همه هایی که خوابند...
شب شده و همه خوابند... غیر از من و سوت ممتد سکوت...
حمله می کنند خیالات...ترس ها... تنهایی ها... چشم می بندم... نفس می کشم... همه چیز عادی است... غیر از بی خوابی من و همه هایی که خوابند...
شب آبستن اوهام است... آبستن ترس است... آبستن تنهایی است...
زایشی نیست...
من هستم و همه هایی که خوابند و سوت ممتد سکوت... فقط...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 2:14 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!