تبليغاتX
سایه ی جنون

دو لیوان چای عطری داغ... با دوتیکه نبات زعفرونی...
               دل دادن به شکسته شدن سکوت با تریک تریک نبات­ها توی دل داغی چای...
                                                                                              زیر خنکای نمدار بارون...
                     باید لذت رو از سرشاخۀ بهانه چید...
                                             حالا گیرم دست کوتاه و خرما هم بر نخیل حتی...
                                                                                                                      نه؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:20 توسط شیدا(معصومه) |


            

                                        و خدایی که در این نزدیکی است....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:11 توسط شیدا(معصومه) |

مدتیه چیزی ننوشتم... نه اینکه اینجا نبوده دلم... نه... ماجرا این نیست...
بود دلم... اما نبود توانی برای نوشتن...

حوصله این مزخرفات رو با این لحن ندارم... راحت نوشتن راحت تره...
خلاصه اینکه زنده ام اگر هنوز مهمه برای کسی توی این دنیای مجازی... و اگر نمی نویسم رو حساب همون عهدیه که بستم واسه اینکه تا جایی که در توان دارم زار نزنم... این روزگار لاکردار هم که پر از بهانه است واسه زاریدن...

پی جور بهانه ایم برای بهم زدن روزمرگی هامون... دو نفری... واسه هم نسخه می پیچیم... دست میندازیم زیر بازوی هم و کمک می دیم واسه بلند شدن... هرچند گاهی تلخ... اما میخندیم رو به نگاه هم... کور خونده روزگار... ما وا نمی دیم هرچی هم که بباره از در و دیوار و آسمون و حتی زمین....

***********

پی نوشت:
/ بیش از چندین متن داشتم توی داکیومنت که آماده کرده بودم واسه به روز کردن این خونه ی نیمه ویران... دلم راضی نمی شد واسه لحن غمناکشون که بسپارمشون به اینجا... موندن ... و بعد توی تعویض ویندوز.... پر... حالا حتی یادم نمیاد درباره کدوم بخش از خستگی هامون بود...
// چند سالی بود تصورم از ازدواج یه تصور تحملی بود... یه جور تصور بایدی... برای تنها نموندن... برای راضی کردن بقیه... برای نهایتاْ یک تجربه... خوشحالم که کل تصوراتم ریخته بهم...
/// راستی... تولد اینجا هم گذشت... یحتمل مبارک بوده که به یاد کسی نمونده....
//// بازم میام این ورا... به شرط حیات... براتون آرزوهای خوب خوب دارم... حتی اگه دعام هم نکنید....

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:43 توسط شیدا(معصومه)

می گه... من عاشق پک آخرم.. عاشق درشت درشت با خودکار سیاه تو برگه­های سفید نوشتن... عاشق مزه مزه کردن تلخی آب­نبات نسکافه­ای... عاشق پیراهن سفید راه دار... عاشق پا رو پا انداختن و دست به چونه نشستن رو نیمکت پارک، زیر شاخه­های آویزون بید و شاخه­های یاغی چنار.. عاشق ها کردن به شیشه­های عینک و پاک کردنشون با گوشۀ روسری دخترای خوشگل... عاشق لبخندهای عاقل اندر سفیه...عاشق بدقلق ها و عاشق صدای زنگ دار پری زنگنه وقتی اصرار داره به آدم بفهمونه که از پاییز می گوید...
می گم... دیوونه ای...
می گه... من عاشق دیوونگی ام...
می گم... عاشق خودتی...
می گه... نه... اگر اهلش بودی می فهمیدی که اصلاً به کل عاشق نیستم و فقط یه سفسطه کار حرفه­ای و مدرنم که از منتهای هوشم واسه بدبخت کردن خودم و اغفال دیگران استفاده می کنم...
می گم... پس برو تا برسی به پک آخر...
می گه... آخ که چه حالی می ده این پک آخر... وقتی صدای تو توی گوشم باشه که تشویقم می کنی واسه بلعیدن ذره­های داغ و تلخش... من عاشق گفتن جملۀ غریب ...همش تقصیر تو بود م...

*********

پی نوشت:

/ چهارساله شدم انگار... اینجا...!
// اگه می دونستم این همه سبک می شی و این همه خلاص و این همه هم آرزوش رو داری.... حتماْ زودتر این کار رو می کردم... کاش اینقدر مرد -البت نه به مفهوم جنسیتیش- بودی که رک و راست خودت بگی و اون همه من رو به تقلای تصمیم گیری -اون هم این همه سخت- نمی انداختی....! روزگار به کامت...!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:46 توسط شیدا(معصومه) |

بچه که بودم خيلي از سوسک ميترسيدم. ...کابوس دستشيويي رفتن هاي شبانه ام بود.
سر سنگ که مي نشستم، ذل مي زدم به کناره هاي داخلي سنگ و مدام جلوي چشمهايم شاخکهاي نحسش را مي ديدم که تکان مي خورند و حتمي با اولين قطره اي که بخورد بهشان لابد مي خواهند که بپرند و بچسبند به يعقه ام....
شرايط سختي بود که هر شب تکرار مي شد ... از شدت دستشويي در حد انفجار بودم و ترس جهيدن سوسک اجازه خلاصي نمي داد... کم کم به اين نتيجه رسيدم که راهي نيست... بايد ريسک کرد...
به خودم قبولاندم که اينها فقط حس هايي ناشي از ترس است و آن شاخک هاي نحس هم چيزهايي جز توهم هايي ناشي از استرس نيستند...
تقريباً اين فلسفه بافي ها تبديل شدند به آرام بخش قبل و حين دستشويي هاي نيمه خواب و يک جورهايي خوراک فکر کودکانه ي هر شب من...
خيلي طول نکشيد که کم کم باورم شد خبري نيست و کلي هم به خودم مباهات کردم که توانسته ام به توهمات و ترس هاي بي اساسم مسلط شوم و ... بالاخره به آنجا رسيدم که ديگر حتي سرم را هم پايين نمي کردم و چشمهايم را هم نيمه باز نگه ميداشتم تا لذت چسبناک از سر گرفتن خواب از سرم نپرد...
تا آن شب کزايي...
شبي از همان شبهايي که سايه شان -چه شوم و چه غير آن- تا سال ها بالاي سر آدم مي ماند و فراموش کردنشان مي رود و لابلاي محالات زندگي جاي مي گيرد....
با پيچ و تاب تمام خودم را از رختخواب گرم ونرمم بيرون کشيدم و رساندم به دستشويي و بي خيال از خيال سوسک و خمار گرماي مستانه اي که زير پتو انتظارم را مي کشيد، مشغول تخليه شدم که...
چشمتان روز بد نبيند... تمام آن ترس ها و توهم ها و خيال ها در يک آن جلوي چشمم ظاهر شد... با يه قلقلک چسبناک ساده...
خيال خواب به آساني هرچه تمام تر پريد و انگار کن که جا باز کرد براي خيالاتي ديگر.. خيالاتي که خوراک فکري جديدي شدند براي فکري که به مرور رشد مي کرد......
حالا شايد 20-30 سال از آن اتفاق بگذرد... اما من هنوز وقتي شبها گذرم به دستشويي می افتد... امکان ندارد که چشم از سنگ بردارم و خيال شکاکم دنبال شاخک هاي منحوس آن موجود غريب، لابلاي شکاف هاي سنگ نگردد...
خيلي اتفاق ها درست وقتي مي افتند که خيال مي کني ديگر نمي افتند...
به کلام ديگر خبرها دقيقا زماني زاييده مي شوند که در قبال جمله ساده چه خبر؟ پاسخ می دهي هيچ...
...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:43 توسط شیدا(معصومه) |

توی لحظه های خلوت و حجیم چیزی عذاب آور تر از سرد بودن دستها و خشک بودن چشم ها هم هست؟!

