نشانه هایی که پاک میشن...
یکی یکی نشانه ها پاک میشن...
روزها می گذرن... رویاها کم رنگ می شن...
تا بالاخره روزگار کار خودش رو بکنه و مرز رویا و واقعیت رو گم کنی....
اونی که: یه روز بود... میشه: یه روز بود؟؟!!
اونی که: امروز نیست... میشه: هیچ وقت نیست...
و امان ازین حفره های نیست آلود...
و امان از سایه هایی که به سایه بودن بدجور عادت کردن...
پی نوشت: بی مخاطب نوشتن کار آسونی نیست... هرچند که هنوز هم از کلن ننوشتن آسون تره...
+ نوشته شده در جمعه نهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 5:16 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!