مترسک...
زنده ام...
اما خالی...
حس اون مترسکی رو دارم که دست داره... پا داره... تن پوش داره و اتفاقن کلاغا رو هم خوب پر میده... اما توش پر از کاهه و بوی موندگی میده...
زنده ام... نفس میکشم... راه میرم... حرف میزنم... می خوابم... بیدار میشم... اما خالی از هر شوقی...از هر اشتیاقی...
غم و حسرت و تنهایی و چرا و چه کنم... همه فکر روز و کابوس شبمه...
فکرها و کابوس هایی که شاید من رو نکشتن هنوز... ولی از تو مثل خوره تک به تک سلول های بودنم رو جویدن و تف کردن...
چه قدرتی بود که اون "من" رو تبدیل کرد به این "من"...؟؟
چه زوری بود که از پس "من" برومد؟
دیگه خودمم نمی شناسم...
چرا فکر می کردم از پسش برمیام؟
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!