پی نوشت:

مطلب نه چندان مرتبط از امین .... البت با میزان متنابعی چسبندگی به دل و چشم و حس و این جور چیزها...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:1 توسط شیدا(معصومه) |

عین. شین. قاف٬ بی نقطه...!

پیکرۀ ادبی و مفهومی هستی سرشار از واژه­هاست... واژه­های رنگارنگ، واژه­های  بی­رنگ، واژه­های سیاه، واژه­های سفید... واژه­های سیاه و سفید ... واژه­هایی که گاه چنان پای بشر را به گل می­نشانند که بیا و ببین... واژه­هایی که راه به تفکر نمی­دهند. واژه­هایی که تعمق را پس می­زنند....واژه­هایی که وهم را معنی می­کنند... واژه­هایی که ممتنع اند و سهل نیستند...

کلاً خدا نکند کسی درگیر این پیکرۀ ادبی و مفهومی هستی بشود... با این واژه­هایش....

بعضی از این واژه­ها نه قابل تعریف­اند و نه قابل تأیید و نه حتی قابل تکذیب.... آمده­اند و چسبیده­اند به این پیکرۀ زبان بستۀ ادبی-مفهومی هستی و نه می­شود از ریشه­شان فهمید از کجا آمده­اند و نه می­شود از ریششان فهمید تا کجایند....؟

کافی است کمی جسارت خونتان بالا بزند تا جنبیدنشان را ببینی... چنان سر و گردنی برایت صاف می­کنند که نگو و نپرس... و این یعنی دعوت به کارزار... آن هم چه کارزاری... با دست خالی... نه توان تعریف... نه توان تأیید و نه امکان تکذیب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:59 توسط شیدا(معصومه) |

یه حسی که میاد و عین بختک میفته رو سینت... دستت رو بالا می­کشه و وادارت میکنه ماساژش بدی... انگار که می­شه پخشش کرد، می­شه آرومش کرد، می­شه ساکتش کرد.... فشار می دی.... سخت فشار میدی... طوری که تموم عضلات و استخونای دنده و جناقت میفهمن که ای وای... بازم که...

اینقدر نزدیکه و سخت که با ذره ذره وجودت حسش می کنی...

دلت می خواد می تونستی دستتو برسونی اون تو و بکشیش بیرون، اما نه دستت می رسه بهش و نه اگه می رسید تاب می آورد تب و تاب از جا کندنشو....

آخ که چه ریشی داره و ریشه ای این لامصب........

نه اشک، نه کلام، نه نغمه، نه نوا، نه دوست، نه دشمن و نه هیچ کوفت دیگه­ای  انگار چاره­اش نیست...

فقط آروم دستتو میاری پایین و خیلی ساده و با یه آه، معترف می شی به این همه نادانی و ناتوانی... و یه نگاه تنگ و خیره، خوابیده زیر ابروهای درهم گره­خورده، به دوردست­ترین نقطه، ناکجاآبادترین آبادی... به رنگ ازلی­ترین حسرت و به لعاب آهی به طعم تلخ غربت... بی چرا.... بی اگر... بی اما... بی شاید و بی کاش هم حتی....

و عمق درد وقتی سراغت میاد که با موچوله شدنت به یاد میاری که این یقیناً آخر ماجرا نیست... و این قانون سخت دونستن ندونسته­ها و نفهمیدن دونسته ها و ندونسته­هاست انگار... قانون سخت تکرار و تکرار و تکرار تسلسل وار زندگی زیر سایۀ تردید.... زیر سایۀ جنون.... قانون سخت رانده شدگی... درماندگی... جاماندگی و ....

 

پی­نوشت:

و شاید عمیق­تر از این درد همان جریان سیال زندگی باشد که آرام می­آید و تنت را احاطه می­کند و روحت را ناکار... جر تن سپردن چاره­ای نیست... تن سپردنی هرچند دردناک اما قانونمند... ساده... عادی و بدیهی... شاید اولش سخت باشد... اما به مرور یاد می گیری... خندیدن به زندگی با قانون های نابهنجارش.... وقتی دست به کار نواختن ملودی خودش می شود و سکوت را می بلعد... 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:10 توسط شیدا(معصومه) |

و سکوت سرشار از ناداشته هاست... سرشار از تنهایی ها... پرسش ها و نبود ها و هرچه فعل  و فاعل و مفعول منفی است... و سکوت سرشار از چراها...

و این بیماری نسل بشر شاید.... نسل کاست ها... نسل کمبودها... نسل چراها....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:12 توسط شیدا(معصومه) |

ماجراهای سادۀ زندگی رو به سادگی می شه تجزیه و تحلیل کرد... ماجراهای پیچیدۀ زندگی رو هم به سادگی می­شه تجزیه و تحلیل نکرد... کافیه که کمی به قدرت اون و ضعف فهم خودت پی ببری.... نه اینکه بخوام از جبر بگم ها... نه... اما لا اقل توی این ماجرا نمی خوام از اختبار هم بگم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:11 توسط شیدا(معصومه) |

۱/ سر صلات ظهره... این دردسرای اداری بدجور فیتیله پیچم کردن البت به همراهی این میخچه ی لعنتی که هفته ی پیش جراحیش کردم و حالا سر هفته اش یادش اومده با درد اسیرم کنه و پاگیر....

۲/ تاکسی داره داد می زنه مسیری رو که من باید برم. مسیری که باید به وسط نرسیده پیاده شم... بهش می گم کجا می خوام پیاده شم... روشو می کنه سمتم و با چشمای قیری که توی صورت عرق کرده ی سبزه اش بدجور مخفی شدن زل می زنه بهم و میگه ۲۰۰ تومن... بهش می گم آقا کرایه تا مقصد هم که ۱۵۰ است... این ۵۰ تومن اضافه چه صیغه ایه... حالا بماند که من به نیمه نرسیده راه پیاده می شم... با همون چشما دوباره خیره میشه و می گه بابت بی قانونی مملکت و این عرق و این آفتاب سر ظهره آبجی... می خوام بگم این که مال همه است... بی خیال می شم .... دیگه کل کل کردن از سرم افتاده... بزرگ شدم... عاقل شدم و خوب دستم اومده که فقط سنگ رو یخ می شم با بحث کردن...(تازه اگه یارو اهل شرف باشه و بحث رو جنسیتی نکنه!)... یه نیگاه میندازم تو ماشین... همین که دوتا خانوم عقب نشسته ان خودش کلیه تو این مسیر خراب شده و این مملکت خراب شده تر...! خودمو به جریان سیال زندگی می سپارم و بی خیال حرصی که از بابت زور شنیدن میخورم سوار می شم!

۳/ ماشین راه نیافته می خوره به چراغ قرمز... گوشه ی چهارراه یه پارچه ی زرد هست که با قرمز و سبز روش چیزایی درباره ی رعایت شئونات اسلامی و از این اراجیف نوشته ان... نگام خیره می مونه رو پارچه و ناخود آگاه خنده ام می گیره ... یهویی احساس می کنم نگاه سنگینی روم زوم میشه... ناخود آگاه برمی گردم می بینم دوتا بغل دستی ام همچین نیگام می کنن که واسه یه لحظه حس می کنم الانه که قمه در بیارن و تیکه تیکه ام کنن... جا می خورم... منظورشونو نمی گیرم... با اینکه کنجکاو شدم اما می زنم به کوچه علی چپ و  خودمو کمی جمع و جور می کنم و رومو بر می گردونم سمت پنجره...

۴/ چراغ سبز شده حالا... چند قدم جلوتر باید پیاده شم...

