یه سر به این لینکه بزنید....!
*************
پی نوشت:
/با تشکر ویژه از کرم دندون عزیز و محترم برای ارسال لینک!
// این پی نوشت هیچ ربطی نه به پست داره و نه به پی نوشت قبلی... عهد کرده بودم دیگه ننالم... اما چه کنم که منم و این یه چاه... از غربت سیاه این شهر و بعضی نا رفیقی ها که نه کمی نارفیقی ها... به کجا پناه ببرم غیر از این یه روزنه؟!
///شاید فقط تنها بهونه همون نیم کتای یخ زده ی قهوه ای پارک لاله باشه و کتابهای رنگارنگ... و صدالبته سه شنبه ها عصر... یه جفت نگاه خنک... با یه مشت قریچ قریچ....
////خدایا بهونه هام.... بهونه هام....

مناقشه...!
آدم... زن... مادر... همسر... دوست دختر...!
نمی دونم چند سال پیش بود... اما کمتر از دو سال نبود و بیشتر از سه سال هم. یه روز که احتمالاً یا پاییزی بود و یا زمستونی با یه دوست جونی رفته بودیم بیرون صفا... در آخر هم چپیدیم توی یه رستوران که نه... همون ساندویچی بگیم بهتره... یادش بخیر... انگاری نذر داشتیم ماهی لا اقل یه بار بریم و یه سری به این مکان نسبتاً مقدس بزنیم... کلی خاطره دارم ازش... خصوصاً که نزدیک کارون بود و پلی که نمی شه دوستش نداشت...
خلاصه! توی اون حال و هوا (که به گمانم بارونی هم بود) کلی جو گیر شده بودیم هر جفتمون و حرفای با حال باحال می زدیم... یهو من که در آغوش مبارک جو نشسته بودم، جو گیر تر شدم و رو به دوست جون، پرسیدم: " فلانی! به نظرت من چه جور آدمیم؟!"
فلانی چنگال به دست اندکی تأمل کرد و بعدش همچین که با اون چشمای خرماییش ذل زده بود تو چشام گفت: " می دونی چیه معصوم... امیدوارم ازم ناراحت نشی... اما به نظر من، تو بیشتر از هرچیز یه مادر خوب هستی...!"
واه واه واه... منو بگید... خشکم زد... انتظار هر گونه پاسخی داشتم الا این... فلانی که نگاه منگ منو دید ... اومد یعنی شفاف کنه ماجرا رو و همچین حرفشو درست کنه...
: " خوب می دونی چیه...! به نظر من تو بیشتر از اینکه یه همسر خوب باشی یا یه دوست دختر خوب، یه مادر خوب هستی... واسه همین نمی تونی با هر کسی....."
دیگه باقی حرفا مهم نیست... البته کلی چیز گفت که علی الحساب این سه ای که کرده بود درست کنه... منتها خوب، بدتر شد که بهتر نشد...
راستش اون روز اینقدر شوکه شده بودم از این جواب و اینقدر برام غیر منتظره بود که گیر کردم توی کشف رمز از این برداشت و نتونستم مثل بعدها که کمی از ماجرا دور شدم، بهش فکر کنم. بعد از اون هم روزگار بدجور زد تو کل و کاسه ی دوستی من واون فلانی و نشد بهش بگم اون چیزی رو که از چند روز به بعد این ماجرا، عین خوره افتاد رو مخم...
خیلی دلم می خواد از خودش که نه.... از ضمیر ناخودآگاهش بپرسم که چرا من رو ... که خواستم ازش بعنوان یه آدم تعریفم بکنه، فقط تونست توی این سه تا قالب خاص بگنجونه و در اصل تعریف پذیر بکنه... «مادر»، «همسر» و حتی «دوست دختر»...
یعنی واقعآً من به عنوان یک فقره آدم، اون هم بصورت مستقل تعریف ناپذیرم...؟! و حتماً باید در تقابل با جنس مخالفم تعریف بشم....؟! یعنی من الان ... بعنوان یک شخصی که دارم نفس می کشم و حداقل ادای زندگی رو در میارم... و عملاً هم در هیچ کدوم از این قالب ها هنوز جا نشدم... یک عضو تعریف نشده ی اجتماع هستم...؟!
