمم را می زند....
صدای درویش می آید... می ماند و دور تنم می پیچد... تاب می خورد... خمم می کند... راستم می کند... بم می شود... زیر می شود... خش دارد... می سوزم... گر می گیرم... سردم می شود و صدا انگار که کمی دور تر از پنجره کز می کند زیر چنار نداشته ی کوچه مان... و ناگهان... نه ... چندان هم ناگهانی نیست.... دور می شود... دور ... در امتداد تاریک و داغ کوچه کش می آید... رو به انتهای پر از دود و سرب و چراغ های رنگارنگ بی چنار...
صدای درویش معجزه ی نداشته ی قرن من است... می شنومش اما نمی فهممش... از درز نیمه باز پنجره ی تاریک آن کنج... نگاهم را حتی پرواز هم نمی دهم... کوتاه می آیم... خیلی کوتاه... آنقدر که برسم بر کف سنگی و سرد و سفید... و می نشینم و می نشینم... و می مانم و می شنوم اما نمی فهمم زبان گنگ معجزه ی نداشته ی قرنم را....
داغ بود... خیلی داغ بود. باد را می گویم... همان بادی که لجوجانه خودش را دم غروب٬ میان ازدحام خسته ی کویری بودنش٬ تحمیل تنم می کرد...
آب کنارم بود... روان و دوان... و ماه -سایه مانند- با فریادی کمرنگ٬ خودش را میان آن دو برج حایل٬ به رخ می کشید... و ذرات هوا ناقل سیگنال های منفی نبودنت...
روزگار سختی نیست... لا اقل نه آنقدر سخت که نشود تاب آورد... فقط آنقدر سخت که بشود صمیمانه و معترفانه عق بزنی به سر تا پایش...
پی نوشت:
/ دقت کردین بین دلتنگی برای نبودن آن یکی با دلتنگی به جهت بودن این یکی٬ چه ارتباط فجیعی هست؟
// د آخه مگه چقدر یه آدم می تونه جون داشته باشه تا حروم حرص خوردن های ناشی از سر دو راهی موندن بکنه....؟! اونم یه دو راهی تو مایه های انتخاب بین اونی که دلت می خواد و اونی که بازم دلت می خواد منتها ناقض خواست قبلیشه.... حالا داشته باشین اون اولیه خواست دل مبتنی بر میل به همیاری و دیگرخواهیه و اون دومیه خواست دل مبتنی بر خود خواهیه....!
///آی خانوما... به قول زعما روزتون مبارک و به قول ما٬ بیاین قدر زنونگیمون رو بدونیم... منتها نه به اندازه ی مناسبت هایی که آویزون جنسیتمون می کنن... بلکه به همون اندازه که لایقیم... قد بشر... شایدم یه سر و گردن بالاتر...!
//// کی می تونه قد من٬ فمنیسم و آنتی فمنیسم رو توامان داشته باشه؟!
/////لعنت به من که با هیچ ترفندی اعم از عاقلانه٬ احساسانه٬ منطقی٬ غیر منطقی٬ پس گردنی مآبانه٬ ملاطفت مآبانه٬ حتی ضایع شونده مآبانه و غیره نمی تونم تو رو از تو خودم بندازم بیرون... د لعنتی تو که نیومدی بمونی٬ خودت پاشو گورتو گم کن تا این همه عذاب لازم نشم....
///// پی نوشت بالا مخاطب خاص دارد که ای کاش نداشت!!!
به یادش بیاویزیم فانوس شب تیره را
به نامش زخمه سازیم ساز سلانه را
ماییم و موج و گردابی چنین حایل
چه دانید شما حال ما و آن فتانه را
نسیم خنکی خودش را لابلای حجم عظیمی از آدم می کشاند و کش می آید و بالا می کشد... آسمان سیاه است و اطراف روشن... صدایی سوت می کشد٬ نوایی متولد٬ دلهایی داغ... آدم ها قیام می کنند دستها بیخ گوش جا خوش می کنند... انگار کن فرکانس صوت را برنتابیده باشند... اما نه... دستها کنار می کشند و گوش ها سیخ می شوند و کام ها بسته... چشم ها پایین اند و نگاه ها وزین و عمیق... و نسیم همچنان خودش را کش می آورد لابلای آدم های ردیف شده....