۵/ -آقا همین گوشه کنارا پیاده میشم...

نگه می داره... کرایه رو بهش می دم و منتظرم تا باقی اش رو بهم بده... پنجره یه خورده پایینه و از لاش نگاه سخت خانومای جوون که حالا چهرشون رو کامل می تونم ببینم پیداست... خیره می شم توی چشمای اونی که جفتم نشسته بود ... دلم می خواد بدونم منظورش چیه از این نگاه پر از کینه و حرص... راننده باقی رو می گیره سمتم... دستم رو از درز پنجره فرو می کنم تو... دستم که میرسه به اسکناسا... صدای زن جوون رو میشنوم:

- هرچی می کشیم از خریت ایناست... اگه اینا اینقده سینه نزنن زیر منبرشون اینطور رودار نمیشن تو سر ما...

۶/ هنوز زنگ صداش توی گوشمه... توی اون لحظه کلی حرصم گرفته بود که چرا فرصت نشد جوابشو بدم...خیلی عصبانی شده بودم از این موضع مسخره...اما حالانه... سعی می کنم یه جور دیگه نیگاه کنم به این اتفاق... از این دید که توی مملکتی که مردم خودشون به حال هم رحم نمی کنن و دلشون واسه خودشون نمی سوزه و گرگ زندگی همن... چه انتظاری می شه داشت از اون دست بالایی ها. اون هم با این نظام نداشته ی توزیع قدرت؟! کاش لا اقل خودمون به خودمون رحم می کردیم بعد از به قول معروف بالایی ها انتظار داشتیم....! کاش یه خورده... فقط یه خورده پشت موضع گیری هامون فکر بود و تأمل... نه فقط نگاه و حقر و کینه ی بی پیشینه!

******************
پی نوشت:

/ تو این بلبشویی که این از خدا بی خبرا به پا کردن، ماجرای ما جماعتِ به قول اینا سینه زن زیر منبر اونا(!!!) درست ماجرای چوب دو سر طلاست...! هم باید از خریت این جماعت احمق و بی فکر و بی دینی که به اسم دین، دارن بی دینی و حقارت های خودشون رو به رخ دنیا می کشن بخوریم و هم از این ملت عزیز که صورت مسئله رو ندیده تلاش می کنن برای پیدا کردن مقصرهای از همه جا بی خبر...!

// کاش می شد با یه کشیده اینا و اونا رو از خواب خرگوشی بیدار کرد... بابا به خدا دیگه گندشو در آوردن...!

/// دلم واسه یه خورده حرف حساب تنگه... یه خورده منطق... یه خورده خوش بینی... یه خورده عاقبت اندیشی، فکر، نقد، بحث با حفظ اصول بحث، بدون نگاه فاشیستی!

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:28 توسط شیدا(معصومه) |

گاهی اوقات یک خلائی آن ته ته های وجود آدم به وجود می آید که جای خالی اش بدجور توی چشم می زند و بدجور تر هم می خارد.....یک جورهایی انگار تا پرش نکنی به آن آرامش مصنوعی هم حتی نمی رسی یک جور حقیقت تلخی که نمی دانی از  کجا آمده و چرا آمده و اصلا چه کارش باید بکنی....
دلت می خواهد یک گوشه ی خلوت پیدا کنی و همین طور بی خیال بنشینی و سرت را لای زانوهایت مخفی کنی و آنقدر آرام که حتی چمن های زیر پایت هم نشوند فریاد بزنی که ای بی مروت تو از کجایی و چرایی و اصلا چه از جان من می خواهی؟ اصلا آمده ای که من را به کجا ببری و از کجا بازداری و ای خدا...و اصلا هم به این کلمه که رسیدی حس نکنی که چقدر دلت می خواست می توانستی تعریفش کنی و همین طور بی دغدغه صدایش کنی و صدایش کنی تا خوابت ببرد و بعد که بیدار شدی اخم کنی و همین طور کج کجکی از خودت بپرسی خواب می بینم یا خواب می دیدم؟

*************************************

۱/ چقدر حرف دارم برای نوشتن... و چقدر کمبود زمان و طاقت و غیره و ذلک!

۲/ این روزها بدجور در گیر روزمرگی با طعم ترلان و ایرج و دختر آبادانی ام... به همه ی آنهایی که روزمرگی هاشون رو با طعم های مختلف قابل تحمل می کنند ترلان رو به عنوات طعمی لا اقل قابل تجربه توصیه می کنم. نوشته ی فریبا وفی... یک دنیا حرف دارم درباره اش. اینقدر که دلم می خواد بشینم و با یکی که هم اهل فلسفه بافی باشه و هم کتاب و هم ترلان... یا حتی مقابل آینه و هی بگم و هی بگم و هی بگم.... و شایدم اندکی... فقط و فقط اندکی بشنوم....

۳/ ای امان از دلبستگی و دل نبستگی...به همون اندازه که محتاجشیم می تونیم ازش بیزار بشیم اون هم درست وقتی که به عمق ماجرا پی می بریم... عمقی که پاسوز می کنه... گرفتار می کنه و حتی گاهی دردمند... شیره ی لذت گرفتن از این آشفته بازار کار هر کسی نیست!

۴/ ماجرا خیلی ساده است.... یه مجلس عروسی... یه عروس... یه داماد و کلی مدعوین اجق وجق با قیافه هایی بی اغراق گاهی وحشتناک... اما... همیشه کار به همین اماها که میرسه گیر می کنه... بیشتر از دو ساعت نمی تونم توی این نمایش مضحک دوام بیارم... رفیق برات آرزوی خوشبختی می کنم... اما کاش می تونستی بفهمی رنگ نگاهت پشت اون همه بزک.... برای من یکی لااقل هیچ عوض نشده بود و تلاشت برای قایم کردنش هم ناکام... کاش اشتباه بکنم... کاش....!

۵/ تا حالا به کله ات زده که آمار جوونی ها نکرده و بچه بازی های در نیاورده شده ات رو بگیری و بعد به یه آمار نا امید کننده برسی؟... خوب... حالا همون!

۶/ دلم می خواد بیشتر باشم... اما این روزها به گمانم دغدغه ها کمتر اجازه ی بودن بده... دغدغه ها درست زمانی سراغ آدم میان که.... بی خیال... شاید اگر می شد ننالید بهتر بود!

۷/خدا به همراهتون... اگه اهل دعا بودید ما رو فراموش نکنید... جای دوری نمی ره...!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:0 توسط شیدا(معصومه) |

چشمهای تنگ خفته زیر ابروهای گره خورده اش را دوخته بود به مقابل و دستهایش هم ستون چانه و فک و سرش... سری که انباشته از افکار سنگین و کج و معوجی بود که اگرچه وزنشان به مقیاس کیلو و پوند و غیره و ذلک نبود اما اینقدر جلم داشتند که فیلی را هم از پای در بیاورند. چه برسد به یک ماده خرس زهوار در رفته ای که رنگ و لعاب موش و سوسک های آموزنده ی قصه هایی را داشت که مدام تحویل چشمان کنجکاو خواهر زاده ها و برادر زاده هایش می داد...!
بوی نم می آمد و بوی دلتنگی... و... و بوی گند ته گرفتن این همه پرسش.... فاصله ها را هم که بی خیال... فاصله هایی اینقدر عمیق که به راحتی جرات تولد نطفه ی نارس این همه رنج و سوال نادیدنی را هم می گیرند... و تنها رنگ یقین را به همین تکه می توان پاشید که٬ همه چیز بر بستر ناقابل شب جاری است... شبی مطلق که زیر لوای مهتاب٬ تاریکی را به میدان جنگ میهمان کرده ...