خوب جواب من به این سوال مشخصه... جواب شما هم همین طور... جواب اون فلانی هم اگه امروز ازش بپرسم هم همین طور... منتها من نه با زبون شما کار دارم و نه با زبون خودم و نه حتی زبون اون دوست فلانی...! ضمیر ناخودآگاه و اون بخشی از ما که شدیداً تحت تأثیر تربیت اجتماعی و فرهنگی ماست، در مقابل یه همچین چیزی چه حرفی برای گفتن داره...؟!
****************************
/نقل این ماجرا منو یاد آگهی های ترحیم زنانه انداخت...
بازگشت همه به سوی اوست
بدین وسیله درگذشت بانو فلانی
(متعلقه ی حاج آقا بهمانی)
را به اطلاع می رسانیم
و ...!!!
//ممکنه به نظر واقعی نیاد... اما خوب شدیداً واقعیه و شاید حتی بتونم ادعا کنم که جملات توی گیومه نقل قول مستقیم و کلمه به کلمه هستن...! لازم به ذکر هم هست که این دوست فلانی ما خودش هم جنسیتی مثل خودم داشت...
///اون روزا خیلی تو پیچ و خم شناخت از خود گیج بودم و به همین دلیل به هرجا که دستم می رسید آویزون می شدم واسه اینکه شاید بفهمم چه جور آدمی هستم... دلم میخواست عمیق تر از دیگران خودم رو بشناسم... دله دیگه... خیلی چیزا می خواد... اما خوب اصطلاحاً گور باباش... مدتیه بی خیالش شدم... نه اینکه فهمیده باشم ها... نه... فقط به این نتیجه رسیدم که این سوژه پرسیدن نداره... هرچند جوابای جالبی گرفتم از اطرافیان... جوابایی که شاید یه روز از منظر شخصی که نه اما از منظر اجتماعی و روان شناختانه سوژه های خوبی واسه ی مطرح شدن باشن...!
////روز مادر به همه ی مادرای این کره ی خاکی (اعم از ساکن و غیر ساکن) مبارک...!!!
///// مطلب مرتبط از زوربا...!!!!
Ladys is first?!
*************************
پی نوشت:
۱/ توی جمله ی بالا یه اشتباه فجیع لپی بود٬ که دی شب به خاطر قات زدن بلاگفا نشد درستش کنم و امشب می بینم هیشکی نفهمیده.... منم صداشو در نمیارم و می زارم همین جور بمونه...!
۲/یه دفعه جور شد و دارم برای چند روز میرم اهواز... کمی نگرانم و بسیار خوشحال...!
۳/آی خورشید خانوم همچنان به آسمان اهواز بتاب که می خوام بیام حمام آفتاب بگیرم و برنزه شم...!
۴/ به این لینکه هم یه سری بزنین... یه جور رای گیری با حاله که چندان هم برای ما نا آشنا نیست... (با تشکر از آق حبیب عزیز که لینکشو برام فرستاد...!)

1/ یه چیزی حدود یه ماه پیش، یه جایی توی همین تهران بی در و پیکر، زیر یه سقف معمولی و میون یه مشت آدم معمولی تر! من همراه با یکی از دخترای تقریباً فامیل در حال صحبت از زمین و زمان.
2/نمی دونم چرا از هر دری که صحبت می کنیم یهویی قصه رو میرسونه به همون جا که من ازش بدم میاد. یه جورایی احساس می کنم داره از یه چیزی فرار میکنه. یه جور فرا فکنی! اما به این احساسم محل نمیزارم و میزارم حرفشو بزنه.
3/ می دونی چیه معصومه جان! از این روزگار و آدماش بدم میاد. دنیامون خیلی خراب شده. باورت نمیشه توی این دوره نمیشه پاک موند. دیگه یه دونه از دوستام هم نمونده که چند تا دوست پسر نداشته باشه. موندم اینا بعداً چطور می تونن توی روی شوهراشون نیگا کنن! وقتی می بینمشون توی دلم به خودمون و پاکیمون افتخار می کنم!
