خدا وکیلی سخت ترین نقش دنیا رو دارم بازی میکنم، پس اسکارم کو؟


شب که میشه، با چارتا چشم لحظه هام رو می پام و غرق توی سکوت و فکر، جرعه جرعه سیاهی تلخش رو می بلعم و می سوزم و میپیچم به خودم و کش میام تا صبح...
طلوع که سر رسید و صدای قیل و قال گنجیشکا که درومد... انگار که سطح آدرنالین خیالم کمی پایین میاد و جون دردم یخده آروم میگیره ... اونوقته که مچاله میشم تو خودم و سر میسپارم به بالشم و دل به کابوس های رنگارنگ و مواج ...
هرچی صدا و نور وهم انگیزه مهمون روحمن تا سر صلات ظهر
اونوقته که دیگه وقتِ پارت دومه...
حالا باید به کتک خودمو بکشونم از رخت خواب بیرون و به ضرب قهوه و زور گشنگی بچه ها یه شیرجه ی ناکام بزنم -با سر - تو جریان صخره ای زندگیم...
زخم و زیل زیاد دارم به یادگار ازین رسم و روال... ولی بازم عارم نمیگیره و ادامه میدم...
ادامه میدم باقیِ بازی رو پشت یه نقاب طلایی و چروکیده...
روز و شبم مدام در حال مسابقه ی کش اومدنن.. و منم نقاب به دست پا به پاشون کش میام و میخندم و می ایستم و با انگشت تفی ورق میزنم برگ به برگ عمرم رو...
کیه که بفهمه نه خنده هام خنده است و نه قدمام قدم... و نه حتی حسرت هام حسرت...
بدیش اینه که تو این حین و بین، فقط یه لحظه سکوت می خوام که یهو ... ششششَتتتتَررررررَق...سیلی تنهایی بشینه رو گونه ی روحم و دوباره و سه باره و صد باره یادم بیاد...تو این زندگی همه چیز یه کپی مسخره است از اصل خودش...

خدا وکیلی سخت ترین نقش دنیا رو دارم بازی میکنم، پس اسکارم کو؟