******************************

صبح تا شب می گی و می خندی... با این نیم وجبی دو تابعیتی کل می ندازی و از سر و کولش بالا می ری و میزاری از سرو کولت بالا بره... به شیرین زبونیاش می خندی و قربون صدقه اش میری...سر به سر همه می زاری و همه هم که سر به سرت می زارن اساسی... نگاه مامان می خنده... نگاه بابا هم و هر دو هم مثل همیشه نگران... همون جمعای ۲۰-۳۰ نفره... همون جیغ و دادا... دوباره باغچه رو بهم می ریزی... توی این دوسه ماهه پر از علف و خس و خاشاک شده.... دوباره جای خراش شاخه های یاس روی دستای تپلت می سوزه... دوباره کل کل با برادرا و خواهر زاده ها... دوباره خرید... دوباره خونه تکونی... دوباره بهار... دوباره بوی بهار... دوباره دیدار با عزیزی که بعد از دو سال داری می بینیش... دوباره بوی خوش با هم بودن... طعم ملس و گرم غلط زدن توی آغوش خانواده...دوباره بحث دوباره جدل... دوباره قهر... دوباره آشتی... دوباره بوی غلیظ غذاهای مامان... دوباره... دوباره... دوباره... دوباره... اما... وسط همین دوباره ها....کافیه یک لحظه٬ فقط و فقط ی برای یه لحظه سکوت بیاد و یه گوشه ای خودش رو جا بده... باقی اش خیلی راحته...اون راه خودش رو خوب بلده... همیشه هم بهانه هست... حالا تو بگیر توی دل شادی ها بیشتر...

******************************

تا حالا برات پیش اومده که بخواین نوشته های یه نفر رو به چشماش منطبق کنید و نشه...؟! خوب برای من پیش اومده... همین امشب  که بعد از مدتها آویزون این دنیای مجازی شدم ... هی پسر... تو داری چه می کنی با خودت و قلمت و دوستانت...؟! مراقب این ودیعه و این زرق و برقای مجازی باش... نگرانتم...!

******************************

آهای دختر...! قدر نقابت رو بدون... به این آسونیا به دستش نیاوردی... پس به این آسونیا هم از دستش نده...!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 0:26 توسط شیدا(معصومه) |

قبلا از بابت این همه گیج در گیج و افکار کج و معوجی که انگار قرار نیست هیچ کدام به منزلگهی برسند٬ معذرت...!
اگر نخواندید مهم نیست... اما این اولین بار است که اینقدر فهمیدن حرفم توسط دوستان برایم مهم میشود. پس لطفا اگر خواندید بگویید فهمیدید یا نه... اوکی؟!

******

درست عین این می ماند که بی مقدمه آن دکمه ی ضربدر قرمز رنگ را که بالای صفحه ی مدیا پلیر نشسته و با خاکستری سرد و بیروحی که توی سرت جیغ می زند  به طرز وحشتناکی در تضاد است را فشار بدهی... در یک آن از یک دنیا هیاهو و ساز و صدا و ملودی پرت می شوی به یک دنیا سکوت مبهوت.
خیلی ساده است. یک فرآیند بسیار بسیار ساده. هم می شود با قواعد فیزیکی موج توجیهش کرد و هم با سیستم های 0 و 1 و هم با یک استدلال ساده ی منطقی که وقتی عملی را به اراده تبدیل به فعل می کنی خوب تقریباً نتیجه ی آن برایت قابل پیش بینی است و اصلاً جا خوردن ندارد. اما گاهی پیش می آید که تو از فشردن این ضربدر قرمز رنگ شوکه می شوی... نه؟
خوب می خواهی برایت بگویم که به نظر من اصل ماجرا چیست و این شوکه شدن به چه بر می گردد؟
اگر جوابت مثبت است  و این را تجربه کرده ای و طاقت خواندن نوشته ای نارسا اما برای نویسنده اش مهم را داری، که بمان و بخوان ادامه ی این خزعبلات با افعال کتابی را.... اگر هم که جوابت منفی است تو را به خیر و ما را هم ان شاءالله به سلامت.
خوب.... حالا آنهایی که مانده اند می خواهند بدانند. پس می گویم.. یعنی می نویسم:
دامنه ی تاب روح ما آدم ها متفاوت است و البته متغیر. یعنی به طرزی عجیب همه چیز _من جمله همین دامنه_ هم به دست ماست و هم به دست ما نیست. مثلاً یک روز می نشینی و در دامنه ی افکار خودت غلط می خوری انگار که در یکی از چمنزارهای معروف استرالیا که آن طور گاو و گوسفند ها را فربه می کنند غلط می زنی و با هر چه که آن تو بلولد در دامنه ی افکار منظورم است) بسی حال می کنی. اما یک روز دیگر در یک لحظه باز خودت را در همان دامنه ی افکار می بینی منتها نه توان غلط زدن داری و نه دلش را... چرا که این بار برهوتی مقابل چشمت است که دلت می خواهد از حرم سوزانش به گوشه موشه ها پناهنده شوی و از فرط گاه حیرت و گاه ترس چنان دستانت را روی گوش هایت فشار دهی و پلک ها یت را روی هم که... حالا بماند که می توانی یا نه...
یک بار دیگر هم در همین دایره ی لامکان و لازمان، خودت را مقابل یک مشت دد و دامی می بینی که تنها وجه تشابهشان بهتشان از حضور در دامنه ی افکار تست... اینکه ازشان بترسی یا نترسی به خودت یا بهتر بگویم به دامنه ی تاب روحت و یا اگر بخواهم بهتر بهتر بگویم به ضمیر ناخودآگاهت بر می گردد. اما به گمانم واکنش می تواند چیزی شبیه همان قبلی باشد و به همان میزان هم وقوعش محتمل.
 یک بار دیگر هم باز همین دایره و تو ....اصلاً ولش کن...اگر بخواهم مثال بزنم که به قول قدما مثنوی هفتاد و سه چهار من کاغذ می شود و این هارد کامپیوتر به گمانم که تاب نیاورد.... می دانید که کاغذهای مجازی این روزه مثل خود ما آدم مجازی ها از نسل پفک نمکی های 0 و 1 محورند و میانه ای با روغن حیوانی و بوی تلخ مرکب و پوست آهو و غیره ندارند و درنیتجه تابشان هم شبیه تاب خود ماست!
کجا بودیم....؟ آها... داشتیم درباره ی دامنه ی افکار و تاب روح بشر می گفتیم و مثال هایش... می دانید.. به نظر من وجه تشابه هزاران هزار حالت حضور روح _تو گاهی بخوان اسارت_ در دامنه ی افکار در میان همه ی ما یک چیز است. و آن هم ضمیر ناخودآگاه متفاوت ماست که گاهی ما را به یک سری تشابهات می رساند. تشابهاتی که به نظر من به مبدا واحد تمامی ضمایر ناخودآگاه ما بر می گرد... انگار که همه از یک جا و به یک نیت آمده اند. حالا چطور می شود این همه تشابه و تفاوت را با هم جمع زد بماند. (خودم هم نمی دانم چطور می شود. فقط می دانم که می شود. یعنی این طور فکر می کنم. بدون یقین البته) بر گردیم سراغ همان ضمیر ناخودآگاه غریب خودمان. ضمیری که به نظر من اصلا مهم نیست که کجای ماست و اصلا هم مهم نیست که روان شناسان چه تعاریفی برایش دارند. اصلا بگذار راحت بگویم. مسئول کنترل این دامنه و این حضور روح  و واکنشات احتمالی، از نظر من بخشی از بودن ماست که من اسمش را گذاشتم ضمیر ناخودآگاه. ضمیری که برای  من و توی نوعی دامنه ی تاب روح را تعیین می کند و اینکه حالا که روح در دامنه ی افکار نزول اجلال کرده چه ببیند و حتی شاید چه واکنشی نشان دهد. یک روز این ضمیر ناخودآگاه هوس می کند طعم دوزخ به روح بچشاند و یک روز هم لابد هوس می کند بیاید سراغ برزخ و ان شالله که روزی هم هوس چمنزارهای معروف استرالیایی که شما تصور کنید استعاره از بهشت آرمانی هر کدام از ماست. بهرحال.... این همه به هم بافتم که برسم به مدیا پلیر و شاید وجه مشترک ضمیر ناخودآگاه ما...._ منظورم از ما هر کسی است که با این متن همزاد پندار شود و یا لااقل بفهمدش_ وجه اشتراکی که باعث می شود گاهی در مقابل یک کنش همه مان از ضمیر ناخودآگاه دستور یک واکنش بگیریم... واکنشی که گاهی به یک جور بهت می ماند. آن هم درست بعد از عملی که به خواست خودت انجام دادی اما...از نتیجه اش با اینکه حالا که فکر می کنی می بینی قابل پیش بینی بوده کلی شوکه شده ای... درست مثل همان بستن پنجره ی مدیا پلیر....!
این روزها خیلی درگیر این ضمیر ناخودآگاه و تشابه وتفاوت و مبدا آن هستم. البته اعتراف کنم که بیشتر گرفتار همان مبدایی هستم که خیلی مایلم بدانم کجاست و اینکه آیا  می شود به اش نزدیک شد. آنقدر که تاب روح به پیش بینی دستور واکنش ضمیر ناخود آگاه برسد. آنطور که اگر واکنشی صورت می دهی، آگاهانه باشد. یک جور یکی شدن ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه. یک جور گرفتن افسار به دست خود. خودی که جز به میل ضمیر ناخودآگاه و مبدا، کاری نمی کند.!
به نظر شما می شود؟!
اصلاً این ضمیر ناخودآگاه و مبداش می توانند عنصر شر را هم در دل خود داشته باشند؟
اصلاً توانستم بگویم که چه می خواهم بگویم؟!
به گمانم زیادی پیچیده و گنگ شد... نمی دانم... نمیخواستم سخت حرف بزنم... یک حس بود که سخت به تحریر در آمد. سخت بود... سخت آمد... سخت هم نوشته شد... اما فهمیدنش برای کسی که تجربه کرده باشد (از نارسایی قلم که بگذریم) سخت نیست!