4/ یه چیزی حدود چند ساعت پیش، یه جایی توی همین تهران بی در و پیکر تر (خیابون انقلاب)، زیر آسمون خدا دارم تند تند می رم تا به کلاسم برسم که یهو یه صدا و تصویر آشنا جفت پا می پره رو مخم.
5/از فرط بزک به زور میشناسمش... دست تو دست یکی بچه تر از خودش، با یه خنده ی غلیظ از ته دل داره چیزی رو تعریف می کنه.
6/ می دونم که اگه خانواده اش بفهمن چه بلایی به سرش میارن و می دونم هم که با اون کلاسایی که اون گذاشته و با ادعاهایی که گوش دنیا رو باشون کر کرده عمراً که جلوی من بتونه سرشو بالا کنه. واسه همین خوشحال می شم که منو ندید و این چرت کوچولو و شیرینش پاره نشد.
7/سعی می کنم توی دلم بخندم به این همه حماقت. اما خوب تراوشاتش به لبهام هم میرسه و لبخندی می شینه روشون. تا می رسم دم در دانشگاه تهران هنوز دارم می خندم و ته دلم احساس خوبی نشسته... یه جور احساس رضایت کاذب شاید!
8/ هی خانوم! خانوم! ....
9/این صدا توجهم رو جلب می کنه اما خوب به خودم نمی گیرم تا اینکه صدا نزدیک تر می شه... بر می گردم. حفاظتیه در دانشگاهه... داره می خنده و نزدیکم میاد...
-چرا هی می گم خانوم خانوم محل نمی زاری؟
=خوب هزارتا خانوم اینجا هست... من از کجا بدونم شما با منید؟!
سرد جوابش دادم اما اینقدر تو کثافتش غرق بود که نفهمید یا شایدم خودشو به نفهمی زد و با اون چشمای گرگ صفتش وقیحانه ذل زد توی صورتم و با یه خنده ی تصنعی گفت:
-نخیر.... اونا که خانوم نیستن... ما فقط به چادریایی مثل شما می گیم خانوم...!
زیر بار نگاه نجس خودش و همکارش...احساس می کنم داره حالم بهم می خوره و برای اولین بار دلم میخواد همین وسط خیابون (دانشگاه) این 5متر پارچه رو دربیارم و جر بدم.
-کارت دانشجویی...
-دانشجوی این دانشگاه نیستم. توی کلاسای جهاد دانشگاهی شرکت می کنم.... اینم کارتش..
از لحن خشکم خودم هم جا می خورم و خوب می دونم که نه تنها دیگه از اون لبخند ملیح خبری نیست که بدجور هم اخم کردم.
=خواهش می کنم...خواهر... قصد جسارت نداشتم... ماشالله شما خودتون خانمید و بزنم به تخته....
مرتیکه ی پشمالو می خواد ادامه بده که حس می کنم دیگه طاقت ندارم...
-اگه فرمایشاتتون تموم شده من برم... کلاسم دیر شده...
دیگه دوش افتاده.... و فهمیده که تیرش به سنگ خورده... نگاهی به رفیقش می ندازه و در حالی که هنوز هم می خنده دستی می سابه تو ریشای مسخره اش و اخمی می کنه و می گه:
-بفرما...!
10/بابا من ریدم توی این مملکت... تموم خوشی های روزم با کرمای اون دوتا نکبت خراب شد...!
11/ با اینکه دیگه یه جورایی عادت کردم... اما از بعد از ظهری تا همین حال دارم هی از این ور و اون ور سریش گیر میارم و سعی می کنم این شخصیت و غرور لعنتی رو که بدجور شکسته شده بچسبونم بهم...
12/خوشحالم که این اتفاق هفته ی پیش نیافتاد که قطعاً سریش کم می آوردم...
****************************
پی نوشت:
/ارتباط موارد 1 تا7 با 8تا 12 رو هر کی فهمید جایزه داره!