آدم ها راست می شوند... خم می شوند... می نشینند... می خوابند... کوتاه می شوند و بلند... دست های آدم ها... دست های آدم ها هم راست و می شوند و خم می شوند... انگار کن فلش هایی رو به انتها... رو به سیاهی آسمان٬ پرتویی فراتر و حجیم تر از نور اطراف را نشان کرده اند... سرها بالا می رود رو به فلش... رو به انتها... رو به سیاهی آسمان... ماه هرچند باریک٬ اما به مشارکت معشوقه اش زهره نوید آرامش می دهند... نسیم هم شاهد ماجراست... آدم ها هم حیرت زدگانی که تند و تند لب می جنبانند و از دل به لب می رسانند نام ها یادها و کام ها را...........
اگر حس کردیم چنین لحظه ای را -حالا با باران یا بی باران... بعد از باران یا قبلش یا شایدم درونش- طپش پر شور بودنمان را با هم قسمت کنیم... به ذات پاکش قسم لذتمان صد چندان می شود!
از حریم پاکی٬ دعاگوی همه بودم... حس لبریزانه ی غلیظی بود هرچند کوتاه....! شما را به تجربه اش دعوت می کنم!
هوا گرم شده است. آنقدر گرم که دیگر دوش آب داغ نمی چسبد. باید قلقلک لذت بخش و آرامش بخش سر خوردن آب داغ روی پوست یخ بسته را بی خیال شد. باید دل بست به سرمای آبی که می آید و اگر آتش گرفته باشی خاموشت نمی کند هم... و شاید اوج کارش همان بردن بوی گند عرق باشد...
هوا گرم شده است. آنقدر گرم که دیگر چای داغ و تلخ، آن هم پشت پنجره ی بسته نمی چسبد... باید خیال لذت بخش فرو بردن بخار نمور و داغ لیوان لیوان چای هایی که کنج دنج و خلوت تنهایی های خودخواهانه سرو می شود را هم بی خیال شد!
هوا گرم شده است... سشوار را باید غلاف کرد. سر را تکان باید داد. گوش باید سپرد به چک و چک قطره هایی که بی مهابا به در و دیوار می کوبند و کمتر از چند ثانیه بیشتر تا بخار شدن و بالا رفتن فاصله ندارند. -شاید تنها نکته ی لذت بخش گرمای این روزها فقط همان جولانی است که باد لابلای موهای خیس می دهد-.
هواگرم شده است... زمین هم... مورچه ها بیرون آمده اند. دانه جمع می کنند و شریک سفره های نه چندان سخاوتمندانه ی مایند. می آیند وخودی نشان می دهند و خودخواهی مان را به رخمان می کشند آنگاه که خط مواج و منظمشان را دنبال می کنیم تا برسیم به لانه شان و پر از آن گرد سفیدی کنیم که بوی کافور را به مشام کوچکشان تحمیل می کند...
هوا گرم شده است... زمین هم... عطش گیاهان هم دارد به اوج می رسد... همان اوج معروفی که مرز حیات را مشخص می کند برایشان! مرز بودن و نبودن و یا در ساده ترین شکل خود٬ چگونه بودن یا چگونه نبودن را!
***********
پی نوشت:
/یادم می آید زمانی در زندگی دور از شعارم، شعارهایی داشتم برای زندگی...! یکی شان این روزها بعد از این همه سال بدجور توی مخم می کوبد....
داغ عطش که بر دلت نشست، عطش کرده ای را سیراب کن، سیراب می شوی!
// یادش نه چندان به خیر
/// بعضی تکه کلام های این روزهایم (که به خیالشان می خواهند جای شعارهای سابق را بدهند و چقدر سخیفند که هنوز نفهمیده اند قید زندگی شعاری و شعارهای زندگی را مدتهاست که زده ام) بدجور مردانه شده اند و این واقع گرایی مسخره ام اجازه ی خنکی بی خیالی بعد از به زبان آوردنشان را به این کام خشک نمی دهند... اینجاست که این روزها فکری شده ام شاید بد نباشد یادی از آن آرزوی ساده و بلند پروازانه ی دوران کودکی ام کنم که برایم مجوز عبور از درهای بسته و نیزه ی پرش از دیوار ها بود.... آرزویی که در چند کلمه ی معمولی خلاصه می شد....