روزگار خوش

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:40 توسط شیدا(معصومه) |

چقدر این روزها عاشق خیابان های طولانی شده ام. خیابان هایی کش دار که انگار یک عمر بل بیشتر تا انتها فاصله دارند. خیابان هایی که قد تنهایی تو کش می آیند و پا به پای خستگی هایت ادامه پیدا می کنند. خیابان هایی که تاب گام های سست و سنگین تو را می آورند حتی تا همیشه!
قدم اول را که بر می داری...به قصد سواری است شاید... اما آفت این نم لعنتی و این باد که بزند به شاخه های معصوم و تشنه ات... تاب نمی آوری و می شکنی و شایدم جاری... و دیگر این جاده است که تو را می برد...
طول راه٬ طول خواستن ها و نخواستن هایت را تداعی می کند... طول بودن و نبودن ها و طول تمام دانسته ها و نادانسته های فلسفی ات را... مدام حرف می زنی... بلند و بلند تر... مدام می پرسی و با هر پرسش گرهی به ابروهایت می خورد و چشمانت تنگ می شود... حالا دیگر چقدر ابروهایت جای گره دارند و چشمانت جای تنگ شدن... شاید اصلا مهم نباشد...
اما گاهی لبخندی هم می نشیند... شاید با به یاد آوردن خاطره ای گنگ که نمی دانی چطور از لابه لای آن انبوه علامت های سوال خودش را کشان کشان رسانده به پیچ و تاب خاکستری مغزت... می خندی... و ماجرا خیلی ساده ادامه پیدا می کند... می خندی و اصلا به روی خود نمی آوری که می دانی اگر این خاطرات -هرچند گنگ و خاکستری- نبودند شاید آن همه سوال و گیر و بست... تاب رفتنت را هم می گرفت و دیگر همین مسکن لعنتی را هم از دست می دادی...
پاهایت تاب ندارند دیگر از بس این روز ها سوارشان شده ای... اما... تاب می آوری... چرا؟... نمی دانی... مثل خیلی چیزهای دیگر... دلت با رفتن است و پایت با ماندن... و هرکدام حرف خودش رامیزند... و تو طبق معمول به حرف هیچکدام اهمیت نمی دهی حتی اگر همچنان جاری جاده ی تاریک و پر زرق و برق باشی...و شاید این همان تسلسلی باشد که می گویند و یا شایدم هم تعلیق و تردید... شایدم هم چیزی در همین حول و حواشی با نامی به رنگی دیگر...!
چند ساعت می گذرد مهم نیست.... اما کمی بعد... صحنه ی آشنای کوچه ای و در منزلی باز دعوت به سکونت می کند... و تو به امید مامن وارد می شوی و تنها یک جمله درون مغزت جولان می دهد... زود به رختخواب می روی و دست به دامان دفترچه ی کرم رنگ تازه وارد و چراغ مطالعه ی سرخت که نور سفید می دهد٬ با چشمانی خسته و تنگ تنگ تنگ.... که زیر ابروهایی اخم کرده نشسته اند٬ می نویسی:

۱/می گن دیوونه ها مدام با خودشون حرف میزنن -حتی گاهی حرف های فلسفی هم-
۲/ امروز با تموم وجودم حس کردم تنها تفاوت من با یه دیوونه یه جفت لب تب خال زده ی بهم فشرده شده است....!

***************************

پی نوشت مرتبط:
/به نظر شما توی زندگی بشر... اصل با لذته یا رنج؟!

پی نوشت نسبتا نا مرتبط:
/ آقای فرهاد خوشحال می شدم اگه بیشتر خودت رو معرفی می کردی یا لینک می زاشتی... احساس می کنم حافظه ام یاری به یاد آوردن شما رو نمی ده...
// خانم یا آقای«...» لطف کنید خودتون رو معرفی کنید که بسی مشعوف خواهم شد! از قایم موشک بازی خوشم نمیاد حتی اگه با یه شاخه ی گل قشنگ همراه باشه...!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:31 توسط شیدا(معصومه) |