//بنظرم فقط از 8تا 12 این پست سوژه ی مرتبط با از رنجی که می بریمه....!

۱/ سید محمد علی جمالزاده (1895-1997م.) او را نویسنده ٬ منتقد٬ مترجم و به عبارتی آغازگر عامیانه نگاری در داستان فارسی و ایجاد کننده سبک جدید داستانن نویسی ایرانی و از مبدعین انجمن ملیون می دانند.
۲/ معروف ترین اثر داستانی او٬ مجموعه «یکی بود٬ یکی نبود» شامل ۶ داستان کوتاه من جمله داستان «بیله دیگ٬ بیله چغندر» است.
۳/ در این داستان از زبان یک مستشار خارجی توصیفاتی از ایران و شرایط اجتماعی٬ فرهنگی و سیاسی و ... صورت می گیرد.
۴/فرازی از داستان:
«.... یک چیزغریبی که در این مملکت است این است که گویا اصلا زن در آنجا وجود ندارد. تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود ولی زن هیچ درمیان نیست. دراین خصوص هرچه فکرمی کنم عقلم به جایی نمیرسد. من شنیده بودم که در دنیا "شهرزنان "وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست ولی "شهرمردان "به عمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می گویند که ایرانی ها هر کدام یک حرم خانه دارند که پر از زن است. الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند! در ایرانی که اصلاً زن پیدا نمی شود، چطور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد!؟ امان از جهل!
یک روز دیدم توی بازار مردم دور یک کسی را که موی بلند دارد و صورت بی مو و لباس سفید بلند و کمربند ابریشم، گرفته اند. گفتم یقین یک نفر زن است و با کمال خوشحالی دویدم که اقلاً یک زن ایرانی دیده باشم. ولی خیر معلوم شد که یارو درویش است...
یک روز از یکی از ایرانیانی که خیلی با من رفیق شده بود، پرسیدم پس زن تو کجاست؟! فوراً دیدم سرخ شد و ... فهمیدم خطای بزرگی کردم. عذر خواستم و از آن روز به بعد فهمیدم که در این مملکت نه فقط زن وجود ندارد، بلکه اسم زن را نمی توان به زبان آورد...
چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است، این است که یک قسمت عمده مردم، که تقریباً نصف اهل مملکت می شود، خودشان را سرتا پا توی کیسه سیاهی می پیچند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همینطور در همان کیسه سیاه تو کوچه ها رفت و امد می کنند.
این اشخاص هیچوقت نباید کسی صدایشان را بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه ای یا جایی داخل شوند. حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجلس های عمومی هم از قبیل مجلس روضه و تعزیه و عزا جای مخصوصی دارند.
این اشخاص تا وقتی که تک تک هستند هیچ صدا و ندایی از آنها بلند نمی شود ولی همینکه با هم جمع می شوند غلغهله غریبی به راه می افتد. بنظرم اینها یک جور کشیش ایرانی هستند. مثل کشیش های غریب و عجیب و رنگارنگی که در فرنگستان خودمان وجود دارد.
اگر کشیش هم باشند مردم چندان اعتنا و احترامی به آنها نمی کنند و حتی اسم آنها را ضعیفه گذاشته اند، که به معنی ناتوان و ناچیز است.»
۵/خود حدیث مفصل بخوان زین مجمل...!!!
*************************
پی نوشت:
/خیلی ها به خاطر چادری بودن خود من قطعا به من حق نوشتن چنین مطلبی رو نمی دن... منتها از اونجایی که هرچند نظر آنها هم به جای خود محترمه اما خوب به خاطر پاره ای دلایل شخصاً به خودم این حق رو می دم!
//خیلی سعی کردم یه عکس زن قاجاری هم گیر بیارم اما توی شبکه نبود و از اونجایی که من سایت درست و حسابی واسه ی آپلود کردن عکس سراغ ندارم، نتونستم از توی هارد بزارم!
///همین جا از دوستانی که یه سایت راحت الآپلود سراغ دارن تقاضا می کنم که به من هم معرفی کنن!
