۱۸ سالگی...
با خودم لج می کنم و پا میشم میشینم.انگار که نشسته زمان تندتر می گذره...
دستی لای موهای ژولیده ام میکشم و بالشی که تا چند لحظه قبل زیر سرم بود رو می کشم و سفت بغلش می کنم و یه نفس عمیق می کشم... سینه ام تیر می کشه!
۲ ساعتی هست که بچه ها خوابیدن و سکوت رو مهمون خونه کردن و من هم چشمهای بازِ رووو به سقف رو تقدیم به وجودم...
بی خوابی بد دردیه... به خصوص اگر که مزمن بشه و کشدار و رفیق شفیق هر شب...
به قول شاعر
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی، به درازای سالی
حالا البته اینکه کلن جُستن "تویی" که بخوای واسه اش از غم روزگار بگی هم ماجراییه... دیگه چه برسه که آپشن شبی به دزارای سالی خفته باشه یا نخته باشه هم براش بزاری
یخده به گوشی ور میرم و هندزفری رو تو گوشم جابجا می کنم
امشب کلید کردم به راغب علامه
لو اقولک انی بحبک
الحب اشویه علیک
لو ثانیه انا ببعد عنک
برجع مشتاق لعینک
حداقل ۲۰ بار پلی اش می کنم و همزمان زیرنویسش رو می خونم
چه پرشور و افسانه ایه این عشق
یه شورِ مطلق و بی منطقِ ۱۸ ساله توش موج میزنه
یهویی پرت میشم تو ۱۸ سالگی خودم... که چقدر شلوغ بودم و پر انرژی... و البته بکر ...
دیوونه ی شعر و هنر و موسیقی
عاشق خلق کردن و ساختن
نوشتن و خوندن
فراری از درس و کنکور و عشق و عاشقی و ازدواج
دلم بال می خواست برای پریدن و پا برای دویدن...
کم کم پرونده ی ازدواجم داشت میومد رو میز خانواده و چه وحشتناک بود برام
چقدر مسخره بود به اصطلاح خواستگاری های خاله خانباجی محوری که باید بزک دوزک کرده مینشستی تا نگات کنن و شربتشونو بخورن و چه انرژی سنگینی ازم میگرفت نه گفتن به خانواده و خاله خانباجی های شربت خورِ هر هفته ...
۱۸ سالگی من کجا و ۱۸ سالگی سوژه ی این ترانه ی راغب کجا..
کمرم خشک شده
کش و قوسی به خودم میدم و موزیک رو استوپ می کنم و هندزفری رو در میارم و به صدای اطرافم گوش میدم... صدای خُرخُر علی و سکوتِ حوالیش... یعنی همچنان شب امنه و بچه ها در خواب...
کمرم تیر میکشه
دوباره هندزفری رو میزارم و موزیک رو پلی می کنم و دراز می کشم...
ضمنی خلک ویای
دوبنی و دوب فی هوایه
تعال نعیش اجمل ایام....
و باز بر میگردم به ۱۸ سالگیم...
اینقدر پروسه ی دور شدن از ازدواج سخت و انرژی بر بود، که کلن فایل ارتباط با جنس مخالف رو تو ذهنم بسته بودم و خبری از شور عاشقانه نبود...
چقدر غریبه این بندش برام....تعال نعیش اجمل ایام...
۲۵ سال از اون روزها می گذره...
چشم هام رو میندم و سعی می کنم حواس خودم رو پرت کنم از حسرتی که پشت شنیدن این بند، به دلم میشینه....
راغب همچنان داره می خونه و من همچنان غرقم توی ۱۸ سالگیم...
صدای وروجک با صدای راغب که قاطی میشه، برمیگردم به زمان حال و نم گوشه ی چشمم رو پاک می کنم و گوشی و هندزفری رو هل میدم زیر بالش و وروجک رو بغل می کنم و تابش میدم، تا دوباره سکوت رو مهیا کنم برای خلوت خودم و خاطرات و حسرت هام...
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!