سیلی...
سیلی سرد و سخت واقعیت؛ با گونه های منتظر نوازش انسان، بد کاری می گنه گاهی....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 17:32 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!