////با تشکر!

«مازنا دیگه چقد بدبختیم»؟!
زمان: چهارشنبه ۲۷/ارديبهشت/۸۴- ساعت ۹:۳۰ شب
مکان: اهواز- چهارراه نادری-اتوبوس شرکت واحد- نشسته روی به اصطلاح صندلی!
يهخانوم خيلی خانوم.. پيچيده توی يه چادر... رنگ نگاهی که اطرافيانش مدام بهش میندازن.....مضطرب و آشفته.... دختر هفت-هشت سالهاش هم کنارش....نشسته روی يه چيزی شبيه به صندلی...درست جلوی من..
مدت ۲۵ دقيقهای که منتظر حرکت اتوبوس بوديم(!!!) چيزی حدود ۱۰ بار گردنش رو چرخوند عقب و از من پرسيد؟
-ببخشید خانوم.... ساعت دارین؟ ساعت چنده؟
بعد از تقريباً دهمين بار که بهش جواب دادم...با همون نگاه ساده و بیرنگش و با يه لحن مرده و در عين حال مضطرب خطاب به نگاه شديداْ پرسشناک من گفت:
- يک کم ديرتر که بری خونه صدتا صاحاب پيدا میکنی...کلی آدم ازت میپرسن ... کجا بودی تاحالا؟ چرا اينقده دير کردي؟ و هزارتا کوفت و زهر مار ديگه هم اضافش... اما کسی نيست که بهشون بگه بابا فقط نيم ساعت منتظر حرکت اتوبوس بودم...بماند که چقداینور و اونور معطل موندم... اونم توی اين گرما...اگر هم با تاکسی بری ..خو ديگه بدتر.... بدبختيت چندلا میشه.... يه بار بايدجواب بدی چرا اينوقت شب سوار تاکسی شدي؟ يه بار بايد بابت پولش حرصت بدن... صدبارم بايد طعنهی جگر سوز بخوری که آره جری شدی... گستاخ شدی... سرخود شدی... کسی هم نيست که بشون بگه وقتی بچه میندازين توی پاچه مردم خوب بايد فکر بقيه مصيبتاشم باشين...
درست در همين لحظه نگاه معصوم و منگ و شديداْ بیمار دختربچه با نگاش گره خورد.... بدجور ذل زده بود توی نگاه مادرش و گنگ لق میزد... شايد داشت به تمثال آينده و سرنوشت نه چندان دور از ذهن خودش نگاه ميکرد يا شايدم به حقارتی که حالا توش غرقه... شایدم به التماس می خواست از مادر که نگو... دیگه نگو...
-يه ماهه مريضه....چيزی ازش نمونده ديگه بچم... بش میگم آخه مرد حسابی به تو هم میگن پدر.... اين دختر دست تو امانته... اگه خرجش نکنی فردا که بديش دست صاحاب(!) واسهی خودت فش در میياری هان...اما کيه که گوش بده... حالا هم که خودم آوردمش دکتر....
نمیدونم چی شد که وقتی به اينجا رسيد يه آه کشيد ونگاهش رو انداخت به پنجره و ديگه حرفش رو ادامه نداد...یهو... انگار توی اون گرمای وحشتناک سردش شده باشه...خودش و دخترش رو جمع کرد توی همون چادر سياه.... ساکت شد... اما یه حسی به من می گفت که میخواد بگه.... پره از حرف و خالی از...شايد جرات و شايدم...
نمیدونم سايهی سنگين نگاه دخترک ترسوندش.. يا سايهی سنگين و هميشه همراه... همسر(!!!)ش يعنی حتی از حرف زدن هم....؟
-اه چرا اين لعنتی حرکت نمیکنه....
توی اون لحظه نمیدونستم بايد چه قضاوتی کنم... فقط اينو میدونم که دلم سوخت.... خيلی سوخت.... واسهی اينکه هرچی سعی کردم نتونستم از جهت منطقی توجيهی واسهی اين اضطراب پيدا کنم....جز اينکه توی يه جامعهی از شرق مونده و از غرب زده....اين فرآيند چندان هم نبايد غير طبيعی باشه...
