
فضا دوباره داره رنگ و بویی از زنده بودن رو به خودش می گیره... یاد روزای حوالی دوم خرداد ۷۶ می افتم.. دبیرستانی بودم و تازه اولین دوره ای بود که می تونستم رای بدم... چه حس و حالی بود... وقتی می رفتم توی ستادها٬ به حال و هوای دانشجوها غبطه می خوردم و دلم می خواست دانشجو باشم... احساس می کردم اگر توی سن و سال اونها بودم بیشتر و بهتر می فهمیدم لذت انتخاب آگاهانه رو...
این روزها فضا کمی اون رنگ و بو رو به خودش گرفته... با این تفاوت که نگاه ها نگران تر از قبله و دلها ترسون تر... اما قدم ها مصمم تر... شاید چون این روزها فهمیدن عمق ماجرا کار چندان سختی نباشه... فهمیدن اینکه -به قول حمید فرخ نژاد توی جلسه ای که برای حمایت از میرحسین صحبت میکرد- اوضاع خیلی خرابه خیلی سخت نیست...
فرصت زیادی نداریم برای جنبیدن... انتخاب حق ماست... اما انتخاب درست وظیفه ماست... خواهش می کنم بیاید سعی کنیم کمی کمتر اشتباه کنیم... درسته که چهار کاندیدا داریم... اما فقط یکیشون حداقل های ریاست جمهوری رو داره... فهمیدن این اصلاْ سخت نیست. به شرط اینکه کمی سعی کنیم آگاه باشیم و فریب دروغ هایی که از اصل دروغ هرچه گنده تر باورکردنش راحت تر پیروی می کنن رو نخوریم...
به خاطر فردا که نه... به خاطر تامین حداقلی امروزمون هم که شده باید هرکاری که از دستمون بر میاد بکنیم...