سنجاق سرش را  سفت کرد و همین طور که به چشم های سرخ تصویر میان آینه ذل زده بود٬ آرام دستش را کش آورد و بدون اینکه مسیر نگاهش را عوض کند٬ رژ صورتی اش را برداشت و کشید روی لب های پلاسیده اش... رنگ صورتی با رنگ پریده ی زردش ترکیب ناموزونی درست کرده بود٬ اما هاله ی تاری که مقابل مردمکش نشسته بود نمی گذاشت ببیند این عدم توازن را...
ساعت از سه می گذشت... و او هم درست از وسط خیابان. خیابان خلوتی که یک دنیا برف سفید را گوشه گوشه ی دلش نگه داشته بود و مسیر سیاه یخ زده اش انگار فقط به یک جا ختم می شد... به یک دنیا رنگ... یک دنیا رنگ٬ زیر یک حریر نرم سفیدی که باز هم هاله ی تاری که مقابل مردمکش نشسته بود٬ نمی گذاشت ببیندشان...
چهره اش آرام بود٬ اما آرام راه نمی رفت... سراشیبی تند جاده را با مهارت هرچه تمام تر طی می کرد... تند و سریع قدم بر می داشت بدون آنکه به هن و هن نفسش و یا هاله ی بخاری که از مقابل صورتش کنار نمی رفت٬ توجهی کند و یا حتی به نگاه های احیاناً کنجکاوی که مطمئن بود هیچ گاه به سوی او -یا حتی هر کسی- پرتاب نمی شوند...-همین مدت کم هم برای او کافی بود که رسوم آن دیار را بفهمد-
سرش را انداخته بود پایین و به راه خودش می رفت... ذهنش کجا بود و خیالش کجا... خدا می داند. اما تنش میان خیابان بود... درست وسط خیابانی که انگار فقط به یک جا ختم می شد...
ساعت از چهار گذشته بود و او روی نیمکت سبز و سردی نشسته بود و گوش می داد... نه به کلام و یا صدای قار قار و یا ... بلکه فقط و فقط به صدای قریچ قریچ بازی دستش با تن نحیف لیوان یک بار مصرف سفیدی که بوی تلخ قهوه می داد...
ساعت از پنج هم که گذشت... هنوز همان صدا بود و همان سبز و همان بوی تلخ... فقط کمی سرد تر... - انگار که بازی این روزهایش را خوب از بر شده باشد- از جایش بلند شد و راه افتاد و خودش را ولو کرد میان همان مسیری که او را به اینجا رسانده بود...
پشت سرش٬ نیمکت سرد٬ همچنان سبز می زد... فقط کمی سیرتر و آبستن از یک تکه برگه ی نسبتاً مچاله... برگه ای سفید با لکه های جا به جا قهوه ای که رویش با خط ناخوانا و نامتعادلی چیزهایی نوشته شده بود. چیزهایی که جمله ی اولش به زور خوانده می شد:
سنجاق سرش را سفت کرد و ......

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:15 توسط شیدا(معصومه) |

فهميدنش زياد سخت نيست. مي توانم ادامه ي حرفش را حدس بزنم. دلم نمي خواهد بشنوم. صداي اسپيکر را بلند مي کنم و گوشي ها را به گوشم مي چسبانم.
carry me like a fire in your .....
اما دريغ از نشنيدن... انگار صداي زنگ دارش از پشت اين هدفون و اين ولوم 100 هم به گوشم مي رسد... يعني نمي دانم صداي خودش است که مي شنوم يا تکرار اصوات قديمي اي که صدها بار شنيده ام...
فقط اين را مي دانم که تکرار مسخره ي اين اصوات است که هميشه سستم مي کند و دوباره وا مي دهم و دوباره بر مي گردم سر همان نقطه که بودم شايد هم عقب تر....
شايد اگر مي شد نشنيد... شايد اگر مي شد بي خيال شنيده ها شد... يا شايد اگر مي شد کنار آمد باهاشان و حرص نخورد....
کار ما يکي از اين شنيده ها مي لنگد يکي از اين اگرها و شايد ها و اما ها... يکي ديگر هم از خودمان ..!ا شايد به قول قدما اسکيزوفرن باشيم ما... يا مجنون ... يا پارانوئید و یا هزارتا اسم دیگری که می گویند این قدمای بیکار ما.... شايد هم فقط انساني با مختصات نه چندان ساده ي بشري....!
****************
پی نوشت:
/به نظر شما کدامیم ما؟!
// پست قبل بس ماجرا ها داشت... ماجراهایی از سی چهل خط تا پنج شش خط... که بماند برای همانی که آفریدش و همانی که انگشت حیرتش هنوز هم خشکیده است بر همان جا که باید می خشکید...!
///چرا اینقده ادبیاتی شده ام من امشب...؟!
////
*************************
پی نوشت ویژه:
/ ایضاً کویر...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:0 توسط شیدا(معصومه) |

دخترک... آروم و نرم خودشو کشوند کنار دیوار و کز کرد تو کنج... صدای خر خر دمپایی های آبی بدرنگش هنوز توی گوشش بود... صدای هق هق خفه اش هم... تموم جونش رو جمع کرده بود که بلند زار نزنه...آخه نمی خواست صدای هق هقش بلند شه... می ترسید از اون طرف دیوار نه چندان نازک حیات... دوستاش از توی کوچه بشنون... نمی خواست جلوی اونها سوسول جلوه بده... همین که باباهه با نگاهی تلخ مجبورش کرده بود که راهی خونه بشه خودش کلی افت کلاس بود.. آخه طفلی کلی کل می نداخت جولشون سر گریه نکردن و بابای مهربونی که شب به شب لپای بستنی اش رو مز مزه می کرد و شعر قند بابا عسل بابا میخوند براش با تن و آهنگی استثنایی...
توی خیالش فکر می کرد... حالا پشت در... علی ش. حسینی نشسته است و داره با همه ی مهربونی ها و مردونگی های بچه گانه اش به خاطر اسارت اون غصه می خوره و فکر می کنه که فردا چیکار کنه که غصه تو نگاه دخترک نباشه و شرم از بچه ها... این قدر هم توی فکر غرق می شه که به احمد رضا می گه که بره خونه تا اونم بیاد تو کم کم....!
حسن و علی ذبیحی هم مثل همیشه سراشون تو گوش همه و دارن مسخره اش می کنن... مریم و محسن فروتن هم با اون ته لهجه ی اصفهانی شون از اون خنده های شیطانی سر می دن و همین طور که پنیر گچی مک می زنن...کلاس میزارن که ننه باباشون هیچ وقت آزادیشون رو ازشون نمی گیرن و اونا مختارن که تا هرکی که دلشون می خواد پلاس کوچه ها باشن و رابط بازی کنن و ...
این افکار بدتر داغش می کرد... گرش می نداخت...
افراد خانواده یکی بعد از دیگری می اومدن دنبالش تا بلکه از توی حیات ببرنش داخل... آخه هوا دیگه داشت رنگ و بوی پاییز می گرفت... باد بوی سرما می داد انگار... بلوز سرخ دخترک سرما رو از دیوار می گرفت و هل میداد تو تنش.... اما شلوار کبریتی شکلاتی رنگش گرم بود... و صد البته هیچ کدوم از اینها نمی تونست مانع احساس حقارتی بشه که گلوشو می فشرد...
خواهر اومد با اون نگاه خاص خودش... که ترکیبی از محبت و جدیت بود... نگاهی که در آن واحد هم می شد ازش ترسید و هم میشد دوسش داشت... لم دختر کوچولو بدجور دستش بود... و دخترک توی اون لحظه حتی توی چشاش نگاه نکرد تا بفهمه حالا از اون وقت هاییه که باید بترسه یا لبخند بزنه و ته دلش غنج بره از دوست داشته شدن...
خواهر دست دخترک رو گرفت و از رو زمین بلندش کرد... دخترک مقاومت کرد... منتها نه اونقدر که بلند نشه... خواهر دست دخترک رو کمی کشید... دخترک توان مقاومتش رو از دست داده بود انگار... کشیده شد.... اولین قدم.... هنوز به دومین قدم نرسیده بود که... که دمپایی اش جا موند... برگشت... به هوای دمپایی برگشت اما چشمش دوخته شده بود به در طوسی رنگ کوچه که براش به بهشت باز می شد... به بهشت رابط و جیغ های لذت ناک بچگانه و گرم حتی توی دل سرد پاییز و تابستون....