به اينجا که رسيدم فقط يه چيز توی کلهام پيچيد....توی اين مرز بوم که همهی ملت غرقن تو بدبختی... ديگه
« ما زنا چقد بدبختيم»؟!
وجدانا کسی میتونه به اين سوال جواب بده؟....
حس زن بودن حس جالبيه.... حس مادر شدن هم قطعا جالبه.... حس ظرافت چه توی طبع و چه توی سبک گلدوزی و خياطی و آشپزی(!!!) هم میتونه جالب باشه...حس طراوت و زيبايی هم همچنين....حس نماد عشق بودن... حس سمبل آرامش بودن...حس درهم تنيدن عقل و احساس هم ازهمه جالب تر( که توی خانومها البته اگر بخوان و کمی ازپست عروسکيشون دورشن خيلی راحتتر آقايون میتونن بهش برسن)...اما حس حقارت رو چه بايد کرد؟حس اسارت رو؟يا حس تملک رو؟يا حس نايديده گرفتهشدن...حس درناک دوم بودن..آخر بودن ويا شايداصلا نبودن...؟!
*************************
پی نوشت:
/همین جور که از تاریخش پیداست این متن جدید نیست... نمی دونم چرا اما انگار که دلم برای خودم یعنی خود قبل از اینم تنگ شده باشه... هوس کردم یه دوری تو آرشیوم بزنم و از اونجا نمی دونم چه جور رسیدم به وبلاگ قبلی ام... اونجا اینو دیدم... خاطره اش توی ذهنم زنده شد... دیدم می تونه یه سوژه ی «از رنجی که می بریم» باشه... در نتیجه گزاشتمش اینجا...
//البته طولانی تر بود منتها حس بقیه اش نبود... خیلی آرمانگرایانه بود باقیش... حذفش کردم... می گی خود سانسوری ... خو بگو!
///آرشیو گردی دلپذیری بود... کلی خاطره... خاطره هایی که شاید به زنده شدنشون احتیاج داشتم!
******************
پی نوشت:
/از این بوی سفر اجباری متنفرم...و لحظه به لحظه هم دارم بیشتر بهش نزدیک می شم.......می گم کسی می دونه تا۱۳/فروردین/۸۵ چقد دیگه راه مونده؟! یه سال؟!
// دیوونه.... یه دیوونه ی پارانوئیدی... یه دیوونه ی زنجیری.... داریم... منتها فروشی نیست... بخدا!
نمکی که گندیده بود...!
۱/ اردو به مناسبت 8 مارس (روز جهانی زن) برگزار شده، تعداد افراد شرکت کننده 13 زن و 17 مرد، میانگین سنی حدود 25 سال، میانگین تحصیلات کارشناسی و افراد شرکت کننده فعالین اجتماعی در عرصه ی NGO ها...
2/ در طول اردو مباحث «حقوق زن»، « راه های بدست آوردن حقوق زنان»، «حقوق تضعیف شده ی زنان»، «آرمانشر زنان» و ... گاه گاهی جو طنز و خنده و لودگی را خراش می دهد...
3/ قرار شده در طول این 10-15 ساعتی که با همیم... آقایون حقوق خانم ها رو محترم بشمارند...
4/ در طول اردو این آقایان هستند که چای می آورند و آب می دهند و آشغال ها را جمع می کنند....!
5/ آخرین ساعات با هم بودنمان است... یکی از اعضای شرکت کننده در اردو، که شدیداً تحصیلکرده است و شدیداً هم در فیلم قرار دارد و متأسفانه کسی هم نیست که نجاتش بدهد... شروع می کند از اصفهان گفتن و اینکه بله... اصفهان چنین است و چنان....
6/ دوستان حاضر در اردو هم همچنان بحث را به لودگی زده و بعد از اینکه یکی یکی و به نوبت این شخص شخیص را به طرز نامحسوس مورد تفقد قرار می دهند، یک دفعه صدایی آهنگین بلند می شود که... اصفهان چی داره جز پل خواجو... اون یکی ادامه می ده... دخترای مثل هلو.... اون یکی تر هم ادامه تر می ده... هلو... بپر تو گلو....!
