وقتی می خوایم بریم سفر باید ساک پارچه ها رو خالی کنم که بار سفر رو ببندم و بالطبع بعد از برگشتن، باید خالیش کنم از لوازم سفر و دوباره پارچه ها رو بچینم توش و بفرستمش بالای کمد

آخ آخ آخ از حس چیدن پارچه ها توی ساک

آبی فیروزه ای که ۸ سال پیش خریدم تا بشه خرج کار مانتو سنتیم... یا گیپور نخودی که ۶ سال پیش خریدم..‌ یا سفید مشکی کت و دامنی که ۷ سال پیش خریدم... یا مخمل پلنگی که ۵ سال پیش خریدم...

همه و همه آرشیو شدن تا وقتش برسه

وقتی که انگار هیچ وقت نمیرسه....

یه زمانی عاشق دوختن بودم و پر از ذوقش... بلد نبودم..

الان بلدم... ولی اون قدر غرق شدم توی روزمره ی خاکستری زندگیم که وقت برای کارهای ذوقی ندارم...

ناخودآگاه آه می کشم و دولا میشم و کرپ پرتقالی که واسه کت خریده بودم رو برمیدارم و جاساز می کنم لای بقیه پارچه ها... ساک کوچیکه و پارچه ها زیاد و من خالی...

خالی از اون همه شور و هیجانی که واسه خرید این پارچه ها داشتم...

کمرم تیر می کشه... خسته ام...

زیپ ساک رو می بندم و هلش میدم گوشه ی اتاق و ولو میشم روی تخت...

پوریا داره باب اسفنجی میبینه و پارسا هم داره سپهر رو تاب میده

از معدود لحظه هاییه که دعوا نیست بینشون.‌‌..

صدای سوت زودپز در میاد، باید شعله اش رو کم کنم...

زندگی در جریانه...

پس چرا من خالی ام

خالی ام از اون همه ذوق و شور و شوق و انرژی

خالی ام از هیجان...

چرا گاهی خودم رو اقیانوس خشک شده ای میبینم، پر از اسکلت ماهی های بزرگ و کوچیک....

که تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...