فانتزی... مادری...
ازون شب هاییه که محتاجم به خواب... منتها نه به خواب خودم... به خواب بچه ها... محتاجم که بخوابن تا کمی خودم باشم و خودم...
کنار خودم دراز بکشم ... موهای خودمو نوازش کنم... واسه خودم یه موزیک پلی کنم و هندزفری رو بزارم رو گوشم و از گرمی دستای خودم که می خوره به گوشم قلقلکم بشه و چشم هام رو ببندم و باز کنم و اگر سر خورد نمی .... با دست خودم پاکش کنم و بگم به خودم حالت خوب میشه یه روز... یه شب...
ازون شب هاییه که محتاجم به خودم... به روبه رو شدن با خودم... بشینم مقابل خودم و به خودم بگم... اینقدر ادای آدم قوی ها رو در نیار... اینقدر افه ی صبوری نزار... یه جا که بغض داری گریه کن... یه جام که عصبانی داد بزن... یه جا که خسته ای بشین...
بعد آروم دست خودم و بگیرم و لای انگشتام نگه دارم و در حالی که ریز ریز دارم نوازشش می کنم فشارش بدم و بگم... من حواسم بهته... کنارتم...
و اون شب کش بیاد... و من هم کنار خودم بمونم و به خودم کلی عشق بدم و دلداری... با خودم اونقدر حرف بزنم و درد و دل کنم که سبک بشم و شاید کمی آروم...
و اون شب بچه ها تا صبح بخوابن و تا صبح صدایی جز موزیک توی هندزفری نباشه و هیچ کس هم جز خودم... کنار خودم نباشه و ... البته که .... نهار فردا هم جور باشه...
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!