7/ و اینجاست که تنها می شود گفت.... « چه می توان گفت».... و دیگر هیچ!
2-مکان: باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران- جشنواره ی موضوعی نشریات دانشجویی
3-اول بگم که کویر این وسط ۸تا جایزه برد...
۴-خانم... یکی از مسئولین اجرایی جشنواره... با روابط عمومی بالا...
۵-روز آخر ... توی اتوبوس... از هتل داریم میایم محل جشنواره... عده ای از عناصر ذکور نخبگان نشریات هم توی اتوبوس نشستن...
۶-اولی به دومی: بچه ها امشب من بلیط گیرم نیومده... فرداشبم باید بمونم... جا ندارم
۷-دومی به اولی: برو پیش خانم... بت می ده... هم اسکان و هم....پ
۸-عق میزنم به این همه نخبگی
.......................................
*پی نوشت:
من تهرانم اما دارم غش میرم برا اهواز....

۱-هفته ی آینده عروسیشه... و این روزا حسابی ملتهبه و مضطرب... قیافه ی درهم ریخته و رنگ و روی پریده اش هم مهر تاییدیه بر این مساله...
۲-دل و دماغ کار کردن نداره... یه لحظه اینجاست و صدها لحظه جای دیگه... کارش کند شده و دقتش هم کم...
۳-دلم براش می سوزه... میخوام کمکش کنم... تا جایی که بتونم کاراشو انجام می دم... واسه ی رفت و آمدش بش گیر نمی دم و یه جورایی جلوی مافوق ترم... ازش دفاع می کنم... حس می کنم باید بارش سبک شه... آسون تر بگذره براش....
۴-مدام وسط کارا سعی می کنم یه جورایی باش شوخی کنم... سر به سرش می زارم... سعی می کنم تمام چیزی که از روانشناسی اجتماعی و غیر اجتماعی می دونم بکار بگیرم تا کمکش کنم...
۵- وسط این شوخی ها... در حالی که سر صحبت رو خودش وا کرده درباره ی لباسش می پرسم... می گه دادم خیاط دوخته... خیلی عادی ازش می پرسم... چه مدلی؟ طی یک واکنش عجیب و غریب و یک دفعه ای جواب می ده..." لباس عروس امت حزب الله چه جوریه.... همونجوری" ! می خنده و کمی مکث می کنه و انگار که دلش خالی نشده باشه ادامه می ده" چی کار کنیم... ممنوعه... نمی زارن..."
با خنده می گه... اما نارضایتی رو می شه به راحتی ازش فهمید...
بازم ادامه می ده..."اما دیگه شنل نمی زنم... آستین بلند... تور خلیجی(یارو عربه- تور خلیجی هم طبق توضیح خودش بلنده و به زیر باسن می رسه) و یقه ی کمی باز.... دیگه شنل بزنم خفه می شم...."
6- کمی جا خوردم... هر چی فکر می کنم، نمی تونم ارزش دکلته رو با ضد ارزش آستین هزم کنم... چرا من بعنوان یک دختر اینهمه تمایل دارم به این جفنگ بازی ها...
7- میام خونه.. هنوز توی کف اون خنده ی تلخ و دل پرم.... توی اتاقم دارم می چرخم که یهو... چشمم می خوره به روی میز آرایش.... اااوووههه چه خبره اینجا....!
8- خدایا این کمبود چیه که ما می خوایم با این رنگ و لعاب ها و این کم و زیاد و بلند و کوتاه ها جبرانش کنیم؟
۹- از این لمپنانه تر نمی تونستم بنویسم... هرچی باشه بخشی از زندگی و افکار ما هم یه جور لمپن بازیه دیگه.......
....................................................
*مسافرم این روزها... حدود دو هفته ی دیگه... به سه دلیل و دلیل سوم انگار از همه شیرین تر و غیر قابل باور تر.... یعنی ممکنه؟!
