اشک
یه روزایی... یه روزگاری... چقدر تلاش کردم که اشک نریزم... که قوی باشم... که کم نیارم...
و یه روزایی... یه روزگاری... چقدر محتاج همون اشک هام، که شاید کمی سبک بشم... که قوی نباشم... که فقط،یک زن باشم...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 1:20 توسط شیدا(معصومه)
|
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!