***************

پی نوشت:
/ نتونستم اسمش رو بزارم نوستالژی... چرا که هرچند خاطره ی زنده ی از دوران کودکی نه چندان دورم بود... اما... شرایط یادآوریشون شرایط نوستالژی ناک نبود... باور کنید...!
// به خاطر گل روی آنای نازم... آبجی گلم... نظر خواهی رو نمی بندم... شاید تنها چیزی که توی این دنیای سگی نمی خوام دیگه از دست بدم... همین دوستی هاست... حتی از نوع مجازیش!
///لازم به ذکر است که اسم ها واقعی است!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:29 توسط شیدا(معصومه) |

بر خلاف هميشه اجازه مي دهم تا پرنگ شود. نخش را توي دستم گرفته ام و توي ليوان يک بار مصرف نحيف هي بالا و پايينش مي کنم. يک قلب مي نوشم و چند کلمه مي نويسم. تلخ است. کامم به طعم چاي پررنگ عادت ندارد. مدتهاست چاي کمرنگ مي نوشم. دکترها ميگويند چاي کمرنک بنوشيد. براي سلامتي لابد...
هوا که خوب باشد ... سرم را بزنيد ، ته ام را بزنيد سر از اين پارک در مي آورم... بدجور وابسته ي اين نيمکت هاي قهوه اي و يخ زده شده ام و کلاغ ها و گربه هاي چاغ و چله اش...
همه چيز اين پارک خوب است به جز کج سليقه اي هايي که آويزانش مي کنند. نمي دانيد چه حرصي دارد ديدن کپه کپه برگهاي زرد و ديوانه کننده ي چنار که در گوشه و کنار جمع کرده اند تا راهي کاميون هاي مسخره شان کنند و ببرند به ناکجاآبادي لابد.... اگر بفهمم چه کسي به اينها گفته سنگ فرش هاي مسخره و آسفالت مسخره تر و حتي شن ريزه هاي خاکستري ... زيباتر از اين نارجي هاي آرام است با همین دستان یخ زده ام خفه اش مي کنم....!
گفتم وابسته ي پارک و کلاغ ها و گربه هايش هستم اما پيرمرد چاي فروش يادم رفت... عجب ناقلايي است اين پيرمرد... هروقت هوس جاي مي کني انگار که پرش را آتش زده باشي سر مي رسد. بار اول که ازش چاي خريدم خرد نداشتم و به جاي 150 تومان 200 تومان دادم. از آن روز به بعد نرخ جاي اش تغيير کرده و با خرد وبي خرد 200 مي فروشد سر راست...
راستي هر بار که به اين پارک مي آيم و هر بار که ذل مي زنم به درخت هايش سوالي مغزم را کمي مي جود... چرا بيد مجنون پاييز ندارد؟
از اول پاييز کل پارک شده زرد و سرخ و نارنجي الا اين بيدهاي لاکردار که با  وزش ملايم ترين نسيم هم انگار شاخه هايشان را در دل من تاب مي دهند بسکه غلغلکم مي آيد...
آهاي ملت... بياييد تماشا... آفتاب هم دارد مي تابد... نه به آن برف نوبر نيم ساعت پيش که تمام سياهي چادرم را سفيد کرد و نه به اين زردي آفتاب که تمامي چادرم را...
بايد نيم کتم را عوض کنم و بروم توي آفتاب بنشينم... اما اين خودکار نقره اي که يادگار اصفهان 83 است و جشنواره اش، بدجور دستم را و فکرم را و اين کاغذهاي دزدي را مشغول خود کرده... از دستم جدا نمي شود... هي مي لغزد بر روي خط هاي آبي و سفيدي را خط مي زند و حتي گاهي ديواره ي سرخ دو لايه کنار را هم مي شکند... بد ياغي شده اين نقره اي... اصلا هم به فکر سرماي نيم کت يخ بسته اي که بدجور وارد رگ و پي اين دستهاي تپل مپل مي شود نيست...!
پارک خيلي خلوت است... آنقدر خلوت که جز صداي دور آب و قار قار چند کلاغ و پرپر پرهاي چند گنجشک صداي ديگري به گوش آدم نمي خورد... البته خش خش اين کاغذ ها و تق تق خودکار هم که به جاي خود...از زوج هاي جوان هميشگي هم خبري نيست... انگار برف نيم ساعت پيش گولشان زده و خيال نمي کردند حرم آفتاب امروز هم میهمان عشق بازيشان شود... بيچاره ها سرشان کلاه رفت... سر من هم کلاه رفت...من به دنبال آفتاب نيامده بودم... آمده بودم برف نوبر پاييز را از رو ببرم که رفت و آفتاب را فرستاد که از رو ببردم...
راستي! ديروز تولد دوستي بود.... گذشت... تبريک هم نگفتم... تو انگار کن نگران قبض تلفن اين ماهم بودم. چقدر اين روزها ملت هوس متولد شدن به سرشان مي زند... اصلا هم به فکر قبض تلفن دوستانشان نيستند... مي بينيد روزگار غريبي شده....!
آري! روزگار غريبي شده.... خيلي غريب... داشته هامان را در ناداشته ها مي کاويم و ناداشته ها را هم در داشته ها... شما را نمي دانم... اما خودم که اينطور شده ام.... شده ام عين بختک روي تخت سينه ي زندگي ام... شده ام ترمز نا موقع توي سربالايي... يا ترمز بريده توي سر پاييني.... راستي چقدر دلم براي کلاژ و دنده تنگ شده... براي پيکان 78 ي که به قول داداشي...يک روز پيچش مي گوزد و يک روز گوزش مي پيچد... چقدر هم بي ادب شده ام... اين هم از ديگر خصوصيات روزگار غريب است... دوستان زياد جدي نگيرند....
هي.. اينجا را ببين... اينجا کفتر هم دارد... ببين چقدر چاق و چله اند اين سينه مخملي ها... آدم هوس مي کند بپرد روي يکيشان و دماغش را لاي پرهاي سينه اش هي بالا و پايين کند و ضربان تند قلبش را روي گونه حس کند... البته به شرط اينکه مطمئن باشد نوکش را توي چشمش فرو نمي کند!
اين گربه ي سياه سفيد تپلي که عين خودم بدجور اضافه وزن دارد انگار عاشقم شده...! مدام دور و برم مي چرخد... حتي يک بار آمده بود بيخ پايم ايستاده بود..و اگر پايم را تکان نمي دادم شايد کفشم را هم ليس مي زد... ياد گربه ي لنگ و يک چشمي و زشتي افتادم که توي دانشگاه مادرش شده بودم و همبرگرم را باش نصف مي کردم... لوس بود و عين سريش به آدم ميچسبيد...  بچه ها مسخره اش مي کردند و من را هم که مثلا مادرش بودم... مي خنديديم و مي گفتم به بابايش رفته....يک بار که داشتم با  پا زير گردنش را مي ماليدم ياغي شد و بدجور پايم را گاز گرفت.. ايام امتحانات ترم آخرم بود... شايدم آخرين امتحان... جاي دندانشهايش هنوز هم روي کفشم مانده... ته کمد...زير لايه ي ضخيمي از غبار....
چقدر امروز غريب شده... هرچه که در ذهن تصور مي کنم در بيرون متولد مي شود...
محض ورود به پارک بود که دلم هوس آشنايي کرد و يک فنجان چاي گرم... مقابل يک جفت نگاه آشنا... چاي که هنوز روي نيمکت ننشسته بودم رسيد... نگاه هم که البته...بماند... دلم انگار حرفش را اشتباه به عرض رسانيده بود... نگاهش گرم بود... اما آشنا نه... پسرک شيرازي مو روغني که مي خواست اندکي وقت دخترک جنوبي که با دستان يخ بسته تند و تند درس مي نوشت را بگيرد....و نگرفت و رفت و به ياد دخترک چيزهايي انداخت و به لبش پوزخندي....
مي خواستم تمام کنم اين عرجوزي بي مخاطب پر از ملسي و جسته و گریخته ام را... اما نگاه عسلي پسرک 11 ساله ي فال فروش نگذاشت.... واژه هايي که هي آويزانم مي شنوند هم....
الکي 500 تومن پياده ام کرد نيم وجبي... يک فال و يک آدماس و يک بسته چسب زخم... خداییش اگر کمی دقت کنید... با چشمان باز هم میشود فهمید چقدر اين سه تا با هم  اند و پي در پي... هر سه را مچاله کردم و چپاندم ته کيفم... درست کنار بليط هايي که قرار است ديدارها را تازه کنند....
بسي مشعوفم که عزم ديار هنوزم مي کندم.... و بسي هم خرسندم که به غربت اين ديار خو گرفته ام هم.... بسي هم ملول.... نيستم..... ملول نيستم... يعني نمي خواهم باشم.... نبايد باشم....  بي خيال اين نوشته بايد بشوم... بعد ازظهر آقاي استاد زبان دان... از من زبان ندان horry story مي خواهد.... داستان زندگي ام را بايد شروع کنم....!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:21 توسط شیدا(معصومه) |