*بازم صداش داره این تن و دل سنگینو با خودش به عرش می کشه... بدون اون زندگی سخت تر از اونیه که بشه باش کنار اومد... خصوصاً اون لحظه که تلنگرها می زنه بهت...
*غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم
به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
چو می توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!
شراب خورده ی ساقی ز جام صافی وصل
ضرورت است که دردسر خمار کشد
گلی چو روی تو گر در کمند بدست آید
کمین دیده ی سعدیش پیش خار کشد
۱- حال خوشی ندارم... اطرافیانم هم خوب می فهمنن اینو (شاید با یه نگاه حتی ... منتها بدون اینکه علتشو بدونن)...بهانه ای جور می کنم و آروم و بی صدا تصمیم می گیرم برم بیرون... شال و کلاه می کنم و به دم در می رسم.... درب جا کفشی رو وا می کنم... ردیف اول...دوم ....سوم.... ااووه ه چقدر کفش دارم من...- انگار حق داره بابام که بهم می گه هزارپا-...
۲- یاد حرف خواهرم میافتم...«معصومه بس کن این فمینیست بازیا رو... داری ظرافت زنونگیت رو از دست می دی... مراقب باش... هرچیزی حدی داره...» - این حرفا رو درست زمانی بهم گفت که رفته بودیم کفش اصطلاحاْ مجلسی بخریم و من یه جفت کفش اسپرت توپ انتخاب کرده بودم و داشتم باش چونه می زدم که مهم اینه که من راحت باشم... گور بابای ظرافت زنونگی...- با اینکه اون موقع که بهم گفته بود اینو حالم بهم خورده بود از حرفش... منتها چون همیشه می گن دوری و دوستی و من هم از وقتی که ازم دور شده دلم واسش زود زود تنگ می شه ... جو می گیردم و حرف گوش کن می شم... کفشای قهوه ای نوک تیز و کمکی پاشنه دارمو در میارم و می ندازم دم در...چه صدایی داره این پاشنه هاش...!
۳- الان دارم می رم سمت در کوچه... ساعت ۶ بعدازظهره... چق و چق کفشام روی اعصابم راه میره و خوب می دونم که نیم ساعت دیگه به گه خوری میفتم... با خودم زمزمه می کنم آخه احمق این کفشا که مال پیاده روی نیست... منتها بسوزه بابای لج بازی...( و البته کمکی هم تنبلی)
۴-نیم ساعت بعد... من روی پلم و دارم لنگون لنگون راه می رم...و خودمو فش می دم و توی گوش خودم می گم بابا تو اگه جنبه ی حرف گوش کنی داشتی که الان باید شکم سومتو می زاییدی...
۵- باد روی اوجه و نم هوا هم منو میبره پیشش... اما فقط برای یه لحظه... انگشت کوچیک پام بدجوری تیر می کشه لعنتی.... رود همچنان داره قل قل می کنه... چشم می دوزم بهش... یه لحظه تصویرش توی نگاهم تیر می کشه و نا خود آگاه می گم آخ...
۶-نیم ساعت بعد ترش... دستمو دراز می کنم جلوی یه تاکسیه و داد می زنم دربست....
۷- توی راه هرچی می خوام سعی کنم که به یاد بیارم برای چی اومده بودم بیرون ناکام می مونم... فقط تنها کاری که به عقلم می رسه که بکنم... اینه که پامو از توی کفشای زنانه و قهوه ای و کمی نوک تیز و پاشنه دارم در بیارم و لعنت بفرستم به دلی که بی موقع تنگ می شه....
....................................
*پی نوشت: بدترین قسمت وبلاگ نویسی... اونجاشو که تو هی زار بزنی و از خود لجنت بنویسی توشو نصف ملتی که میان و می خونن هم بشناسنت و از اون بدترشم اینه که به روت بیارن... دیگه نگاه همه ی اطرافیان وحشتناک میشه... همونایی که وقتی حالت گرفته بود به ازدحام بودنشون پناه می بردی...