خاطره بازی...
تو واسه اش یه خاطره ی دوری کم رنگ و مه زده... بایگانی شده تو گنجه ی خاک گرفته ی خاطرات قدیم...
خاطره ای که اگرچه تویی، ولی شبیه تو نیست... دخترک شیطون و خنده رویی با نگاهی عمیق...
هه...
تو کجا و دخترک کجا...
خاطره ای که برای به یاد آوردنش باید چشمای بادومیش رو تنگ کنه و چروک های پنجه کلاغیش رو عمیق تر از قبل کنه لابد، بلکه یه سایه ای از صدات و یا یه طرح محوی از چشات یادش بیاد...
ولی اون برای تو هرچند یه خاطره است... ولی دور نیست.. بسکه هر روز و هر لحظه از کنج گنجه ی خاطراتت درش میاری و دست میکشی روش، که مبادا غباری بشینه روش..
از دل زمونه...کلی خط و خش افتاده بهش ولی هنوز و همچنان معتادی به عطر مست کننده اش...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 17:47 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!