مترسک...

زنده ام...

اما خالی...

حس اون مترسکی رو دارم که دست داره... پا داره... تن پوش داره و اتفاقن کلاغا رو هم خوب پر میده... اما توش پر از کاهه و بوی موندگی میده...

زنده ام... نفس میکشم... راه میرم... حرف میزنم... می خوابم... بیدار میشم... اما خالی از هر شوقی...از هر اشتیاقی...

غم و حسرت و تنهایی و چرا و چه کنم... همه فکر روز و کابوس شبمه...

فکرها و کابوس هایی که شاید من رو نکشتن هنوز... ولی از تو مثل خوره تک به تک سلول های بودنم رو جویدن و تف کردن...

چه قدرتی بود که اون "من" رو تبدیل کرد به این "من"...؟؟

چه زوری بود که از پس "من" برومد؟

دیگه خودمم نمی شناسم...

چرا فکر می کردم از پسش برمیام؟

مخدوم

شاعر میگه:

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت....

قهوه

آی خانوم...

یخده بشین و یه نفس کوچولو یگیر و قهوه ات رو نشسته بخور

دو دقیقه دویدن بیشتر توی روزت تاثیر آن چنانی نداره

به جان خودت...

پی نوشت:

تمرین اول در راستای تلاش برای کمی احترام بیشتر به خود

Last edited 23 hours ago

ولی سخت... ولی دیر

روز به زور قهوه سرپام و شب به التماس دم نوش میدوم دنبال خواب

می گذرن روزهای به طعم قهوه و شبهای همزاد کلاغ

ولی سخت

ولی دیر

تلخ

گشتی میزنم زیر سایه ی جنونم

چقدر تلخ شده

چقدر تلخ شدم توی خلوتم

وقتی تیر می کشه...

وقتی تیر میکشه از دو طرف می سوزم

آخ آخ آخ که درد کشیدنم هم آدمیزادی نیست...

گردنم که تیر میکشه کتف راستم از کار میفته... حس پیری میفته به جونم و بوی سوز دلم بلند میشه

نمی تونم از پس لیست بلندبالای کارهای روزانه ام بر بیام...

لیست کارهای تیک نخورده از یه طرف و نا امیدیم از غیر خودم هم یه طرف...

اونوقته که یک عالمه سوالِ اخمو قد میکشن جلوی روم...

۱۶ ساله چه کردی جز تخریب خودت؟

۱۶ سال دیگه همچین روزی، اگر بودی، سوال های قد کشیده جلوی روت، چه شکلین؟ چه رنگین؟

سالی چند بار؟ ماهی چند بار؟ هفته ای چند بار؟ روزی چند بار؟ ساعتی چند بار؟ چند جای تنت تیر می کشه؟

این همه هزینه دادی؟ مقابلش چند کیلو فایده می تونی بچینی؟

نه بابا

اشتباه کردم

وقتی تیر می کشه از دو طرف ... نه..‌ از سه طرف نه... از چهار طرف نه...

کاش یه روزی بفهمم وقتی تیر میکشه از چند طرف می سوزم؟

لعنت به نوافن و دیکلوفناک و ناپروکسن و گاباپنتین که اونام کلاس میزارن واسه سلول به سلولم و روی هیچ جای تنم رد نمیزارن جز معده ام...

نقش

هرچی هم توی روشنی روز و شلوغی خونه نقشتو حرفه ای بازی کنی...

تاریکی شب و خلوتِ پشت بندش، نقاب از روت بر میداره و دست دلت رو رسوا می کنه و پای توانت رو لنگ...

کم میاری... زانو میزنی... اخم می کنی و زجه هات رو توی گلوت خفه می کنی و چشم می دوزی به ثانیه شمار ساعت و می شماری لحظه هایی رو کش میان از طول و از عرض...

هرچی هم توی روشنی روز و شلوغی خونه ادای صبوری دربیاری و تنت رو به کار بگیری تا بلکه جیر و جور مفاصلت، صدای ناله ی حزین روحت رو پوشش بده..

تاریکی شب و خلوت پشت بندش چنگ میندازه به پرده و چون پرده برافتد... نه من مانم و نه من...

آی آی آی ... که تویی حتی نمونده واسه ته مصرع های شاعرانگی...

بی خوابی شب، تقاص خوش خوابیه روزه...

شاعرانه ترین جمله ایه که فردا میشنوم...

سلام به خودم...

هنوزم گاهی به خودم سر میزنم

بخصوص وقتایی که دلتنگم...

دلتنگ خودم

دلتنگ رویاهام

دلتنگ امیدهام...

یه فنجون جای میریزم برای خودم و سر میکشم توی خودم...

دستی به سر و گوش خودم می کشم و فوتی می کنم به غبارها و پس میزنم تارعنکبوت ها رو...

عین گنج می مونه برام

گنجِ کُنجِ گنجه....

چند ساعتی میرم توی آرشیوم و ورق میزنم و خودم رو می خونم و نظرات دوستام رو

چقدر باید زور بزنم تا بعضی هاشون رو یادم بیاد

چقدرم باید زور بزنم که دنبال بعضی اسم ها نگردم

چقدر دوست دارم خودم رو...خودم اون روزهام رو... و چقدر تلخه برام فاصله ی خودم امروزم با خودم اون روزهام...

چه خوبه که می تونم گاهی به خودم سر بزنم...

و چه خوبه که از بعضی حس ها و آدم ها اینجا یادگار دارم... حس ها و آدم هایی که اگر کمی بیشتر وا بدم... میرن تو کُنج و روز به روز مرزشون رو با خیال کمرنگ تر می کنن

چه خوبه که گاهی به خودم سر میزنم...

تسلسل....

ساعت ۱:۴۹ دقیقه ی شبه... طبق معمول این ساعت شب، توی اینستا میگردم و کلی کلیپ بی ربط میبینم تا بلکه یخده سرعت انحطاط فکریم پایین بیاد... امشب که اوضاع جسمم هم میزون نیست دیگه بدتر...

یهو وسط ریلزها... احسانو استکان کمر باریک چای نباتش رو سر میکشه و تو زمینه یه نوحه بوشهری پخش میشه...

تن و روحم با هم زوزه میکشن انگار...

دو دقیقه بعد صدای کتری برقی سکوت رو میشکنه و نور قرمزش تو تاریکی آشپزخونه درمیاد....

"چیکار می کنی؟"

_خوابش خیلی سبکه و طبق معمول تو سالن خوابیده_

"چای نبات میزارم... می خوای؟"

"دیوونه شدی نصف شبی؟"

" ..... حالم خوب نیست"

فاصله ی نگاه خمارش تا صدای خرخرش کمتر از دقیقه است...

شب سختیه... تنم بی جووونه... روز سنگینی داشتم و به جبر فیزیولوژی زنانه... امشب بدتر از شبهای دیگم ...

تو دل سکوت تاریک شب ... چای نبات رو قلپ قلپ میبخشم به تنم...

گرم و شیرینه...

کاش یه چیزی واسه دلمم داشتم...

چشمام رو میبندم و با عمق وجودم حس می کنم درد تنهایی رو که از درد زنانه ام خیلی سنگین تره...

و بازم یادم میاد که سالهاست اشک هام باهام قهرن و فقط یه آه مهمون فنجونم می کنم...

انگار تلخی آهم شیرینی نباتم رو میبره

چای نبات تلخم رو داغ داغ سر میکشم و برمیگردم کنج تخت و دوباره گوشی به دست غرق میشم تو اینستا...

پناه

پناه بر رویا، از شر یاس و یاد و تنهایی...