کاش پسر بودم!
//// انگار باید به فکر ظرافتهای از دست رفته ی زنانه ام باشم... آن هم بدون آنکه عقم بگیرد به این همه بازی !
شبی دیدم بتی ساغر به لب بود
زان پس آن بت مرا توبه شکن بود
صبح تا به شب می فروخت خلوتم را به حضور
شب تا به سحر او مرا بالش پر بود
***************************
پی نوشت به سبک ایرانی:
/ این غافل گیری های روزگار گاهی بدجور آدم غافل رو غافل گیر می کنه ها....منم از مرگ ملاقلی پور شوکه شدم اساسی... با اینکه میم مثل مادرش بدجور رو مخم راه رفت اما خداییش حیف بود... خدا به نزدیکانش صبر بده!
عطر غریبی در فضا پیچیده است...عطر غریب خاک...خاک نم دیده٬ نم ندیده... عطر غریب نگاه های غریب به خاک غریب...
بادی می وزد... خاک را بلند می کند و صاف میریزد در چشمانم....اه...اه... این باد هم وقت گیر آورده ها... داشتم دور و بر را می پاییدم بلکه ببینم این عطر از کجاست و این نم...و سرمنشا سنگینی این نگاهی که روی خاک حس می کنم....
چشمانم را می بندم... نمی توانم باز نگهشان دارم از بس خاک .... می سوزد... آخ آخ آخ... بازهم بوی خاک خیس....
بلند شو... بلند شو لعنتی از جایت تکان بخور بلکه از شر این ذرات سمج رها شدی...
یک قدم... دو قدم... سه قدم... سه قدم؟ اصلا نمی دانم رسید به قدم سوم یا نه... گوش کردم... نمی توانستم گوش نکنم... شنیدم...نمی توانستم نشنوم... صدای گام هایش بود... هنوز چشمهایم را می مالیدم... می سوخت.... آخ آخ... می سوزد هنوز هم...
باز کن این لعنتی ها را.... باید ببینی... این عطر غریب... این صدای گام ها... این خاک و سنگینی این نگاه... باز کن این لعنتی ها را....
هنوز چشمانم را می مالیدم... بی فایده بود... امان از این ذرات سمج که نگذاشتند...
به خدا گام هایم به سه قدم نرسیده بود.... که شماردم صدای گام هایش ها را... دور نمی شد... نزدیک هم... مقیاس ها را کشته بود انگار... قدرت فریاد من را هم...
عطر غریبی در فضا پیچیده است...عطر غریب خاک...خاک نم دیده٬ نم ندیده... عطر غریب نگاه های غریب به خاک غریب... عطر ابدیت...

ميان اين همه واژه و ساز و صوت دنبال چه چيزي مي گردي؟ ميان اين صداهاي غريب،...، غربت صدا ها؟! از کي تا حالا اينقدر مشتاق کشف صداها شدي.... پس چشم ها چه شد؟چشم ها و نگاه ها را طلاق دادي به چند ماه تنهايي و رفت؟! اي لعنت به انسان و قدرت تطابق با شرايطش... اصلا مطمئني اسم اين را مي گذارند تطابق... ؟
Once in a while, you hear one mysterious whisper from uncertain place. You hear carfully for got it! But you can not undrestand. You try again, but you cant agein… and the whisper, redo…
This period redo for several times.whereas You can not still understand that. It is very tormentrr for you.
In this time, if you see in the mirror, you will see one person with a frown face and giddy look, that see you with red eyes!
Once in a while, the humen, face with hard and vague questions. Whereas They don’t know, why and how…if we ask them: what happen, that you face with this questions? They don’t ansewer… or they cant answer… they able just see to your eyes and said: what happen? Oh oh… I know… I remember.... I had a bad headack! I had a bad … I had what…?!
Once in a while, the humen, face with hard and vague questions….
Are you know why, when, where and how…?!