انعام 79-76 (از قول ابراهیم)

هنگامی که تاریکی شب او را پوشانید، ستاره ای مشهاده کرد و گفت: «این خدای من است؟» اما هنگامی که غروب کرد، گفت: «غروب کنندگان را دوست ندارم». هنگامی که ماه را دید که سینه ی افق را می شکافد، گفت: « این خدای من است؟» اما هنگامی که آن هم غروب کرد، گفت: «اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند، مسلماً از گروه گمراهان خواهم بود». هنگامی که خورشید را دید که سینه ی افق را می شکافت، گفت: «این خدای من است؟ این که از همه بزرگتر است؟!» اما هنگامی که غروب کرد، گفت: «ای قوم! من از شریک هایی که شما برای خدا می سازید بیزارم. من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان ها و زمین را آفریده است و من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم...»

 

***************************************

پی نوشت:

/از یقینی که توی این آیه ها نشسته بود بدجور حض بردم... خواستم دوستان رو هم توی این حض شریک کنم... فقط همین!

// ابراهیم بودن قطعا سخته... نه؟! اصلا شدنیه؟!

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:23 توسط شیدا(معصومه) |

داستان زندگی آدم ها... داستان پیچیده ی زندگی آدم ها... داستان بغرنج زندگی آدم ها...

قانون... هدف... چرایی... کجایی... تحول...
چی می شه گفت درباره ی این واژه ها وقتی با واژه های بالایی منطبقشون کنی؟! چه ارتباط معنایی و کاربردی بین این واژه ها هست...؟!
قانون کجای داستان زندگی آدم ها... داستان پیچیده ی زندگی آدم ها... داستان بغرنج زندگی آدم ها... قرار داره؟! هدف چطور...؟!
اصلاً چه تعریفی می شه واسه ی این واژه ها قائل شد؟! قانون یعنی چی؟! هدف یعنی چی...؟! تحول چطور؟!

***********************
پی نوشت:

/ساعت هفت بعد از ظهر یه روز پاییزیه که عجیب پا کرده تو کفش زمستون... دارم میرم بیرون... خانواده توی ماشین٬ دم در کوچه منتظرن... آخرین نفری که کلید به دست از در خارج می شه منم... هنوز کفشامو پام نکردم که صدای زنگ تلفن بلند می شه... زودی میپرم تو و جواب می دم... یکی از دوستان قدیمی خواهرمه... خوش و بشی می کنم و در قبال جمله ی معمولیه... خوب خاله جان چه خبر؟! چه می کنین؟! خوش می گذره؟! جوابی می ده که با اون صدای گرمش بدجور می شینه تو مخ پلاسیده ی من...
" یه داستان ژاپنی هست خاله جان که خیلی جالبه... می گن مردم ژاپن مردم ماهی خوری هستن و مصرف ما هی توی این کشور خیلی بالاست... از وقتی هم که جمعیت کشورشون بالا رفته به این نتیجه رسیدن که به سبک و سیاق ساده ی قدیمی نمی شه دیگه ماهی رو خورد خورد صید کرد و رسوند دست مصرف کننده... به خاطر همین این ها یه کشتی های بزرگی تهیه کردن برای صید ماهی به میزان زیاد تا بتونن جواب گوی نیاز بازار برای حداقل چند روز باشن...
آره خاله جان... این کشتی ها چندین تن ماهی صید می کنن و میارن خورد خورد به بازار تزریق می کنن و بازار رو انباشه از ماهی می کنن... اما بعد از مدتی می بینن که این ماهی ها چندان خریداری نداره و مردم همچنان مشتری های صیاد های خرده پایی هستن که روزانه صید می کنن و ماهی ها رو تازه به تازه به بازار می رسونن... به همین دلیل اومدن و تغییری توی سبک کارشون دادن و توی اون کشتی هاشون یه حوضچه های بزرگی تعبیه کرده و ماهی ها رو صید می کردن و زنده می رسوندن به بازار و خورد خورد تزریق به بازار می کردن اما بازم دیدن نه... همچنان رضایت مردم جلب نشده و همچنان این چشم بادمی های سخت گیر به چشم ماهی تازه به اینها نگاه نمی کنن... به همین دلیل اومدن و یه سری تحقیقات انجام دادن برای اینکه دلیل این مسئله رو بفهمن... می دونی نتیجه ی تحقیقشون چی شد؟!
...
این شد که به این نتیجه رسیدن که این ماهی های صید شده... درسته که توی آب می مونن تا به بازار می رسن... و درسته که تا آخرین لحظه های طعام شدن هنون آبشش هاشون کار می کنه ... اما از خواص و علایم تازگی فقط همون لرزش آبشش براشون باقی می مونه و چندان دست کمی از ماهی مرده ندارن...
حالا باز اومدن و تحقیق کردن که ببینن چرا... می دونی نتیجه ی تحقیقشون چی شد؟!
...
به این نتیجه رسیدن که ماهی های آب های آزاد٬ بعنوان موجوداتی که توی یکی از غریب ترین و هیجان انگیز ترین و به عبارتی پر خطرترین محیط های طبیعی زندگی می کنن و برای حفظ جونشون از دست خطر هایی مثل کوسه٬ مجبورن چندین و چندین شگرد و سلاح به کار ببرن٬ توی اون حوضچه های ساکن و سیمانی انباشه از ماهی هایی که از سر و کول هم بالا می رن و فقط به انتظار مرگ باله تکون می دن نمی تونن تازگی خودشونو حفظ کنن...
حالا تو فکر رفتن که ببینن چه بکنن...
می دونی چیکار کردن؟!
...
این ژاپنی های چشم بادمی باهوش اومدن و توی هر حوضچه دو سه تا دلیل برای تکاپو گذاشتن... دو سه تا عامل برای تحریک حس غریزی زنده موندن... اونا توی هر حوضچه دو سه تا کوسه انداختن...
حالا ما هم دنبال همون کوسه ای می گردیم که باید توی حوضچه ی زندگیمون بندازیم تا از این بلاتکلیفی و زندگی بی هدف و نفس کشیدن برای نکشیدن خلاص شیم...
آره خاله جون بعد از چهل و چند سال زندگی... ما هم همچنان دنبال همون کو سه هستیم...!"

// این روزها عجیب رفتم تو نخ کوسه ها...!
///همیشه حرف هایی هست سنگین... که گفتنشون از تحمل کردنشون سخت تره و تحمل کردنشون از گفتنشون... درگیرشون هستم... اما از اونجایی که تو نخ جار نزدنم... نمی گم!
//// گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
      آری شود٬ لیک به خون جگر شود!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 1:35 توسط شیدا(معصومه) |