بس دلم تنگ است....
من اینجا....
بس دلم تنگ است...
و هر سازی که می بینم...
بدآهنگ است.....
بیا ره توشه برداریم...
و
قدم
در راه بی برگشت بگذاریم....
من اینجا.... بس دلم تنگ است....
"م.امید"
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۸ ساعت 2:20 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!